X
تبلیغات
روانشناسی
روزهاى

[ جمعه ششم دی 1392 ] [ 1:45 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

صدای پای آب

[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 4:29 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

برگه تشخیص افسردگی

با توجه به روحیه خود در چند روز گذشته٬گزینه مناسب را با علامت xبزنید.البته بهتره در هفته دوبار روحیه خودتونو با این آزمون بسنجید.

 

۱-اندوه:آیا احساس اندوه می کنید؟                                                   ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۲-یاس :آیا آینده را تاریک میبنید؟                                              ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۳-عزت نفس کم:آیا احساس میکنید بی ارزش هستید؟                         ابدا{۰} کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۴-خودکم بینی:آیا خود را در مقایسه بادیگران حقیراحساس میکنید؟          ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۵-احساس گناه:آیا از خود انتقاد میکنید؟آیا خود را سرزنش میکنید؟           ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۶-تردید:آیا در تصمیم گیری با دشواری روبه رو هستید؟                          ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۷-تحریک پذیری:آیااغلب احساس خشم و رنجش دارید؟                        ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۸-بی علاقه بودن به زندگی:آیاعلاقه خودرابه شغل٬

سرگرمی٬خانواده یادوستان از دست داده اید؟                                    ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۹-نداشتن انگیزه:آیابرای انجام دادن کارها باید به خود فشار بیاورید؟           ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۰-تصویر ذهنی بد:آیا خود را پیر و غیرجذاب و یا بدبین می بینید؟               ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۱-تغییر اشتها:آیا اشتهای خود را از دست داده اید؟آیا پرخوری میکنید؟       ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۲-تغییرات در خواب:آیا خوابیدن برایتان دشوار شده است؟

آیا احساس خستگی میکنید وبیش از اندازه میخوابید؟                            ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۳-کاهش میل جنسی:آیا میل جنسی خود را از دست داده اید؟              ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۴-نگران سلامتی:آیا بیش از اندازه نگران سلامتی خود هستید؟                ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۵-اندیشه خودکشی:آیا فکر میکنید اگربمیرید بهتراست ؟                        ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

 

تفسیر امتیازات برگه تشخیص افسردگی

امتیاز ۰-۴          حداقل افسردگی

امتیاز۵-۱۰          طبیعی اما ناخشنود

امتیاز۱۱-۲۰         افسردگی ملایم{مرز افسردگی}

امتیاز۲۱-۳۰         افسردگی متوسط

امتیاز۳۱-۴۵         افسردگی شدید

 

 

 

[ جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 ] [ 2:9 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

علل بوجود آمدن افسردگی
وقتی که ما  علل به وجود آمدن افسردگی را بدانیم ٬می توانیم از این دانش خود برای جلوگیری و پیشگیری استفاده کنیم.

یک عامل منفرد و بخصوص موجب افسردگی نمی شود بلکه عوامل بسیاری دست به دست هم داده و بر روی مغز و روان فرد اثر می گذارند تا اینکه او را به مرحله افسردگی بکشانند ٬البته گاهی اوقات یک ضربه ناگهانی می تواند موجب افسردگی گردد.

علل به وجود آمدن افسردگی:

۱-ارث و ژنتیک:

این نکته را باید در نظر گرفت که عامل ارثی و محیطی و خانوادگی را نمی توان به صورت مجزا مطالعه کرد ٬چون این عوامل با هم در تعامل هستند.

شیوع بیشتر افسردگی {در میان دوقلوها} در قل دومی که قل اول دچار افسردگی شده است و یا در وابستگان درجه اول خانواده فرد مبتلا به افسردگی مطرح کننده تاثیر عوامل ژنتیکی در ایجاد افسردگی هستند.

۱۰٪افسردگی مردم در جوامع مختلف ارثی می باشد و حدود ۱۹تا۲۰٪شیدایی و افسردگی علت ارثی و خانوادگی دارد٬مطالعات نشان می دهد که دوقلوهای همسان در افسردگی ۵۴٪شبیه به هم هستند و در شیدایی و افسردگی این درصد به ۶۹٪ می رسد٬اما در دو قلوهای عادی افسردگی ۲۴٪ و شیدایی و افسردگی ۱۹٪است.

چندین ژن در به وجود آمدن افسردگی نقش دارند٬و دانشمندان اظهار داشتنداند  که کروموزم شماره  ۱۸ احتمالا موجب اصلی شیدایی و افسردگی است.

در شیدایی خفیف و یا افسردگی خفیف٬نقش عوامل ارثی بسیار کم است و بیشتر ناشی از شخصیت فرد و محیط زندگی او می شود.

۲-عوامل بیوشیمیایی:

تمامی فعالیت های سلول ها و ارگان های بدن بواسطه یک سری مواد شیمیایی {در واقع بیوشیمیایی} صورت می گیرد که در مغز به آنها انتقال  دهنده های پیام های عصبی یا پیام برهای عصبی {نوروترنسمیتر} گفته می شود.مرکز عواطف ما در ناحیه ای از مغز موسوم به سیستم لیمبیک {خصوصا ناحیه آمیگدال}است.و پیام برهای عصبی مهم آن ناحیه سروتونین٬دوپامین ٬نورآدرنالین و آدرنالین است.

عدم ترشح هورمون به اندازه و به موقع و یا افزایش یا کاهش فعالیت های مغز و یا اینکه اشکال در ترشح غدد مختلف در نقاط مختلف بدن باعث بروز افسردگی می شود٬این مسئله تحت تاثیر ارث٬محیط٬تغذیه٬خواب و بی خوابی٬مصرف دارو و یا مواد که به تدریج یا بلافاصله موجب بروز افسردگی می شود.

 

 در مطالعات به عمل آمده تا کنون بیش از ۱۰تغییر بیوشیمیایی در مغز بیماران افسرده شناسایی شده است.یکی از این تغییرات ٬کاهش مقدار سروتونین سیستم لیمبیک است و به همین دلیل داروهای افسردگی جدید بر اساس افزایش سروتونین سیستم لیمبیک به بازار عرضه شده اند.اما هنوز مشخص نیست که آیا تغییرات بیوشیمیایی علت بوجود آمدن افسردگی هستند یا معلول آن.

در موارد شدید بیماری های روانی و از جمله افسردگی عمیق و شدید از شوک الکتریکی برای تعادل بخشی بیوشیمیایی قسمتهای از مغز استفاده می شود.

۳-حادثه مرگ:

از دست دادن عزیزی برای ما موجب افسردگی می شود در شرایطی که الف=نقش سن خیلی مهم است. ب=ما با آن فرد چگونه رابطه ای داشته ایم و اهمیت او برای ما ٬آیا با مرگ او نیازهای ما برآورده می شود؟ در هر صورت آنچه که اهمیت دارد پیامد و عواقب از دست دادن است.  پ=چگونگی مرگ عزیزانمان و شاهد بودن یا نبودن مرگ آنان.  ت=مشاهده کفن و دفن می تواند تاثیر بد ومنفی  داشته باشد مخصوصا برای نوجوانان ۱۵ ساله و کمتر.   ث=از دست دادن حیوانات اهلی و دوست داشتنی برای کودکان می تواند اثرات بدی به دنبال داشته باشد.

نکته:کودکان را باید دور از مراسمی نگه داشت که افراد کنترل خود را از دست می دهند٬و زندگی را بدون فرد مرده آخر شادی و خوشی نشان می دهند ٬شرکت کودکان در این مراسم ها باعث غم و اندوه کودک و همچنین وحشت می شود.

۴-رها یا ترک کردن کودک:

وقتی ما با مسئله ترک شدن و یا جدایی که ناشی از بیماری٬طلاق٬تحصیل برادر یا خواهر بزرگتر و ازدواج آنها روبرو هستیم می تواند کودک را دچار افسردگی کند٬هر جدایی و سفری برای بعضی از کودکان به پایان رسیدن خوبی ها و خوشی هاست .در زمانی که برادر یا خواهر بزرگتر ازدواج می کند یا برای تحصیل به مکان دیگری می روند وظیفه پدر و مادر این است که کودک را آماده این جدایی کنند و همچنین ارتباطات کودک را با برادر و خواهر جدا شده بیشتر کنند.اما زمانی که کودکان پدر و مادر را ترک می کنند و به مدارس شبانه روزی می روند یا در کنار عزیزانمان زندگی می کنند٬اثرات این تنهایی بیشتر است چون این کودک است که از بقیه اعضای خانواده جدا شده است.

۵-عوامل اجتماعی ـ فرهنگی

نشان داده شده است که تعدادی از فشارهای اجتماعی خطر ابتلا به افسردگی را افزایش می دهند.

شیوع میزان افسردگی در بین قشرپایین٬اقلیت های قومی و آنانی که حمایت اجتماعی یا خانوادگی کم تری دارند نسبتا بالا است.برای مثال زنان طبقه کارگر که دارای سه یا بیشتر از سه کودک بودند ٬محرم رازی نداشتند ٬فاقد شغل خارج از خانه بودند٬ و آنانی که پدرشان را در کودکی از دست داده بودند ٬بیشتر مستعد ابتلا به افسردگی بودند.افراد دارای محرومیت اقتصادی٬تمایل به تجربه رویدادهای منفی تری در زندگی دارند و ممکن است حمایت های اجتماعی و اقتصادی کمتری داشته باشند.

ممکن است بیشتر افراد گروه های قومی اقلیت با ناسازگاری های اقتصادی زیادتری مواجه شوند.علاوه بر این ٬آنان ممکن است در معرض پیشداوری و در تعارض با گروه اکثریت باشند که این فشار روانی زیادی را بر آنان تحمیل کند.

زنان افسرده نسبت به مردان ٬علایم بیشتری دارند و علائمی مثل احساس بی ارزشی٬فقدان علاقه و اختلال اشتها را بیشتر از مردان ذکر می کنند.

[ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ] [ 17:36 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

پیامی به خوانندگان
با سلام و عرض ادب و احترام خدمت خوانندگان عزیز ٬خیلی خوشحال میشیم دوستانی که به وبلاگ ما سر می زنند حتما نظرات و پیشنهادات خود را با ما درمیان بگذارند .دوستان عزیز شما میتوانید مشکلات و مسائل خود را با ما در میان بگذارید .

                                                                                                متشکر

[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 20:14 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

نظریه واقعیت درمانی{ویلیام گلاسر}
واقعیت درمانی مجموعه ای از اصول نظری و عملی است که در دهه ۱۹۵۰میلادی به وسیله روان پزشکی به نام ویلیام گلاسر مطرح شد.و در سال۱۹۶۵میلادی مبانی آن در کتاب واقعیت درمانی به طریق منسجم و سازمان یافته ای انتشار یافت.

واقعیت درمانی نوعی روان درمانی است که در آن سعی می شود با توجه به مفاهیم واقعیت٬مسئولیت و امور درست و نادرست در زندگی فرد٬به رفع مشکلات او کمک کند.

نظریه شخصیت:

در این نظریه واژه شخصیت و هویت تقریبا مترادف بکار رفته است.هویت به دو جز هویت توفیق و هویت شکست تقسیم می شود.گلاسر معتقد است که هر فردی یک هویت متصور دارد٬که بدان وسیله احساس موفقیت یا عدم موفقیت نسبی می کند.او هویت را آن تصوری می داند که فرد از خودش دارد و این تصور ممکن است با تصوراتی که دیگران از او دارند٬هماهنگ و یکسان و یا اینکه با آنها کاملا متفاوت باشد.در آغاز هویت تمام کودکان هویت توفیق به حساب می آید ولی بعدا مقارن با سنین چهار یا پنج سالگی ٬هویت شکست هم ظاهر می شود.به عبارت دیگر٬تشکیل هویت شکست همزمان با سنی است که کودک مدرسه را آغاز می کند.

گلاسر معتقد است که افرادی که هویت یکسانی دارند یکدیگر را جذب می کنند و آنهایی که هویتهای ناهمگنی دارند یکدیگر را دفع می کنند.به عبارت دیگر ٬افرادی که هویت توفیق دارند با هم و آنهایی هم که هویت شکست دارند با هم معاشرت و ارتباط نزدیک تری دارند و هویت یکدیگر را تقویت می کنند.

به نظر گلاسر ٬افراد موفق دو خصیصه بارز دارند .یکی آنکه مطمئن هستند که شخص دیگری در این دنیا آنها را آن طوری که هستند و به دلیل خصوصیاتی که دارند دوست می دارد٬و آنها نیز متقابلا فرد دیگری را در زندگی خود دارند که نسبت به او عشق و محبت می ورزند.دوم اینکه آنها این درک و احساس را دارند که انسانهای باارزشی هستند و حداقل یک فرد دیگر در این دنیا آنها را با ارزش می انگارد.

در واقعیت درمانی ارزشمندی و عشق و دوستی دو جز متفاوت هستند و وجود یکی دال بر وجود دیگری نیست.ارزشمندی از راه انجام کارهای توام با موفقیت حاصل می شود و کسی که در انجام امورش موفق نیست به چنین احساسی دست نمی یابد.از طرف دیگر کسی که زیاد مورد عشق و محبت است ٬به احتمال زیاد٬احساس ارزشمندی نخواهد کرد.

هویت به طرق مختلفی تشکیل می شود و رشد می یابد.یکی از راههای تکوین هویت داشتن ارتباط و درگیری عاطفی با خود و دیگران است.رشد هویت٬بر اساس آن چیزهای که دوست داریم و ما را ارضا می کنند نیز صورت می گیرد اما اساس تشکیل هویت٬ تلاشها و فعالیتهایی است که علاقمند به تعقیب آنها هستیم و بر اثر تلاشها و فعالیتها ی خود در می یابیم که ما که هستیم و چگونه عمل می کنیم. البته چگونگی برداشتها و نظرات دیگران نسبت به ما در روشن کردن هویت ما نقش عمده ای برعهده دارد.انچه دیگران درباره ما منعکس تا حد زیادی تصویر با معنایی از هویت ماست.ارزشیابی ما از خودمان در ارتباط با شرایط زندگی٬اوضاع اجتماعی و اقتصادی نیز مبین هویت ماست.و همچنین ٬تصورات ما درباره وضع جسمانی و شیوه لباس پوشیدن نوع هویت ما را در مقایسه با دیگران نشان می دهد.البته نباید فراموش کرد که مبادله عشق و محبت٬قبول مسئولیت ٬داشتن هدف٬یادگیری مفاهیم و پذیرش واقعیت در تکوین هویت موثرند.

هویت وحدت همه رفتارهای آموخته شده و نیاموخته شده است٬که به صورت "من"تجلی می کند.و نیز تغییر هویت به دنبال تغییر رفتار حاصل می شود.در این مکتب گفته می شود انسان همان چیزی است که انجام می دهد و اگر بخواهیم در او تغییری ایجاد کنیم باید در رفتارش و آنچه که انجام می دهد ٬تغییراتی به وجود آوریم.

این مکتب انسان را مسئول اعمال و رفتار خویش می داند.آنها دیدگاه جبری را درباره انسان مردود می دانند و فرد را قربانی تاثیر محیط و وراثت نمی دانند.اما در عین حال به تاثیر محیط و وراثت روی فرد اعتقاد دارند.

چون مسئولیت اعمال و رفتار فرد را به عهده خودش می دانند٬از این رو ٬فرد را در نهایت مسئول تحقق نفس خویش و تعیین کننده نوع هویتش می دانند.

گلاسر و پیروانش پیدایش نابسامانی های روانی را نتیجه عدم توانایی فرد در تحقق نیازهایش می دانند.آنها ٬همان طوری که گفته شد ٬برای انسان دو نیاز اساسی قائلند:نیاز به مبادله عشق و محبت و نیاز به احساس ارزش٬که این دو نیاز در تشکیل هویت فرد نقش عمده ای دارند.

 در این نظریه آنچکه اصطلاحا بیماری روانی خوانده می شود ٬با توجه به سه مسئله واقعیت٬مسئولیت و درست و نادرست {اخلاق}مورد توجه قرار می گیرد.کسی بیمار به حساب می آید که نتواند دو نیاز اساسی خود را در حیطه واقعیت و پذیرش مسئولیت و تشخیص موارد درست و نادرست ارضا کند.شدت بیماری هم به درجه عدم ناتوانی فرد در ارضای نیازهایش بستگی دارد .بیماران به اصطلاح روانی کسانی هستند که دارای هویت ناموفقی هستند و از احساس تنهایی و بی ارزشی رنج می برند.از نظر تشخیص ٬آنها به دو صورت با جهان مواجه می شوند .یا واقعیت را انکار می کنند٬و یا آن را نادیده می گیرند.در حقیقت آنچه که اصطلاحا بیماری روانی خوانده می شود اشکال مختلف انکار واقعیت است که به صور متنوعی ظاهر می شود.کسانی که واقعیت را نادیده می گیرند ٬از آن آگاهند ولی برای فرار از درد و رنج حاصل از احساس بی ارزشی و مهم نبودن ٬بدان متوسل می شوند.

 درباره مسئله مسئولیت و رابطه آن با زندگی بیمار٬گلاسر معتقد است که ناخشنودی و افسردگی نتیجه عدم احساس مسئولیت است و نه علت ان.به عبارت دیگر ٬رفتار غیر مسئولانه افراد باعث بروز اضطراب و ناراحتی روانی است ٬نه اینکه اضطراب و ناراحتی روانی باعث غیر مسئول بودن فرد بشود.او می گوید فرد غیر مسئول نه برای خود ارزش قائل است و نه برای دیگران٬و در نتیجه خود را رنج می دهد و یا دیگران را آزارده خاطر می کند.تمرکز بر بعد مسئولیت هسته اساسی کار تعلیم و تربیت و روان درمانی است٬و پذیرش مسئولیت به مثابه نشانه بارز سلامت روانی تلقی می شود.

واقعیت درمانی یکی از جدیدترین تلاشهای درمانگران در راه توصیف انسان٬تعیین قوانین رفتاری٬و چگونگی نیل به رضایت ٬خوشبختی و موفقیت محسوب می شود.در این شیوه درمان ٬مواجه شدن با واقعیت ٬قبول مسئولیت و قضاوت اخلاقی درباره درست و نادرست بودن رفتار ٬و در نتیجه نیل به هویت توفیث مورد تاکید است.البته این شیوه فقط در مورد اکثر رفتارهای غیر عادی بکار نمی رود بلکه در مورد تمام افراد عادی و مسائل مورد علاقه آنها و تدوین شیوه صحیح تعلیم و تربیت نیز از آن استفاده می کنند.

 

تفاوت های واقعیت درمانی با دیگر مکاتب:

۱-واقعیت بیماری روانی: روان درمانی کلاسیک به وجود بیماری روانی معتقدند و کسانی را که بدان مبتلا هستند٬پس از تشخیص ٬طبقه بندی می کنند و اعتقاد بر آن است که درمان باید پس از تشخیص و بر اساس نوع بیماری انجام پذیرد.در حالی که واقعیت درمانی مفهوم بیماری روانی مورد استفاده قرار نمی گیرد بلکه اختلالات روانی با رفتار غیر مسئولانه یکی است و درمانگر راه درمان را بدون توجه به علایم و طبقه خاص بیماری به شیوه خاص خود دنبال می کند.او بیمار را در جریان غیر مسئولانه بودن و غیر واقعی بودن رفتارش قرار می دهد و راههایی به او می آموزد تا بتواند بدان وسیله نیازهای شخصیش را به بهترین وجه ممکن ارضا کند.

۲-تجسس و تفحص بازسازنده در گذشته بیمار:در روان درمانی کلاسیک عقیده بر آن است که اگر ریشه های روانی رفتار مشخص شوند و فرد به وضوح آنها را درک کند٬قادر خواهد شد که رفتارش را تغییر دهد.در حالیکه واقعیت درمانی٬ضمن مخالفت با این تاکید ٬گذشته را مردود می داند و بر زمان حال و آینده تاکید می کند.

۳-انتقال:در روان درمانی سنتی درمانگر پذیرای حالت انتقال است.به این معنی که اگر بیمار نگرشهای خود را نسبت به افراد مهم دیگر به درمانگر منقل کند٬درمانگر به همراه بیمار مشکلات گذشته را تخفیف می دهد و به او می آموزد که چگونه رفتار نامناسب گذشته مشکل آفرین بوده است.در حالیکه در واقعیت درمانی درمانگر پذیرای انتقال نیست و به منزله یک شخص واقعی وارد جریان می شود.

۴-اعتقاد به ناخودآگاهی:در روانکاوی سنتی امور ناخودآگاه از امور خودآگاه مهمترند و پاره ای از مسائل فردزاده تسلط حوزه ناخودآگاه بر خود آگاه تصور می شود.روی این اصل٬برای تغییر فرد کسب آگاهی و بصیرت نسبت به محتویات ذهن ناخودآگاه لازم است٬که این امر از طریق تعبیر رویا٬تفسیر موارد انتقالی و تداعی آزاد عملی می شود.در واقعیت درمانی به بیمار اجازه داده نمی شود تا از انگیزشهای ناخودآگاه به منزله عذر و بهانه ای برای مشکل کنونیش استفاده کند.بیمار را وادار می کنند که درباره رفتارش نه تنها عذر نیاورد بلکه به قضاوت اخلاقی دست بزند.

۵-تاکید بر تعبیر و تفسیر رفتار به جای تاکید بر ارزشیابی آن:در روان درمانی سنتی ٬رفتار منحرف را ماحصل بیماری روانی می دانند و معتقدند که بیمار را اخلاقا نباید مسئول آن دانست٬زیرا کاری از این بیمار ساخته نبوده است.در واقعیت درمانی مشکل بیمار از ناتوانی او در فهم و کاربرد اصول اخلاقی و ارزشهای زندگی روزمره اش ناشی می شود.بیمار را با رفتارش مواجه می کنند و یادآور می شوند که او مسئول رفتارش است و تا خود مسئولیت تغییر رفتارش را به عهده نگیرد٬تغییری هم صورت نخواهد گرفت.

۶-اهمیت بصیرت:در روان درمانی سنتی اعتقاد بر ان است که اگر بیمار به علل ناخودآگاه رفتارش پی ببرد ٬خود به خود رفتارهای صحیح را می آموزد و جانشین می کند. بصیرت نسبت به امور گذشته ٬در این نوع درمان٬از اهمیت خاصی برخوردار است.درمانگر سنتی روشهای بهتر عمل کردن را به بیمار نمی آموزد و طرحهایی برای آموزش مراجعان ندارند.در حالیکه در واقعیت درمانی تعلیم و تربیت مجدد و نشان دادن راههای صحیحتر رفتار به مراجع مورد نظر است تا بدان وسیله بتواند نیازهایش را بهتر ارضا کند و در نتیجه به هویت موفق و شخصیت سالم دست یابد.

 

[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 6:8 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

اختلال های خلقی"قسمت اول"
اختلال های خلقی به آن اختلال های گفته می شود که افسردگی نشانه اصلی آن هاست.

این اختلال به چند دسته تقسیم می شود که عبارتند از:

افسردگی اساسی ـ اختلال عاطفی فصلی ـ اختلال دو قطبی ـ اختلال افسرده خویی ـ اختلال ادوار خویی.

اختلال های خلقی:

خلق به حالت شادی یا ناشادی غالب و پایدار فرد گفته می شود.واژه خلق پیوستاری را در بر می گیرد که یک انتهای آن غمگینی مفرط و انتهای دیگر آن شادی مفرط است.بنابراین اختلالات خلقی به مجموعه ای از اختلال ها گفته می شود که ویژگی اصلی یا بارز آن ها اختلال در خلق است.

انتهای ناشادی مفرط این پیوستار به تنهایی افسردگی اساسی{Major depression} نامیده می شود که نشانه اصلی آن احساس غم و اندوه زیاد است.

انتهای شادی مفرط این پیوستار نیز به مانیا{شیدایی}معروف است که نشانه اصلی آن احساس سرخوشی و پر نیرویی افراطی است. نشانه های دیگر گشاده رویی٬تحریک پذیری٬پرحرفی٬عزت نفس کاذب و پرش افراطی افکار.

 اختلال دیگر ی نیز هست که از مخلوط دو اختلال بالا{افسردگی و شیدایی} بوجود می آید که به آن اختلال دو قطبی {bipolar disorders} می گویند .

حالت خفیف تر افسردگی اساسی ٬اختلال افسرده خویی{dysthymia} می باشد و حالت خفیف تر اختلال دو قطبی یعنی اختلال ادوار خویی{cyclothymia} است.

انواع افسردگی های دیگری نیز وجود دارند که به نوبه خود دارای اهمیت زیادی هستند.این نوع افسردگی ها معمولا بر حسب زمان و دوره های ظهور و عودشان مشخص می گردند٬مثلا افسردگی پس از زایمان و افسردگی فصلی .

اختلال افسردگی اساسی{افسردگی یک قطبی}

افسردگی رایج ترین اختلال روانی است و اخیرا به شدت روبه افزایش نهاده است.افسردگی در تمام جوامع و دوره ها شایع بوده و هست٬ حتی گفته می شود اگر شما بعد از سال ۱۹۷۰متولد شده باشید ٬ده برابر بیشتر از پدر بزرگ و مادر بزرگ تان احتمال دارد  که مبتلا به افسردگی شوید.این بیماری به سراغ هرکسی می آید {سرماخوردگی روانی}.

 

برخی از مردم زمانی که دارای اندوه هستند آنرا نشانه افسردگی یا افسردگی تلقی می کنند اما این تصور غلطی می باشد چون بین اندوه و افسردگی تفاوت وجود دارد.برای مثال برخی از محققان افسردگی و اندوه را دو چیز کاملا متفاوت می دانند.و اظهار می کنند برخلاف اندوه٬اختلال افسردگی به وسیله اطمینان بخشی و نصایح مفید دوستان و خانواده تسکین پیدا نمی کند.

DSM_IV_TR یک دوره افسردگی اساسی را بر اساس حضور حداقل پنج مورد از نه مورد زیر ٬حداقل به مدت دو هفته ٬تعریف می کند:

۱-خلق افسرده

۲-از بین رفتن علاقه و فقدان لذت در تقریبا همه فعالیت ها

۳-کاهش یا افزایش چشم گیر وزن٬یا کاهش و یا افزایش اشتها

۴-بی قراری فیزیکی

۵-خستگی یا فقدان انرژی

۶-احساس بی ارزشی یا احساس گناه شدید

۷-کاهش توانایی برای تفکر٬تمرکز یا دودلی

۸-بی خوابی یا پرخوابی تقریبا در همه روزها

۹-افکار عود کننده مربوط به مرگ ٬داشتن افکار خودکشی یا اقدام به خودکشی.

مشکلات انگیزشی٬فیزیولوژیکی و شناختی افراد افسرده

نشانه های شناختی افسردگی:

از دیدگاه بک نشانه های شناختی افسردگی را می توان در سه حوزه دسته بندی کرد:۱-نظر منفی نسبت به خود٬شامل عزت نفس پایین٬احساس های شکست٬حقارت و بی کفایتی٬به دنبال این ها سرزنش کردن خود و احساس گناه٬ ۲-نظر منفی نسبت به آینده شامل اعتقادات بدبینانه و ناامیدانه نسبت به آینده و۳-نظر منفی نسبت به دیگران.

نشانه های انگیزشی:

به نظر می آید افراد افسرده انگیزه ای برای عمل ندارند و یا اگر داشته باشند نمی توانند انگیزه هایشان را به عمل تبدیل نمایند بی علاقگی معمولا در آغاز فقط در چند فعالیت ٬مثل کار وجود دارد اما زمانی که شدت افسردگی افزایش می یابد بی علاقگی عملا به هر فعالیتی که شخص انجام می دهد گسترش می یابد.افراد افسرده ممکن است روزها پشت سر هم بی حرکت بنشینند.در حالت های شدیدتر به عدم شروع واکنش از سوی افراد افسرده٬فلج ارادی می گویند.در این حالت بیمار را باید به زور از رختخواب بیرون آورد ٬لباس بر تنشان پوشاند٬و تغذیه اش را داد.

غم برجسته ترین و فراوان ترین نشانه هیجانی در افسردگی است.وقتی از یک بیمار افسرده سوال می شود که چه احساسی دارد٬رایج ترین صفت های که بکار می برد عبارت اند از:غمگین ٬دمغ٬بدبخت٬درمانده٬ناامید٬تنها٬ناخشنود٬اندوهگین٬بی ارزش٬شرمنده٬حقیر٬نگران ٬بی مصرف و گناهگار.

افراد افسرده بیشتر اوقات خود را در رختخواب یا دور از دیگران صرف می کنند.در فعالیت و گفتارشان کند هستند و نیز مشکلاتی در زمینه نگه داری اطلاعات{بخصوص در حافظه کوتاه مدت} یا حل مسئله تجربه می نمایند.

نشانه های فیزیولوژیکی:

در صورت شدت افسردگی٬تمام لذات زیستی و روانی که زندگی را با ارزش می سازند از بین می روند ٬از دست دادن اشتها در بین افراد افسرده رایج است.در افسردگی متوسط و شدید از دست دادن وزن رخ می دهد ولی در افسردگی خفیف گاهی افزایش وزن دیده می شود.

اختلال خواب نیز شایع است.افراد افسرده ممکن است مشکل به خواب رفتن در شب داشته باشند ٬یا امکان دارد خیلی زود از خواب بیدار شوند وبه سختی بتوانند دوباره به خواب بروند.اختلال خواب و کاهش وزن به ضعف و خستگی می انجامد.فرد افسرده ممکن است میل جنسی را نیز از دست بدهد.مشکلات نعوظی در مردان و فقدان انگیختگی در زنان٬عوارض رایج افسردگی هستند.

در افسردگی حاد٬ممکن است کندی روانی-حرکتی وجود داشته باشند که طی آن حرکات کند می شوند و بیمار بیش از اندازه آهسته راه می رود و آهسته صحبت می کند.

نکته:لازم نیست یک نفر تمام این نشانه ها را داشته باشد تا "افسرده"تشخیص داده شود٬بلکه هر چه او نشانه های بیشتری داشته باشد و هرچه یک مجموعه از نشانه ها شدیدتر باشد بیشتر می توانیم مطمئن باشیم که او به افسردگی مبتلاست.

سن معمول برای شروع یک دوره از افسردگی بین سنین ۲۴و۲۹سالگی است.زنان حداقل دو برابر  مردان افسردگی گزارش می کنند اما بای پولار در بین مردان و زنان به یک اندازه است.

نکته:زنان زودتر از مردان به افسردگی خود پی برده و آن را می پذیرند و مراجعه می کنند و تا پایان کار نیز معمولا درمان را ادمه می دهند.

چرا دختران و زنان به نسبت پسران و مردان ۲یا حتی۳برابر بیشتر افسرده می شوند؟

زنان به علت هورمون های جنسی و فشار روانی که بیشتر در جهان امروز متوجه زنان کرده و بخاطر کودکی و نوجوانی بدتری که دختران در بیشتر جوامع نسبت به پسران دارند و همچنین بخاطر اینکه سهم آنها در خانواده و محیط های اجتماعی از آنها گرفته می شود و مورد تبعیض و تجاوز قرار می گیرند این عوامل همه و همه دست به دست هم می دهند و زنان را بیشتر از مردان دچار افسردگی می کنند.

علاوه بر دلایل فوق ٬فرضیه های زیستی می گویند فعالیت آنزیم شیمیایی ٬استعداد ژنتیکی ٬و دوره ماهیانه افسردگی پیش از قاعدگی بر آسیب پذیری زنان تاثیر دارند.

یک دلیل دیگر از این قرار است که ٬تصور ذهنی از بدن و تعقیب لاغری از طریق رژیم غذایی مربوط می شود که در کشورهای پیشرفته نزد خانم ها رایج است.در واقع یک علت ریشه ای افسردگی ٬ناکامی و درماندگی است.رژیم غذایی یک چرخه ناکامی و درماندگی را تشکیل می دهد .ابتدا٬رژیم گیرنده ها وزن خود و افسردگی همراه با اضافه وزن را کاهش می دهند .ولی در نهایت وقتی که وزن آنها بر می گردد ناامید می شوند٬و این وضعیت ۹۵درصد از رژیم گیرنده هاست.ناکامی پی در پی و یاداشتهای روزانه چاق شدن افسردگی را به دنبال دارند.

تبیین های اجتماعی نشان می دهد که هم اکنون زنان مسئولیت های زیادی برعهده دارند.معمولا زنان شغل های پایین تری را احراز می کنند و بین شغل و خانه داری سرگردان هستند .یعنی آنان وقتی که از کارهای شغلی روزانه فراغت یافتند٬به احتمال بیشتری از مردان٬در نقش منزل داری به کارهای خانگی ادامه می دهند.همچنین زنان ممکن است در معرض فشارهای فرهنگی باشند و این موجب افزایش فشارروانی آنان شود.

یک تبیین روانشناختی تر می گوید که زنان با احتمال بیشتری از مردان شکست هایشان را به ویژگی های شخصی نسبت می دهند٬این امر موجب می شود که خود را بیشتر سرزنش کنند و عزت نفس آنان پایین باشد.

علاوه بر این گفته می شود وقتی مردان شرایطی را تجربه می کنند که ممکن است منجر به افسردگی شود٬آنان بیشتر از زنان توانایی برگرفتن حواسشان از افکار منفی را دارا می باشند.

نکته:بزرگترین عامل خودکشی٬افسردگی است .نزدیک به ۷۰٪مردم به علت افسردگی خودکشی می کنند.

نکته:کودکان نسبت به گذشته بیشتر مبتلا به بیماری افسردگی شده اند تا آنجا که در میان شیرخواران نشانه های از علائم اولیه افسردگی دیده می شود به دلیل ارثی یا آسیب های دیگر.

علایم و نشانه های افسردگی از منظر دکتر فرهنگ هلاکویی:

دکتر هلاکویی میگوید اگر علایم و نشانه های افسردگی را زود تشخیص دهیم می توانیم بصورت کامل و دقیق مسئله را حل کنیم ٬در غیر اینصورت عواقب منفی افسردگی در آینده خود را نشان می دهد.

این علائم باید حداقل ۲هفته بطور کامل وجود داشته باشند و ما را رها نکنند.

علائم و نشانه های عمومی افسردگی:

۱-کاهش ٬کمبود و یا نبود انرژی ۲-کاهش میل به غذا یا پرخوری ۳-مشکلات در کم خوابی و یا رویا دیدن یا داشتن کابوس۴-غم و اندوه شدید و عمیق ۵-عدم تمایل به درگیر شدن به فعالیت های معمول و مرسوم ۶-احساس درماندگی و بیچارگی ۷-یاس و ناامیدی ۸-گرفتاری در فعالیت های که ذهن ایجاد می کند {مثل استنباط-استنتاج-تصمیم گیری -ارزیابی و مقایسه} ۹-تفکرات او بد و منفی است ۱۰-از دست دادن توجه ۱۱-مشکلات در یادگیری ۱۲-تردید و دودلی ۱۳-مشکل در سخن گفتن ۱۴-کاهش تمایلات جنسی ۱۵-مصرف بیش از حد مشروب٬سیگار و مواد مخدر۱۶-تمایل به خودکشی ۱۷-احساس گناه و تقصیر ۱۸-احساس بی ارزش بودن یا بی فایده بودن ۱۹-عدم توجه به تغذیه و بهداشت و یا ظاهر ۲۰-دو سوم افراد مضطرب و همچنین دو سوم افراد مضطرب نیز افسرده هستند ۲۱-دردهای فیزیکی و حتی دردهای روان تنی ۲۲-حالات خستگی همیشگی و دائمی یا کوفتگی ۲۳-توقع و انتظار از دیگران ۲۴-گریان بودن ۲۵-نارضایتی و طلب کاری از دیگران ۲۶-خشمگین و عصبانی بودن ۲۷-گوشه گیری و انزوا ۲۸-حساس بودن ۲۹-در افراد افسرده شدید و عمیق حالات توهم به وجود می آید ۳۰-دارو{پاسخ مثبت بدن و روان فرد به داروهای افسردگی که نشان دهنده این موضوع است که فرد افسرده است}

 

 

[ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ] [ 17:35 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

اختلال شخصیت پارانویایی
DSM_IV_TR اختلالات شخصیت {personality  disorders}را به عنوان یک الگوی پایداری از تجربه و رفتار درونی تعریف می کند که به طور قابل ملاحظه ای از نتظارات فرهنگی فرد٬حداقل در دو مورد از موارد شناخت٬خلق٬کارکردهای بین فردی یا کنترل تکانه انحراف داشته باشد.

شروع آن می تواند از دوره نوجوانی یا دوره کودکی اولیه باشد.ولی معمولا در افراد ۱۸سال به بالا تشخیص داده می شود.اختلال شخصیت معمولا با پریشانی٬ناراحتی یا آسیب مهمی پیوند دارد.

اختلال شخصیت پارانویایی:

اصطلاح پارانوید به معنی مشکوک بودن ٬محتاط بودن٬و گوش به زنگ بودن نسبت به دیگران بر اساس این عقیده است که آنها قصد آسیب رساندن دارند.

تفکر پارانوئید در اختلال های روانی گوناگونی وجود دارد.

ویژگی اصلی این اختلال شخصیت ٬الگوی پایداری از سو ظن و عدم اعتماد به دیگران است{این بد گمانی و بی اعتمادی فراگیر است}.علاوه بر این ٬این گونه افراد دارای حساسیت زیاد و دارای عاطفه محدودی هستند و اعمال دیگران را بر علیه خود تعبیر می کنند.بد گمانی آنان تا حدی است که بعضی اوقات درصدد تدارک امکانات دفاعی بر می آیند.در ایجاد رابطه صمیمانه با مشکلاتی مواجه هستند.

افرادی که به اختلال شخصیت پارانوئید مبتلا هستند٬اغلب اهل جر و بحث ٬و خشک و عصبی اند.

افراد پارانوئیدی به ندرت کمک بالینی طلب می کنند.ولی اگر آن قدر موقعیت سخت شود که مجبور به کمک جویی گردند ٬سخت ترین وظیفه درمانگر رخنه کردن در حصار سو ظن آنان است.

در حالات پیشرفته و شدید این اختلال٬تمام روابط بین فردی مختل می شوند .این اختلال می تواند در همه طیف های اجتماعی وجود داشته باشد٬ولی به ندرت به درمانگاه ها و بیمارستان ها مراجعه می کنند.

این بیماران با استفاده از مکانیسم دفاعی فرافکنی ٬تکانه ها و افکار نامقبول خود را به دیگران نسبت می دهند.

آنها همچنین آمادگی دارند اظهارات بی غرضانه و رویدادهای جزیی را به عنوان چیزی که معنی پنهان یا تهدید کننده دارد٬سو تعبیر کنند.

مقدار خاصی تفکر و رفتار پارانوئید می تواند در برخی موقعیت ها٬مانند شرایط سیاسی خطرناکی که افراد باید مراقب زنده ماندن خود باشند ٬مناسب باشند٬اما افراد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید به صورتی فکر و رفتار می کنند که به محیط شان ربطی ندارد.

همه گیر شناسی میزان شیوع این اختلال نیم تا دو ونیم در صد است.و در مردان بیشتر از زنان دیده می شود.اعتقاد بر این است در بین گروه های اقلیت ٬مهاجران و ناشنوایان شایعتر از جمعیت کلی است.

به طور کلی ٬این بیماران در زمینه کار و زندگی با دیگران مشکلات همیشگی دارند و برای آنان مسائل شغلی و زناشوئی فراوان به وجود می آید.البته در موقعیت های اجتماعی٬افراد مبتلا به این اختلال ممکن است کارآ و مرتب به نظر برسند اما در دیگران ایجاد ترس و تعارض می کنند.

مطالعات در مورد سیر و پیش آگهی این بیماری نشان می دهد که در بعضی از بیماران٬اختلال شخصیت پارانویایی در تمام طول عمر وجود دارد.

در بعضی افراد نشانه های پارانوئیدی پیشرو اسکیزوفرنی است.

شواهد جدید حاکی از آن است که افراد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید و آنهایی که به اختلال اسکیزوفرنیک مبتلا هستند٬ساختار ژنتیکی مشابهی دارند.

نظریه پردازان روان پویشی٬این اختلال را به صورت نوعی نگریستن به دنیا توجیه می کنند که به موجب آن٬فرد قویا به مکانیزم دفاعی فرافکنی متکی است بدین معنی که دیگران٬نه خود فردبه گونه ای تصور می شوند که انگیزه های منفی یا زیان آور دارند.

در مقابل نظریه پردازان شناختی - رفتاری ٬فرد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید را به صورت کسی در نظر می گیرند که فرضهای اشتباهی در مورد دنیا دارد و مشکلات واشتباهات شخصی را به دیگران نسبت می دهد.

ویژگی های تشخیصی:

افراد مبتلا به این اختلال شخصیت ٬طبق چهار مورد زیر یا بیشتر ٬نسبت به دیگران بی اعتمادی و سو ظن فراگیر دارند و انگیزه های آنها را بد خواهانه تعبیر می کنند:

۱:سو ظن ناموجه مبنی بر اینکه دیگران می خواهند انها را استثمار کنند٬یا آنها را فریب دهند.

۲:اشتغال ذهنی به تردیدهای ناموجه درباره وفادار بودن یا قابل اعتماد بودن دیگران.

۳:عدم تمایل برای در میان گذاشتن اسرار با دیگران از ترس اینکه مبادا آنها این اطلاعات را علیه ایشان مورد استفاده قرار دهند.

۴:گرایش به برداشت کردن معانی تحقیر آمیز یا تهدید کننده پنهان از اظهارات یا رویدادهای بی زیان.

۵:گرایش به به دل گرفتن کینه ها.

۶:برداشت حملات شخصی که برای دیگران آشکار نیست و گرایش به پاسخ دادن با حملات متقابل خشم آلود.

۷:سوظنهای ناموجه مکرر نسبت به وفادار بودن همسر یا شریک جنسی.

تشخیص های افتراقی

۱:اختلال شخصیت پارانوئید را معمولا می توان از اختلال هذیانی تفکیک کرد چون هذیان های با ثبات در اختلال شخصیت پارانوئید وجود ندارد.

۲:از اسکیزوفرنی پارانوئید قابل تشخیص است چون توهمات و اختلال تفکر صوری در اختلال شخصیت پارانوئید موجود نیست.

۳:اختلال شخصیت پارانوئید را می توان از اختلال شخصیت مرزی تفکیک کرد چون بیماران پارانوئید ندرتا قدرت برقراری روابط تنگ و پر آشوب خاص بیماران مرزی را دارند.

۴:بیماران پارانوئید فاقد سابقه طولانی رفتار ضد اجتماعی هستند.

۵:بیماران مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید کناره گیر هستند و افکار پارانوئید ندارند.

 

 در بعضی از افراد مبتلا به این اختلال٬با پیشرفت سن  یا کاهش استرس٬صفات پارانوئید تبدیل به واکنش سازی شده و توجه متناسب به اصول اخلاقی و اهمیت یه رفاه دیگران می شود.

درمان

۱ـروان درمانی:

رواندرمانگر باید در تمام مناسباتش با بیمار روراست باشد.مثلا اگر درمانگر به علت اشتباه یا قصور ٬دیر رسید و مورد اعتراض بیمار واقع گردید٬اظهار حقیقت و یک عذر خواهی مختصر بهتر از توضیحات دفاعی تاثیر می گذارد.

درمانگر نباید فراموش کند نقطه ضعف بیمار در زمینه اعتماد و صمیمیت است.رواندرمانی انفرادی مستلزم برخورد نه چندان گرم از جانب درمانگر است.بیماران پارانوئید معمولا در گروه درمانی خوب جا نمی افتند معهذا رواندرمانی گروهی برای بالا بردن مهارت های اجتماعی و کاهش سو ظن آنها از طریق ایفای نقش مفید می تواند باشد.

برخورد با اتهامات هذیانی باید با واقعگرائی ولی بدون تحقیر و ملایمت صورت گیرد.

۲-درمان داروئی:

درمان داروئی برای فرونشاندن اضطراب و تحریک مفید است .در اکثر موارد یک داروی ضد اضطراب ٬مثل دیازپام کافی است.اما در مواردی برای درمان تحریک شدید و تفکرنیمه هذیانی بیمار استفاده از نورولپتیک ها مثل هالوپریدول برای مدتی کوتاه ضرورت پیدا می کند.

 

[ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 3:15 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

هفت عادت آدم های ناموفق
اگر می خواهید زندگی موفقی داشته باشید هیچ وقت خودتان را درگیر این هفت عادت نکنید.

عادت اول:آنها منفی فکر می کنند٬منفی حرف می زنند و منفی عمل می کنند.

آنها در هر شرایطی فقط مشکلات را می بیند و همیشه شکایت می کنند و خلاصه فکر می کنند همه عالم بر خلاف میل آنهاست.

همیشه مشکلات را می بینند نه راه حل را ٬آنها شکست را عاقبت هر کاری می دانند و هیچ وقت به جلو حرکت نمی کنند.

عادت دوم:آنها قبل از اینکه فکر کنند ٬عمل می کنند.

آنها بر اساس تصمیم های غریزی٬آنی و تکانه ای عمل می کنند مثلا اگر چیزی را ببینند که خوششان بیاید بدون لحظه ای درنگ می خرند حتی چیزهای به درد نخور و بی ربط با زندگی شان و بعد یک چیز بهتر را می بینند شروع می کنند به ناله و نفرین برای بدست آوردن آن گر به دستش آورند از یادش می برند و اگر نه زمان زیادی را صرف غم و اندوه ناشی از آن می کنند.عمدتا از زندگی زناشویی لذت نمی بند.

عادت سوم:خیلی بیشتر از آنکه گوش بدهند حرف می زنند و از دروغ گفتن هم ابایی ندارند.وقتی کسی به آنها نصیحتی می کند گوش هایشان را می بندند و چیزی نمی شنوندچرا که آنقدر مغرورند که نمی خواهند اشتباهاتشان را قبول کنند.در تصور خودشان٬خیلی هم با فهم و کمالات هستند.آنها توصیه های دیگران را رد می کنند چون احساس می کنند اگر به حرف دیگران گوش بدهند٬رتبه و منزلت شان پائین می آید.

عادت چهارم:آنها راحت تسلیم می شوند .آدم های ناموفق در شروع هر کاری سعی و تلاش می کنند اما چیزی نمی گذرد که همه شور و شوق شان را از دست می دهند مخصوصا وقتی که مرتکب اشتباهی می شوند به محض این اشتباه ٬کارشان را ترک می کنند و دنبال کار دیگری می ردند.البته اتفاقی نمی افتد چون باز هم آن داستان و همان نتیجه تکرار می شود.

آدم های ناموفق پا فشاری خاصی در دنبال کردن رویاها و کارهایی که دوست دارند انجام بدهند ٬ندارند.

عادت پنجم:آنها حسودند و سعی می کنند دیگران را پایین تر از خودشان نگه دارند.خودشان را در موفقیت های دیگران سهیم می بینند و دیگران را سهیم در شکست هایشان و به جای اینکه کار و تلاش کنند شروع می کنند به شایعه سازی و زیز آب زنی دیگران.

آن چیزی که کاملا واضح است ناموفق بودن آنهاست و احساس غرور کاذب شان.

عادت ششم:آنها وقت شان را زیاد هدر می دهند.

آنها نمی دانند فردا یا امروز چه کاری باید انجام دهند و گاهی می خورند و مهمانی می روند و می گردند تلویزیون نگاه می کنند و ...

اما اگر می خواهیم موفق باشیم باید زمان مان را مدیریت کنیم و به نحوه مطلوبی بین کارمان و سرگرمی هایمان تعادل ایجاد کنیم.

عادت هفتم:آنها راحت ترین و بی درد سرترین راه را انتخاب می کنند.

اگر دو راه وجود داشته باشد آدم های ناموفق راهی را انتخاب می کنند که کوتاهتر یا راحت تر باشد٬حتی اگر منفعت کمتری داشته باشد .آنها نمی خواهند به خود زحمت دهند در حالیکه یک زندگی خوب را می خواهند.

آدم های موفق زندگی شان بنا شده است بر استمرار و خطا.آنها ثابت قدم هستند.آنها خطا می کنند اما آنها را تکرار نمی کنند و از خطاهایشان نکته های مثبت را بیرون می آورند.

 

 

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 6:42 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

"نی نامه" سروده ای از اسفندیار سیاه کمری
بشنو از نی چون حکایت می کند                                       شعله ای تا دل هدایت می کند

شعله ای از شکوه های بی مجال                                      شکوه ای از جنس باران سوال

زندگی آخر حدیث رفتن است                                            فارغ از اندیشه ی ما و من است

آه٬این قصه چرا غمگین سرود                                            آن سراینده که قصه گفته بود

آنکه بیدادی کند این سان شگفت                                     کاش می شد دامنش را هم گرفت

ما همه در دست تو بازیچه ای                                         ای ابر مرد سترگ نیچه ای

مساله این بود و باشد همچنان                                       قصه ی تنهایی ما مردمان

جام خیامی نباشد چاره گر                                            می پرستان فسرده را نگر

ما همه در این سرا بیگانه ایم                                         نیک بنگر ساکن یک خانه ایم

بشنو این شور و نوا در پرده ها                                       شرح حالی ست از دل حیران ما

آسمانی پر ستاره بر سرم                                            پر شگفت و بی کران در منظرم

راز اخلاقی درون سینه ام                                             چیست آیا ؟! پرسش دیرینه ام

راستی را پرسشی بنیادی است                                 کانت هم سرگشته ی این وادی است

زهره ی پرسیدن و اندیشه ام                                      سوخت از بن تمام ریشه ام

بشنو این نی شور و ماهوری که گفت                         از دل عاشق حکایت ها شنفت

بر همه بیهودگی فائق شدن                                      لحظه ای بحرانی عاشق شدن

خانه ی دوست٬آن حریم امن ماست                           خانه ی دوست این حوالی ها کجاست

                                     کاش عاشق را صبوری داده بود

                                       آنکه زهر تلخ دوری داده بود

[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 20:21 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

در باب مفهوم برابری انسانی
"اسفندیار سیاه کمری"

نوشتار حاضر بحثی است پیرامون مفهوم برابری میان انسانها و تلقی های متفاوت از آن که توسعا وارد حوزه ی اخلاق و گزاره های اخلاقی به طور عام می شود.

گزاره ی "انسان ها با هم برابرند"را در نظر بگیرید ٬"بگذارید آنرا آموزه ی برابری بنامیم "به نظر می رسد این گزاره را به گونه های متفاوت می توان فهمید ٬نخست٬می توان آنرا یک گزاره ی ترکیبی "SYNTHETIC"تلقی کرد ٬گزاره ای است که از امور واقع در جهان خبر می دهد٬برخلاف گزاره های تحلیلی"ANALYTIC"که صرفا زبانشناختی اند زیرا محمول آنها در موضوع قرار دارد و نفی آن موجب تناقض می شود مانند گزاره ی "هر شوهری ٬مرد است"که در آن محمول "مرد بودن"در موضوع"شوهر بودن"مستتر است.اگر گزاره ی انسانها با هم برابرند را گزاره ای ترکیبی تصور کنیم ٬از آنجا که گزاره های ترکیبی اصولا پسینی "aposteriori"هستند "هرچند کانت الزاما با این رای موافق نیست و قائل به این است که دست کم پاره ای احکام ترکیبی ٬پیشینی "aprior"هستند.هر گزاره ی پسینی برای احراز صدق ٬نیاز به شواهد تجربی دارد٬همانند گزاره ی "هر قویی سفید است"یا "آب در دمای صفر درجه یخ می بندد"حال آنکه هیچ مطالعه ی تجربی تا کنون تائید نکرده است که انسانها از لحاظ زیست شناختی با هم برابر باشند "از این لحاظ تنها دو قلوهای تک تخمکی می توانند استثنا باشند"برای مثال انسانها از لحاظ بهره ی هوشی با هم برابر نیستند ٬دامنه ی این تفاوت در بهره ی هوشی از نابغه"Genius"با بهره ی هوشی 170تا200و کانا"Idiot"با بهره ی هوشی کم تر از "40"در نوسان است.همچنین از لحاظ قوای عضلانی و بدنی انسانها با هم متفاوتند ٬برخی قوی و برخی ضعیفند ٬همچنین است از لحاظ سلامت فیزیکی و روانی و ...آنچه شواهد تجربی به ما نشان می دهد نابرابری در سطح فردی ست و تائید کننده ی وجود تفاوت های فردی میان انسان هاست نه برابری .

البته چنانکه اشاره شد این تفاوت ها در سطح فردی ست و مفهوم تفاوت های فردی که پشتوانه تجربی محکمی دارد راه را بر هرگونه شونیزم "chauvinism"و ادعای برتری نژادی می بندد٬تا جایی که نازی ها ناچار شدند رشته ی روان سنجی را که به برسی و سنجش بهره ی هوش و سایر فرآیندهای روانشناختی می پردازد را ممنوع کنند ٬زیرا پژوهش های تجربی از ادعای برتری نژادی آنها حمایت نمی کرد بلکه موید وجود تفاوت های فردی میان انسانها بود.

اما اگر هنگامی که می گوئیم "انسانها با هم برابرند"مرادمان این باشد که نگاه ما به انسانها باید نگاهی از سر برابری باشد ٬آن وقت ما از شان مشاهده گر"observer"خارج شده ایم و در مقام یک تجویز کننده قرار گرفته ایم و گزاره ی ما گزاره ای تجویزی "prescriptive"خواهد بود.

واژه ی "باید"بار هنجاری "norm ative"به آموزه ی برابری می بخشد ٬حال پرسش این است که این "باید" هنجاری از کجا می آید.گاهی اوقات باید در جملات شرطیه می آید مانند وقتی که بگوئیم "اگر بخواهیم فرزندان با سوادی داشته باشیم "باید"آنها را به مدرسه بفرستیم" بگذارید آنرا تلقی "ابزار انگارانه" نامیم.در این سیاق آموزه ی برابری برای ما ارزش ابزاری دارد به این معنی که برای دست یابی به غایتی خاص به آن نیازمندیم٬برای مثال در جمله ی شرطیه ی "اگر بخواهم جامعه ما همواره در صلح و صفا باشد باید به آموزه ی برابری پایبند باشیم"در این سیاق می توان از شناخت پذیر بودن "قابل نفی یا اثبات بودن"آموزه ی برابری دم زد و باورمندان به صدق یا کذب آن می توانند دلایل خود را ارائه دهند.این قرائت از آموزه ی برابری در حوزه ی فلسفه ی سیاسی و احیانا فلسفه ی حقوق قابل بررسی ست .

اما اگر هنگامی که می گوئیم "نگاه ما به انسانها باید نگاهی از سر برابری باشد٬تلقی ابزار انگارانه را مراد نکرده باشیم ٬آن وقت به وضوح وارد حوزه ی اخلاق شده ایم٬زیرا به تعبیر هیوم درباره ی باید"ought"سخن گفته ایم نه "is"ها.در عقل نظری به سختی می توان توجیهی برای این تلقی از آموزه ی برابری یافت٬جان لاک برای دادن حقوق طبیعی به آدمیان و توجیه آموزه ی برابری ناچار به وارد کردن مفهوم خدا به فلسفه ی سیاسی خویش شد و به نوعی جنبه ی تئولوژیک به آن داد.

اینکه بخواهیم آموزه ی برابری را از منظری اخلاقی توجیه کنیم٬بستگی به این دارد که تابع کدام سیستم اخلاقی باشیم٬دریک تقسیم بندی کلی می توان سیستم های نظری اخلاقی را به دو بخش عمده تقسیم کرد.نخست :سیستم های اخلاقی ابتنا شده بر دین ٬دوم:سیستم های اخلاقی مستقل از دین. در شق نخست نظام های اخلاقی آموزه های خود را با رجوع به شارع مقدس و متن مقدس موجه "Justified"می کنند.سنت آگوستین متکلم مسیحی قرون چهارم و پنجم میلادی کما بیش  مشابه با کاری که بعدها جان لاک انجام داد"یعنی وارد کردن مفهوم خدا به فلسفه ی سیاسی خویش"بر خلاف لاک که "آدمیان را در نگاه خداوند برابر می دید و درصدد توجیه آموزه ی برابری بود"درصدد توجیه نابرابری میان آدمیان برآمد ٬او در کتاب شهر خدا آدمیان را به دو گروه "نفرین شدگان"و "برگزیدگان"تقسیم کرد و آنرا به اراده ی خداوند نسبت داد که پس از هبوط آدم ٬انسانها را اینگونه بخش کرده و رحمت او تنها شامل حال "برگزیدگان"خواهد بود.

فارغ از اینکه سیستم های اخلاقی متفاوتی را می توان بر یک دین واحد بنا کرد"مساله ی قرائت های گوناگون"اینگونه سیستم ها تنها برای باورمندان به آن دین خاص ارزش توجیهی دارند.

شق دوم سیستم های اخلاقی مستقل از دین٬مانند نظام اخلاقی کانت و فایده گرایی"utilitarianism" اینگونه سیستم های اخلاقی را حتی اگر حمل بر صحت بکنیم به نظر می رسد که انگیزه ی پایبندی به آنها چیزی بیش از دلایل صرفا عقلانی لازم داشته باشد و بیش از اینکه از راه دلیل باشد از راه نوعی ذوق و شهود کمابیش مشابه شهودهای عرفانی و نوعی بینش فراعقلانی میسر باشد همچنانکه کی یر کگارد فیلسوف اگزیستانسیالیست مسیحی متذکر می شود:"حتی اگر بتوان اصول اخلاقی را مانند کانت از راه عقل عملی توجیه کرد انتخاب پایبندی به این اصول هیچ ربطی به عقل ندارد"این نظریه به وضوح در تضاد با نظر سقراط است که فضیلت را برابر با دانایی می دانست.همچنین در سیستم فایده گرایی حتی اگر این فرض مستتر در نظریه های جرمی بنتام و جان استوارت میل را تلقی به قبول کنیم که"نیکی همان خوشی یا سعادت است"باز این پرسش پیش می آید که فاعل اخلاقی چرا باید خود را متعهد به رعایت حال دیگران در جهت رسیدن به خوشی و سعادت بداند؟!

در تعبیری هیومی چگونه می توان از هست به باید رسید؟

مخلص کلام فوق اینکه به نظر می رسد فاعل اخلاقی برای ملزم دانستن خود به این نظام های اخلاقیمستقل از دین از گونه ای شهود فراعقلانی بهره می گیرد که احیانا با دلایل عقلانی قابل توجیه نیست و به همین دلیل از آن به شهود تعبیر می کنیم که به نظر می رسد نوعی دریافت غیر استنتاجی و بلاواسطه در این فرآیند دخیل است.به این ترتیب می توان مساله را اینگونه صورتبندی کرد که هر سیستم اخلاقی باید به دو پرسش پاسخ دهد.نخست اینکه امر نیک چیست؟! و دوم اینکه چرا فاعل اخلاقی باید به امر نیک متعهد و ملتزم باشد؟!سیستم های اخلاقی کانت و فایده گرایی به پرسش نخست پاسخ گفته اند در صورتی که این پاسخ ها را حمل بر صحت بکنیم باز به نظر می رسد که این سیستم ها در پاسخ به پرسش دوم در می مانند با این حال شاید بتوان پاسخ به پرسش دوم را از طریق نوعی شهود فراعقلانی توجیه کرد.

رویکرد ویتگنشتاین

لودویگ ویتگنشتاین در کتاب رساله ی منطقی فلسفی"ویتگنشتاین متقدم" بر این نظر است که گزاره های اخلاقی در جهان پیرامون قابل تصویر کردن نیستند او این مساله را در "خطابه ای در باب اخلاق"اینگونه توضیح می دهد:

"فرض کنید شخصی دانای کل باشد و تمامی وقایع عالم را در کتابی جمع آوری کند حال فرض کنید که در کتاب عالم نما صحنه ی قتلی مو به مو و با جزئیات کامل و تمامی صحنه های دلخراش و آزاردهنده شرح داده می شد .توضیح این وقایع حاوی هیچ گزاره ی اخلاقی نخواهد بود زیرا قتل هم در مرتبه ی سایر واقعیت های عالم نمایان می شود ممکن است خواندن و از نظر گذراندن این توصیفات خشم و نفرت را در ما هویدا کند ولی بازهم چیزی جز واقعیت نداریم"

به نظر ویتگنشتاین باید و نبایدهای اخلاقی به نحوه ی نگریستن فاعل اخلاقی به جهان اشاره دارند در نقل قول فوق دانای کل شان مشاهده گر"observer"داردو کتاب عالم نما صرفا حاوی گزاره های توصیفی"descriptive"است نه گزاره های هنجاری از سنخ باید و نباید...های اخلاقی .ویتگنشتاین ارزش ها را بیرون از مرزهای جهان می داند آنها نحوه ی نگریستن سوژه ی اخلاقمند را توصیف می کنند نه محتوای نگریسته هایش را-"معنای جهان باید بیرون از جهان نهفته باشد.در درون جهان همه چیز همانگونه است که هست همه چیز همانطور رخ می دهد که رخ می دهد در درون جهان هیچگونه ارزشی وجود ندارد و اگر ارزشی در درون جهان یافته می شد دیگر ارزشی نداشت".

با چنین رویکردی به گزاره های اخلاقی می توان آموزه ی برابری را ناشی از نحوه ی نگریستن سوژه ی اخلاقمند به انسان و جهان دانست همانگونه که ویتگنشتاین می گوید:"جهان مرد خوشبخت جهانی دیگر است با جهان مرد بد بخت"بر همین سیاق می توان گفت جهان یک فرد اخلاقمند متفاوت است از جهان یک فرد نااخلاقمند به عبارتی دیگر فردی که قائل به ارزش ها اخلاقی ست جهان را متفاوت از فردی که به ارزش های اخلاقی باور ندارند می بیند.

در نزد ویتگنشتاین متقدم سوژه استعلایی ست"trancscendental-subject" و در برابر جهان ایستاده است و به آن می نگرد گویی سوژه ورای مرز جهان ایستاده است و به درون جهان می نگرد به تعبیر خود او "سوژه جزو جهان نیست بلکه مرز جهان است".

همچنین در بند۵.۶۲۳ رساله نسبت سوژه به جهان را به نسبت چشم به میدان دید تشبیه می کند.

رویکرد ویتگنشتاین در باب گزاره های اخلاقی از لحاظ معرفت شناختی در موضع ناشناخت گرایی "non-cognitivism" قرار دارد٬ به این معنی که گزاره های اخلاقی قابل صدق و کذب نیستند و به تعبیری بی معنایند ٬نتیجه ای که به طور تلویحی می توان از آموزه های ویتگنشتاین گرفت این است که نظام اخلاقی هر فردی تنها برای خود وی موجه است و نمی توان کسی را از لحاظ معرفت شناختی به درست بودن آن مجاب کرد.

ضمنا به نظر می رسید که رویکرد ویتگنشتاین در باب ارزش های اخلاقی این پتانسیل را در خود دارد که قرائتی روان شناختی از ارزش های اخلاقی به دست دهد ٬به این معنی که ارزش های اخلاقی را فروکاست کنیم به ویژگی های روان شناختی افراد٬ همچنین می توان ارزش های اخلاقی را در بستر زبان عاطفی "emotion-language"فهمید٬ به این معنی که مثلا هنگامی که آموزه ی برابری را بیان می کنیم در واقع گزاره ای عاطفی به کار برده ایم و صرفا از عواطف خود خبر داده ایم مثل اینکه بگوئیم"برای من خوشایند است و دوست دارم نگاهی از سر برابری به انسانها داشته باشیم".

ماحصل مباحث فوق را می توان در چند بند خلاصه کرد.

۱:تلقی آموزه ی برابری به مثابه ی گزاره ای ترکیبی ناموجه است٬زیرا شواهد تجربی موید آن نیستند.

۲:تلقی ابزار انگارانه از آموزه ی برابری می تواندموجه باشد که این امر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی و احیانا فلسفه حقوق قابل بررسی ست.

۳:تلقی آموزه ی برابری چونانگزاره ای اخلاقی بستگی به سیستم اخلاقی مورد پذیرش شخص دارد.

۴:سیستم های اخلاقی که بر پایه ی دینی خاص بنا شده اند ٬تنها برای باورمندان به آن دین خاص ارزش توجیهی دارند.

۵:سیستم های اخلاقی مستقل از دین به سختی می توانند موجه کننده باشند ٬این سیستم ها به این پرسش که"امر نیک چیست؟"پاسخ می دهند اما در پاسخ به این پرسش که"چرا من باید به امر نیک متعهد و ملتزم باشم؟!"در می مانند٬مگر اینکه فاعل اخلاقی متوسل به نوعی بینش فراعقلانی شود که می توان آنرا به شهودهای عارفانه تشبیه کرد.به تعبیر مولانا:

"حل این نز عقل کار افزا بود-بندگی کن تا تو را پیدا شود"

۶:با بهره گرفتن از رویکرد ویتگنشتاین متقدم "دوره ی نخست فکری ویتگنشتاین"به گزاره های اخلاقی می توان اینگونه توضیح داد که :ارزش ها در جهان پیرامون یافت نمی شوند٬آنها از نحوه ی نگریستن فاعل اخلاقی به جهان خبر می دهند٬در نتیجه مثلا آموزه ی برابری در تلقی اخلاقی آن تنها برای باورمند  آن موجه خواهد بود و نمی تواندر ساحت معرفت شناختی درستی آنرا به دیگران نشان داد بلکه صرفا می توان در مقام توصیف گر نظام اخلاقی خود را برای دیگران هم شرح دهیم.

"سلسه ی موی دوست حلقه ی دام بلاست-هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست".

پی نوشت ها:

۱:لودویگ ویتگنشتاین"خطابه ای در باب اخلاق"ترجمه مالک حسینی ٬فصلنامه ارغنون شماره ی ۱۶

۲:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه میر شمس الدین ادیب سلطانی پند۶.۴۱

۳:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه میر شمس الدین ادیب سلطانی بند ۶.۴۳

۴:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه سروش دباغ ٬فقره ۵.۶۳۲برگرفته سروش دباغ در زبان و تصویر جهان.

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:38 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

گزارش روانپزشکی و روانشناسی
گزارش روانپزشکی یا گزارش روانشناسی سندی کتبی است که جزئیات یافته های به دست آمده از شرح حال  و معاینه وضعیت روانی در آن ذکر می شود.در واقع گزارش شامل چکیده نهایی از یافته های مثبت و منفی است.البته گزارش فراتر از یک توصیف است چون در آن داده ها تعبیر و تفسیر می شوند.

شرح حال روانپزشکی {روانشناسی}:

A-شناسایی:اسم٬سن٬وضعیت تاهل٬شغل٬زبانی غیر از زبان رسمی کشور دارد؟٬نژاد ٬ملیت و مذهب اگر ارتباطی  دارد.سابقه پذیرش به بیمارستان به خاطر همان بیماری یا اختلال دیگر.بیمار با چه کسی زندگی می کند؟

B-شکایت اصلی:دقیقا به چه علتی بیمار به بیمارستان یا کلینیک آمده است.{جواب را بهتر است با عین کلمات بیمار یادداشت کنید}.اگر اطلاعات از خود بیمار نباشد منبع آن را ذکر کنید.

C-سابقه بیماری فعلی:زمینه زمانی پیدایش علایم یا تغییرات رفتاری که به کمک طلبیدن بیمار منجر شده است.شرایط زتدگی بیمار در زمان شروع -بیماری به چه صورت بر فعالیت های زندگی بیمار تاثیر گذاشته -چه تغییراتی بیماری در شخصیت و علائق و خلق و نگرش های او  نسبت به دیگران گذاشته و همچنین تاثیر بیماری بر فعالیت های او و توجه و تمرکز او و حافظه و همچنین تکلم او گذاشته است. آیا بیمار علایم پسیکو فیزیولوژیک پیدا کرده؟این اختلال در چه مکانی یا مکان های بروز می کند ؟اختلال چقدر شدید است؟آیا اختلال نوسان دارد یعنی اینکه زمانی شدید و زمانی خفیف و زمانی دیگر خاموش می شود؟اضطراب بیمار منتشر و فراگیر است؟ یا اختصاصی و در یک ارتباط خاص -یا موقعیت خاص- فعالیت خاص و یا اشخاص خاص بروز می کند؟ نحوه برخورد بیمار با اضطراب چگونه است اجتناب -استفاده از دارو یا سایر فعالیت ها برای کاهش آن.

D:سابقه پزشکی و روان پزشکی:آشفتگی هیجانی یا روانی داشته است؟اگر داشته وسعت ناتوانی چگونه بوده است؟نوع درمانی که انجام داده است؟نوع یماری؟اثر درمان؟اختلالات روان تنی مثل تب یونجه-آرتریت-کولیت-روماتیسم مفصلی- سرماخوردگی مکرر و اختلالات پوستی و ...آیا بیماری طبی خاصی داشته یا دارد؟

E:سابقه خانوادگی:هم از خود بیمار و هم از افراد دیگر اخذ می شود چون توصیف های کاملا متفاوتی ممکن است در مورد یک فرد یا رویداد ارائه شود.سنن قومی-ملی و مذهبی و افراد دیگر خانواده و توصیف آنها از نظر شخصیت و هوش .روابط فعلی بیمار با همخانه هایش -دوستانش و همکار و یا همکلاس هایش.اثر بیماری فرد بیمار بر خانواده و سابقه اختلال روانی در خانواده . محل زندگی بیمار .میزان تراکم در خانواده-امکانات خلوت اعضای خانواده از یکدیگر.منیع درآمد خانواده و مشکلات مربوط به آن .دریافت کمک {اگر وجود دارد چه نگرشی نسبت به آن دارد؟}.   

[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 1:33 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

فشارروانی
همه ی ما گاهی فشار روانی را تجربه کرده ایم.مثلا دانشجویان موقع امتحان پایان ترم ممکن است دچار فشارروانی شوند.در شرایط امروز جامعه ٬همه به نحوی تحت تاثیر فشار هستندکه در زمان کم تر کار بیش تری انجام دهند.

فشار روانی می تواند منجر به هیجان های منفی مثل افسردگی یا اضطراب شود.همچنین ٬تجربه ی فشار روانی می تواند باعث بیماری های جسمی خفیف یا شدید شود.البته همه ی مردم به فشار روانی واکنش یکسان نشان نمی دهند .

اما فشار روانی چیست؟فشار روانی به تجربه ی روی دادهایی اطلاق می شود که فرد آنها را تهدیدی برای سلامت جسمی و روانی خود تصور می کند.معمولا به این روی دادها عوامل فشار {stressor}٬و واکنش افراد را پاسخ ناشی از فشار روانی می نامند.

وقایع و رویدادهای بی شماری باعث استرس و فشار روانی می شوند.بعضی از آنها روی دادهای عمده ای هستند که افراد زیادی را تحت تاثیر قرار می دهند مثل جنگ ٬زلزله ٬ سیل و...بعضی دیگر تغییرات مهمی مهمی در زندگی شخصی افراد ایجاد می کنند نظیر:تغییر محل سکونت ٬ازدواج کردن٬از دست دادن عزیزی و....همچنین مشکلات روزمره مانند:گم کردن تلفن همراه٬گیرکردن در ترافیک و...

بعضی فشارهای روانی حاد هستند و معمولا زمان این نوع فشارها کوتاه است مثل گیر کردن در ترافیک موقع رفتن برای یک مصاحبه ی شغلی .بعضی دیگر مزمن هستند و برای زمان طولانی و حتی نامحدودی ادامه پیدا می کنند مانند نارضایتی از زندگی زناشویی.و بالاخره ٬سرچشمه فشار روانی می تواند در درون فرد به صورت انگیزه ها و تمایلات متضاد باشد.

 چهار ویژگی در وقایع معمولی می تواند دلیل فشارزا بودن آن ها تلقی شود:کنترل پذیری٬پیش بینی پذیری٬تغییرات عمده در وضعیت زندگی و تعارضات درونی.{گفته می شود نه شدت استرس بلکه نحوه واکنش شخص نسبت به آن مهم و تاثیر گذارتر است}

کنترل پذیری یک واقعه یعنی میزانی که ما می توانیم وقوع یا پیش گیری از وقوع آن را کنترل کنیم و این برداشت ما از فشار زا بودن آنرا تحت تاثیر قرار می دهد.زیرا هرچه یک واقعه غیر قابل کنترل تر به نظر برسد به احتمال قوی فشار آورتر ادراک خواهد شد.

برداشت ما ز میزان کنترل پذیری وقایع ٬به همان اندازه کنترل پذیری واقعی این وقایع ٬در ارزیابی ما از میزان تنش زا بودن آنها تاثیر دارد.

پیش بینی پذیری

 قابل پیش بینی بودن یک واقعه ٬یعنی دانستن احتمال زمان وقوع آن ٬می تواند در میزان فشارزا بودن آن تاثیرگذار باشد.پیش بینی کردن یک واقعه ی فشارزا حتی اگر فرد قادر به کنترل آن نباشد معمولا از شدت فشار روانی می کاهد.پژوهش های آزمایشگاهی نشان داده اند که هم انسان ها و هم حیوانات وقایع بیزاری آور قابل پیش بینی را به وقایع ناخوشایند غیر قابل پیش بینی ترجیح می دهند.

در یک آزمایش به موش ها حق انتخاب بین دریافت ضربه های الکتریکی با اخطار قبلی و بدون اخطار قبلی داده شد ٬به این صورت که اگر در شروع یک سری ضربه  ٬اهرمی را فشار می دادند ضربه های بعدی با یک اخطار قبلی داده می شود و اگر اهرم را فشار نمی دادند ضربه ها بدون هیچ اخطار قبلی داده می شد.همه ی موش ها به سرعت یاد گرفتند که اهرم را فشار دهند.این نشان دهنده ی ترجیح آن ها به ضربه های قابل پیش بینی است.انسانها نیز معمولا ضربه های قابل پیش بینی را ترجیح می دهند و زمانی که منتظر دریافت ضربه های قابل پیش بینی هستند ٬انگیختگی هیجانی و احساس درماندگی کمتری را گزارش می کنند و همچنین ضربه های قابل پیش بینی را به نسبت ضربه های غیر قابل پیش بینی با همان شدت کمتر آزاردهنده ادراک می کنند.

این یافته ها را چگونه می توان توجیه نمود؟

یک احتمال این است که نشان ی هشداردهنده قبل از یک حادثه یا واقعه ی ناراحت کننده٬به انسان یا حیوان این فرصت را می دهد٬که یک فرایند آماده سازی را شروع کند و اثرات آزاردهنده ی محرک را کاهش دهد.

احتمال دیگر این است که در مورد ضربه های غیر قابل پیش بینی هیچ دوره ی امنی وجود ندارد ٬در حالی که در ضربه های قابل پیش بینی ٬انسان یا حیوان می تواند تا زمانی که دوباره هشدار وقوع شوک داده شود تا اندازه ای استراحت کند.برای مثال قربانیانی که در طول مدت زندانی بودنشان می توانند زمان و نوع  شکنجه را پیش بینی کنند٬ بعد از آزادی سریع تر از کسانی که شکنجه را کاملا غیر قابل پیش بینی تصور می کنند بهبود می یابند.

تغییرات اساسی در زندگی

هولمز و راهه دو پژوهشگر پیش گام در حوزه ی فشار روانی ٬استدلال می کنند که هر نوع تغییری در زندگی که نیاز به سازگاری متعدد دارد ٬چه مثبت باشد و چه منفی ٬می تواند فشار زا ادراک شود.

در جهت اندازه گیری میزان تاثیر تغییرات زندگی ٬آنها مقیاس روی دادهای زندگی را از پرفشارزاترین {مرگ همسر}تا کم فشار زا ترین {تخلفات قانونی جزیی}رتبه بندی کرده اند.البته در تدوین این مقیاس پژوهشگران هزاران مصاحبه و پیشینه ی پزشکی را مورد بررسی قرار داده اند.

تعارضات درونی

فشار روانی می تواند در اثر تعارضات درونی ٬یعنی مسائل حل نشده ی هشیار یا ناهشیار ایجاد شود.تعارض زمانی پیش می اید که فرد باید بین دو هدف یا عمل ناهمساز یا متقابلا ناهمخوان یکی را انتخاب کند.

 

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 4:27 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

یاس ها {شعری از اسفندیار سیاه کمری}
                                   یاس ها

یاس های کوچک ما

غرق یاسند

از همین راسند

شاخه های پیچک ما

من جوانی سالخورده ٬تو کهنسالی فسرده

خنده هامان باده برده٬گریه هامان روبه راه

ما که رفتیم گیرم از دست

وای آیا همچنین است؟!

سرنوشت یاسک ما ٬کودک ما

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 23:3 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

بیکاری افسردگی می آورد؟
بی کاری مادر بیماری است .در بسیاری از فرهنگ ها حتی این جمله به صورت ضرب المثل در آمده است.

اولین اختلال یا علامتی که به واسطه بیکار شدن یک فرد در وی رخ می دهد افسردگی است.زیرا فرد نسبت به آینده احساس خوبی نداشته و حس عدم امنیت دارد.بخصوص اگر این فرد بیکار٬همسر و فرزندانی هم داشته باشد.این امر سبب ایجاد دلخوری٬خودخوری٬احساس غم و اندوه و در بعضی افراد سبب ایجاد عصبانیت و پرخاشگری می شود.

از علائم دیگری که افراد بیکار دارند می توان به اضطراب اشاره کرد.این اضطراب ناشی از احساس امنیت نداشتن نسبت به آینده است و دایم نگران این هستند که زندگی شان دستخوش چه تغییراتی می شود و چه کار خواهند کرد.

حتی اگر نتواند از پس مشکل های زندگی و نیازهای خانواده اش برنیاید ممکن است راه از بین بردن خودش را در پیش بگیرد و اقدام به خودکشی کند.

افسردگی و اضطراب می تواند در فرد مشکل های جسمی زیادی ایجاد کند.این علائم معمولا عبارتند از بی خوابی و افکار نگران کننده ٬زیرا در حال فکر کردن مدام به مسایل ناراحت کننده در مورد بیکاری اش است نمی تواند بخوابد.

این افراد معمولا شب ها نمی خوابند و به جایش روزها می خوابند و همین امر سیستم خواب و بیداری آنها را برهم می زند.دچار بی اشتهایی شدید و یا عدم تمایل به غذا خوردن می باشند.

آنهایی هم که دچار اضطراب می شوند دچار تپش قلب و نگرانی و مشکل تنفسی ٬بی قراری و درد قفسه سینه ....را از خود نشان می دهند.

توصیه می شود فرد بیکار قبل از شروع کار جدید٬خودش یا توسط خانواده اش ارجاع داده شود به پزشک و روان پزشک زیرا علایم افسردگی را تجربه کرده است.

فردی که مشغول به کار است و نگران اخراج از کارش می باشد دچار اضطراب ٬استرس و دغدغه می شود ولی فردی که شغلش را از دست داده اضطراب کمتر ولی افسردگی بیشتری دارد.

کسی که به علت بیکاری دچار افسردگی و اضطراب شده است اگر دیگران به او سرکوفت بزنند و محبت نکنند ٬علایم شان دو چندان می شود.

اگر مثلا مرد بیکار شود و همسرش شاغل باشد می تواند زندگی را تا حدی تامین کند و کمتر تحت فشار قرار گیرد.                                                                        پایان         

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 0:53 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

هیپنوتیزم
هیپنوتیزم یک روش علمی است که هر فردی می تواند یاد بگیرد ولی استفاده صحیح و مناسب از آن ٬یک هنر است.

استفاده از هیپنوتیزم به ویژه برای رفع مشکلات پزشکی و روانی باید محدود به افراد واجد صلاحیت باشد مثل پزشکان و روانشناسان.

متاسفانه افراد آماتور بیشتر به جنبه نمایشی هیپنوتیزم می پردازند این افراد تنها به رفع علایم بیماری بدون توجه به علت آن می پردازند مثلا یک هیپنوتراپ آماتور می تواند"درد"را برطرف کند که این می تواند بسیار خطرآفرین باشد زیرا درد یک علامت هشدار دهنده است و برطرف کردن آن به بیماری این فرصت را می دهد تا پیشرفت کند و فرد بیمار تا مراحل انتهایی چیزی را حس نکند و در نتیجه باعث مرگ او شود. 

یک هیپنوتراپ حرفه ای بخوبی با چند کلمه حرف٬یک نگاه٬تون صدا و ژست بیمار می فهمد که چه روشی برای هیپنوتیزم کردن او مناسب تر است یا چگونه باید بیمار را هیپنوتیزم کند.

هیپنوتیزم از زمان های بسیار دور مورد استفاده قرار می گرفته است.گفته می شود این روش ابتدا در مصر و از آنجا به یونان٬روم باستان و هند گسترش یافت است.

نخستین تلاش علمی در این زمینه را یک پزشک اتریشی به نام فرانز آنتون مسمر در اواخر قرن ۱۸انجام داد.اما اصطلاح "هیپنوتیزم"توسط جیمز برید پزشک انگلیسی ابداع شد.وی متوجه شد که با استفاده از نگاه خیره ثابت می توان یک حالت شبیه خلسه در فرد ایجاد کرد .هیپنوتیزم یک لغت یونانی است به معنای خواب.

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 2:14 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

تصمیم گیری
تصمیم گیری یعنی رسیدن به یک رفتار یا یک عمل یا یک گفتار.

من و شما قرار نیست در امر تصمیم گیری وسواس داشته باشیم بلکه می توان گفت برای تصمیم گیری های مهم باید فقط دقت ٬مطالعه و تحقیق کرد.

ما قرار است ابتدا واقعیت ها را ببینم ٬اوضاع را بدرستی اندازه گیری کنیم و بعد تصمیم بگیرم نه اینکه ابتدا تصمیم بگیریم بعد بریم سراغ واقعیت ها.

تصمیم گیری به دو  صورت اتفاق می افتد یکی اینکه ما تصمیم برای رفتار یا گفتارمان را روی دستگاههای خودکار و اتوماتیک بگذاریم و این دستگاههای خودکار آنچه را که ما از قبل تصمیم گرفته ایم یا به آن عمل کرده ایم و یا عادت و اعتیادمان است انجام می دهند مثلا ما وقتی وارد یک مهمانی می شویم احوال پرسی های که می کنیم در واقع یک انتخاب است و از دستگاههای خودکار ما می آید نه اینکه از آن خبر نداشته باشیم.

و صورت دوم:به علت تازگی موضوع یا اهمیت زیاد ما تصمیم گیری را با دستگاههای خودکار  پیش نمی بریم بلکه هوشیارانه برای رسیدن به نتیجه ای فکر و تفکر می کنیم.

بعضی از افراد اصولا با دستگاههای اتوماتیک شان زندگی می کنند و ما می توانیم ببینیم آنها را که درگیر موضوعات تکراری هستند و به هیچ وجه با مسئله به عنوان موضوعی برای تصمیم گیری برخورد نمی کنند.

در اینجا باز افراد به دو دسته تقسیم می شوند:

دسته اول :افرادی که ابتدا تصمیم می گیرند و حالا دنبال دلیل و بهانه می گردند که تصمیم را توجیه کنند.

دسته دوم:افرادی که برای تصمیم گیری بسراغ واقعیات می روند .

ما باید براساس علم ٬اطلاعات٬مشورت و تفکر تصمیم بگیرم و با توجه به اهمیت مسئله و زمان که می تواند ۵ثانیه یا ۵دقیقه و یا ۵۰ساعت است ی تصمیمی را بگیریم.

ما قرار است اغلب با کسانی که متفاوت از ما فکر می کنند مشورت کنیم در حالی که ما اغلب با کسی مشورت می کنیم که دل مان می خواهد تصمیم ما را تائید کند.

وقتی مجبور نیستیم در همین حالا و همین اکنون تصمیم بگیریم باید آنرا به بعد بسپاریم چون شاید اطلاعات یا علمی کسب کنیم و این مسئله بر تصمیمی که حتی ۹۰یا ۹۵درصد با آن موافق هستیم اثر بگذارد.

با توجه به اهمیت موضوع ما ۵ثانیه یا۵۰ساعت و یا ۵سال را صرف آن می کنیم.

نکته:انفجار باورها یا عواطف و یا مذهب کار عقل را مختل می کند در حالیکه باید بر اساس عقل باورها یا عواطف را شکل دهیم.

نکته:ما قرار است بر اساس واقعیات ٬اعتقادات را بسازیم نه بر اساس اعتقادات ٬واقعیات را بسازیم و این گرفتاری بزرگ انسان در طول تاریخ بوده است.

وقت٬انرژی٬امکانات و شرایط که از بیرون بر ما تحمیل می شود را باید در امر تصمیم گیری در نظر داشت.پس ما باید علم٬اطلاعات و مشورت را با عقل مورد تحلیل و تجزیه قرار دهیم تا به یک نتیجه واقع بینانه ای برسیم.ضرورت دارد  این نکته که ما ممکن است عقل نداشته باشیم چون به نظر من بیش از نیمی مردم جهان عقل ندارد اما هوش دارند.و دوم اینکه اگه دارای عقل هستیم آنرا به صحنه بیاوریم چون کسی که عقل دارد می تواند مثل کسی که ماشین دارد از آن استفاده کند یا نکند.

وقتی عقل را به صحنه می آوریم در واقع از نیروی که توانایی ارزیابی و قضاوت را دارد استفاده می کنیم.

برخی از موارد مثل انتخاب رشته تحصیلی ٬محل زندگی٬شغل یا بویژه تصمیم گیری که بیش از ۹۵درصد با آن موافق هستیم را بگیریم اما در موضوعات کم اهمیت می توان تصمیم را با ۶۰به۴۰یا۷۰به۳۰گرفت.

متخصصین معتقدند کسانی که کار را به فردا می سپارند اصلا سراغ آن نمی روند.آغاز از همین امروز باید شروع شود یا حداقل کارهای که می شود انجام داد را انجام داد.

هدف یعنی اینکه بدانیم بصورت مشخص و معین به کجا برویم و این امر هرگز میسر نیست تا اینکه بدانیم دقیقا الان کجا هستیم و بعد مشخص کنیم از این مسیر و از این راه می خواهم به مقصد و هدف برسم.

وقتی گفته می شود استراتژی یعنی نقشه{همه راههای موجود}طرح{انتخاب یکی از راههای موجود} و برنامه {زمان دادن به طرح}

 

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 ] [ 23:57 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

تصنیف کهنه سوار{ایران}
آهنگساز:سامان یزدانی پور

شاعر:اسفندیار سیاه کمری

خواننده:هادی گراوندی

نوازندگان:گروه خیام

اجرا شده در چهارمین جشنواره موسیقی ملی مقاومت و بیست و چهارمین جشنواره موسیقی بین المللی فجر

                    "کهنه سوار"

می بینم از گرد و غبار        شوریده می آید سوار

آتش به آتش می جهد        آیا کجا ها می رود؟!

                  در جنگلو در شوره زار

                 می تازد این کهنه سوار

این کاوه ی آهنگر است        یا رستم شوریده مست

زخمی خنجرها چنین          این دست و پیکر را ببین

                 تا کام خود نارد به دست

                 از پا نخواهد او نشست

[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 1:31 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

سروده ای از اسفندیار سیاه کمری

آبراهام مزلو:موسیقیدان باید بنوازد.

نقاش باید نقاشی کند.

شاعر باید بسراید...

تا در نهایت آرامش درونی داشته باشد.

در اهمیت خود شکوفایی و "خودبودن"همصدا با استاد فرهنگ هلاکویی

سروده ای از اسفندیار سیاه کمری

                                       "غزل در بند"

غزل در بند افتاد و

دل شاعر چه لرزید

دل شاعر به سوگ کودک اندیشه اش دیگر نخندید

و شوق از قلب او بیرون پرید و

امید آنگه به شهر قصه ها رفت

غزل را از دل شاعر گرفتند

ردایی سرخ بردوشش کشیدند

درون کلبه ی اندیشه ی شاعر نوشتند

"که هرکس باش غیر از خود"

شنیدم بعد از آن شاعر همیشه

درون کلبه ی بی شوق و شورش

به دنبال دروغی سرد می گشت

هزاران حرف ناگفته

هزاران بغض افسرده

گره خورده به هم شادی و غم هاش

به ناگاهی

غزل بارش گرفت این بار زخمی

غزل بارش گرفت این بار غرید:

"دلت بشکاف ای شاعر خودت باش"

[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 0:49 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

شخصیت عصبی و اضطراب عصبی
اضطراب عصبی یا نوراتیک:یکی از بدترین ٬شایع ترین و عمیق ترین و وسیع ترین نوع اضطراب در جامعه ایرانی است.

پیش تر از توضیح درباره اضطراب عصبی لازم است که درباره فرد عصبی نکاتی را ارائه دهیم.وقتی موضوعی یا حادثه ای مخالف آرزو ٬هدف و خواسته ها و نیازها و حق من شما است حالی را بوجود می آورد که آن را خشم می نامند.

خشم می تواند به عصبانیت منجر شود یا نشود.{عصبانیت :رفتار نامناسب و بیش از حد و اندازه فرد است}.

فرد نوراتیک یا عصبی :شخصیت و هویتی است که مجموعه ای از ویژگی ها و صفات را دارد که آن ترکیب ٬اون را به عنوان فرد عصبی نشان می دهد.

می توان گفت افرادی وجود دارند که شخصیت عصبی دارند اما آنرا به رفتار نمی کنند و هستند افرادی که خشمگین و عصبی هستند اما جز شخصیت عصبی قرار نمی گیرند.

فرد عصبی کسی است که رنج می برد و رنج می دهد و لذت نمی برند و لذت را از دیگران می گیرد.

از جمله ویژگی های فرد عصبی:

۱:به دنبال درک واقعیت نیست حتی به شکل و شیوه های سعی دارد آنرا دگرگون کند .خوبی و بدی افراد را چند برابر می کند ـ مثلا تعداد افراد را در یک تظاهرات چند برابر بزرگتر یا کوچکتر می کند آنهم بخاطر میل و علاقه شخصی است.

۲:در پذیرش متناسب مسئولیت مشکل دارند.{مسئولیت بیش از حد زیاد یا کم}

۳:به موضوع زمان و وقت دقت لازم را ندارند به این دلیل که از یک طرف در گذشته زندگی می کنند یا احتمالا آنقدر نگران آینده هستند که زمان حال را خراب می کنند.باید از گذشته آموخت و به آینده توجه کنند و در زمان حال زندگی کنند .{مثل درک واقعیت که در آن دخل و تصرف می کنند در زمان نیز دخل و تصرف می کنند.}

۴:مسئله حرمت نفس:خود را ارزشمند نمی بیند و نگران نظر و عقیده دیگران است و به راحتی خود را تحقیر می کند و ...فرد عصبی به علت این برخوردی که خود با خود دارد و دیگران با او دارند به شدت عصبی می شود و به خود و دیگران آسیب می زند.

۵:روابط اجتماعی :از یک طرف با شدت و سرعت به دیگران نزدیک می شود و از طرف دیگر با کوچک ترین رفتار یا علامت نامناسبی از اون افراد می برد .سفره دل خود را در مدت کوتاهی باز می کند و بعدا از این رفتار خود سخت ناراحت می شود.

۶:احساس کم دانی و ناتوانی می کند این ناتوانی تا مرز درماندگی پیش می رود به این خاطر از فرصت ها و زمان استفاده نمی کنند.

۷:برخوردی که با خشم و عصبانیت دارند :در عین حال که به شدت تحت فشار خشمی کوبنده هستند اما صدای از انها بیرون نی آیند .بعضی نیز به شدت عصبانی هستند حتی با وجود روابط و شرایط خوب.

۸:برخورد آنها با مسائل جنسی:افراد عصبی اصولا نظر بدی راجع به رابطه جنسی دارند و یا این احساس بد را نسبت به کسی دارند که با او رابطه جنسی دارند.

۹:افرادی بسیار وابسته هستند و برای رفع نیازهایشان به دیگران وابسته هستند و به این باور رسیده اند که خود توانایی رفع نیازهای شان را ندارند.بنابراین این افراد در جهت استقلال و خودکفایی حرکت نمی کنند .

۱۰:ویژگی اصلی و اساسی که مسئله اصلی افراد عصبی است که مخصوصا در ارتباط با اضطراب عصبی آنرا باید به حساب آورد موضوع دوستی ٬صمیمیت و عشق است.

می دانیم انسان از نظر فیزیولوژیک٬بیولوژیک٬روانی و ژنتیک به نوعی تمایل به ارتباط با دیگران دارد و خود را ناچار می بیند برای رفع نیازهایش با دیگران ارتباط برقرار کند.اما مسئله این است که کودک آدمی در ابتدا رابطه را چگونه می بیند آیا در دنیای پر از محبت و صمیمیت است یا نه؟آیا پدر و مادر نیازهای او را با مهربانی و آگاهی برآورده می کنند؟

از آنجا که در وجود ما عشق و محبت به صورتی گذاشته نشده بلکه محبت و صمیمیت حتی هنری است آموختنی.

بسیاری از افراد در دو سه سال اول به این نتیجه می رسند که چنین اصلی و اساسی در جهان وجود ندارد و عشق و محبت یک بازی است اما از طرفی به این نتیجه می رسند {به دلیل نیازمندی و گفتگو در ارتباط با ان در اجتماع}اگرچه عشق و محبت حقیقتی ندارد بلکه یک حقه بازی است اما بهترین کالای جهان است چون برآورده کننده نیازها و احساس امنیت است.

اما فرد عصبی کسی است که به دلیل نرسیدن این محبت به اندازه و به موقع و به دلیل اینکه مالکیت او محترم شمارده نشده است به این نتیجه می رسد که محبت یک بازی پر از فریب در زندگانی است.

این افراد گرچه به سمت محبت رو می آورند اما در ته عمق وجودشان به هیچ وجه باور ندارند به این خاطر محبت یک موضوع بسیار خواستنی اما غیر واقعی است.

افراد عصبی به شدتی که نگران و گرفتارند مهر طلب تر و گدای محبت هستند این حالت در کودکان عادی است اما در بزرگسالان غیر عادی است.

اگرچه او به حقانیت مهر و محبت باور ندارند اما بیش از مردمان عادی و حتی تا چند برابر بیشتر اظهار به محبت می کند و از آنجایی که رنجی می کشد تا رضایت شما را جلب کند به تدریج باور می کند مردم را دوست دارد.

فرد عصبی  محبت را بدون قید و شرطی می خواهد و اگر کوچک ترین خللی در آن ایجاد شود احتمالا می رنجد .او محبت را در حد فداکاری طلب می کند یعنی برای برآورده کردن نیاز کوچک خودش٬زحمت بسیاری را به شما تحمیل می کند.این کار یا درخواست به این خاطر است که می خواهد شما را به آزمون بگیرد که اگر به او محبتی دارید ارائه دهید.

این فرد محبت را همیشگی می خواهد ٬دائمی می خواهد یا همه وقت می خواهد زمان و مکان را نمی شناسد ٬اون را به حد تمام و کمال می خواهد ٬این محبت را انحصاری می خواهد اما او فقط منتظر است و بدنبال اثبات و رد  آن از ناحیه شماست.

او به امکانات شما٬قابلیت شما و توانای های شما هیچ کاری ندارد فقط می خواهد انتظاراتش برآورده شود.

متاسفانه افراد عصبی محبت را نه آرزوی خود نه هدف خود و نه نیاز خود بلکه حق خود می داند.

پس گفتیم افراد عصبی ظاهرا کوشش می کنند به دیگران خدمت کنند-محبت کنند و حتی فداکاری کنند اما واقعیت مسئله این است که عمقی ندارد و انگیزه ها و هدف هایش آنچنان که باید نیست.

افراد عصبی غالبا خشمگین -عصبی -طلبکار و ناراضی هستند و فکر می کنند باید افراد را عوض کنند یا روابط را دگرگون کنند .

گرفتاری فرد عصبی در چهارچوب اضطراب از جای دیگری نیز ریشه می گیرد و شاید موضوع اصلی و اساسی در فرد عصبی جنبه دیگر از این وجود پیچیده آدمی است و اون هست که پدر و مادر بعد از چند ماهگی و حتما یک سالگی کودک آن زمان که او راه افتاده دائما او را محدود و مقید کنند و یا در مقابل هر یک بله ای بسا 5و10بار به او روی خوش نشان ندهند.و بنابراین کودک انسانی در مسیر رشد خودش با نه و نکن آشنا می شود مخصوصا آن زمانی که پدر و مادر با تهدید و تنبیه به گونه ی این شرایط را بدتر کنند.

کودک آدمی به محبت و توجه نیاز دارد و آنرا از دیگران دریافت می کند و در روابط خود با دیگران آنرا ابراز می کند و همچنین با خشم -کینه و تنفر آشنا می شود و تجربه می کند. اگرچه این دو موضوع جدا و متفاوت است اما برای کسانی که محبت و دوستی اصل و اساس نیست این دو به هم می چسبند و مسئله اصلی در این حال لذت و رضایت و احتیاج فرد است.

بنابراین کودکی که در آرامش و امنیت و محبتی عمیق و سنگین برخوردار نبوده و یا خود را برخوردار نمی بیند به این جنبه توجه بیشتری می کند و یا اگر در محیط خانه بخاطر تنبیه و ترس و یا قید و بندهای نامناسب و یا بیش از حد و یا نداشتن امکانات و یا فرصت ها بچه احساس درد و رنج می کند.

متاسفانه علاوه بر زمینه های محبت و دوستی در وجود خود کینه و تنفر نیز پرورش می دهد و بنابراین تقریبا همه انسانها با ترکیب غلط عشق و تنفر آشنا می شوند.

حال اگر مثلا ترکیب محبت و کینه ما 98%به 2%یا 95%به5%باشد معلوم است که ما توانایی اداره آنرا خواهیم داشت و ارتباط ما با دیگران بخصوص عزیزانمان از سر دوستی -محبت و صمیمیت خواهد بود و در بزرگسالی از عشق می توان سخنی گفت. حال اگر ترکیب محبت و کینه ما80یا70درصد باشد گرفتاری آن خواهدبود که وقتی با مشکلات زندگی روبرو می شویم و یا از عزیزان مان پاسخ لازم را نمی گیریم تنفر و کینه را از خود بروز می دهیم.

کودک آدمی در۶یا۷سالگی با آگاهی و توانای که برای تجزیه و تحلیل مسائل پیدا می کند متوجه می شود که پدر و مادر با تمام مخالفت هایشان با او ٬خوب و مهربان هستند و همچنین دیگران نیز خوب هستند٬در نتیجه فکر می کند که خود او پسر یا دختر خوبی نیست.

متاسفانه کودکانی که از مهر و محبت لازم در دوران پیش از ۶سالگی برخوردار نبوده اند و در وجودشان تا حدودی کینه و تنفر وجود دارد {کاشته شده است}متاسفانه با اضطرابی روبرو می شوند که مربوط به کنترل این تنفر است یعنی در بیشتر افراد و یا در افراد عصبی اعم از اینکه عصبی باشند یا نه ٬بسیار مهم است که خشم خود و تنفر خود را در مواقع نامناسب نشان ندهند و کنترل کنند و با این کنترل مقداری از انرژی روانی صرف می شود. اما همچنان در درون ترس و اضطرابی وجود دارد که مبادا در شرایطی من کنترل خود را از دست بدهم.

به این خاطر است که این افراد از نزدیک شدن اجتناب می کنند.اما گرفتاری این است که این اضطراب آنها را رها نمی کند و می ترسند ناتوانی شان در کنترل خود همه گذشته و همه احتمالات آیند را بهم بریزد.

وقتی درصد بالای از مردم اضطراب عصبی دارند ٬وقتی در جامعه موضوع وابستگی و محبت به گونه ای با هم درهم آمیخته است و ...شرایطی را فراهم می کند که من به محبت باور ندارم اما آن را مهم و با ارزش می دانم و در این سعی دارم به بهترین شکل استفاده ببرم اما اگر عامل مخالفی یا مانعی سر راه من پیدا شود من زمینه ی را دارم که با خشمی کوبنده و ویرانگر با دیگران برخورد کنم و از آنجا که می دانم عواقب یا پیامد چنین رفتاری چه خواهد بود نگرانی را در من رشد می دهد که این خشم و تنفر فرخورده را {سرکوب شده}در خودم کنترل کنم.حال این نگرانی برای از دست دادن این خشم و تنفر بوجود می آید و در نتیجه همیشه حال مضطرب و پریشانی را پیدا می کنم.

اگر در کودکی موانعی که بر سر راه من قرار گرفته اند تبدیل به خشم و تنفر شوند و بعدا نیز فرصت ابراز آنرا به من ندهند این خشم و کینه سرکوب شده بزرگترین عامل انفجار در من {انسان}سبب می شود و من {انسان}به دلیل باخبر بودن از آن نگران می شوم.

متاسفنه خشم٬کینه و تنفر فروخورده و سرکوب شده شرایطی را فراهم می کند که من همیشه دچار ترس ٬تشویش و اضطراب باشم.

افراد عصبی برای رهایی از این حالات در اغلب مواقع دست به کارهای عجیب و قریبی می زنند مثلا پدری که به شدت به فرزندانش رسیدگی می کند و در واقع سخت گیر است.حال اگر فرزند یا فرزندانش دچار اشتباهی یا به شدت آنها را تنبیه می کند یا به شدت نگران می شود.

حال این پدر به خاطر احساساتی که در درون دارد به فرزندش شدیدا توجه می کند و او را برای رسیدن به مثلا قبولی در یک رشته دانشگاهی یاری و تشویق می کند اگر فرزندش موفق نشود او را به شدت تنبیه و توبیخ می کند و در واقع این نشان دهنده محبت و خشم مخلوط شده است این در پدر است.

مشکل اضطراب عصبی این است که فرد خودش و دیگران را دوست ندارد به خاطر اینکه او باوری به محبت ندارد اما در زندگی و در ارتباط با دیگران آن را به کار می برد حال اگر تصور کند محبتی دریافت نخواهد کرد یا سختی به او تحمیل خواهد شد او دچار اضطراب می شود.

بیشتر افرادی که دارای اضطراب عصبی هستند مبتلا به بیماری های سایکوسوماتیکی خواهندشد.حال دیده شده است که این افراد برای درمان بیماری های سایکوسوماتیکی تحت معالجعات زیادی قرار گرفته اند اما درمان نشده است و در واقع چون علت در جای دیگری است.

مثال پدری که در بالا ذکر شده را دوباره بخوانید و به این نکته توجه کنید که این پدر عصبی افکار و عقایدش را در مرد محبت تغییر نم یدهد چون نمی خواهد فکر کند که یک عمر اشتباه کرده است و از درون دچار رنج می شود ولی سعی می کند این اضطراب را تبدیل به ترس کند به این خاطر مثلا عدم توفیق فرزندش در یک آزمون را به عنوان یک شکست تمام عیار تعبیر می کند.{می خواهد دلیل اضطرابش را خارجی و بیرونی کند}

متاسفانه این افراد از وجود تنفر در خود بی اطلاع هستند و به مقداری که دارای تنفر هستند وانمود می کنند دیگران را دوست دارند.

برای این افراد بد بودن باعث انزجار و تنفرشان از فرد ٬شهر و کشوری می شود که آنها او را بد تلقی کرده اند.

اما فرد عصبی از راه دیگری نیز وارد عمل می شوند یعنی خشم و عصبانیت ٬اضطراب آتشی است که با خشم که آب است خاموش می شود {مکانیسم رفتار}.

متاسفانه بیشتر افراد مضطرب ٬عصبی هستند و از دیگران متنفر هستند.دلیل عصبانیت آنها در رفتار بد من و شما نیست بلکه ریشه در اضطراب خود آنها دارد که ریشه این اضطراب نیز به کینه و تنفری بر می گردد که از دیگران دارند.

مثال کودکی که از خیابان می گذرد:پدر یا مادر ظاهرا عصبی ولی در واقع مضطرب هستند که با خشم آنرا تغییر و کنترل می کنند.                                                                                    پایان

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 1:45 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

تضادهای درونی ما{قسمت اول}
قبل از هرچیز باید بگویم وجود "تضاد" دلیل بیماری روانی و وجود حالات عصبی نیست.گاهی تمایلات ٬احتیاجات و اعتقادات ما با هم و یا با دیگران برخورد می کنند و ایجاد تضادهای می نمایند.این تضادها متداول و اجتناب ناپذیر است.

انسان ناچار است دایما زحمت انتخاب کردن و تصمیم گرفتن به خود بدهد و این امر در او تضادهایی ایجاد می کند مثلا انسان اغلب مجبور می شود بین تمایلات متضاد یکی را انتخاب کند.

اگر تمدنی قوام گرفته و به سنن موجود خود پایبند باشد شخص کمتر مواجه با مسایل متضاد می گردد زیرا هر آن خود را در برابر مسایل تازه ای نمی بیند تا مجبور به انتخاب گردد. 

نوع دیگر از تضادها که موضوع اصلی این مقاله است "تضاد عصبی" می باشد.

حالا ببینیم تفاوت این دو نوع در چیست:تفاوت ابتدا در شدت و ضعف آنها است.ولی رفته رفته همین اختلاف در شدت و ضعف اثرات و عواقب وخامت آمیزی به بار می آورد.همین شدت و وخامت ٬شخص را چنان ضعیف و درمانده می سازد که به صورت انسانی بیچاره و عاجز در می آید و قدرت مبارزه با تضادهایی که در او بوجود آمده از او سلب می شود و چون نمی تواند آنها را از بین ببرد می کوشد تا به یک طریقی با آنها مماشات و مدارا کند که این برخورد با تضادها به نوبه خود بر شدت تضادهای او می افزایند و در نتیجه حل واقعی آنها را دشوارتر می نمایند.

یکی دیگر از خصوصیات تضادهای عصبی ٬که از شدید بودن و دردناک بودن آنها ناشی می گردد٬این است که شخص سعی می کند آنها را نبیند .اصرار دارد به اینکه نسبت به تضادهای روانی خود کور و بی خبر بماند.

یکی دیگر از نتایج و اثرات "تضادهای عصبی"شدید این است که در مواردی که شخص بوجود تضادها مجملا پی ببرد باز قادر نخواهد بود آزادانه و به میل واقعی خود تصمیم قاطعی بگیرد و مطابق عقل و منطق و اراده به یکی عمل کند و از سایر شقوق مسئله متضادی که با آن مواجه است چشم بپوشد.در واقع تمایلات و احساسات و عواطف شخص عصبی دارای یک قوه و نیروی آمر و اجباری هستند و شخص به هریک از شقوق موضوع متضاد عمل کند٬از روی اجبار و بی اختیاری است.

آخرین تفاوت این دو نوع تضاد هم مربوط به معالجه آنهاست.تضادهای معمولی را می توان با مختصر کمک و راهنمایی متخصص روانکاوی یا به وسیله خودشناسی می توان از بین برد در صورتیکه تضادهای عصبی را به دلیل آنکه ریشه ای عمیق و معمولا پیچیده و مخفی دارند فقط پس از سال ها روانکاوی و خودشناسی می توان برطرف کرد.

شناختن تضادهای عصبی به یک شکل واضح و بدون ابهام کار مشکلی است.زیرا ۱:خود شخص از وجود تضادها بی خبر است و فقط رنج های ناشی از آنها را حس می کند بدون اینکه بداند علت واقعی آنها چیست.۲:شخص عصبی بدون اینکه خود بداند اصرار عجیبی دارد به اینکه آنها را نبیند و وجودشان را انکار کند.۳:و چگونه می توان آنها را به ضمیر آگاه بیمار منتقل نمود که کمترین آزار را ببیند و دچار کمترین حساسیت بشود.

 تناقض در رفتار ٬بی تصمیمی ٬تردید٬تنبلی٬ناامیدی٬میل اجباری به کناره گیری از مردم٬عدم ابراز وجود٬احساس حقارت ٬دشمنی وکینه توزی ٬خجالت و...نشانه و علامت وجود تضادهای عمیق روانی است.در حقیقت هر نوع عارضه عصبی  یا بروز بیماری روانی حاکی از وجود نوعی تضاد درونی پنهان است.

مهمترین علامت تضادهای درونی تناقض و عدم هماهنگی در رفتارها٬حالت ها٬احساسات و تمایلات شخص است.

بر خلاف گفته قبلی ٬گاهی به نظر می رسد که شخص تضادهای خود را احساس می کند و بر آنها آگاهی دارد مثلا نمی داند که با این زن ازدواج کند بهتر است یا با دیگری .باید توجه داشت که آنچه  او فعلا تضاد و کشمکش احساس می کند خود عارضه و نتیجه تضادی عمیق تر است که شخص از وجود آنها بی خبر است.

در بعضی موارد تضادهای درونی ممکن است "تعکیس"گردند.در این صورت شخص در قسمت آگاه ذهنش تضاد را ناشی از رابطه ناهنجار و ناسازگار اطرافیانش با خود احساس کند.مثلا شخص امین و درستکار از دوست صمیمی اش دزدی می کند ولی برای اینکه منشا این تضاد را در خود نداند می کوشد تا علت آنرا عواملی غیر از خودش قلمداد کند مثلا می گوید این دوست در حق من بی انصافی و اجحاف کرده است.

[ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ] [ 16:50 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

زندگی آن گونه که هست,آنگونه که زیباست
تحلیلی فلسفی ـروان شناختی از فیلم زندگی پای {life of pi}به کارگردانی {آنگ لی}:

"مقاله ای از دوست عزیزم اسفندیار سیاه کمری" 

شرح مختصری از فیلم
پای کودکی با عطش معنوی غیر متعارفی است که حتی در چشمان یک ببر وحشی هم اثری از معنویت می بیند گاهی به مسجد می رود و گاهی به کلیسا و گاهی در آیین های هندوئیزم شرکت می کند بی آنکه تناقضی میان گرایشات خود حس کند .
خانواده او صاحب یک باغ وحش هستند که البته زمین آن متعلق به شورای شهر است که بنا به دلایل و مسائل مالی قصد فروش حیوانات آن را دارند آنها حیوانات را در کشتی می گذارند و به قصد رفتن به کانادا روانه ی اقیانوس آرام می شوند از اینجا ما با دو روایت متفاوت مواجه می شویم.
داستانی با دو روایت٬یک روایت تصویری و یک روایت کلامی برای کارشناسان شرکت بیمه ٬در روایت تصویری کشتی در حال غرق شدن است ٬پای به درون قایق نجات می پرد به همراه او یک ببر ٬اورانگوتان٬کفتار و گورخر به درون قایق می پرند

 

در طول سفر کفتار ابتدا به گورخر که پایش آسیب دیده است حمله می کندو او را می خورد و پس از آن با اورانگوتان درگیر شده و او را هم از بین می بردسپس ببر به کفتار حمله ور می شود و او را از بین می برد بدین ترتیب پای می ماند و یک ببر وحشی ٬سفر پای همچنان ادامه دارد ٬مناظر شگفت انگیز و جزیره ای اسرار آمیز ٬گویی مرزهای خیال و واقعیت محو می شوند ٬پس از روزها سروکله زدن پای با ببر{ریچارد پارکر}قایق به ساحل می رسد ببر بنگال از قایق بیرون می پرد و حتی پشت سرش را نگاه نمی کند که از پای که در این مدت با هم دوست شده بودند خداحافظی کند.


پای بر روی تخت بیمارستان است که کارشناسانی از شرکت بیمه ی ژاپنی به نزد او می آیند ٬آنها از پای می خواهند تا به آنها کمک کند تا گزارشی درباره ی غرق شدن کشتی تهیه کنند ٬پای سرگذشت خود را برای آنها تعریف می کند اما ظاهرا کارشناسان بیمه این ماجراهای اعجاب انگیز را باور نمی کنند وبا ابراز همدردی نسبت به اینکه پای پدر ٬مادر و برادرش را از دست داده است از او می خواهند داستانی از سرگذشتش برای آنها تعریف کند که قابل باور باشد به قول خود آنها "وقتی آنرا گزارش می کنیم ما را احمق فرض نکنند".پای به ناچار داستانی جعل می کند تا آنها را راضی کند.
اکنون به روایت کلامی پای از سرگذشتش می رسیم :من به همراه مادرم و  ملوان بودایی و آشپز کشتی در قایق بودیم ٬ملوان بودایی هنگامی که به درون قایق می پرد پایش بدجوری آسیب می بیند آشپز که فرد حال بهم زن اما چاره گری بود به این بهانه که پایش عفونت کرده از ما خواست تا ملوان را نگه داریم تا پایش را قطع کند ٬مادرم فهمید که آشپز چه کار کرد اما من نفهمیدم ملوان بودایی کشته شد٬آذوقه ما کم بود و آشپز در طول سفر از گوشت او تغذیه می کرد مادرم که از آشپز متنفر شده بود با او درگیر شد و او با چاقو مادرم را کشت و جسد او را به دریا انداخت سپس من با آشپز درگیر شدم و او را کشتم و همان کاری را با او کردم که او با ملوان بودایی کرد ٬این پایان روایت کلامی سرگذشت پای است ٬در حالی که اشک از چشم های پای فرو می غلطد ٬کارشناسان بیمه که ظاهرا داستان را پذیرفته اما از لحاظ عاطفی نپسندیده اند از او تشکر می کنند و می روند .
پای بزرگسال اکنون این ماجراها را برای یک نویسنده ی اروپایی تعریف می کند ٬نویسنده ی اروپایی به او می گوید عموی تو {ماماجی}به من گفته بود که اگر سرگذشت تو را بشنوم به خداوند ایمان خواهم آورد چرا چنین حرفی را زد ؟!پای می گوید من دو روایت برای تو تعریف کردم در هیچکدام از آنها دلیل غرق شدن کشتی نبود اما در هردوی آنها من پدر و مادر و برادرم را از دست دادم و در هر دوی آنها رنج زیادی بردم و تو نمی توانی هیچکدام از این دو روایت را نفی یا اثبات کنی ٬حال کدام داستان را ترجیح می دهی ؟!نویسنده می گوید ٬داستانی که ببر در آن وجود داشت ٬پای هم می گوید درباره ی خدا هم همینطور است .

                نکته نخست که در فیلم به خوبی نشان داده می شود تقدم  حس شهود عرفانی و تجربه ی معنوی بر عناصر نظری و مفهومی دینی در نزد پای است ٬پای زمانی به مسجد می رود و زمانی به کلیسا و زمانی در آیین های هندوئیزم شرکت می جوید به نظر می رسد این گرایش های به ظاهر متناقض پای را نمی توان در قالب مفاهیم بحران هویت {identity crisis}و گم گشتگی نقش {role -confusion}در نظریه اریکسون فهمید زیرا پای با چنین رویکردی به ساحل آرامش رسیده است و حتی در بزرگسالی هم این گرایشات را حفظ کرده و در عین حال در نقش اجتماعی خویش هم به ثبات رسیده است به عنوان یک استاد دانشگاه .
به نظر می رسد که اگر بخواهیم تبیینی ارائه کنیم که توجیه گر گرایشات و رفتار غیر متعارف پای باشد می توانیم از مفهوم {به تعبیر شلایر ماخر فیلسوف و الهی دان آلمانی }تجربه دینی religious _experience استفاده کنیم ٬شلایر ماخر تجارب دینی را قابل مفهوم سازی نمی داند٬در نتیجه انتقال این تجارب از شخصی به شخص دیگر میسر نیست.به عبارت دیگر می توان گفت هنگامی که بخواهیم کنش های پای را در قالب مفاهیم بریزیم و آنها را کانسپتچوالایزـconceptualize_کنیم بسا که به تناقض برخواهیم خورد زیرا محتوایی این ادیان از گزاره هایی احیاناْ متناقض تشکیل شده است .به بیان دیگر می توان گفت پای فهمی عارفانه از ادیان دارد که می توان همین نگاه وحدت گرایانه را از مولفه های این فهم عارفانه ی او دانست به قول مولانا :
چون به بی رنگی رسی کان داشتی       موسی و فرعون دارند آشتی
یا
چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد     موسئی با موسئی در جنگ شد
بر خلاف فهم متشرعانه از دین که مستلزم تکثرپنداری و پررنگ دیدن وجوه افتراق ادیان است نه وجوه اشتراک آنها .
همچنین می توان با اقتباس از آرائ ژاک لاکان و قرائت ساختارگرایانه ی او از فروید تبیین دیگری از گرایشات مختلف پای به دست داد. با چنین رویکردی می توان گفت:
پای تجربه ی فقدان چیزی را در ناخودآگاه خویش دارد٬گذر از مرحله ی خیالی {پیشازبانی}به مرحله نمادین {پسازبانی}سبب می شود پرده ای میان او و خواستهایش {همان تجربه ی اصیل فقدان}کشیده شود٬این پرده همانا زبان و نظام دالی و مدلولی آن است ٬بدین ترتیب نیازها و خواست های او در شکل اصیل خویش از دسترس او خارج می شوند و میل آگاهانه(مطالباتی در ساحت آگاهی) شکل می گیرد که حاصل این امر ریخته شدن تجربه ی اصیل فقدان در قالب عبارات و مفاهیم زبانی ست٬از این پس میل آگاهانه در جستجوی دست یابی به تجربه ی اصیل فقدان {نیازهای پیشازبانی}مسیری مجازی می پیماید و از دالی "شامل واژه٬نماد٬علامت و...."به دال دیگر نوسان می یابد ٬پای در جستجوی این تجربه ی اصیل فقدان از مسجد به کلیسا ٬هندوئیزم و کابالائیزم در نوسان است.گاهی چشمان دختری رقاص و گاهی چشمان یک ببر وحشی او را مجذوب خود می کند.مکانیزم جابه جاسازی {displacemnt}سبب می شود که شباهت های معنای ٬سمبولیک و آیینی ادیان گوناگون مسبب این امر شود که"هر دم به لباس دگر آن یار"برآید.اما او برای همیشه محکوم به نرسیدن است و عطشناک زیرا او دیگر گزیری از زبان و نظام دالی و مدلولی آن ندارد به تعبیر حافظ این راه را نهایت صورت کجا توان بست و این رمز گرایشات غیر متعارف اوست.
در لحظات انتهایی فیلم متوجه این مطلب می شویم که روایت واقع همان روایت کلامی است که برای کارشناسان شرکت بیمه تعریف می شود و روایت تصویری روایتی استعاری و ساختگی ست و این مساله ناشی از مکانیزم دفاع روانی انکار {denial}است که می توان از آن به مسخ واقعیت {derealization}تعبیر کرد ٬هنگامی که واقعیت به قدری دردناک و غیر قابل پذیرش باشد که پذیرفتن آن برای ما هزینه ای بس سنگین در پی داشته باشد ما ناخودآگاهانه تمایل داریم واقعیت را انکار یا آنرا تحریف کنیم و تغییر شکل دهیم ٬در این داستان پای که گیاهخوار است ناچار می شود از گوشت یک انسان تغذیه کند .او ناآگاهانه در قتل ملوان بودایی سهیم بود {او را نگه داشت که آشپز کارش را بکند}و باز کوتاهی و ناآگاهی او{که از قایق بیرون رفت}سبب شد که آشپز مادرش را بکشد.
 پذیرفتن این ماجرا به این شکل هزینه ای چنان سنگین برای او دارد که ایگو{وحدت یافته ترین بخش شخصیت در نظریه ی فروید}مکانیزمی برای دفاع از خود به کار می بندد که همان مسخ واقعیت است که در آن آشپز تبدیل به کفتار می شود که سمبل درنده خویی و بی عاطفگی ست {ای دریده پوستین یوسفان ـگرگ برخیزی از این خواب گران }٬مادر اورانگوتان می شود {مادرهم گیاهخواربود}و ملوان بودایی تبدیل به گورخر می شود }ملوان هم گیاهخوار بود و هنگام پریدن به درون قایق پایش آسیب دیده بود}و ببر هم استعاره ای ست از نیمه ی تاریک شخصیت پای و در تعبیر کارل گوستاو یونگ همان سایه ی{shadow}اوست.

اینکه ببر هنگامی که با پای به ساحل نجات می رسند از او برای همیشه جدا می شود و حتی پشت سرش را هم نگاه نمی کند ٬کنایه ای ست از جدا شدن پای از نیمه ی تاریک شخصیت اش که در طول سفر بر او مستولی شده بود.

برای تبیین بهتر هزینه اخلاقی پذیرفتن واقعیت برای پای می شود با بهره گیری از آرائ آلبرت بندورا بنیانگذار نظریه ی یادگیری اجتماعی مساله را اینگونه توضیح داد.
بندورا درباره ی چگونگی شکل گیری وجدان اخلاقی بر این نظر است که کودکان معیارها و هنجارهای اخلاقی را از طریق سرمشق گیری از اطرافیان درونی می کند ٬پس از اینکه این هنجارها درونی شدند ٬تعیین می کنند کدام رفتارها تائید و کدام ها نهی شوند ٬این هنجارها هسته ی مرکزی هویت فرد را تشکیل می دهند ٬انحراف از این هنجارها سبب تحقیر نفس {self _contempt}و در معرض تهدید قرار گرفتن هویت فرد می شود به قول سهراب سپهری "می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد" که مردن در اصطلاح سپهری را می توان تعبیری برای هزینه ی اخلاقی فعلی که با نظام اخلاقی او ناسازگار است "کندن سبزه"دانست که  معادل تحقیر نفس در نظریه ی بندورا است ٬پای در این سفر مرتکب افعالی می شود که معیارهای اخلاقی درونی شده اش را نقض می کنند٬ حس تحقیر نفس او به خوبی در این جملات نمایان است ٬{او"آشپز"شیطان درونم را بیدار کرد٬من مجبورم با این مساله زندگی کنم }این پیامد سنگین اخلاقی سبب می شود پای واقعیت را تحریف کرده و به این وسیله هویت و خود آگاهی خویش را حفظ کند.
در واقع بحران از آنجا ناشی می شود که پای در حرم نیازهای مزلو نیازهای سطح بالتر را تجربه کرده است او موفق شده است معنایی برای کلیت زندگی خویش بیابد اما حوادثی پیش می آید که سبب می شود که او به نیازهای دو طبقه ی نخست در هرم نیازها یعنی نیازهای فیزیولوژیک و امنیت بازگردد و مرتکب افعالی شود که با نیازهای شناختی (Cognitive needs) او در تعارض قرار دارد در روايت كلامي پاي ناچار مي شود براي بقا بجنگد و اين امر تنها از راه خدمت كردن به ببر (نيمه ي تاريك شخصيتش) ميسر است.


نکته ی بعد مربوط می شود به بحثی که پای با نویسنده اروپایی دربار ه ی وجود خدا دارد که یادآور استدلال پراگماتیستی ویلیام جیمز {روانشناس و فیلسوف پراگماتیست آمریکای}است استدلال ویلیام جیمز را می توان به این شکل صورتبندی کرد
گزاره ی {خدا وجود دارد }هرگاه شواهد له و علیه آن یکسان باشد {نفی یا اثبات آن امکان پذیر نباشد}در این صورت پذیرفتن صدق این گزاره {ایمان به وجود خداوند}اگر در زندگی ما تغییراتی مثبت ایجاد می کند ٬موجه خواهد بود.
این استدلال از لحاظ معرفت شناختی {epistemologycal}مورد نقد است ٬زیرا نتیجه ی عملی باور به صدق یا کذب یک گزاره مدخلیتی در ارزش صدقی آن ندارد ٬برای مثال گزاره ی {امروز در روستای ما باران بارید}صادق است ٬اگر و تنها اگر٬امروز در روستای ما باران باریده باشد {نظریه ی صدق مطابقت}"corrspondece _theory _of _truth"و اینکه نتیجه ی باور به صدق این گزاره مثلا باعث خوشحالی ما {به عنوان یک کشاورز}شود ٬مدخلیتی در صدق آن ندارد.
در پاسخ به این انتقاد می توان گفت که ٬در صورتبندی استدلال ویلیام جیمز این نکته مطرح شده بود که هرگاه شواهد بر له و علیه یک گزاره یکسان باشد و ما راهی برای نفی یا اثبات آن نداشته باشیم ٬در این صورت عقلانیت عملی اقتضا می کند که ما به نتایج عملی باور به صدق یا کذب آن گزاره مراجعه کنیم مثلا اگر نتیجه عملی باور به وجود خداوند ٬در زندگی ماتغییراتی مثبت ایجاد می کند. آن گاه عاقلانه است که به وجود خداوند باور پیدا کنیم ٬نتیجه ی تلویحی این استدلال این است که ما در شکل دادن به باورهای خود٬مختار هستیم و توانایی انتخاب باورهایمان را داریم که این خود منشا انتقادی دیگر از جانب برخی از معرفت اندیشان است. و آن اینکه اگر باورهای ما حساس به شواهند باشند از آنجایی که شواهد در کنترل و اختیار ما نیستند پس باورهایی ما خارج از کنترل و اختیار ما هستند .برای مثال اگر من امروز صبح که از خانه بیرون می آیم ببینم که زمین و درختان خیس هستند {یک شاهد}و ابرهای تیره هم آسمان را گرفته اند {شاهد دیگر}در نتیجه به این گزاره که {امروز باران باریده است}باورمند می شوم و چون این شواهد خارج از کنترل من بودند و باور من بر پایه ی مشاهده ی آنها بود پس باور من به اینکه {امروز باران باریده است}خارج از حیطه ی کنترل و اختیار من بود.یک پاسخ به این انتقاد این است که باورهای ما حساس به شواهد هستند اما نکته اینجاست که ما در بسیاری موارد براینکه در معرض چگونه شواهدی قرار بگیریم کنترل داریم برای مثال شخصی که به تئوری تکامل داروین باور ندارد و این را می داند که همه ی کسانی که در کلاس زیست شناسی ثبت نام کرده اندبه تئوری تکامل  باور پیدا کرده اند نتیجتا او می داند که اگر در کلاس زیست شناسی ثبت نام کند در معرض شواهد و دلایلی قرار خواهد گرفت که به احتمال بسیار زیاد مسبب باور او به تئوری تکامل خواهد بود ٬این مثال نشان می دهد که تلقی کاملا منفعلانه نسبت به داشتن باورهای خاص خطاست و ما تا حدودی می توانیم باورهایمان را تعیین کنیم البته به نحو غیر مستقیم ٬این استدلال را اینگونه صورتبندی می کنیم باورها نسبت به شواهد و قرائن حساس و معطوف به آنها هستند ٬شواهد و قرائن به نحو غیر مستقیم در حیطه ی اختیار و کنترل ما هستند ٬نتیجه :باورها به نحو غیر مستقیم در حیطه ی اختیار و کنترل ما هستند.
به این معنا می شود از اختیاری بودن و انتخاب از میان باورهای مختلف دم زد و این یادآور سخن همان اعرابی ست در مثنوی معنوی که می گفت "احمقی ام بس مبارک احمقی ست      که دلم با برگ و جانم متقی ست"به این معنا که چون دانستن و فهمیدن برای من هزینه ای سنگین ددارد ترجیح می دهم که ندانم و نفهمم زیرا در این صورت اصطلاحا دلم قرص است و خاطرجمعم به تعبیر سعدی "عقلم بدزد لختی ٬چند اختیار دانش              هوشم ببر زمانی ٬تا کی غم زمانه". راه دیگر برای توجیه پیامی که "زندگی پای " می خواهد به ما بدهد تفکیک قائل شدن میان دو مفهوم "باور" و "پذیرش"است.
به این مثال توجه کنید :اشکان عضو یک تیم فوتبال محلی است که امکانات بسیار ضعیفی دارد آنها می خواهند که در مسابقات کشوری شرکت کنند با این امید که قهرمان شوند و جایزه ی ارزنده ای را از آن خود کنند اما اشکان که نسبت به وضعیت سایر تیم ها اطلاعات کافی دارد و می داند که آنها دارای بازیکنانی حرفه اي اند.و از لحاظ مالی و امکانات قابل مقایسه با تیم محلی و بازیکنانی آماتور خودشان نیستند ٬عمیقا اعتقاد دارد که شرکت تیم ما در این مسابقات اشتباه است چرا که ما نمی توانیم قهرمان شویم و تنها نتیجه این خواهد بود که از لحاظ مالی و صرف انرژی متضرر خواهیم شد.اما رفقای او سعی می کنند او را قانع کنند که ما توانایی قهرمانی داریم و قهرمان خواهیم شد ٬آنها برنامه ریزی کرده اند که هر روز تمرینات خاصی را انجام دهند و اشکان با وجود اینکه باور ندارد که آنها قهرمان می شوند اما می پذیرد که چنان مشارکت کند که گویی آنها امید قهرمانی دارند در این مثال اشکان به این گزاره که "قهرمان می شویم"باور ندارداما از لحاظ عملی به نوعی رفتار می کند که گویی باور دارد که قهرمان می شوند در اینجا می شود گفت اشکان از لحاظ عملی این را پذیرفته است و نه اینکه به آن باور دارد.


 "در زندگی پای "نویسنده ی اروپایی از میان دو روایت روایتی را می پذیرد که زیباتراست "داستانی که ببر در آن وجود دارد"با استفاده از تمایزی که میان دو مفهوم "باور "و "پذیرش"قائل شدیم می توان پیام فیلم را اینگونه بیان کرد ٬زندگی را می توان به گونه های متفاوت تصویر کرد در این میان اختیار پذیرش روایت های  متفاوت زندگی با ماست.اختیار پذیرش و انتخاب میان شقوق متفاوت زندگی ٬آنگونه که هست٬ آنگونه که زیباست؟! 

 

                                                                                                          

[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 1:18 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

انسان در جستجوی معنی
دکتر ویکتور فرانکل{روانپزشک}بنیان گذار مکتب لوگوتراپی یا معنا درمانی است.

لوگوس یک واژه یونانی است که به "معنی "اطلاق می شود.

معنا درمانی روشی است که کمتر به گذشته توجه دارد و به درون نگری هم چندان ارج نمی نهد در ازاء توجه بیشتری به آینده ـ وظیفه ـ مسئولیت ـ معنی و هدفی که بیمار باید زندگی آتی خود را صرف آن کند دارد.در واقع معنادرمانی با در نظر گرفتن گذرایی هستی و وجود انسانی به جای بدبینی و انزوا انسان را به تلاش و فعالیت فرا می خواند.

نقش معنادرمانگر وسعت بخشیدن به میدان دید بیمار است تا آنجایی که معنی و ارزش ها در میدان دید و حیطه ی خودآگاه بیمارقرار گیرد.

او معتقد بود که روان نژند واقعی کسی است که پیوسته سعی می کند از آگاهی نسبت بوظیفه و مسئولیتی که زندگی برعهده او گذاشته است بگریزد.امامی توان با بالا بردن سطح آگاهی او نسبت به این مسئله او را یاری کرد در چیره شدن بر این عصبیت و بد حالی .

هرانسانی موجودی است منحصر بفرد و یکتا که او را از دیگران متمایز می سازد و به هستی او معنا می بخشد .وقتی به ناممکن بودن جابجایی فردی با دیگری پی میبریم آنگاه به مسئولیت فرد در برابر هستی خویش و ادامه آن با همه عظمتش آشنا می شویم

 

او میگفت مبنای هرپیش بینی بر شرایط زیستی ـروانی و اجتماعی استوار است ولی یکی از جنبه ها و ویژگی های وجودی انسان همانا ظرفیت او برای چیره شدن براین شرایط و فرارفتن از آنهاست.

انسان تنها زندگی نمی کند بلکه در هر لحظه تصمیم می گیرد و اراده می کند که چگونه زندگی کند و لحظه ای دیگر چگونه باشد.بنابراین قابلیت پیش بینی انسان تنها در چهارچوب وسیع آماری ٬گروههای وسیع امکان پذیر است و بس.بگذارید شرح حالی را برایتان بازگو کنم . دکتر جی تنها آدمی بود که من در تمام مدت عمرم توانسته ام ٬شیطان مجسم لقب بدهم .سالها از او خبری نداشتم تا اینکه در این اواخر یکی از بیمارانم در حین معاینات عصبی و روانی بمن گفت که در سیبری و سپس در زندان معروف {لویی یانکا}در مسکو زندانی بودم و غیر مترقبه پرسید آیا دکتر جی را می شناسم؟ جواب مثبت دادم و او اینچنین ادامه داد :من با او در زندان آشنا شدم او در همانجا و با بیماری سرطان مثانه در چهل سالگی مرد .اما پیش از مرگش یکی از بهترین رفقایی بود که انسان می توانست داشته باشد . او بهمه زندانیان دلداری می داد .او مظهر عالیترین معیارهای اخلاقی بود .این داستان دکتر جی "جلاد بیماران روانی در بیمارستان اشتاین هوف است در زمان حمله نازی ها به اتریش .حال چگون می شود ادعا کرد که رفتار انسان قابل پیش بینی است!

فرانکل بر آزادی بسیار تاکید داشت اما این تذکر را می داد که اگر آزادی در چهارچوب مسئولیت قرار نگیرد انسان در معرض سقوط و انحطاط به حد شدید و عمیق قرار میگیرد.

او بیان میداشت که معنی خواهی کوشش فرد است برای یافتن معنای واقعی زندگی شخصی حال آنکه ناکامی وجودی فرد  ریشه در ناتوانی او در رسیدن یا پی بردن به آن معنی است.ناکامی وجودی می تواند سبب نوروزها گردد برای اینگونه نوروزها لوگوتراپی واژه نئوژنیک یا اندیشه زاد را بکار برده است که این نوروز متفاوت با نوروزه های دیگر است .

 

او گاهی از بیماران خود که از اضطراب و دردهای کوچک و بزرگ رنج می بردند و شکوه می کردن سوال می کرد  چرا خودکشی نمی کنید؟او اغلب می توانست از جواب بیماران خط اصلی رواندرمانی خویش را بیابد.او میگفت در زندگی هرکس چیزی وجود دارد .در زندگی یکنفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پیوند می دهد در زندگی دیگری استعدادی که بتواند آن را بکار گیرد در زندگی سومی شاید تنها خاطرات کشداری که ارزش حفظ کردن دارد .یافتن این رشته های ظریف یک زندگی فرو ریخته شده بشکل یک انگاره استوار از معناو مسئولیت  هدف و موضوع مبارزه طلبی {لوگوتراپی}است که تعبیر دکتر فرانکل از تحلیل اگزییستانسیالیستی  نوین است.

اگر اصلا زندگی خود هدفی داشته باشد رنج و میرندگی نیز معنا خواهد یافت اما هیچکس نمی تواند این معنا را برای دیگری پیدا کند .{کسی که چرایی زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت}

معنای زندگی

 من تردید دارم کسی بتواند به این پرسش پاسخ کلی بدهد زیرا معنای زندگی از فرد بفرد روز بروز و ساعت بساعت در تغییر است .

پرسش در معنای زتدگی را باید بخود فرد برگرداند یعنی فرد نباید بپرسد که معنای زندگی او چیست بلکه باید بداند که خود او در برابر این سوال قرار گرفته است.

معنای رنج

انسان وقتی با وضعی اجتناب ناپذیر مواجه میگردد و یا با سرنوشتی تغییر ناپذیر روبروست این فرصت را یافته است که با عالیترین ارزشها و به ژرف ترین معنای زندگی خود یعنی رنج کشیدن دست یابد و آنچه که اهمیت دارد شیوه و نگرش فرد نسبت به رنج است و شیوه ای که این رنج را بدوش می کشد.لوگوتراپی فرصتی به این افراد می دهد که بجای اینکه از دردهای خود بنالند به آنها ببالند.

فرانکل به رویدادی اشاره میکند که روزی پزشک سالخورده ای که همسرش را از دست داده بود و به اینخاطر دچار افسردگی شدیدی شده بود به دفتر او مراجعه کرده بود

پزشک:نیروی چیره شدن براین درد و رنج را در خود نمی بینم من همسرم را بسیار دوست می داشتم.

فرانکل:دکتر چه میشد اگر شما مرده بودید و همسرتان زنده می ماند؟

پزشک:وای این دیگر خیلی بدتر بود بیچاره او چگونه می توانست اینهمه درد و رنج را تحمل کند.

فرانکل:دکتر پس می بینید که این درد و رنج نصیب او نشد و این شما هستید که رنجش را بجان خریده اید و اکنون باید آنرا تحمل کنید. پزشک واژه ای بزبان نیاورد و تنها بارامی دستم را فشرد و مطب را ترک کرد.

رنج وقتی معنای یافت معنایی چون گذشت و فداکاری دیگر آزارنده نیست البته نیازی به یادآوری نیست که رنج معنایی نخواهد یافت اگر ضرورتی نداشته باشد.بعضی از مکاتب انگیزه اصلی و هدف زندگی را گریز از درد و لذت بردن می دانند اما در لوگوتراپی معنی جویی زندگی است که به زندگی مفهوم واقعی می بخشد بهمین دلیل است که انسانها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد را با میل تحمل می کنند.

 فرانکل تلاش برای یافتن و محقق کردن معنی در زندگی را اساسی ترین نیروی محرکه هر فرد در دوران زندگی می دانست و معتقد بود انسان قادر است و می تواند بخاطر ایده ها و ارزش هایش زندگی کند و یا در این راه جان ببازد.

البته تلاش انسان در راه جستن معنی در زندگی همیشه موجب تعادل نیست و ممکن است تنش زا باشد.اما همین "تنش"لازمه و جز لاینفک بهداشت روان است.من به جرات می گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن "معنی"وجودی خود در زندگی یاری کند در این گفته نیچه حکمت عظیم نهفته است که "کسی که چرایی زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت".

بنابر نظر او همه چیز را می توان از یک انسان گرفت مگر آخرین آزادی بشر را در گزینش رفتار خود در هر شرایط موجود و گزینش راه خود.چنین چیزی وجود نداردکه هیچ گونه آزادی حتی بمقدار کم برای او {انسان}نگذارد.

دربیماران سایکوتیک {روانپریش}هم هنوز مقداری آزادی باقی می ماند اگرچه که ممکن است این آزادی واقعا محدود باشد ولی بهر حال وجود دارد.این موضوع مرا بیاد پیرمردی می اندازد که بخاطر توهمات شنوایی همه او را دیوانه و احمق می پنداشتند.ولی هنوز گیرایی عجیبی در این مرد بود.می گفتن وقتی کودکی بیش نبوده آرزو داشته کشیش بشود  ولی نتوانست کشیش شود .خواهرش که همراه  او بود گزارش داد که گاه بسیار هیجان زده و برانگیخته می شود ولی معمولا در آخرین لحظات کنترل خود را باز می یافت.من بسیار علاقمند بودم که نیروی محرکه این کنترل در کجاست.از او پرسیدم "بخاطر چه کسی و چگونه قدرت کنترل خود را بدست می آوری و چطور؟چند لحظه ای مکث کرد و پاسخ داد"بخاطر خدا". این مرد صرفنظر از فقر عقلانی ٬زندگی مذهبی اصیلی داشت. یک بیمار "روانپریش"غیر قابل درمان ممکن است کارائی و مفید بودن خود را از دست داده باشد ولی هنوز شان و مقام انسانی در او باقی است .این همان چیزی است که من ایمان روانپزشکی خویش نامیده ام .بدون این ایمان روانپزشک بودن ارزش چندانی نداردبخاطر چه کسی؟تنها بخاطر ماشین آسیب دیده مغزی که قابل تعمیر نیست؟.پزشکی که هنوز نقش خویش را نقش یک تکنسین می داند باید اذعان کند که او بیمارش را چیزی نمی بیند ٬مگر یک ماشین .در حالی که بیمار او انسانی است در پشت پرده مرض.انسان شیی در میان اشیا دیگر نیست .شی اختیاری از خود ندارند ولی انسان موجودی است در نهایت خودمختار و برگزیننده.بطور مثال ما شاهد و ناظر زندگیی کسانی بودیم که بعضی از آنها چون درندگان و پاره ای دیگر چون قدیسین رفتار می کردند. انسان هر دو استعداد و توان را در درون خود دارد و اینک کدامیک شکوفا شود و تحقق پذیرد بیشتر بستگی به تصمیم فرد دارد تا شرایط و اوضاع و احوالی که در آن قرار گرفته است.

یکی از ویژگی های بشر این است که او تنها می تواند با امید به آینده زندگی کند گرچه انسان گاهی برای امید بستن بچیزی باید بخود فشار بیاورد ولی این فشار خود در بدترین و دشوارترین لحظات زندگی اش موجب رهاییش می شود.

البته کسی که هدفی در آینده نمی بیند ناچار تسلیم گذشته نگری می شود.گذشته نگری یک مکانیسم است که شخص را قادر می سازد که ترس و دهشت حال را بهتر تحمل کند و در واقع کمتر احساس کند.اما تهی کردن حال از واقعیت خود خطرناک است زیرا فرصت های را که بوجود می آید ـفرصت های که واقعا بوجود می آید ـو امکان دارد بزندگی فرد معنای مثبتی ببخشد را نادیده گرفته و از کنار آنها بآسانی بگذرد.

رنج بخش غیر قابل ریشه کن شدن است در زندگی و زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد.

انسان ها فراموش می کنند که شرایط دشوار استثنایی اغلب فرصتی می دهد تا از نظر روحانی فراسوی خود گام برداریم .انسان بجای اینکه دشواریهای زندگی را سنگ محکی بداند از نیروی درونی خود زندگی را جدی تلقی نمی کند و آنرا بعنوان چیزی که نتیجه ای در برندارد تحقیر می کند و ترجیح می دهد چشم هایش را ببندد و در گذشته زندگی کند..

 زندگی به مانند رفتن به دندانبزشکی است چون انسان همواره منتظر دردناک ترین لحظات است در حالی که آن لحظات را از سر گذرانده است.

امروزه خوب می دانیم که بین امید و ناامیدی با سیستم دفاعی بدن ارتباط وجود دارد.ارتباطی بدین شکل:امید=کارکردمناسب دستگاه ایمنی  و  نا امیدی=افت کارکرد دستگاه ای

در شرایط صعب و سخت زندگی باید در اولین فرصتی که دست بدهد چرایی یعنی یک هدف برای خود داشته باشیم _یا آن هدف را بیاد بیاوریم و یا اینکه آنرا بسازیم _ تا بتوانیم برای تحمل چگونگی وحشتناک زندگی مان از ان نیرو بگیریم.{کسی که چرایی زندگی را یافته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت}

فرانکل بیان می کرد در شرایط اسفناک زندگی بعضی از دوستانم ناامید می شدند و هرچه سعی می کردم به آنها بحث های امید بخش بدهم فایده نداشت و آنرا رد می کردند و می گفتند "من دیگر چیزی از زندگی نمی خوام "دیگر چه پاسخی می توانستم به آنها بدهم در چنین مرحله ای واقعا نیاز به یک تغییر ریشه ای در نگرش و طرز تفکر ما به زندگی نیاز بود .در این حالت به آنها می آموختم و آنچه که اهمیت دارد اینست که زندگی از ما چه میخواهد؟ما در اینجا مثل کسی که مورد بازخواست زندگی قرار گرفته می اندیشیم و پاسخی که ما باید به این پرسش می دادیم نباید با واژه و اندیشه باشد بلکه با کردار راستین و به رفتار راستین جلوه کند .در واقع می توان گفت زندگی نهایتا بمعنای مسئول بودن برای یافتن پاسخ راستین به دشواری ها و مشکلات آن و انجام وظایفی است که پیوسته فراراه هر فردی قرار می گیرد.

[ چهارشنبه دوم اسفند 1391 ] [ 2:45 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

تفاوت ترس و اضطراب
می دانیم که انسان دارای حالاتی است که این حالات خود رابصورت احساس و هیجان نشان می دهد. این احساسات و هیجانات جنبه مثبت و منفی دارند بطوریکه امیدواری و ناامیدی و آرامش و اضطراب را در بر می گیرد.

تفاوت ترس و اضطراب بر می گیرد به:

۱:ترس وقتی است که خطر واقعی است این خطر واقعی خارجی است و هم اکنون وجود دارد اما اضطراب آن زمانی است که خطر واقعی نیست بلکه خیالی و ذهنی است خارجی و بیرونی نیست بلکه داخلی و درونی است و بیشتر اوقات مربوط به آینده خواهد بود.

۲:ترس جنبه طبیعی دارد و نه تنها در انسان بلکه در حیوانات نیز دیده می شود در حالیکه اضطراب موضوعی کاملا آموخته شده است و در حیوانات دیده نمی شود.

۳:وقتی ما در مورد ترس صحبت میکنیم با موضوع قطعیت و حتمیت روبرو هسنیم در حالیکه در اضطراب موضوع و مطلب احتمال و امکان است و آنهم درباره آینده است

۴:ترس بدن را به فعالیت وا می دارد در حالیکه اضطراب بیشتر جنبه انفعالی و منفعل دارد.

۵:معمولا در هنگام ترس من و  شما کنترل بهتر و دقیقتری بر اوضاع داریم  و به همین دلیل از عهده اداره اتفاق تا حد ممکن بر می آئیم در حالیکه در وقت اضطراب کنترل خود را از دست داده و رفتاری در بعضی اوقات  کاملا غیر واقع بینانه داریم

۶:می دانیم که ترس ضروری است و حتی شاید بتوان گفت که اگر یک روز من و شما نترسیم احتمال مرگ ما قطعی خواهد بود در حالیکه اضطراب غیر ضروری است جز در موارد خفیف و ضعیف.

۷:ترس منو شما را به حمله وا می دارد و در ترس شدید از میدان می گریزیم.اضطراب جنبه تدافعی و حمایتی دارد در حالیکه در اضطراب شدید فرد متوقف و زمین گیر می شود.

در نتیجه اضطراب بدون تردید نه تنها مضر است بلکه می تواند موجب هزاران بیماری و گرفتاری شود.اضطراب آن وقت که بسیار کم است و کاملا در کنترل ماست و موجب بیش بینی و بیش گیری و یا آمادگی لازم را برای برخورد با مسئله ی بیدا کنیم می تواند برای انسان مفید باشد.

اضطراب مفید و ضروری و حتی سازنده یعنی اضطراب کم.

[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 1:52 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

نارکولپسی یعنی چه؟
میل غیر طبیعی و شدید به خوابیدن در طول روز را نارکولپسی می گویند.نارکو{کلمه یونانی}به معنی گیجی است .این نوع اختلال نوعی مشکل عصبی است که شامل مکانیزم خوابیدن ـبیدار شدن در مغز و غیر طبیعی بودن خواب آر آی ام  یا همان مرحله حرکت سریع چشم است.

علایم و نشانه ها

خواب آلودگی شدید روزانه ـاز دست دادن ناگهانی هماهنگی ماهیچه ها ـاحساس فلج شدن حین خوابیدن یا بیدار شدن و رویای شدن یا همان بروز توهمات .

افرادی که دچار این اختلال هستند در هر زمان احساس خواب آلودگی می کنند.

این افراد بدون اینکه از مرحله اول خواب بگذرند بلافاصله وارد خواب آر آی ام می شوند.

محققان معتقدند که ژنتیک ـفعل و انفعالات ناقلان عصبی و بعضی از عوامل دیگر مانند ویروس ها می توانند باعث نارکولپسی شوند.

آقایان نسبت به بانوان تا حدودی بیشتر تحت تاثیر این نوع اختلال قرار می گیرند.

نخستین علایم اغلب در نوجوانی یاپیش از ۲۰سالگی ظاهر می شود.

نخستین علایم به صورت نیاز شدید و غیر قابل کنترل به خوابیدن در طول روز است .

اغلب پس از ناهار یا در زمانی که فرد بدون تحرک است یا در یک شرایط کسل کننده قرار می گیرد حمله می کند.البته در زمان تحرک و فعالیت نیز ممکن است به سراغ فرد بیاید.

خواب آلودگی شدید و بیش از حد موجب کاهش و یا ناتوانی جنسی می شود.

کاتاپلکسی {از دست دادن ناگهانی هماهنگی ماهیچه ها }دومین علامتی است که به فراوانی دیده می شود.این حالت باعث جویده جویده صحبت کردن و بی حال شدن کل جسم که چند ثانیه تا چند دقیقه طول می کشد.

اغلب عواطفی شدید از جمله خندیدن -عصبانیت -آشفتگی -تعجب کردن -تهییج شدن و یا لذت بردن عواملی هستند که موجب حمله کاتاپلکسی میشوند.

بعضی از این افراد فلج خواب را هم تجربه کرده اند .فلج خواب ناتوانی برای حرکت کردن و صحبت کردن حین خواب و بیداری است  که بطور موقتی و زود گذر اتفاق می افتد.

[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 19:34 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

حسادت جنسی در زندگی زناشویی
اکثر زنان و مردانی که در حال تجربه زندگی مشترک هستندنسبت به همسر خود حساسیت های بخصوصی دارند.اما گاهی این حساسیت ها بیش از حد شدید و غیر منطقی و مخرب می شود و اینجا دیگر نمی توان از اصطلاح حساسیت زناشویی استفاده کرد چرا که رابطه زن و مرد وارد ابعاد بیمارگونه گشته است{این مشکل در مردان بسیار فراگیرتر است }قصد دارد همسرش را منحصر به خود کرده و حتی حقوق طبیعی او را نادیده بگیرد.

متخصصان در اینجا از اصطلاح حسادت جنسی استفاده می کنند.این رفتارهای خشک و غیر منطقی شاید که فکر کنید پارانوئید است .اما باید بدانید سوئ ظن مشکلی است که فرد در ارتباط با همگان دارد و آنرا نسبت به تمام کسانی که با او در ارتباط هستند بروز می دهند.

اما حسادت جنسی مشکلی است که تنها در قبال همسر ظاهر شده و باعث می شود فرد مبتلا شریک جنسی اش رابسیار تحت فشار و سختی قرار دهد.البته این امر تداعی کننده مفهوم شکاک بودن در زندگی زناشویی است.

حسادت یک مفهوم مشترک بین همه انسان ها است اما دلیل هریک از ما برای بروز آن می تواند متفاوت باشد.

مطابق با تعاریف روانشناسان بالینی حسادت جنسی یک واکنش پیچیده است که در برابر احساس ترس و تهدید برای از دست دادن و یا فقدان یک رابطه ارزشمند ایجاد می شود.

پیچیدگی این واکنش به این علت است که دارای سه مولفه هیجانی -فکری و رفتاری است.

مولفه هیجانی:احساس رنج -خشم -حسادت بردن و...

مولفه فکری:رنجش -سرزنش خود- رقابت و چشم و هم چشمی با همتایان -نگرانی درباره ظاهر خود و...

مولفه رفتاری :عصبانیت -لرزش وپرسش دایمی در مورد خود و تلاش برای کسب اطمینان از خود و ...

مردان که مبتلا به این عارضه هستند برای زنان خود شرایط و قوانین سفت و سخت قرار می دهند مثلا با مردان همکار نباید تلفنی صحبت کنی-باز نکردن درب منزل -عدم برقراری رابطه دوستی یا فامیلی با آشنایان و ...

افراد مبتلا معمولا از واکنش خود مطلع هستند و واکنش شان نسبت به این رفتارها یا سرزنش و مواخذه و یا تصدیق و تایید رفتار نادرست شان هستند .

اگر همسرتان چنین مشکلی دارد :به همسرتان اطمینان دهید که او را بسیار دوست دارید -مراقب رفتارهای خود باشید-بدانید این نتیجه عشق و علاقه عمیق و شدیدبه شماست.

اگر خود شما چنین مشکلی دارید:با واقعیت روبرو شوید{بدبینی را کنار گذاشته و خوشبین شوید}-دلایل منطقی باید داشته باشی که رفتار همسرت یا ارتباطاتش مشکل دار است -از گفتگوهای درون ذهنی مثبت استفاده کنید-از همسر خود کسب اطمینان کنید.

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 19:33 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

نه گفتن مهارت می خواهد
نه کلمه ای است که می تواند جلوی به هدر رفتن وقت -انرزی و سرمایه را بگیرد .

مشکل اینجاست که خیلی از افراد توانایی استفاده از این کلمه را ندارند به دلیل علاقه به دیگران -کم رویی و خجالت و تمایل به راضی نگه داشتن دیگران.

وقتی به همه جواب مثبت می دهید چون زیر کوهی از مسئولیت -وظایف و تعهدها رفته اید به وظایف مهم خود نمی رسید و شکست می خورید .

یکی از دلایل بله گفتن نداشتن هدف است .وقتی خود هدف ندارید اهداف دیگران در غیبت هدف شخصی مهم تر به نظرتان می رسد.

وقتی کسی از شما درخواست می کند پیش از هرنوع جوابی بیاندیشید که آیا در جهت هدف من است یا مرا از هدفم دور می کند؟

جواب منفی به خواسته های دیگران{خواسته های غیر ضروری }سبب آزادی بیشتر می شود و در نتیجه نیروی بیشتری برای تمرکز به اهداف زندگی خود دارید.

رتبه بندی اولویت ها از پایه های مهم موفقیت است.

بسیاری از مردم بدون فکر کار و زندگی می کنند و اولویت ها را بین کارهای روزانه شان فراموش می کنند و اکثرا آنها زندگی و کاری دارند که نمی خواستند.

آنچه پر واضح است این است که شما نمی توانید هم زمان چند اولویت داشته باشید الخصوص اولویت های که با هم در تضاد باشند.

هوشیار باشید اولویت تان با آنچه که دنبال می کنید متفاوت نباشند.بدانید واقعا چه می خواهید و چگونه زندگی می کنید .در واقع اولویت شما آن چیزی است که به آن عمل می کنید نه آچه که بروی کاغذ میاورید.

خیل مواقع ما روی کاغذ اولویتی را مشخص می کنیم و در زندگی کمترین زمان برای رسیدن به آن اختصاص می دهیم.

هرروز صبح چند دقیقه به اولویت خود فکر کنید و برای رسیدن به آن ساعاتی از روز به آن اختصاص دهید.

[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 19:29 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

ناخن جویدن در کودکان
جویدن ناخن یک اختلال و واکنش روانی است که در کودکان معمولا در سنین خردسالی ۴ـ۵سالگی آغاز می شود .علت در این سنین اغلب ناشی از هیجانات و اضطراب ها می باشد همینطور می تواند روشی برای ابراز دلگیری و دلخوری ها و یا جلب توجه باشد.

گاهی کودکان این عمل را از والدین یاد می گیرند و گاهی نیز به علت اضطراب و استرس به ناخن جویدن روی می آورند.

ناخن جویدن می نتواند باعث بروز مشکلاتی از قبیل کاهش اعتماد به نفس شود به این صورت که کودکانی که ناخن می جوند اغلب در نزد همسالانشان دستان خود را مخفی می کنند واین موضوع باعث خجالت آنها می شود .

از بین بردن این اختلال در کودکی آسان تر می باشد زیرا امکان دارد این مشکل تا بزرگسالی ادامه داشته باشد و رفته رفته تبدیل به یک عادت شود.

بهترین روش پیدا کردن منبع استرس در کودک است که باعث حل مشکل می شود .

توصیه های برای جلوگیری از این عمل :

۱:کوتاه کردن ناخن ها :سعی کنید هرچند روز یک بار ناخن هایش را کوتاه کنید و سوهان بزنید که حتی نتواند تکه های کوچک ناخن را به دندان گیرد.

۲:منحرف کردن حواس در هنگام ناخن جویدن:حواس او راپرت کنید و از او کارهای بخواهید که مجبور شود ازانگشتانش استفاده کند.

۳:چسب زرن روی انگشت:مثلا چسب زخم رنگی بزنید به یاد داشته باشید تهدید پاشیدن دارو- فلفل و ...تاثیری ندارد بلکه می تواند کار را تشدید کند {از تهدید کردن به هر شکلی بپرهیزید}

۴:به دنبال علت بگردید:بهتر است به دنبال چرایی کار از زبان کودک نباشید .توجه کنید در چه موقعیت های این کار را انجام می دهد .باید پی ببرید چه چیزی باعث شده امنیت و آرامشش بهم بخورد .

[ شنبه بیست و چهارم تیر 1391 ] [ 20:10 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

انگیزه های غلط برای ازدواج
متاسفانه ۸۰درصد ازدواج ها از انگیزه های غلط و خود خواهانه نشات میگیرند توجه کنید:

۱:فشار اطرافیان:تاثیراتی است که دوستان ـخانواده ـجامعه و حتی عقاید شما برشما تحمیل می کنند. پیامی که مضمون آن اینچنین است"اگر ازدواج نکنی یعنی در تو عیبی هست"

۲"رهایی از تنهایی و افسردگی:بسیاری از افراد تنها به خاطر تنهایشان و ترس از تنها ماندن و یا مایوس می باشند  تن به ازدواج می دهند.فرد در این شرایط قادر به گزینش صحیح نمی باشد و احتمال ازدواج با شخص نامناسب زیاد است.یک انسان نا امید و تنها پس از ازدواج نیز تنها خواهد ماند.

۳:عطش جنسی:برخی انقدر غرق در غرایض جنسی خود می باشند که جز روابط جنسی به چیز دیگری نمی اندیشند.انها رابطه جنسی را به یک رابطه صمیمانه و درازمدت ترجیح میدهند.این افراد تنها به دنبال یک همخوابه می باشند تا یک همسر خواب .این انگیزه معمولا در مرد ها مشاهده می شود و تعداد انها هم کم نیست.

 ۴:گریختن از واقعیات زندگی خود:بعضی از افراد با ازدواج می خواهند از مشکلات و واقعیات زندگی خود عذری تراشیده باشند واز آنها دور شوند .زندگی این افرادعاری از شور و شوق و هدف مشخص می باشد .به حای راه حل برای مشکلات فکر میکنند اگر ازدواج کنند زندگی شان از سکون وکسالت آوری بیرون خواهد آمد. 

۵:اخذ تابعیت یک کشور :این در واقع یک ازدواج مصلحتی است.

۶:بی ارزش شمردن ارزش خود :اینگونه طرز فکر در زنان دیده می شود .آنها ارزش یک زن را در سطح یک همخوابه می دانند یا تامین کننده نیازهای جنسی مرد.

۷:تامین مخارج زندگی:اینگونه ازدواج ها در زنان بیشتر دیده می شود.

۸:احساس گناه:برخی از افرادکه پیش از ازدواج با فردی رایطه درازمدت داشته اند تن به ازدواج با فرد می دهند به این خاطر که از ترک کردن شریک خود هراس دارند که پس از رفتن چه بر سر شریکشان خواهد آمدیا احساس گناه و عذاب وجدان شان آنها را وادار به ازدواج می کند نه از روی عشق واقعی.این ثمری جز ناکامی و نابودی هردوفرددر پی نخوتهد داشت

 ۹:پرکردن خلا احساسی و معنوی :افرادی که دارای حس پوچی و بی ارزشی می باشند و می خواهند توسط فرد دیگری خلا وجودی خود را به گونه ای پرکنند.اما باید بدانند هرچند طرف مقابل شان آنها را دوست داشته باشد اما قادر به پر کردن خلاهای زندگی آنها نمی باشد.

۱۰:اعتماد به نفس پایین:برخی افراد با نخستین فردی که به آنها پیشنهاد ازدواج می دهد می پذیرند.این افراد تصور می کنند دوست داشتنی نیستند با ارزش  زیبا و دارای محاسن و هنر کافی نیستند.

۱۱:پذیرش اجتماعی:جامعه به افراد مجرد به چشم یک متهم نگاه می کند .در درب ورودی بسیاری از رستوران ها و مراکز دیگر زیاد دیده اید "ورود افراد مجرد ممنوع" بسیاری از موسسات و ادارات افراد مجرد را به استخدام خود در نمی اورند .

۱۲:گریختن از رشد و بالندگی:بعضی از افراد ازدواج می کنند که فرد دیگری وظیفه مراقبت از آنها را بر عهده گیرد .اینگونه افراد معمولا از لحاظ عاطفی به شریک خود وابسته هستند .اینگونه ازدواج ها معمولا در موارد زیر نمود بیشتری دارند:ازدواج های که اختلاف سنی فاحشی میان زن و مرد وجود داردـاختلاف فاحش در قدرت مالی و یا موفقیت شغلی یا در ازدواج های که مغایرت محسوسی در سبک زندگی دو فرد وجود دارد.

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 0:8 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]

چرا با بالا رفتن سن تغییر برای مان سخت تر است
 

 

 

تغییر اتفاق خواهد افتاد و باید اتفاق بیفتد تا بتوانیم رشد کنیم .چگونگی برقراری ارتباط ما با این تغییرات است که کمک می کند تا میزان سلامت و سعادت ما مشخص شود.به قول چارلز داروین قوی ترین یا باهوش ترین موجودات نیستند که زنده می مانند بلکه آنکس نجات پیدا می کند که بیش ترین واکنش مثبت را به تغییرات نشان دهد.

چه چیزی باعث می شود ما تغییرات را بپذیریم و کدام یک باعث می شود در مقابل آن مقاومت کنیم؟آیا برخی از افراد در مقایسه با دیگران تغییرات را بهتر نمی پذیرند ؟

نیکولاس وستوهاف اظهار داشت که وقتی سن بالاتر می رود در مقابل تغغیرات پذیرش کم تری داریم.

مدت زیادی است که روانشناسان قبول و پذیرش تجربیات و پیش آمدهای جدید را به عنوان یکی از ۵ویزگی بزرگ شخصیتی معرفی کرده اند این خصوصیات شامل مطابقت و سازگاری ـبرون گرایی ـآگاهی و بصیرت و روان رنجوری است.

طبق یک تحقیق میان فرهنگی معمولادهه۲۰زمانی است که افراد به عنوان قسمتی از رشد هویتی و شخصیتی شان در جستجوی تغییرات هستند .بعد از ۳۰سالگی این ثبات و پایداری است که اهمیت بیش تری پیدا می کند واین امر به ویژه زمانی اتفاق می افتد که فرد ازدواج می کند به دنبال شغل می رود یا برای خود خانواده تشکیل می دهد.

 معمولا با بالا رفتن سن افراد تمایل خود را نسبت به چیزهای جدیدو بدیع از دست می دهند اما بسیاری ادعا می کنندبا وجود اینکه سن شان بالاتر از ۳۰سال است اما از ته دل خواستار چیزهای جدید هستند در همین حال خود را در حالتی می یابند که یا تمایل ندارند و یا قادر نیستند تغییرات بنیادی که در زندگی شان به وجود می اید را بپذیرند.

شواهد کافی وجود دارد که انسان ها با درجات مختلفی از پذیرش و سازگاری متولد می شوند براساس مطالعات بلتد مدتی که در دانشگاه کالیفرنیا انجام شده کودکانی که در مقایسه با همسالان خود پذیرش کم تری در مقابل تجربات جدید داشتند در بزرگسالی سنتی و قراردادی می مانند در حالی که همسالان شان تمایل بیش تری به ماجراجویی خواهند داشت.

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 23:52 ] [ بهنام وروایی ]

[ ]