روانشناسی
پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ | 0:54 | بهنام وروایی |
ژست خودکشی در میان دختران!
منبع: روزنامه اعتماد: شماره 53چهارشنبه23 مرداد 1381

بررسی علل خودکشی در میان دختران

صدای ناله زنی در بیمارستان به گوش می رسد. او فریاد می زند دخترم را نجات دهید. من فقط لاله را در زندگی ام دارم. پرستاران شلنگهای مخصوص شست و شوی معده را می آورند و ماسک اکسیژن را به دهان لاله 22 ساله وصل می کنند. مادر لاله می خواهد وارد اتاق شود اما اجازه نمی دهند، او ناامید و پریشان به روی صندلی می نشیند و می گوید: می خواستم لاله را به عقد مردی درآورم که بسیار پولدار بود، اما او نمی پذیرفت. هرچه اصرار کردم زیر بار نمی رفت تا این که یک روز مرا تهدید کرد و گفت: اگر مجبورم کنی با مردی که 20 سال از خودم بزرگتر است ازدواج کنم، خودکشی می کنم. حرفش را باور نکردم و گفتم: تو باید با او ازدواج کنی و از خانه بیرون رفتم. وقتی برگشتم، لاله وسط آشپزخانه افتاده بود و بسته خالی قرص والیوم نیز در دستش بود. زن گریه می کرد و می گفت: اگر زنده بماند، با هرکس که بخواهد می تواند ازدواج کند. آمارهای منتشر شده از سوی محققان نشان می دهد که زنان 3 برابر مردان خودکشی می کنند، کارشناسان معتقدند: فشارهای روحی و روانی، اجبار در ازدواج و... از جمله عوامل خودکشی در زنان است. دکترغلامحسین معتمدی، روانپزشک در این خصوص می گوید: عوامل گوناگون روانشناختی، اجتماعی و فرهنگی در میزان بروز خودکشی و چگونگی نگاه به آن موثر است. مثلا در جوامع اسلامی به علت آن که خودکشی از گناهان کبیره است میزان خودکشی کمتر است. البته عواملی چون ازدواج موفق مانع از خودکشی می شود اما در هنگام وقوع بحران های اقتصادی یا بروز بیماری های جسمی و روانی آمار خودکشی افزایش می یابد. اما در میان دختران جوان برخی از عواملی که خودکشی و اقدام به آن را بالا می برد متفاوت است، سابقه اقدام به خودکشی خود یا اعضای خانواده، بروز افسردگی، اعتیاد، تغییرات ناگهانی در زندگی، فقدان یا جدایی، قرار گرفتن در معرض خشونت، وجود اختلافات خانوادگی شدید و شکست های عاطفی از جمله عوامل خودکشی در میان دختران جوان است. وی می افزاید: در میان زنان جوان متاهل درگیری با همسر و بیکاری همسر و مشکلات زناشویی از علل عمده خودکشی محسوب می شود. در این میان اختلالات عمده یا متوسط روانی نقش بسزایی دارد. علاوه بر افسردگی بیماری اسکیزوفرنی (اختلال شخصیتی که در دختران جوان بیشتر دیده می شود و همراه بی ثباتی عاطفی و رفتاری است) نیز در مواقع بحرانی منجر به اقدام به خودکشی می شود. در بسیاری از دختران جوان که به دنبال مشکلات متوسط دست به خودکشی می زنند در حقیقت با پدیده «ژست خودکشی» روبرو هستیم که انگیزه زیربنایی آن ممکن است جلب توجه، انتقام گرفتن، تقلید از دیگران، بحران هویت و... باشد. به هر حال در کلیه موارد خودکشی یک عنصر مهم و موثر «ناامیدی» است که در صورت برخورداری از شدت و مدت قابل توجه یکی از مهمترین عوامل پیش بینی کننده خودکشی در درازمدت است. پژوهش های انجام شده در ایران نیز موید آن است که در کلیه موارد خودکشی نسبت زن ها به مردان فزونی داشته است و تقریبا نسبت 5 به 2 دارد. اما میزان موفقیت دختران کمتر است. در پژوهش های کشورهای توسعه یافته با افزایش سن، خطر خودکشی نیز افزایش می یابد و زنان بالاتر از 55 سال در معرض خطر بیشتری هستند. ولی اکثر پژوهش های انجام شده در ایران نشان می دهد که میانگین سنی کمتر از 30 سال بوده و به طور متوسط 20 تا 25 سال است و در موارد قابل ملاحظه ای سنین پایین تر حتی تا 11 و 15 سالگی را نیز در برمی گیرد. در تحقیقی که در این مورد انجام شده بود تقریبا در حدود 58 نفر 18 ساله، 214 نفر 18 تا 24 ساله، 166 نفر 24 تا 25 ساله و 122 نفر 25 به بالا بودند. این آمار خود موید این مطلب است که میانگین سن خودکشی بین 20 تا 25 سال است. دکترمعتمدی متذکر می شود در چند پژوهش داخلی نشان داده شده است در میان دختران جوان خودکشی بعد از حوادث دومین علت مرگ و میر است حال آن که در میان مردان چنین نیست. اگر شیوع بالای اقدام به خودکشی را در میان زنان در نظر بگیریم اهمیت این موضوع از لحاظ آسیب شناسی اجتماعی و روانی بیشتر می شود. روش های به کار گرفته شده برای خودکشی و اقدام به خودکشی در میان دختران جوان بر اساس پژوهش های داخلی اکثرا توسط مسمومیت با دارو، سموم و نیز خودسوزی بوده است. آمارها نشان می دهد از بین 560 خودکشی 209 مورد خودسوزی دختران بوده و 155 مورد مسمومیت. خودسوزی روشی است که دختران بیشتر به دلیل حساسیت روحی که دارند، خودسوزی می کنند و یا به وسیله قرص و مسمومیت خودکشی می کنند که اگر با قرص باشد زود نجات پیدا می کنند ولی در مورد خودسوزی یا نجات پیدا می کنند یا اگر نجات پیدا نکردند به طرز فجیعی کشته می شوند ولی مردان بیشتر با اسلحه و یا حلق آویز کردن خودکشی می کنند. دکتر امان قرایی مقدم نیز علت خودکشی دختران را در شهرهای مختلف، متفاوت می داند و می گوید: در استان هایی چون ایلام، لرستان و کرمانشاه دختران گاهی به عوامل مختلفی مثلا مخالفت با ازدواج با فرد دلخواه، تهمت ناروا به دوست پسر داشتن، ازدواج اجباری فشار مادرشوهر اقدام به خودسوزی می کنند. صرف نظر از عواملی چون فقر و نداشتن جهیزیه که خود از عوامل خودکشی دختران است به نظر می رسد اختلافات خانوادگی و تهمت های ناروا خود عامل مهم تری در خودکشی بوده است. آمارها نشان می دهد که از 508 خودکشی انجام شده 208 نفر به دلیل اختلاف خانوادگی، 49 نفر اختلالات روانی، 44 نفر افسردگی، 66 نفر شکست در عشق، 31 نفر ازدواج تحمیلی، 78 نفر فقر اقتصادی و 67 نفر به دلیل اعتیاد دست به خودکشی زده اند. ولی مهمترین عوامل خودکشی در دختران سرکوفت ها، فشار روحی روانی، ازدواج اجباری، شکست در عشق و در نتیجه سرکوب شدن است. دکتر قرایی می افزاید: در تهران و شهرهای بزرگ با وجود این که عوامل اقتصادی هم موثر است اما ناکامی ها در عشق، ناامیدی به وضع آینده ای که دختران نسبت به ازدواج و بچه دار شدن خود دارند آمار خودکشی دختران را بالا می برد. اصولا خودکشی در افراد مجرد خیلی بیشتر از افراد متاهل است. چون افراد متاهل وابستگی خانوادگی به همسر و فرزند خود دارند ولی افراد مجرد فاقد این وابستگی ها هستند. همچنین خودکشی بین افرادی که ایمان قوی دارند خیلی کمتر از افراد لامذهب است. وی ادامه داد: از نظر جامعه شناسان هرگاه فرد همبستگی خود را با جامعه از دست بدهد مثل یک بادکنک است که نخ های او را به اطراف وصل کرده اند و حالا بریده می شود. دختری که احساس می کند در جامعه به او ظلم می شود و یا دختران پسرنمایی که احساس حقارت و پستی می کنند و احساس می کنند برای هیچکس ارزشی ندارند، فردی که دچار بی هنجاری شده، یعنی هیچ چیز دیگری وجود ندارد که او را به دیگران متصل کند و هیچ دلبستگی به اطرافیان و جامعه ندارد در نتیجه دست به خودکشی می زند. مهمترین عواملی که می توان در مورد خودکشی دختران مطرح کرد بی هنجاری و فروریختگی از ارزش هایی است که داشته اند. با توجه به این که در کشورمان 5 / 2 میلیون پسر مجرد و 5 میلیون دختر مجرد داریم یعنی 5 / 2 میلیون دختر اضافه داریم و با توجه به شکست ها و تحقیرهایی که از طرف والدین به دختران وارد می شود و نرسیدن به امیالی که جامعه اجازه و فرصت رسیدن به آنها را نمی دهد مسلم است دختری که آینده خود را چنین می بیند دست به خودکشی می زند. فربد فدایی نیز معتقد است برخلاف تصور رایج بیشتر موارد خودکشی منجر به مرگ مربوط به مردان بالای 45 سال می شود. آمار موارد خودکشی منجر به مرگ در زنان و دختران یک سوم مردان است اما در سالهای اخیر روند رو به افزایشی در میزان خودکشی زنان و دختران جوان ملاحظه می شود که آن را می توان تا حدودی به دلیل افزایش فشارهای اجتماعی روی این گروه دانست. در حال حاضر دختران هم وارد رقابت های تحصیلی و شغلی شدند در حالی که این موضوع تا چند دهه پیش مختص مردان بود. میزان اقدام به خودکشی در زنان و دختران 8 برابر بیشتر از مردان است اما همان طور که گفته شد خودکشی منجر به مرگ در مردان 3 برابر زنان است از این رو می توان نتیجه گرفت که بخش عمده اقدام به خودکشی در زنان و دختران اقدام به مردن نیست بلکه به نوعی فریاد برای کمک خواستن است. با توجه به محدودیت هایی که در همه جوامع جهانی برای زنان و دختران نسبت به مردان وجود دارد آنان در برخورد با مشکلات مختلف زندگی برای نمونه مشکلات تحصیلی، عاطفی و مشکلات شغلی راهی به جز اقدام به خودکشی نمی بینند. دکتر فدایی می گوید: خودکشی خیلی از اوقات به عنوان راهی برای گریز از مسئولیت ها، راهی برای تنبیه شدن یا ایجاد ترحم و ایجاد ترس در دیگران به کار می رود. با توجه به این که در چند دهه اخیر زنان و دختران جامعه ما با مشکلات زیادی از نظر رقابت تحصیلی و شغلی با مردان روبرو بوده اند پس افزایش میزان خودکشی در آنان چه به صورت خودکشی منجر به مرگ قابل توجیه است و این زنگ خطری است برای مسئولان تا در جست و جوی راه حل هایی برای کاستن از فشارهای فزاینده خانوادگی و اجتماعی و کاهش محدودیت های مختلف برای زنان و دختران باشند. البته در اینجا نقطه امیدی به چشم می خورد و آن هم این است که در کشورهای صنعتی غربی از یک دهه پیش تاکنون برخلاف پیش بینی های جامعه شناختی آمار خودکشی سیر نزولی داشته است. علت این امر آگاهی بیشتر پزشکان از بیماری افسردگی و عوارض آن و استفاده به موقع از داروهای ضدافسردگی است.

برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 4:14 | بهنام وروایی |
کابوس افت تحصیلی در خانواده‌های ایرانی
منبع: روزنامه عصر ایرانیان۲۸/ ۲ / ۱۳۹۳

در گفت‌وگوی عصر ایرانیان با روانپزشکان و کارشناسان بررسی شد کابوس افت تحصیلی در خانواده‌های ایرانی عصر ایرانیان ـ منا شیشه‌گران: همیشه والدین دغدغه کودکان خود را دارند.زمانی که کودکی در یک خانواده متولد می‌شود این دغدغه‌ها آغاز شده و با ورود کودک به رده‌های سنی مختلف دغدغه‌ها رنگ و بوی خود را تغییر داده و جای خود را به دغدغه‌های جدید می‌دهند.یکی از مسائلی که بیش از همه برای خانواده‌ها اهمیت دارد تحصیل کودک است و نگرانی والدین درباره افت‌تحصیلی دانش‌آموزانشان همواره مطرح بوده است. کارشناسان در گفت و گو با عصر ایرانیان بر این عقیده هستند که بررسی‌های خانواده‌ها نشان از این دارد که شیوه اداره خانواده،‌نوع ارتباط والدین با کودک و شرایط اجتماعی و خانوادگی کودک بر افت‌تحصیلی کودکان نقش تایین کننده‌ای دارد. دکتر غلامحسین معتمدی روانپرشک در گفت و گو با عصر ایرانیان درباره علل افت‌تحصیلی کودکان عنوان می‌کند:«اصولا افت‌تحصیلی بین کودکان را‌می‌توان به سه عامل دسته بندی کرد.در دسته اول عوامل فردی قرار دارد . به این معنی که موضوعات افت‌تحصیلی به خود کودک، دانش آموز و نوجوان باز می‌گردد. عوامل اجتماعی به معنی مشکلاتی که خانواده با آن مواجه است و عوامل اجتماعی به معنی نامناسب بودن محیط و روش آموزش‌می‌تواند در افت‌تحصیلی فرد تاثیر گذار باشد.» معتمدی در این باره به عصر ایرانیان گفت:«اگر افت‌تحصیلی افراد به عوامل فردی ،‌اجتماعی و خانوادگی مربوط باشد کودک باید مشاور درمانی دریافت کند که در ابتدا علت بروز اختلال شناخته شود و سپس راهکار درمانی مناسب برای آن در نظر گرفت.» عوامل متعددی در افت‌تحصیلی دانش آموزان موثر است.روانشناسان در گفت و گو با عصر ایرانیان دو عامل عدم تمرکز و بیش‌فعالی را از عوامل بیرونی افت‌تحصیلی معرفی کرده اند. اما کارشناسان بر این موضوع تاکید دارند که نباید به عدم تمرکز در دانش آموزان انگ بیماری بزنیم چرا که این مساله‌می‌تواند براثر تغذیه نامناسب، عدم برنامه‌ریزی برای اوقات فراغت، اضطراب و ساختار خانواده باشد. همچنین درباره بیش فعالی نیز تاکید دارند که این موضوع یکی از عوامل کاهش تمرکز بین دانش آموزان است اما اگر کودکی تمرکز مناسبی برای یادگیری نداشت نباید این تصور ایجاد شود که وی بیش‌فعال است. از این رو آنها تاکید دارند در شرایطی که برای تشخیص بیماری‌های کودکان با مشکلاتی مواجه هستیم، باید درباره راهکار‌های درمانی آن نیز با دقت بیشتری رفتار کرد. آنها تاکید دارند‌ اختلال در توجه و یادگیری و در نهایت افت‌تحصیلی نیازمند ارزیابی دقیق از وضعیت دانش آموز است و فورا نباید برچسب بیماری به او زده شود. عوامل تاثیر گذار بر تحصیل کودکان دکتر غلامحسین معتمدی روانپرشک در گفت و گو با عصر ایرانیان درباره علل افت‌تحصیلی کودکان عنوان می‌کند:«اصولا افت‌تحصیلی بین کودکان را می‌توان به سه عامل دسته بندی کرد. در دسته اول عوامل فردی قرار دارد . به این معنی که موضوعات افت‌تحصیلی به خود کودک، دانش آموز و نوجوان باز می‌گردد.» وی افزود:«اختلالات جسمی‌و بیماری، مساله و مشلات ذهنی دانش آموزان مانند ضریب هوشی کم و اختلال در یادگیری خواندن و نوشتن، مسائل رفتاری کودکان مانند پرخاشگری و ترس را‌می‌توان در بین عوامل فردی دسته بندی کرد.» این روانپزشک تصریح کرد:« یکی از عوامل فردی مساله انگیزش در کودک و نوجوان است. همچنین اعتماد به نفس پایین کودکان نیز همانگونه که در بزرگ‌سالان ایجاد مشکلات رفتاری می‌کند در کودکان نیز‌می‌تواند از عوامل افت‌تحصیلی باشد. عدم آشنایی کودک با شیوه‌های علمی‌برنامه‌ریزی و ناآشنایی کودک با مهارت‌های مطالعه از دیگر مسائل است که با آموزش مناسب رفع خواهد شد.»وی بر این عقیده است که نکته مهم دیگری که‌می‌تواند در عوامل فردی سبب بروز افت‌تحصیلی در بین دانش‌آموزان شود علاقه فرد به درس‌هایی است که مطالعه می‌کند. افراد برای مطالعه معمولا مطالبی را انتخاب ‌می‌کنند که به آن علاقه دارند اما در کودکان وقتی که درس می‌خوانند کودک با موارد متعدد درسی مواجه است که شاید علاقه‌ای هم به خواندن آن نداشته باشد.» این روانپزشک عامل دوم در افت‌تحصیلی را خانواده عنوان کرد و گفت:«خوانواده‌هایی که از هم گسیخته هستند، جو حمایتی مناسبی از کودک درآن وجود ندارد، فضای عاطفی خانواده خوب نیست، فقر مالی و فقر فرهنگی خانواده، بروز پدیده طلاق عاطفی والدین و سوء رفتار خانواده با کودک افت‌تحصیلی وی را به همراه خواهد داشت.» معتمدی عامل سوم را اجتماع عنوان کرد و در تشریح این عامل گفت:«یکی از محیط‌های اجتماعی مدرسه است.جو نا مناسب مدرسه سخت‌گیری‌های بی‌جای معلم،‌عدم وجود سیستم تشویقی و استفاده از نظام تنبیهی موجب افت‌تحصیلی دانش‌اموز خواهد شد.» عدم تمرکز و افت تحصیلی وی در ادامه عدم تمرکز را به عنوان یکی از عوامل تاثیر گذار در افت‌تحصیلی دانش‌آموزان وابسته به هر سه عامل عنوان شده دانست و تاکید کرد:«عدم تمرکز در روانشناسی آموزشی به عنوان عدم توانایی ذهنی فرد استنباط نمی‌شود.باید تعریف مناسبی از این واژه داشت چرا که آنچه ما انتظار داریم که کودک تمرکز ۱۰۰درصد روی مسائل داشته باشد حتی در افراد بزرگسال نیز میسر نیست.وقتی فرد بزرگسالی مطالعه‌می‌کند عوامل بیرونی مانند صداهای محیطی و عوامل درونی مانند درگیری‌های ذهنی یک فرد او را از تمرکز ۱۰۰درصد دور می‌کند.از این رو از یک کودک نمی‌توان انتظار تمرکز ۱۰۰درصد داشت.عدم تمرکز را در بحث افت‌تحصیلی باید عدم تمرکز ذهنی عنوان کرد. از این رو باید سطح تمرکز مطلوبی را برای آن در نظر گرفت.» حسن عشایری نوروسایکولوژیست و استاد دانشگاه نیز با اشاره به افزایش عدم تمرکز بین دانش آموزان و تاثیر آن بر کاهش یادگیری و در نهایت افت‌تحصیلی آنها عنوان می‌کند:«در آسیب‌شناسی مدرن ، روانشناسان بر این عقیده هستند که عوامل زیادی بر بروز یک ناهنجاری رفتاری تاثیر دارد و نمی‌توان برای همه این ناهنجاری‌ها یک درمان در نظر گرفت.»وی افزود: در عدم تمرکز دانش آموزان نیز عوامل درونی و بیرونی تاثیر گذار است. محیط خانواده و اجتماع نقش بسزایی در افزایش عدم تمرکز دانش آموزان دارد.» وی درباره نقش خانواده و تاثیر محیط خانواده بر افزایش عدم تمرکز دانش آموزان گفت:«ناآرامی‌های محیط خانواده،‌استرس والدین، عدم اعتماد به فرزندان از عواملی هستند که عدم تمرکز را در بین دانش‌آموزان افزایش داده‌اند. این استاد دانشگاه با تاکید بر اینکه شرایط اجتماعی تاثیر گذار بر خانواده در تشدید شدن این عارضه بسیار مهم است تاکید کرد:«شاید کنترل این موضوع از دست خانواده‌ها خارج باشد و آنها بدون اختیار این شرایط را برای فرزندان خود فراهم کرده‌باشند اما نباید نادیده گرفت که باآگاهی از این موضوع و راه‌های جلوگیری از افزایش آن‌می‌توانند به فرزندان خود کمک کنند.» بیش‌فعالی و افت‌تحصیلی دانش آموز محمد رضا کاظمی‌روانپزشک و فوق تخصص روانپزشکی کودک و نوجوان نیز در گفت و گو با عصر ایرانیان عوامل افت‌تحصیلی را موثر از عوامل فردی خانوادگی و اجتماعی‌می‌داند و عنوان‌می‌کند:«بیش‌فعالی به عنوان یکی از عوامل افت‌تحصیلی ممکن است مرتبط با هر یک از این مسائل باشد.» او تصریح کرد:وقتی دانش آموزی از ابتدا با یادگیری مشکل دارد‌، می‌توان عوامل فردی و اجتماعی را درباره این فرد مورد توجه قرار داد و زمانی که به غیر از یک دانش آموز، افراددیگری هم در محیط آموزشی حضور دارند که با مشکل یادگیری مواجه هستند قطعا باید نگاه دقیقی به سیستم آموزشی داشت. اما در صورتی که تنها یک فرد دارای مشکل یادگیری است باید عوامل فردی را مورد توجه قرار داد.» وی تاکید دارد:«اگر اختلالات یادگیری و علل آن در کودک شناسیایی نشود شاهد فردی خواهیم بود که در سنین بالا نیز آموزش پذیر نخواهد بود. به طور مثال وقتی فردی افت‌تحصیلی‌اش به دلیل اختلال در یادگیری است قطعا توانایی یادگیری را در سنین بالا نیز کسب نخواهد کرد.»وی اختلالات روانپزشکی را نیز ازعوامل افت‌تحصیلی دانسته و عنوان میکند:«‌این مسائل ضعف تحصیلی دانش آموز را به همراه دارد که موجب‌می‌شود تمرکز فرد به درس کاهش پیدا کند. ممکن است کودک با مشکلی مواجه شده باشد که از دید والدین مشکل بزرگی نیست اما به دلیل اینکه ذهن کودک درگیر این موضوع شده تمرکز وی به درس کاهش یافته است.» وی افزود: «بیش فعالی نیز به عنوان یکی از عوامل افت‌تحصیلی شناخته‌می‌شود و در دو حالت جنب و جوش زیاد و عدم تمرکز خود را نشان ‌می‌دهد که هر دوی این عوامل می‌تواند افت‌تحصیلی دانش آموز را به همراه داشته باشد.» راهکارهای درمانی معتمدی در این باره به عصر ایرانیان گفت:«اگر افت‌تحصیلی افراد به عوامل فردی ،‌اجتماعی و خانوادگی مربوط باشد کودک باید مشاور درمانی دریافت کند که در ابتدا علت بروز اختلال شناخته شود و سپس راهکار درمانی مناسب برای آن در نظر گرفت.»دکتر عشایری نیز در باره راهکار‌های درمانی افت‌تحصیلی تاکید دارد:« حقوق کودک باید در تمامی‌جنبه‌ها اعمال شود،‌کودک باید حق بازی کردن داشته باشد اما زمانی که امکانات برای گذراندن اوقات فراقت دانش آموز فراهم نیست و تغذیه مناسبی ندارد مغز واکنش‌هایی را نشان می‌دهد که این مساوی با بروز بیماری خاصی نیست.»عشایری به انتقاد از تشخیص بیماری در دانش آموزان پرداخت و افزود: «وقتی دانش آموزی بیش از حد فعال است باید چرایی این موضوع بررسی شود و زندگی او در خانه، محله، مدرسه به خوبی بررسی و در صورت لزوم از مددکار اجتماعی کمک گرفته شود.» به گفته این نوروسایکولوژیست، کودکانی که از پفک و تنقلات عجیب و غریب تغذیه می‌کنند به دلیل وجود مواد شیمیایی درآن‌ها ممکن است دچار اختلال شوند به عبارتی اگر تغذیه سالم نباشد، تشعشع، آلودگی صدا، هوا و اطلاعات هم وجود داشته باشد سیستم عصبی می‌تواند پاسخ بیمارگونه به آن‌ها بدهد که این به معنی بیمار بودن کودک نیست. وی تصریح کرد: همکاران روا‌نشناس و روانپزشک ما سواد علمی‌خوبی دارند اما مشکل این است که بدون بررسی دقیق خیلی زود انگ بیماری به کودکان زده می‌شود البته این مشکل نه تنها درایران بلکه درخارج ازکشور نیز وجود دارد.کاظمی‌روانپزشک و فوق تخصص کودکان نیز تاکید دارد:«اختلال نقص توجه، بیش فعالی در کودکان مختلف علائم مختلفی دارد.برخی از کودکان فعالیت زیادی پیدا‌می‌کنند و در برخی از کودکان این عارضه با بی دقتی و نقص توجه همراه است.‌می‌توان عنوان کرد که ۲۰درصد از دانش اموزان به این عارضه مبتلی هستند که در سن ۱۰ ای ۱۲ سالگی رفع می‌شود.این مساله به عنوان یکی از علل افت‌تحصیلی دانش آموز باید با دقت زیادی رفع شود.بچه‌های بیش فعالی که پر جنب و جوش هستند به راحتی شناخته‌می‌شوند اما کودکانی که عدم تمرکز دارند تا سن مدرسه قابل شناسایی نیستند که بیشتر در کودکان دختر این موضوع شایع است.در شرایط فعلی روش دارویی برای کنترل این موضوع به عنوان کمکی برای رفع عدم تمرکز مورد استفاده قرار می‌گیرد.اما بسته به علت بروز این مساله راهکارهای درمانی متعددی‌می‌توان برای آن در نظر گرفت.»


برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 4:7 | بهنام وروایی |
حقه بازی انرژیک
منبع : همشهری ،‌ضمیمه 6 & 7 ، شماره 153 تاریخ22/8/1393
 
دکتر غلامحسین معتمدی از دکانی که این روزها با عنوان انرژی درمانی باز شده است، می گوید

 
 

 

از قدیم گفته اند که کار را به کاردان بسپار.

با این حال همیشه کسانی هستند که در هر رشته و حوزه ای دم از کاردانی زده اند ودیگران را اسیر فریب های خود کرده اند. این مسئله بویژه در حوزه مسایل روانی بیشتر به چشم می خورد. در جامعه ای که مردم با انواع مشکلات ریز و درشت اقتصادی و اجتماعی رو به رو هستند، طبیعی است که گاه دچار نومیدی، افسردگی، احساس ناتوانی و درماندگی و ... بشوند. متاسفانه به دلایل گوناگون عده ای برای حل این مشکلات دست به دامن کسانی می شوند که با انواع ترفندها ادعا می کنند می توانند به انرژی درمانی بپردازند. این افراد گاه به ادعاهای خود رنگ و لعاب علمی هم می دهند. گفت و گویی با دکتر غلامحسین معتمدی ، روان پزشک و نویسنده داشته ایم و به بیان تعبیرهایی که از مفهوم انرژی در طول تاریخ شده پرداخته ایم و دیدگاه ها و شیوه های درمانی مدعیان انرژی درمانی را بررسی و نقد کرده ایم.

 

انسان و مرگ، موسیقی و ذهن ، روانشناسی مدیر موفق برخی از کتاب های دکتر معتمدی هستند در سال های اخیر مردم کوچه و بازار و حتی گاه نخبگان برای بیان حالات و مسائل روان شناختی خود به مفهوم انرژی متوسل می شوند، مثلا فردی که می خواهد حس و حال خوب خودش را از گردش در طبیعت یا دیدن یک فیلم یا رفتن به سفر بیان کند، تعبیراتی از این دست که " انرژی گرفتم" ،" انرژیم تحلیل رفت " و ... به کار می برند.

 

از آن جایی که مفهوم" انرژی" در علومی مانند فیزیک ، شیمی و پزشکی کاربرد علمی گسترده و دقیقی دارد، آیا به نظر شما می توان در فرایندهای روانی و مسائل روان شناختی هم از آن صحبت کرد؟

 

انرژی مثل عشق ، عقل و ... مفهومی کلی است که می توان تعبیرهای گوناگونی از آن داشت. در طول تاریخ این تعبیرها و تفسیرها تفاوت پیدا کرده است. در مقطع کنونی وقتی اصطلاح "انرژی " به کار برده می شود با یک سه گانه مواجه ایم: در جایی با مفهوم علمی انرژی ، در جایی با مفهوم شبه علمی و در جایی دیگر با مفهوم غیر علمی آن. متاسفانه در ذهن عوام و تصورات غیر حرفه ای این سه تعبیر با یکدیگر آمیخته می شوند. این سه گانه به دنبال خود سه گانه دیگری را هم می آورد: نخست این معنا که از لحاظ علمی مقصود از انرژی ، انرژی فیزیکی است. در اینجا با تعریف مشخصی از انرژی روبه رو هستیم که کمیتی قابل اندازه گیری تلقی می شود. وقتی از این تعبیر علمی از انرژی دور می شویم و به سمت روان شناسی و روانپزشکی می رویم ، با مفاهیم شبه علمی مواجه می شویم. مفاهیم و تعبیرهایی از این دست ( انرژی) پایه در علم دارند ، ولی در برخی وجوه ، یعنی درست در آنجایی که با ذهن سرو کار پیدا می کنیم شبه علم می شوند. در این میان ساحت سوم دیگری هم مطرح است که بیشتر در میان عوام رایج است مانند مثال هایی که در سئوالتان آوردید. این ساحت حکایت از مسایل غیرعلمی دارد. این سه گانه یا تعبیرهای سه گانه ای که از مفهوم انرژی شده در طول تاریخ همیشه مطرح بوده است.

 

یعنی این سه تعبیر علمی ، شبه علمی و غیر علمی از انرژی همیشه در طول تاریخ در کنار هم بوده اند؟

بله. برای روشن شدن بحث بهتر است قدری به این تاریخچه پرفراز و نشیب بپردازیم. انرژی ریشه ای یونانی دارد که به معنای کار است. این مفهوم برای نخستین بار در تاریخ تفکر در آثار ارسطو مطرح شد. ارسطو در رسالاتش دو مفهوم را در ارتباط با انرژی مطرح می کند که به زبان امروز به آن ها توانایی بالقوه (potentiality) و واقعیت(actuality) گفته می شود.اتفاقا ارسطو از این تعبیر ( انرژی) برای تحلیل حرکت ، علیت ، اخلاق و فیزیولوژی استفاده کرد. جالب اینجاست که او یک برداشت روانشناختی هم از این انرژی داشت. ارسطو لذت و شادی را دو انرژی جسم و روان انسان است. ولی شادی صرفا انرژی انسان بودن یا انسانیت انسان است. در واقع لذت معطوف به حواس ماست، اما شادی مابه ازای درونی تری می خواهد.به بیان دیگر لذت زودگذر است و شادی پایدار. در سال 1600 فردی به نام هنری مور در رساله ای به نام "ترانه افلاطونی روح" از انرژی روح صحبت می کند. این تعبیر دربرگیرنده نوعی تصویر ذهنی در مورد روح است. در سال 1874 اتفاق جالبی می افتد. به این معنا که مفهوم "پویا شناسی روانی" توسط یک فیزیولوژیست آلمانی به نام "فون بروک" برای نخستین بار مطرح می شود. کسی که با فون بروک در نگارش این رساله همگاری می کند "هلم هولتز" است، یعنی کسی که بعدها قانون اول ترمودینامیک( حفظ انرژی ) را کشف و وضع می کند.در این رساله این نکته مطرح می شود که تمام موجودات زنده یک دسته نظام های انرژی هستند که بر پایه همان اصل ترمودینامیک( حفظ انرژی) اداره می شوند. به این ترتیب فون بروک یک فیزیولوژی پویا ارایه می دهد که بر اساس آن ارگانیسم زنده نظام پویایی تلقی می شود که بر وفق قوانین شیمی و فیزیک عمل می کند. این نشان می دهد که افرادی نظیرفون بروک می خواستند از علوم دقیقه ای چون شیمی و فیزیک برای تبیین انرژی استفاده کنند. جالب اینجاست که فون بروک سرپرست دلنشجویان سال اول پزشکی بود که در میان آنها فروید، بنیانگذار روانکاوی قرار داشت. می دانیم که فروید در ملاحظات روانکاوانه اش بخصوص در آنجایی که در باره نهاد ( Id)حرف می زند، آن را منشاء تمنیات شخصی می داند. فروید بعدها"لی بیدو" را انرژی غریزی و رانه مرگ یا تاناتوس را دومین انرژی ذهنی ذکر می کند. بعدها در سال 1944 " ژولین هاکسلی" از انرژی ذهنی به عنوان نیروی محرک روان اعم از عاطفی ، احساسی و عقلانی صحبت می کند. تا اینجا با مفهوم علمی انرژی روبه رو بودیم. مطابق تاریخچه ای که بیان کردید، می توان گفت که کاربرد مفهوم "انرژی" در روانشناسی پایه علمی دارد، اما چه زمانی با مفهوم شبه علمی یا غیرعلمی آن در روانشناسی مواجه می شویم؟

هرجایی که به فیزیک و شیمی نزدیک می شود مفهومی علمی پیدا می کند. امروزه مبحثی علمی به نام bioenergetics مطرح است. این مبحث قلمروی در بیوشیمی است که به جریان انرژی در نظام های زنده می پردازد و معتقد است که بسیاری از فرایندهای سلولی مثل تنفس سلولی یا روندهای سوخت وساز ، چیزی جز مصرف انرژی در شکل مولکول هایی که به آن ها مولکول ای ت پی می گویند، نیستند.اما تعبیر شبه علمی از انرژی: در روان شناسی امروز شاخه ای به نام energy psychology داریم. در این شاخه از روان شناسی از روش های شناخته شده روانشناختی مثل روندهای کلامی استفاده می کنند و آن ها را با تاثیرات فیزیکی ادغام می کنند به این معنا که روانشناختی تجربی غربی را با روش های نظام های شفابخش غیر غربی که ریشه در هند یا چین دارد مانند طب سوزنی تلفیق می کنند. در این جا به عرصه دیگری که مربوط به سنت های شرقی است وارد می شویم. برای نمونه در چین باستان معتقد بودند که بدن دارای نظام انرژی است. در یکی از این نظام های چینی گفته می شود که بدن دارای 12 نصف النهار دوطرفه است که هریک از عضو خاصی می گذرد. چینی ها بر این نظر بودند که تمام این سیستم توسط جریان انرژی به نام "کی یا چی" به یکدیگر متصل می شوند. البته کسی نمی داند که این مدارها چگونه کشف شده اند. چینی های باستان می گفتند که اگر روی این نصف النهارها تحریکاتی توسط انگشت یا سوزن یا ماساژ صورت دهیم ، باعث افزایش یا کاهش انرژی در آن نقاط می شود. در هر حال شبه علمی بودن این شاخه از روانشناسی ( روانشناسی انرژی) به این دلیل است که بخشی از آن به ناشناخته های شرقی پیوند می خورد و بخش دیگری از آن به روش های معمول روان درمانی که تاکنون جواب داده مربوط می شود. روش های درمانی ای که این روزها در کشورمان با عنوان های انرژی درمانی شناخته می شوند ، در این میان چه جایگاهی دارند؟

 

این روش ها با همان ساحت سوم یا تعبیرهای غیر علمی از انرژی مربوط می شوند. این گونه موارد هیچ اتصالی به ساحت علمی ندارند. در این روش های غیر علمی با حرف های کلی مثل همان هایی که اشاره کردید، روبه رو می شویم. حتی روش های درمانی این ساحت نسبتی با آن energy psychology با سنت های شرقی ندارند.این روش ها اغلب چیزی جز شارلاتان بازی و دروغ پردازی نیست مثل نمونه ای که اخیرا داشتیم. در این نمونه فردی بود که در وهله اول ادعای انرژی درمانی یه صورت تکی را مطرح کرد و سپس به انرژی درمانی به صورت گروهی رو آورد و حتی مدعی شد که می تواند از روی بالکن خانه ، افرادی را که در حیاط بودند ، معالجه کند. کار این فرد به جایی کشیده شد که بعدها ادعا کرد که از پشت ماهواره درمان می کند. همین فرد حالا هم مدعی است که با آواز خواندن روی دیگران تاثیر مثبت می گذارد!

 

چه عواملی سبب می شود که مردم به این شیوه ها پناه ببرند؟ به نظرم تلقین تاثیر زیادی روی مردم دارد. تازه خود تلقین هم یک میحث علمی است. امروزه هر دارویی را که می خواهند تولید کنند در مرحله پژوهش اولیه در کنار آن یک دارونما هم می دهند. از ان جایی که این دارونما از طرف یک مرجع حرفه ای تجویز شده حدود 30 درصد از افرادی که مورد پژوهش قرار می گیرند بدون آن که ماده ای دارویی در میان باشد در آن ها تسکین و بهبود علائم بیماری مشاهده می شود. بنابراین اگر هم کسانی در مواجهه با این قبیل افرادی که ادعای انرژی درمانی دارند، تسکین موقت پیدا کنند ناشی از تلقین بوده و هیچ پایه دیگری هم ندارد. از سوی دیگر هر کسی که مواجهه ای مثبت با افراد، طبیعت و آثار هنری داشته باشد، خواه ناخواه در او واکنش مثبتی ایجاد می شود ، اما اینکه این تاثیریا واکنش مثبت را به تبادل انرژی نسبت دهیم ، چنین چیزی نیست. البته کسانی که در روانشناسی انرژی کار می کنند ، می گویند ، ما می توانیم با روش های سی تی اسکن یا پت اسکن این تبادل انرژی را نشان دهیم ، اما در ساحت سوم تا به امروز کسی پیدا نشده بگوید ما می توانیم با این یا آن روش انرژی را اندازه بگیریم یا چگونگی انتقال آن را نشان دهیم.خلاصه کنم، ما می توانیم موضوع انرژی را به عنوان یک مفهوم سه گانه علمی ، شبه علمی و غیرعلمی در سه ساحت علمی ، شبه علمی که در برخی از موقعیت ها با علوم اتصال دارد- و همچنین ساحت غیرعلمی و خرافی به بررسی و نقد بگذاریم. توصیه شما به مردم و آن هایی که ممکن است در ناامیدی به دام بیافتند چیست؟

 

توصیه خیلی مشخص است. در چنین مواردی همیشه گفته شده است که به افراد متخصص و کاردان مراجعه کنید. از سوی دیگر، متاسفانه هنوز جنبه های خرافی و جادویی در انسان باقی مانده و جالب اینجاست که نه تنها به خوبی شناخته نشده که انکار هم شده است. این گرایش به خرافه خاص افراد عامی نیست. حتی افراد تحصیل کرده هم به دام آن ها می افتند. به هرحال همان طور که گفتیم ، توصیه ما این است که مردم در چنین مواردی به افراد حرفه ای رجوع کنند، اما در عمل این اتفاق نمی افتد. به این دلیل که اقتصاد خرافات یک تجارت سودآور است. وقتی مثلا این همه گرایش به فالگیری وجود دارد، نشان می دهد که هنوز در ذهنیت فرهنگی جامعه بدنه جان سختی هست که در برابر این توصیه ها مقاومت می کند. بنابراین توصیه اصلی ما این است که مردم آگاه شوند. اگر درباره این امور غیرمنطقی آگاهی رسانی لازم از طریق رسانه ها و همچنین از جانب متخصصان صورت نگیرد، وضعیت از اینی که هست بدتر خواهد شد. بنابراین در این زمینه همه مقصر هستیم. باید دراین زمینه آموزش های ضروری داده شود. .

-->

                

 

برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 3:59 | بهنام وروایی |
خلاقیت
منبع:خبرآنلاین

خلاقیت شیوه ای است که انسان به کمک آن بر ژرفا و فراخنای تجربـﺔ هستی خود می افزاید. خلاقیت همزمان با گسترش جهان و آشکار ساختن ابعاد ناشناختـﺔ آن ، ظرفیت درونی بشر را نیز توسعه می بخشد و موجب غنای آن می شود. بطوریکه انسان می تواند آن ابعاد ناشناخته را در درون خویش نیز تجربه کند. لذا روند آفرینش دارای نقشی دوجانبه است که فراتر از شیوه های معمول برخورد با محیط و خویشتن عمل می کند. خلاقیــت  نیرویی است که بشر به کمک آن خود را از سلطــﺔ تقدیر رهایی می بخشد و نه تنها به قلمرویی فراتر از پاسخ های شرطی خود گام می گذارد ، بلکه مرز انتخاب های عادی خویش را نیز در می نوردد. پس در روند آفرینش پیوند نوینی میان جهان و تجربـﺔ انسانی برقرار می گردد و بواسطـﺔ آن جهان و روان انسان هر دو کاویده می شود. تمایل انسان به خودشکوفایی وتحقق توانایی های بالقوة او مهمترین انگیزش موجود برای خلاقیت است. این تمایل همان گرایش هدفمندی است که درتمام شئون ارگانیک و انسانی آشکار است . یعنی گرایش به توسعه ، گسترش ، رشد ، فعالیت و ابراز تمام توانایی های ارگانیسم تا آنجا که این انگیزش موجب تعالی وجود شود. چنین گرایشی ممکن است در ژرفای لایه های گوناگون دفاع های روانی که حتی گاه وجود آن را انکار می کنند ، مدفون شده باشد ، ولی بهرحال درهرفردی وجود دارد و تنها درانتظار شرایطی مناسب است تا آزاد شود و ترجمانی ارزنده بیابد. از سوی دیگر بدون شک نیاز اجتماعی شدیدی برای خلاقیت وجود دارد و بسیاری از انتقادهای جدی در باب جوامع و گرایش های فرهنگی آنها ممکن است با مفاهیم مربوط به فقدان خلاقیت بستگی داشته باشند . مثلاً درآموزش و پرورش مرسوم فعلی به جای ایجاد زمینـﺔ مناسبی برای رشد افراد متفکر ، خلاق ، مبتکر و نومایه گرایش به تربیت اشخاص قالبی ، مقلد و همرنگ جماعت دیده می شود و یا مردم در اوقات فراغت خود به جای فعالیت های آفریننده ، ایفای نقش های منفعل و فعالیت های گروهی منضبط را ترجیح   می دهند. همچنین در زندگی فردی و خانوادگی نیز در لباس پوشیدن ، غذاخوردن ، کتاب خواندن و فکر کردن گرایش شدیدی به دنباله روی ، همرنگی با جماعت ، تحجر و رفتار قالبی وجود دارد. حال این سئوال مطرح می شود که اصولاً چرا باید این مسئله مورد توجه قرارگیرد؟ اگر ما از همرنگی با جما عت و تحجر بیشتر از خلاقیت لذت می بریم ، اصلاً چرا باید چنین انتخابی صورت گیرد ؟ باید گفت که انتخاب خلاقیت و گسترش کاربرد آن در شیوة زیستن نه تنها انتخابی کاملاً منطقی ، بلکه یکی از ضرورت های حیاتی عصر ماست . در زمانی که دانش با وجوه سازنده ومخرب خود با جهش هایی باورنکردنی به فردا می پیوندد و از آن هم فراتر می رود ، بشر تنها به کمک انطباقی آفریننده می تواند خود را در برابر تغییرات متلون موجود حفظ کند. کشفیات علم و گسترش اختراعات روشن می کند که در برابر پیشرفت ورشدی که با مقیاس های حیرت انگیز قابل سنجش است . تودة عموماً منفعل و اسیر فرهنگی محدود نمی تواند با مشکلات و معضلات کثیری که وجود دارد مقابله کند . مگر آنکه افراد ، گروهها و ملت ها به نحوی آفریننده قادر به تصور و گشودن راههای نوین ارتباط با این تغییرات پیچیده باشند. اگر بشر نتواند همچنانکه دانش او محیط را تغییر می دهد ، انطباقی نوین و مبتکرانه با محیط پیدا کند ، فرهنگ خواهد مرد و بهایی که به خاطر این غفلت و فقدان خلاقیت پرداخت خواهد شد ، نه تنها ناسازگاری های فردی و تنش های گروهی بلکه نابودی جهان و تمدن خواهد بود. بنابراین تحقیق در باب روند خلاقیت و شرایطی که منجر به بروز آن می شوند و راه هایی که میتوانند وقوع آن را تسهیل کنند ، از نهایت اهمیـت برخورداراست .

تعریف خلاقیت : درتعریف خلاقیت شیوه های متفاوتی بکار می رود . شاید بهتر باشد درابتدا عناصرتشکیل دهندة روند آفریدن را شناسایی کرد تا به تعریفی مناسب دست یافت . از دید علمی دروهلـﺔ اول باید چیزی قابل مشاهده وجود داشته باشد ، یعنی فرآورده یا آفریده ای عرضه شود. پس تخیـلات بدیع را تنها هنگامی  می توان خلاق خواند که مثلاً درجامـﺔ کلمات بصورت شعر تبلور یابد و یا به اثر هنری دیگری تبدیل شود. از سوی دیگر این فرآورده باید ساختاری نوظهور داشته باشد . بدیع بودن فرآورده ناشی از تداخل کیفیـت های ویژه فرد با مواد تجربی مورد استفادة اوست . درروند آفرینش همیشه نشان فرد برآفریدة او دیده می شود. امــا نمیتوان ابداع فرآورده ای خلاق را تنها به فرد یا مواد مورد استفادة او نسبت داد . بلکه در حقیقت خلاقیت از رابطـﺔ میان این دو عامل بوجود می آید. پس می توان گفت خلاقیت پیدایش فرآورده ای نوظهوراست که از ارتباط ویژگیهای فرد از یک سو و مواد ، رویدادها ، مردم و شرایط زندگی او ازسوی دیگر بوجود می آید. این تعریف دارای جنبه های منفی نیز هست . از جمله آنکه تمایزی درمیان خلاقیـت خوب و بد قائل نمی شود و به کمک آن نمی توان تفاوت تصنیف یک سمفونی و ابداع روش نوینی  برای شکنجـﺔ زندانیان سیاسی را مشخص کرد. ولی از آنرو دراین تعریف از درج ارزیابی اجتماعی خود داری شده است که اینگونه ارزش ها فوق العاده متمـوج و بی ثبات هستند و به اعتبار علمی تعریف لطمه می زنند . مثلاً گالیله و کوپرنیک به دستآوردهای خلاقی دست یافتند که درزمان خود آنها بعنوان کفر و جادو درنظر گرفته می شدند و در عصر فعلی اصولی بنیادی و بی چون و چرا محسوب می شوند.

فرضیه مراحل خلاقیـت : نظریه های خلاقیت به دو دستـﺔ عمومی و اختصاصی تقسیم می شود . نظریه های اختصاصی تنها برای حوزه های بخصوصی اعتبار دارند و درنظریه های عمومی که مورد نظر ماست ، هدف مشخص کردن مکانیسم های شایعی است که در هر روند آفرینشی بکار می رود . بسیاری از پژوهشگران کوشیده اند روند خلاق را با تقسیم به مراحل مختلف و تحلیل این مراحل تبیین کنند. یکی از نظریه های پیشتازانه دراین زمینه به والاس (Wallas ) تعلق دارد که قائل به وجود چهار مرحله درروند آفرینش است .  این مــراحل عبارتند از  : تدارک یا آمـادگــی (preperation) ، دورة نهفتــه (incubation ) ، مرحله اشراق (illumination) و بالاخره مرحله تحقیق یا ارزیابی درستی و نادرستی موضوع ( verification ). درمرحله اول فردتمام اطلاعات ضروری را دستچین می کند و جنبه های گوناگون مسئله را مورد بررسی قرار می دهد. دراین مرحله او آزادانه می اندیشد ، مواد لازم را گرد می آورد ، جستجو می کند ، به پیشنهادات گوش فرا می دهد و اجازه می دهد تا ذهن سرگردانی داشته باشد. دردورة نهفته فرد خودآگاهانه با مسائل روبرو نمی شود. این مرحله ممکن است از چند دقیقه تا چند سال طول بکشد و درآن مواد جمع آوری شده در ذهن فرد ذخیره می گردد و دریک حالت انفعالی قرار دارد. شاید با شیوه های نامعلومی که برما مکشوف نیست مواد گرد آوری شده تحت یک سازمان دهی درونی قرار می گیرند تا زمانی  که مرحلـﺔ اشراق آغاز می شود و فرد راه حل مسئله خود را می یابد . این اشراق گاهی بصورت شهود ناگهانی ( intuition ) یا بصیرتی روشن و یا احساسی ویژه تظاهر می کند. و سرانجام درمرحله آخر فرد صحت و اعتبار و ارزش یافتـﺔ خود را مورد نظر مجدد و ارزیابی انتقادی قرار می دهد. آنچه درطرح فوق اهمیت دارد مطرح شدن مرحلـﺔ نهفته است . زیرا نشان می دهد که حل خلاقانه یک مسئله نیازمند نوعی دوری جستن از آن و حتی ازیاد بردن خود آگاهانـﺔ آن است . گفته شده است بخصوص افزایش دورة نهفته موجب پیشرفت کیفی افکار می گردد. توصیفی که برای این مرحله وجود دارد آن است که وقفه ها و فاصله های میان اعمال آگاهانه تفکر با فعالیت های ذهنی ناخودآگاه پر می شود. معهذا برای شناخت این مرحله هنوز به بررسی های بیشتر نیاز است . نظریـﺔ والاس توسط بسیاری از پژوهشگران پذیرفته شده و گسترش یا تعدیل یافته است . مثلاً راسمن  ( Rossman ) مراحل دالاس را تا هفت مرحله افزایش داده است . درآخرین تجدید نظر موریس استاین (Morris Stein) سه مرحله را ذکر کرده است . مرحله تشکیل فرضیه ای ، مرحله آزمون فرضیه ای و مرحله ارتباطات نتایج . او آمادگی یا تدارک را قبل از این سه مرحله قرارداده است . نظریه های دیگری نیز توسط گیلفورد (Guilford ) ، ورتهایمر ( Wertheimer ) و آرتورکویستلر(Arthur Koestler ) ارائه شده است که بعلت پیچیدگی و جلوگیری از اطالـﺔ کلام از درج آنها خودداری می کنیم .

سطوح مختلف خلاقیت : درمیان برخی از پژوهشگران گرایشی وجود دارد که خلاقیت را نه موهبتی از آن مردان بزرگ بلکه مشخصه ای متعلق به همه افراد بشر می دانند. درحقیقت این موضوع را باید به سطوح مختلف خلاقیت مربوط دانست یا به وجود سطوح متفاوتی از خلاقیت باور داشت که با خلاقیت عالی کسانی مانند شکسپیر، نیوتون و مولوی تفاوت دارد. از نظر اجتماعی این خلاقیت عادی و معمولی اهمیـت بسیاری دارد . زیرا در فرد ایجاد احساس رضایتی می کند که حس حرمان و ناکامی اورا از میان می برد و لذا می تواند در برابر خود و اعمال زندگی خود ایستاری ، مثبت داشته باشد و چنانکه روانپزشکان می دانند همین خلاقیت معمولی هم برای بسیاری از مردم آرزویی دست نیافتنی است . مثلاً افراد روان نژند آنچنان نیروهای روانی خود را صرف برطرف کردن موانع روان آزارانـﺔ خود می کنند که برای گسترش ظرفیت های خویشتن بخصوص در حوزه های مربوط به ابداع و خلاقیـت مجالی باقی نمی ماند. امـا تأکید براین خلاقیـت معمولی نباید موجب غفلت ما از مطالعـﺔ خلاقیـت عالی شود. اگر حقیقت داشته باشد که خلاقیـت معمولی موجب کاهش روان نژندها می شود و اخلاق بشر را تعالی می بخشد پس خلاقیت عالی مسئول دستاوردهای بزرگ بشریت و پیشرفتهای اجتماعی است . درزمان ما در باب مطالعه  نبوغ و خلاقیـت عالی نوعی اکراه دیده می شود که به صورت پدیده ای اجتماعی درآمده است . دربسیاری از کشورها قهرمان پرستی درمیان توده ها متداول نیست زیرا اصالت به توده ها داده می شود و تغییرات اجتماعی و تاریخی را پی آمد رفتار و اعمال مردان بزرگ نمی دانند بلکه به تکامل توده ها و محیط عمومی فرهنگ نسبت می دهند که مردان بزرگ نیز حاصل این عوامل هستند. کسی که در باب خلاقیـت به پژوهش علمی می پردازند ، می داند که چنین نگرشی صحیح نیست و بهیچ وجه توازی ارزشمندی میان یک گروه حقایق مانند ایدئولوژی ، قهرمان پرستی و گروه دیگری از حقایق مثل تأثیر محیط ، افراد خلاق و تحسین این افراد مانند گالیله ، حافظ و اینشتن وجود ندارد. حتی اگر امیدوار نباشیم که در هر قرن بیش از چند تن به چنین قلل رفیعی برسند بازهم مطالعه خلاقیت دراین سطوح دارای ارزشی عمیق است . این موضوع نه تنها به خودی خود و بخاطر تفحـص دریکی از برجسته ترین صفات بشریت ارزش دارد بلکه چون برخی ویژگی های شیوة خلاق زندگی را برما مکشوف می سازد نیز حائز اهمیت است . حال خلاقیت چه در سطوح عالی و متوسط باشد و چه در حدود معمولی ، حتی اندک .

شرایط درونی خلاقیـت : 1- گشادگی ذهن در برابر تجربه ها : منظور توانایی برخورد با تجربه های مختلف با ذهنی باز است که در حقیقت حالتی مغایر حالت تدافعی روانی است . در فرد گشاده ذهن هر تجربه ای آزادانه به ذهن راه        می یابد بدون آنکه توسط پیش داوری ها ، تعصب ها و روندهای تدافعی مستحیل شود ، خواه محرک مربوطه از محیط سرچشمه گرفته باشد و خواه منشاء درونی داشته باشد مانند یک خاطره .به این ترتیب فرد بجای آنکه ادراکات خود را توسط قالبهای از پیش تعیین شده شکل دهد ، ازلحظـﺔ وجودی خود آنچنانکه هست آگاهی می یابد و حساسیت خود را در برابر بسیاری از تجاربی که خارج از قلمرو طبقه بندیهای معمولی قرار می گیرند ، حفظ می کند. منظور از گشاده ذهنی وجود حالت انعطاف پذیری و نفوذپذیری مرزها ی موجود درمیان مفاهیم ، باورها ، فرضیه ها وادراکات است . از این طریق است که توانایی تحمل ابهام حاصل می شود و نیز قابلیت دریافت اطلاعات متناقض مجال بروز می یابد ، بدون آنکه در برابر تجربـﺔ حاوی اینگونه اطلاعات احساس اجبار برای چشم پوشیدن از آن بوجود آید. بدون شک این حالت یعنی گشادگی کامل آگاهی دربرابر هر آنچه درهرلحظه وجود دارد که از دیدگاه معناشناسی عمومی می توان آن را جهت گیری وجودی (existential orientation ) نامید  شرطی مهم برای تحقق خلاقیـت سازنده است . 2- کانون ارزیابی درونی : کانون ارزیابی فرد آفریننده در درون خود اوست . یعنی ارزش فرآوردة او نه بوسیلـﺔ ستایش یا انتقاد دیگران بلکه توسط خودش تعیین می شود .  بخصوص این موضوع در لحظـــﺔ خلاقیـت مصداق می یابد و البته به این معنی نیست که فرد خلاق مشتاق آگاهی از قضاوت دیگران نیست بلکه تنها بسادگی چنین معنی می دهد که مبنای ارزیابی او در درون اوست . 3- توانایی بازی کردن با عناصر و مفاهیم : منظور توانایی بازی ذهنی با افکار ، رنگ ها ، اشکال و روابط است . نوعی شعبده بازی با عناصر گوناگون و تلفیق آنها در ترکیبات غیر محتمل ، شکل دادن به فرضیه های عجیب و غریب ، پیدا کردن راه حل معماها و نامعلوم ها ، تبدیل اشکال به یکدیگر و تغییر شکل دادن آنها به صورت معادل های غیر محتمل . البته اهمیت این عامل از دو عامل دیگر کمتر است .

عمل آفرینش و ملازم های آن : هنگامیکه سه شرط ذکر شده فوق تحقق یافت ، خلاقیت ظهور می کند و غیر محتمل ، محتمل می شود. پس بطور کلی میتوان گفت عمل خلاق نوعی رفتار  طبیعی است و هنگامی برانگیخته می شود که فرد  دربرابر تمام تجربه های درونی و بیرونی خود گشاده باشد و انواع روابط را با انعطاف پذیری کافی تجربه کند . تقریباً درتمام آفریده های خلاق یک حالت گزینش (selectivity) و نوعی تکیه و تأکید که شاهدی بر وجود نظم و کوشش برای آشکار کردن جوهر کار است ، مشاهده می گردد. به این ترتیب مثلاً نویسنده کلمات وعباراتی را برمی گزیند که در بیان هنری او نوعی وحدت بوجود آورند. واقعیت بصورت مجموعـﺔ متنوعی از حقایق پیچیده و گیج کننده وجود دارد و فرد آفریننده ساختار بخصوصی از ارتباط خود با واقعیت را آشکار می کند و راه خاص خود برای درک واقعیت را بر  می گزیند و همین حالت گزینش یا انتزاع نظم یافتـﺔ شخصی است که به فرآورده های خلاق کیفیتی واجد ارزشهای زیباشناختی می بخشد. ملازم دیگر عمل خلاق نوعی اضطراب جدایی است . نمی توان باور کرد که بسیاری از آفریده های خلاق بدون احساس " من تنها هستم " شکل گرفته باشد و اینکه  " هیچکس هرگز این کار را قبلاً انجام نداده است  " . ملازم بعدی عمل خلاق مشوق به برقراری ارتباط با دیگران است . نمی توان تصور کرد که انسانی آفریننده باشد بی آنکه آرزوی اشتراک فرآوردة خلاقیت خود با دیگران را در سر بپروراند و این تنها راهی است که به کمک آن اضطراب جدایی خود را تسکین می بخشد . ممکن است شاعری سروده های خود را در کشوی میزش پنهان کند ولی مطمئناً شوق به برقراری ارتباط با گروهی را دارد که بتوانند اورا درک کنند حتی اگر چنین گروهی تنها در تخیـل او وجود داشته باشد.

شرایط ترویج کننده خلاقیـت : با توجه به شرایط درونی خلاقیت که ذکر شد روشن است که نمی توان بروز چنین شرایطی را ایجاد کرد معهذا می توان با تمهیداتی فضای ظهور و رشد این شرایط را مهیا کرد یعنی ایجاد شرایط خارجی مناسب که عبارتند از : 1- ایمنی روانی : ایمنی روانی سه شرط دارد.            الف ) پذیرش نامشروط ارزش فرد . بصورتی که فرد احساس کند که صرف نظر از شرایط کنونی            ورفتارش اصالتاً واجد ارزش است و بتواند بدون احساس شرم هـــرچه که هست و همانطور که              هست باشد . به این ترتیب وجود خود را به شیوه های نو و خود بخودی تحقق بخشد.            ب ) فراهم کردن محیطی که درآن ارزیابی خارجی وجود نداشته باشد :  هنگامیکـه ما از قضاوت            کردن دربارة دیگران بر مبنای محور ارزیابی خودمان احتراز کنیم خود بخود خلاقیت را ترویـج            کرده ایم . ارزیابی همیشه به منزلـﺔ یک تهدید و لذا برانگیزانندة حالت تدافعی است . و تدافع بــه            نفی و انکار بعضی از جنبه های تجارب فرد و دورنگاه داشتن آنها از دسترسی آگاهی او منجــر            می شود و با گشاد ذهنی دربرابر تجربه ها مغایرت دارد.           البته خودداری از ارزیابی دیگران بــه معنی جلوگیری از وقوع واکنش هــا نیست و حتـی آزادی           بروز واکنش هــــا راهم بیشتر می کند . مثلاً وقتی گفته می شود من فکــر تورا دوست ندارم ( یا           نقاشی  یا اختراع تورا ) این یک قضاوت یا ارزیابی نیست و با گفتن این جمله که آنچه تو می کنی           بد ( یا خوب ) است تفاوت دارد. درحالت اول فرد اجازه می یابد که محــــور ارزیابی درونی خود             را  حفظ کند.          ج ) درک همدلانه : یعنی شناخت پذیرش واقعی فرد آنچنانکـــه هست و توانایی دیدن آنچــــه  فرد          احساس می کند و انجام می دهد ازدیدگاه اوو ورود به  جهان خصوصی او.  2- آزادی روانی   :  آزادی کــامل بیان نمادین خود موجب ترویــج خلاقیت می شود و فــرد آزادی کامــل فکر کردن ، حس کردن و بودن خود را بدست می آورد . باید توجه کرد که منظور بیان نمادین است وگرنه ابراز تمامی احساسات و افکـــار درهر شرایطی به معنی آزاد بودن نیست . رفتار در بعضی موارد توسط جامعه محدود می شود و باید هم بشود  .  ولی ابراز و بیان نمادین حالات نیـازی به محدودیت ندارد. پس ابراز انزجارنسبت  به یک شیئی از طریق نابود کردن نمادین آن نوعی آزاد سازی است حال آنکه حمله به آن در واقعیت جرم محسوب می شود و آزادی روانی را نیز محدود می کند. اعطاء مجوز برای بیان نمادین ناشی از ترس یا مصالحه یا جرئت بخشیدن بی مورد به فرد نیست بلکه درهمان حال که مجوزی برای آزاد بودن است ، مسئول بودن را نیز طلب می کند.

خلاقیت و شخصیت : جستجو برای یافتن خصلت های ویژة شخصیتی وابسته به خلاقیت در حوزه های گوناگون و سطوح مختلف سنی توسط انواع رویکردها صورت گرفته و مطالعات گسترده ای درحوزه های هنر ، موسیقی ، ادبیات ، علم و تکنولوژی انجام شده است . بطورکلی مجموعـﺔ ثابتی از خصلت ها در حوزه های مختلف بعنوان خصائل وابسته به فعالیت ها و دستاوردهای خلاق شناخته شده است . برخی از آنها از این قرار است : ارزیابی عالی کیفیت های زیبا شناختی درتجربه ، علائق گسترده ، تمایل و گرایش به پیچیدگی ( Complexity) ، نیروی زیاد ، استقلال رأی ، خودپیروی یا استقلال درونی ( autonomy) ، شهود یا مکاشفه ( intuition ) ، اعتماد به خویشتن ، توانایی حل تناقضات یا همسازی با صفـــات ظاهراً مخالف یا متعارض در خودپنداشت یا خودنگـــارة فرد (self concept) و سرانجام داشتن احساس ثابتی از خویشتن به مثابـﺔ فردی آفریننده . مقیاس های شخصیت متعددی نیز دراین زمینه به وجود آمده است . مثلاً صفات شرح داده شده درمقیاس مرکب شخصیت خلاق هارینگتون تصویر خوبی از اینگونه مقیاس ها و آزمون ها بدست می دهد که درآن شخص خلاق بصورت فردی دارای خصوصیات زیر شرح داده شده است : فعال ، هوشیار، جاه طلب ، مباحثه جو، جسور، توانا ، دارای تفکر روشن ، زیرک ، پیچیده ، مطمئن ، کنجکاو، کلبی مسلک ( cynical ) ، تقاضا کننده ( demanding ) ، خودبین ، پرنیرو ، احساساتی یا حرارتی ، شتابزده ، ایده آلیست ، وهمی ( imaginative ) ، زودانگیخته ( impulsive ) ، مستقل ، فردگرا ، مستعد، بصیر ، هوشمند ، دارای علائق گسترده ، سریع ، سرکش ، اندیشمند ، کاردان ، با تدبیر ، مطمئن ازخود ، حساس ، ذکاوتمند ، ارتجالی ( خودبخودی ) ، غیر قراردادی ( unconventional ) ، با انگیزش کافی برای موفقیت ، دارای توانایی تحمل ابهام ، وقفه نیافته و ماهر در زمینه های مختلف و متفاوت . درحال حاضر درمورد گسترش ، فراگیری ، و افزایش اعتبار این مقیاس ها مساعی بسیاری صورت      می گیرد. درمطالعات مختلف این احتمال مطرح شده است که تصویر فرد آفریننده ممکن است در ارتباط با عواملی مانند سن ، جنس و حوزة فعالیت خلاق تغییر کند . درمورد سن ، برگروههای سنی مختلف مطالعاتی انجام داده اند و در ارتباط با حوزة خلاقیت مثلاً دیده شده است که دانشمندان خلاق درمقایسه با افراد متوسط از شهود و اطمینان بیشتری برخوردارند و از لحاظ عاطفی نیز با ثبات تر هستند. حال آنکه درهنرمندان و نویسندگان خلاق ثبات و تهورکمتری دیده می شود ولی این گروه نسبت به احساس گناه بیشتر مستعد هستند. برخی مطالعات حتی مرزهایی را در حوزه های مختلف ترسیم می کنند مثلاً تقسیم بندیهایی را در مورد هنرمندان پیشنهاد کرده اند. درحوزه تفاوت جنسی نسبت به وجوه تمایز میان زنان و مردان خلاق توجه ابراز می گردد. دراین حوزه عناوینی از این قبیل دیده می شود . ذکوریت روانشناختی ( psychological masculinity ) ، آگاهی مادرسالارانه و غیره . همچنین نتایجی با الگوهای متفاوت در مورد سبک کار خلاق و فرآورده های آن ، خصلت های ویژه شخصیتی و همبسته های شخصیتی متعلق به دستاوردهای هنری یافت شده است . ولی یافته های فوق آنقدر تازه است که نمی توان تصویر واضحی درمورد نتایج آنها ترسیم کرد. دادک (Dudeck ) درتحقیق جالبی بوسیله تحلیل کیفی پاسخهای آزمون رورشاخ (Rorschach ) ارتباط میان سبک شخصی درمعماری را با خصلت های ویژة شخصیتی معماران نشان داده است. و بالاخره درمطالعه ای استثنایی سعی شد رابطه میان خصلت های ویژة شخصیتی نظریه پردازان شخصیت و مشخصات نظریه های شخصیت آنها کشف شود. مطالعات مشابهی نیز بر روی روانشناسان برجسته و نامدار مانند هال ( Hull ) اسکینر (skinner ) ، اسپنس (Spence ) و تولمن (Tolman )صورت گرفته است.         

خلاقیـت ، تفکر و هوش : اصولاً حل مسئله ( problem solving ) دارای دو مرحله است . ابتدا بررسی راه حل های متفاوت و بعد انتخاب یکی از آنها که مناسب ترین راه حل بنظر می رسد. مرحله اول یعنی درنظر گرفتن راه حل های احتمالی و یا ابداع راه حل های نو تفکر واگرا (divergent ) خوانده می شود. مثلاً هنگامی که موارد استفاده یک آجر مورد سئوال قرار می گیرد ، فردی که پاسخ های متنوع و غیرمعمول می دهد قدرت تفکر واگرای بالایی دارد ( مثلاً داغ کردن آجر برای گرم کردن رختخواب ، استفاده از آن بعنوان یک سلاح ، مصرف آجر برای درست کردن طبقه های یک کتابخانه و غیره ) . تفکر واگرا نیازمند نیروی تخیلی سرشار و قدرتمند است و نزدیکی بیشتری با خلاقیت دارد. مهمترین مشخصه های تفکر واگرا عبارتند از انعطاف پذیری (flexibility ) ، نومایگی و اصالت ( originality ) و روانی ( fluency ) یعنی توانایی تولید سریع یک سری افکار پی درپی که بعضی نیازها را برآورده کنند. مرحله دوم حل مسئله ، تفکر همراه با استفاده از دانش و قوانین منطقی به منظور محدودکردن اطلاعات و نزدیکی به مناسب ترین راه حل است که تفکر همگرا ( convergent ) خوانده می شود . برای حل مسائل دشوار اغلب میان این دو نوع تفکر حرکت صورت می گیرد. درحوزه پژوهش های خلاقیت اصطلاح هوش برای رجوع به موارد زیر بکار می رود : 1- آنچه توسط آزمون های بهرة هوشی (  IQ ) اندازه گیری می شود. 2- حوزة چند عاملی توانایی های شناختی انسان شامل اجزاء وابسته به خلاقیت مانند توانایی تفکر واگرا ، توانایی مسئله یابی ( problem finding )  یا استعداد های خاصی مانند قریحـﺔ هنری ، دستیابی یا توانایی دستیابی بر فرایند اولیه تفکر ( primary process ) که به آن اشاره خواهد شد. 3- آنچه مشاهده گران با صلاحیت بر مبنای مشاهدات مکرر رفتار افراد در موقعیت های گوناگون بعنوان هوش مورد شناسایی قرار میدهند. بطور کلی نمرات آزمون های هوش با نمرات آزمون های خلاقیت همبستگی مثبت دارند . افراد با بهرة هوشی (IQ ) بالاتر از متوسط در آزمون های خلاقیت هم نمرات بالاتر از متوسط بدست می آورند. ولی فراتر از سطح هوشی مشخصــی ارتباط اندکی میان نمرات هوش و خلاقیت برقرار است . بعبارت دیگر احتمالاً افراد خلاق درآزمون های عمومی هوش نمرات بالایی کسب می کنند ولی هرچه فرد در سطح بالاتر هوشی قرار گرفته باشد عامل هوش کمتر موثر خواهد بود. پس می توان گفت برای آنکه فرد بتواند مشارکتی خلاق در امری داشته باشد سطح مشخصــی از هوش مورد نیاز است و فراتر از این آستانه موفقیت خلاق به عوامل دیگری مثلاً برخی متغیرهای وابسته به شخصیت بستگی می یابد. البته باید اضافه کرد که آستانـﺔ هوش لازم بسته به حوزة خلاقیت تنوع می یابد. احتمالاً برای کشف یک اصل جدید در فیزیک نظری یا ریاضیات بهرة هوشی بالاتری لازم است تا برای نوشتن یک داستان کوتاه . آزمون های سنتـــی هوش بیشتر با تأکید بر تفکر همگرا طرح ریزی شده اند و برای شناسایی افرادی که بهرة بیشتری از تفکر واگرا دارند و قادر به تولید افکار اصیل و نومایه هستند کفایت  نمی کنند . لذا آزمونهای مخصوصی موسوم به آزمونهای تفکر واگرا ابداع شده که بیشتر تحقیقات نوین خلاقیت بر روی این آزمونها متمرکز شده است . معهذا درنهایت باید گفت اصولاً خلاقیت به هر دو نوع تفکر واگرا و همگرا نیازمند است .

فرایند ثالث :     یکی از جنبه ها ی بنیادی نظریـﺔ روانکاوی درمورد خلاقیـت تسهیل آن با توسل بر شیوه های تقریباً ابتدایی تر شناخت است و این جنبه سالها مرکز توجه تحقیقات قابل ملاحظه ای بوده است . فرایندخلاق از مکانیسم های ذهنی بدوی و مهجوری تشکیل شده است که در قلمرویی قراردارند که فروید آنرا حوزة فرایند اولیه (primary process ) می نامید. ازدیدگاه فروید انرژی افکار موجود در ضمیر ناآگاه بسیار فعال تر و متحرک تر از افکار موجود در ضمیرهای نیمه آگاه و آگاه است . این انرژی آزاد توسط فرایند اولیه هدایت می شود که مقتضیات واقعیت ، زمان و منطق برآن تأثیری ندارد. بعبارت دیگر فرایند اولیه نوعی عملکرد ویژة بخش ناخودآگاه روان است که با واقعیت بیرونی و نمایندة درونی آن یعنی منطق سازگاری ندارد. این فرایند دربرخی حالات ذهنی ، رویاها و بیماریهای روانی بویژه روان پریشی ( پسیکوزها ) برکارکرد کلی ذهن تسلط می یابد. دربرابر فرایند اولیه ، فرایند ثانویه ( secondary process  ) قرار دارد که نوعی از عملکرد ذهن درهنگام هوشیاری است که منطق معمول را بکار می گیرد و بر تفکر ، استدلال و شناخت واقعی مبتنی است و در حقیقت بنیان طرز تفکر واقع بینانه را تشکیل می دهد . مکانیسم های فرایند اولیه در جریان خلاقیت نیز ظاهر می شوند اما در ترکیب با مکانیسم های فرایند ثانویه که عجیب ، نوظهور و بغرنج بنظر می آیند . این ترکیب ها اگرچه غیر قابل پیش بینی است ولی می توان به تفسیر و تعبیر روانشناختی آنها دست یازید . پس پیوند مناسبی میان مکانیسم های دو فرایند یاد شده برقرار می شود بطوریکه اشکال بدوی شناخت که معمولاً محدود به شرایط غیر طبیعی یا روندهای ناخودآگاهانه است تبدیل به نیروهای بدعت گزار می شوند. سیلوانو آریتی (Silvano Arieti ) برای توصیف این ترکیب تعبیر فرایند ثالث ( tertiary process ) را برگزیده است . فرایند ثالث دو جهان ماده و ذهن ، عقلانی و غیر عقلانی را درهم می آمیزد و ذهن خلاق بجای دفع عناصری که بدوی ، غیر منطقی ، مهجور و کهنه ( archaic ) بنظر می رسند. آنها را با روندهای طبیعی و بصورتی که ترکیبی جادویی جلوه می کند جامعیت می بخشد که ازاین ترکیب آفریده ای نوین ، نومایه و نامنتظر فراهم می آید.

توانایی های ویژه مربوط به خلاقیت :      یکی از عوامل موثر در بروز خلاقیت توانایی مشاهده و یافتن مشکلات ( problem finding ) یا بعبارت دیگر حساسیت عمومی در برابر وجود مشکلات و مسائل است . این عامل از این قضاوت منشاء می گیرد که همه چیز درست نیست یا بسیاری از چیزها برسرجای خود قرار ندارد یا اینکه تمامی هدف ها و آرزوهابرآورده نشده است . درحقیقت ذهن خلاق در رویارویی با هستی به سرعت به کشف و شناخت ناشناخته ها ، نایافته ها و نادانسته ها می پردازد. این حالت نقش سازنده ای دربروز تفکر زایا ایفا نمی کند ولی بدون این گام نخستین هم تفکر بارور و زاینده آغاز نمی شود . توانایی یافتن مسئله درسالهای اخیر بصورت یک حـــوزة مهم پژوهشی گسترش یافته است کــــه در محــــدودة آن سئوال پرسی (question asking ) ورفتارها ی اطلاعات گیرنده ( information obtaining ) به مثابه جنبه های با اهمیتی از رفتار خلاق مورد مطالعه  قرار گرفته اند. روانی ( fluency ) تفکر عامل دیگری است که آنرا از اجزاء مهم خلاقیت می دانند . این عامل در واقع دارای جنبه ای کمـــی است که با باروری افکار و سهولت تولید آنها و درنتیجه قدرت کلی تفکـــر ارتباط دارد . روانی تفکر دارای انواع گوناگونی است مانند روانی کلمه ( word fluency ) که میتوان آنرا به توانایی ایجاد کلمات تعبیر کرد که هرکدام شامل حرف بخصوصی یا ترکیب بخصوصی از حروف است . درروانی تداعی ها ( associational fluency ) آزمودنی هراندازه که می تواند لغات مترادف کلمه مشخصی را باید ذکر کند دراینجا نه تنها حروف بلکه معانی لغات نیز اهمیت می یابند. روانی بیانی ( expressional fluency ) با تولید عبارات یا جملات مربوط است و احتمالاً با استعداد سخنوری و نویسندگی ارتباط دارد و بالاخره نوع چهارم روانی در اندیشه ورزی(ideational fluency ) است که منظور از آن توانایی تولید اندیشه ها به منظور رفع بعضی نیازمندیها در زمانی محدود است که نقش مهمی در حل مسائل ( problem solving ) ودرنهایت بروز خلاقیت ایفا می کند. یکی دیگر از اجزاء مهم خلاقیت حضور انعطاف پذیری تفکر است . متفکران خلاق اندیشمندانی           انعطاف پذیرند که به سهولت شیوه های کهنه تفکر را رها می کنند و جریان فکر خودرا دربسترهای نوینی جاری می سازند. دراین زمینه دو نوع توانایی مورد مطالعه قرار گرفته است یکی انعطاف پذیری خودبخود ( spontaneous ) که توانایی تولید انواع گوناگون و متعدد انگارها فارغ از بندهای رکود ، رخوت ، ثبات و درجازدگی است که در حقیقت نوعی آزادی سیر و سیاحت درتفکر است . این حالت مثلاً درکسانی دیده می شود که درمواجهه با اشکال مبهم نوسانات و تغییراتی سریع می بینند . کسانی که ازدرجـﺔ بالای انعطاف پذیری خودبخودی برخوردارند نیاز به تنـوع زیادی نشان میدهند. نوع دیگر انعطاف پذیری انطباقی ( adaptive ) است که یافتن پاسخ مسائل را تسهیل می کند و بهترازهمه درطرح مشکلاتی دیده می شود که به غیر معمول ترین انواع راه حل ها نیاز دارند. بدیهی است که این توانایی درتمام اشکال بروز خلاقیت مانند اختراع ، کشف علمی و آفرینش هنری از نهایت اهمیت برخورداراست. ویژگی مهم دیگر خلاقیت عامل اصالت یا ابتکار و یا نومایگی ( originality) است که در آزمون ها با غیر مکرر بودن وقوع پاسخ ها نسبت به جمعیـت عمومی نشان داده می شود. بعبارت دیگر برای ارزیابی این عامل غیر معمول بودن پاسخ ها از لحاظ آماری یک اصل است . اصالت با آزمون های فراخواندة تداعی های دور چه از لحاظ زمانی و یا از لحاظ منطقی ارزیابی می شود و تعداد پاسخ های بعید نشان دهندة میزان اصالت است . روشن است که این عامل با بسیاری دیگر از ویژگی های خلاقیـت مانند برخی صفات شخصیتی یا الگوهای بکرتخیــل ذهنی و تفکر واگرا ارتباط نزدیکی دارد. از عامل تعریف مجدد ( redefinition ) نیز سخن رفته است . تعریف مجدد به مفهوم توانایی کنار گذاشتن تعابیر کهنه اشیاء و چیزهای آشناست با این منظور که آنها یا اجزاء آنها را به شیوه های جدید مورد استفاده قرار داد مثلاً بداهه سازی ( improvising ) منعکس کنندة توانایی تعریف مجدد است . این فکر که خلاقیت شامل توانایی یا تمایل به ایجاد تداعی های بسیار و بعید و غیر معمول است در تاریخ روانشناسی ریشه ای کهن دارد. لذا در 20 سال گذشته کوشش های قابل ملاحظه ای مصروف آزمایش چگونگی ارتباط میان خلاقیـت و توانایی ایجاد تداعی ها شده است . مثلاً مشاهده کرده اند که درآزمون های تداعی کلمات ، پاسخ مخالف بطور مثبت و با اهمیتی با شاخص های خلاقیت مرتبط است و نیز وجود ارتباط مثبتی میان تداعی های بطور متوسط غیر معمول و خلاقیت درجه بندی شده نیز نشان داده شده است . بدون شک انگیزش (motivation ) و سرشت (temperament ) اثرات تعیین کنندة مهمی برخلاقیت دارند . دریک سری مطالعات گسترده برروی هنرمندان و دانشمندان مختلف تنها یک صفت مشترک درمیان همه این افراد دیده شد و آنهم شوق به کار سخت برای ساعتها ی طولانی بود. معهذا این مشخصه ای است که به کسب دستاورد در هر زمینه ای مربوط شود و دلیلی ندارد که فکر کنیم ارتباط ویژه ای با خلاقیت دارد و البته وجود آن نشاندهندة سطح بالای انگیزش عمومی نیز هست . درارتباط با عوامل زیباشناختی علائق اولیـﺔ درک و بیان زیبا شناسانه (esthetic appreciation expression and ) ذکر میشود که بخصوص ممکن است با فعالیت های آفرینندة هنری مربوط باشند. همچنین ازاجزاء موثر برخلاقیت عواملی مانند تحمل ابهام یا غموض (tolerance of ambiguity ) و نیز علاقه و تمایل به اصالت و خلاقیت ذکر شده است . تحمل ابهام یعنی توانایی پذیرش عدم قطعیت و نامعلومی برخی نتایج و تصمیم ها و اجتناب از تفکر غیر قابل انعطاف . اصولاً فرد اصیل و مبتکر از اطمینان به خود برخورداراست و درجه بالایی از تحمل ابهام دراو دیده می شود و همچنین به تفکرواگرا و بیان زیباشناسانه تمایل دارد. فردی که نیروی ابتکار و نومایگی اندکی دارد بسیار دقیق است و پیروی از مقررات و انضباط برای او لذت بخش است . برخلاف عقاید مرسوم هیچ دلیلی وجود ندارد که برمبنای آن بتوان گفت که فرد نومایه و مبتکر نسبت به دیگران همنوایی اجتماعی ( social conformity ) کمتری نشان می دهد و این حکم شامل جنبه های اخلاقی هم می شود . علاوه برآن یافته های مختلف ، از این فرضیه که اصالت و نومایگی برمبنای حالت غیر متعارف بودن بنا نهاده شده است  حمایت  نمی کنند .  معنی این  نیست که برای افراد بخصوصی چنین پیوندی وجود نداشته باشد بلکه  درکل جمعیت وجود چنین همبستگی و پیوندی شایع ترازعدم وجود آن نیست .

اختلال فکر و خلاقیت : از دیرباز درمورد ارتباط میان بیماریهای روانی و هنر یابه عبارت دیگر رابطـﺔ جنون و نبوغ قلمفرسایی شده است . از سویی به علت مشاهدة برخی حالات ، رفتارها و واکنش های غیر عادی درمیان هنرمندان و از سوی دیگر به سبب وجود آفریده های هنری گاه بکر و نومایه درمیان بیماران روانی همیشه وجود تشابه و چگونگی ارتباط روندهای ذهنی غیرعادی با فرایندهای خلاقیت هنری مورد سئوال بوده است . اینک برخی از یافته های متکی بر پژوهش های علمی دراین زمینه را بازگو خواهیم کرد. اختلال فکر در بیماریهایی مانند شیزوفرنی ، روان پریشی شیدایی – افسردگی و ضایعات مغزی دیده میشود . درافراد عادی و دربعضی حالات تغییر یافته و قابل بازگشت هوشیاری نیز مانند هیجان وافر ، خیالپردازی ، مصرف الکل یا دارو ، رﺆیا ، تفوق انگیزه های ناخودآگاه و حالات عرفانی نیز ممکن است قدرت استدلال و مشاهدات واقع گرایانه کاهش یابد. به کمک قیاس با برخی نظریه ها درمورد اختلال فکر مانند نظریه میل (Meehl ) درمورد شیزوفرنی ، به نظر میرسد تفکر واگرا درسطح عصب شناختی اوریژینو تاکسیک ( originotaxic )است . اوریژینوتایپ (originotype )  نوعی سازمان شخصیت است که درآن گرایش به نومایگی (originality ) مشهود است که چند جزء قابل تشخیص دارد . این اجزاء بسته به حضور سایر عوامل شخصیتی و محیطی ممکن است بروز کنند. درمیان بستگان طبیعی مبتلایان به شیزوفرنی بطور مشخص موارد بیشتری از اختلال فکر و نیز نسبت بالاتری از افراد خلاق دیده می شود. از طرف دیگر درمیان بستگان درجه اول افراد خلاق نیز در مقایسه با جمعیت عمومی مبتلایان بیشتری به شیزوفرنی وجود دارد.این یافته ها نشان می دهد که از لحاظ ژنتیک درواقع یک صفت چند امکانی ( multi potential ) درکاراست که می تواند در شرایط سازگاری ضعیف یک نقش و در شرایط سازگاری عالی نقشی دیگر ایفا کند . پس صفت یا صفات منتقل شونده ازنظرژ نتیک چند امکانی بوده و می توانند بخشی از یک سازگاری با کیفیت بالا ( مانند آفرینش هنری ) باشند و یا نقشی درگسترش یک بیماری شدید ایفا کنند. بطور خلاصه چنین اظهار نظر شده است که یک شرایط غیرعادی شناختی وجود دارد که گاه از نظر بالینی بصورت اختلال فکر ظاهر می شود و مبنای تک ژن – تک یاخته (single-gene single-cell ) دارد. دراین زمینه سئوال مطرح شده این است که آیا امکان دارد درحضوربعضی عوامل اصلاح کنندة قاطع یا متغیرهای تعدیل کننده ( مانند هوش بالا) شرایط فوق خودرابصورت نومایگی یا خلاقیـت نشان دهند؟ درتأئید این نظریه گروهی خاطرنشان کرده اند که میزان بروز حالتی مانند شیزوفرنی که تااین  اندازه برای بقا زیان آور است و چنین مبنای ژنتیک نیرومندی دارد باید توسط انتخاب طبیعی کاهش یابد مگر آنکه دارای جنبه های مثبت انطباقی نیز باشد. درآزمون های متعددی تشابه میان افراد خلاق و مبتلایان به شیزوفرنی درزمینه های مختلف از جمله مشخصه بیش فراگیری (overinclusion ) دیده شده است . بیش فراگیری همراه استفاده از اطلاعات ظاهراً نامربوط و بیشتر ازحد لازم برای حل یک مسئله است که گاه درخلاقیت نیز نقش ایفا می کند وممکن است منجربه بروز بصیرتی نوین شود و مثلاً نمونه های آن را دراشعار سهرب سپهری مشاهده می کنیم . برخی از موارد مشابه درمیان مبتلایان شیزوفرنی و هنرمندان ازاین قرار است : تجارب ادراکی و حسی غریب ، تمایل به انزوا و تنهایی ، رد ارزش های اجتماعی شایع  و احساس بیقراری که گاه منجربه بروز رفتارهای انفجاری غیر منتظره می شود. ازطرف دیگر نشان داده شده است که روانی فکری ( fluency ) و بیش فراگیری وجوه تمایل شناختی یکسانی هستند و اینکه هم درهنر و هم در شیزوفرنی گرایش به ایجاد پیچیدگی در ادارک وجود دارد. ازسوی دیگر خصلت های ویژه محوری شخص خلاق که ذکرشد مطمئناً خصائلی نیستند که درفرد مبتلا به شیزوفرنی یا اختلالات مشابه آن وجود داشته باشد. لذا دراین زمینه هنوز نیازمند پژوهش های  فکورانه ای هستیم که بتوانند ارتباطهای ژنتیک و روانشناختی میان سلامت روانی و بیماری روانی را روشن کنند.

 

خلاقیت ، داروها و ترکیبات : یکی از مباحث مورد توجه درحوزة پژوهش های خلاقیت موضوع چگونگی ارتباط میان مصرف داروها ، مواد مخدر و ترکیبات توهم زا با فرایند های ذهنی مـــﺆثر درخلاقیت بویژه آفرینش هنری است . همواره هنرمندان متهم یا معروف به استفاده از مواد ذکر شده بوده اند و دربسیاری از موارد این استفاده به بهانـﺔ افزایش قدرت خلاقیـت یا نیروی تخیـل و یا حساسیت عمومی در برابر محرکها رویداده است . این رویکرد درمیان برخی از جوامع هنری تا آنجا مرسوم بوده است که هنرمندان نام آوری نیز به دفاع از آن برخاسته اند و حتی بعضی از آنها مانند بودلر دردفاع از حشیش و آلدوس هاکسلی درفواید مسکالین رسالاتی نیز نوشته اند. درپژوهش های مربوط به این زمینه الکل مورد توجه ویژه ای قرار گرفته است . الکل منجربه کاهش قدرت مشاهده و تضعیف حافظه می شود و حتی گهگاه موجب از دست رفتن تمام اطلاعات لازم برای کارکرد انطباقی می گردد. با این وجود مصرف الکل بازداری ها را تضعیف می کند و میزان بروز تداعی های نامناسب و غیر معمول را افزایش می دهد و منجربه بروز افکار کیهانی ( cosmic ) می شود. از سوی دیگر هنگامیکه برانگیختگی قشری مغز زیاد است الکل اثرات کاهنده ای برآن دارد. تحقیقات مربوط به خلاقیت و استفاده از الکل ممکن است در وحدت با نظریه های پاولف درمورد بازداری قشری و تهییج و ارتباط آنها با انواع شخصیت قرار گیرد. داروهای سایکدلیک ( psychedelic )یا توهم زا ( hallucinogen ) موجد حالات تغییر یافتـﺔ هوشیاری می شوند که ناشی از دخالت آنان در روندهای بیوشیمیایی است و این حالت ها موجب الغاء موقت ثبات ادراکی دربرخی زمینه ها می گردد و لذا تجارب نوظهور مجال بروز می یابند. تأثیر ویژة این داروها برخلاقیت نیز مورد مطالعه قرار گرفته است . بطورکلی چنین عنوان شده است که خلاقیـت به مثابه یک دستاورد با توانایی دراز مدت بسیار کم تحت تأثیر این عوامل قرار می گیرد. اگر چه این مواد می توانند در سطح یک تجربـﺔ مستقیم گذرا موجد تفکر واگرا و غرابت های خلاقه شوند. شاید شناخت این مواد و اثرات آنها درسایـﺔ ارتباط با حالات جذبه ( trance ) و تلقین پذیری به بهترین نحو قابل درک باشد. زیرا تلقین از تأثیرات شگرفی برخوردار است . به شهادت آنچه درمورد نوابغ شناخته شده میدانیم شاید انگیزش شدید و تجربه درحالات غیر معمول آگاهی بعدها توسط جامعه بعنوان خلاقیت شناخته شود . استفاده ارادی از مواد تغییر دهنده آگاهی شاید از طرف بعضی ازافراد خلاق بمنزلـﺔ یک استراتژی شناخته شده باشد و یا روشی تحمیل شده برای نیل به بازگشت به حالات ابتدایی تر شناختی محسوب شود.


برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:35 | بهنام وروایی |
وقتی خرافه‌ها جان‌سخت می‌شوند
منبع : همشهری ، شنبه 2 دی 1391 ، سال بیست و یکم ، شماره ی 5866
 
 
 
 
تحلیل روانشناختی – اجتماعی پیشگویی پایان جهان در سال2012 در گفت وگو با دکتر غلامحسین معتمدی
 
 
 
وقتی یک پیشگویی غیرعقلانی و غیرعلمی در سطحی گسترده و‌ آن هم به صورت جهانی مطرح می‌شود و معتقدان زیادی را گرد خود می‌آورد، با خرافه‌ای جان‌سخت مواجهیم که به نظر می‌آید به این زودی‌ها نمی‌خواهد میدان را خالی کند.
 
 خرافه پایان‌گرفتن جهان در سال2012 نیز گرچه خاستگاهی کهن دارد اما طرح امروزی آن، خبر از یک وضعیت روانشناختی-اجتماعی ویژه در جهان معاصر می‌دهد. برای تحلیل این وضعیت و اینکه چرا و چگونه باوری به خرافه بدل شده و حالتی فراگیر به خود می‌گیرد، به گفت‌وگو با دکتر غلامحسین معتمدی- روانپزشک و نویسنده- نشستیم. آنچه درپی می‌آید، حاصل این گفت‌وگوست.
 
همان‌گونه که اطلاع دارید، چندسالی است که شایعه‌ای مبنی بر نابودی جهان در سال2012 میان مردم دنیا رواج پیدا کرده است. این شایعات که گاه همراه با توجیهات کیهان‌شناختی و علمی است، هرچه به پایان سال2012 نزدیک می‌شویم داغ‌تر می‌شوند (اگرچه کیهان‌شناسان و زیست‌شناسان بسیاری این ادعاها و نشانه‌ها را رد کرده‌اند). گذشته از ریشه‌های این مسئله، پرسشم این است که چرا و چگونه شایعه‌ای که هیچ‌گونه دلیل عقلی، علمی و کیهان‌شناختی بر اثبات آن نیست،‌ به این شکل گسترده و خرافه‌گونه مطرح می‌شود؟  
 
بهتر است از این نقطه آغاز کنم که نمی‌توان گفت هنوز تفکر منطقی و علمی بر سپهر ذهن بشر حاکم شده است. ما هنوز هم متاسفانه با انواع و اقسام باورهای غیرعقلانی و غیرمنطقی مواجهیم. البته این مسائل مبانی عصب‌شناختی هم دارد. به این معنا که کورتکس نوینی که در مغز بشر پدید آمده از نظر تقدم و تاخر،‌به قسمت‌هایی که ابتدایی‌تر بوده و با احساسات سروکار دارند، تقدم دارد. از این رو در نگاه کلی به نوع بشر، متوجه می‌شویم که هنوز تفکرات احساسی، غالب بوده و تفکر منطقی و عقلانی آنگونه که باید، بر سپهر ذهنی بشر غلبه پیدا نکرده است.
 
از سوی دیگر، باید به جان‌سختی باورهای خرافی اشاره کرد؛ به ویژه همین پیش‌بینی پایان جهان که مبتنی بر متن‌های کهن است. این خرافه‌ها به اشکال گوناگون حضورشان را در زندگی مردم ادامه می‌دهند. ریشه‌شناسی این موضوع یا موضوعات شبیه به آن را باید به سیطره تفکرخرافی در دنیای امروز هم نسبت داد. همان‌گونه که می‌دانید خرافه از لحاظ لغوی به سخن بیهوده و یاوه گفته می‌شود و منظور باورها و تصوراتی است که یا مبنای منطقی ندارند یا وقتی که با معیارهای علمی و عقلانی آنها را بررسی می‌کنیم، پی می‌بریم که در تقابل با آنها قرار می‌گیرند. از طرف دیگر باید توجه داشت که  می توان خرافه‌ها را در یک طبقه‌بندی زمانی گنجاند.
 
زمانی خرافه‌ها بخشی از یک جهان‌بینی منسجم هستند؛ مثلا در روزگاران کهن اکثر جهان‌بینی‌ها صبغه اسطوره‌ای داشتند و در نتیجه جنبه‌های خرافی در آنها خیلی قوی بود. هنوز هم که هنوز است در زندگی مردم جهان عناصری از آن جهان‌بینی(که البته ممکن است از میان رفته باشد)وجود دارد. علاوه بر این در غیاب سلطه این جهان‌بینی‌ها، برخی از چیزهایی که از آنجا ریشه گرفته‌اند، در فرایند اجتماعی شدن تداوم یافته و به صورت سنت درآمده‌اند.نکته دیگری را هم در اینجا باتوجه به نکاتی که در آغاز بحثم آورده‌ام، بیفزایم و آن اینکه خرافات همیشه جنبه تاریخی، اسطوره‌ای یا اجتماعی ندارند، جنبه شخصی هم دارند.
 
آدم‌ها ممکن است باورهایی را اتخاذ کنند که مبنای عقلانی و منطقی ندارد بنابراین برداشت‌های خرافی شخصی را هم می‌توان در زندگی افراد پیدا کرد. مثلا وقتی افراد تبیین علمی پدیده‌ای را نمی‌دانند، ممکن است برداشت‌های خرافی در آنها شکل گیرد. از سوی دیگر، در آمارگیری‌هایی که می‌شود این مسئله به اثبات می‌رسد که باورهای خرافی هنوز میان مردم وجود دارد. برای نمونه بنیاد «گالوپ» چندوقت یک نظرسنجی درباره  آمریکایی‌‌ها صورت داده بود. در این نظرسنجی معلوم شد که نیمی از پرسش‌شوندگان دارای باورهایی خرافی بودند که از آن آگاه نبودند.
 
بنابراین ما بسیاری از کارها را در حیطه شخصی خود انجام می‌دهیم اما متوجه نیستیم که ممکن است خرافی باشند، مثلا از هرکسی که تعریف می‌کنیم، خودآگاه یا ناخودآگاه دست به چوب می‌زنیم. اینکه این ‌باور از کجا آمده با آن کاری نداریم اما مهم این است که همه آن را انجام می‌دهند. پس اینکه چرا چنین خرافه‌هایی در سطح وسیعی گسترش می‌یابند، باید در وهله اول در عدم سیطره تفکر عقلانی در حیات فردی و اجتماعی بشر کنونی دانست و در وهله دوم باید آن را مربوط به باورهای خرافی‌ای دانست که به شکل‌های گوناگون وارد زندگی مردم می‌شوند و مردم هم آنها را به صورت ناآگاهانه در زندگی خود اعمال می‌کنند.
 
به نظرم برای درک اینکه چطور یک تلقی اسطوره‌ای از دوران مایاهای باستان اینگونه از زمان و تاریخ ویژه خود کنده شده و به شکلی خرافه‌گونه در جهان پخش می‌شود و باورمندان زیادی پیدا می‌کند، نیازمند یک تحلیل روانشناختی اجتماعی باشیم. نظر شما چیست؟
 
در اینکه چرا برخی از این باورها و تلقی‌ها تداوم پیدا می‌کنند،‌ به نکاتی اشاره کردم. گفتم که این باورها زمانی که در قالب یک جهان‌بینی منسجم قرار داشتند دارای معنا بودند؛ در واقع تلقی‌های اسطوره‌ای از جهان در آن زمان (باستان) به دلیل نبود توجیهات علمی و عقلانی، رواج داشتند. انسان‌های دوران باستان در مواجهه با دنیای ناشناخته پیرامون خود سعی می‌کردند به ناشناخته‌های خود ساختار و معنا بدهند تا در نهایت بر ترس خود از آنها غلبه کرده و در واقع بتوانند احساس کنترلی بر جهان پیدا کنند.
 
این تلقی‌های اسطوره‌ای در آن زمان، چنین کارکردی داشتند، اما بعدها که از آن بافت خاص خودشان جدا ‌شدند در دوره‌ای مثل جهان امروز تداوم پیدا می‌کنند و مطمئنا آن نقش انطباقی خود را از دست می‌دهند و بیشتر نقش مخرب به خود می‌گیرند. به این دلیل که اولا با دانش زمانه همراه نیستند و ثانیا در تقابل با آگاهی‌هایی قرار دارند که وجود دارد. آن چیزی که باعث می‌شود چنین باورهایی سخت جان شوند و به زندگی‌شان ادامه دهند، به ویژه در این مورد خاص (پایان جهان) مبتنی بر ترس‌ها و نگرانی‌هایی است که انسان‌ها دارند. این ترس‌ها و نگرانی‌ها به‌رغم پیشرفت‌های علمی بشر، هنوز تخفیف پیدا نکرده‌اند. در مورد این شایعه اخیر هم باید گفت که پایان جهان به معنای مرگ و نابودی جهان و همه انسان‌هاست.
 
بنابراین وقتی چنین چیزی توسط رسانه‌ها وارد عرصه عمومی شود، کلی از ترس‌های آشکار و پنهان در درون وجود انسان را که معطوف به مرگ و فناپذیری آنهاست، به جنبش برمی‌انگیزد. همیشه بهترین زمینه رشد باورهای خرافی در جاهایی است که بیماری وجود دارد. بسیاری از سنت‌های خرافی که امروزه در اروپا باقی‌مانده، یادگار دورانی است که طاعون در اروپا شیوع گسترده پیدا کرده بود.
از سوی دیگر، موضوع مرگ هم هنوز حل ناشده باقی‌مانده است. هنوز آدم‌ها می‌میرند و آن چیزی که در ارتباط با ناشناختگی جهان گفتم، در اینجا خود را به شکل بسیار قوی و شدید نشان می‌دهد؛ زیرا در پدیده مرگ، عنصر ناشناختگی به طور عمیق وجود دارد. در واقع بخش زیادی از ترس از مرگ، ناشی از ناشناختگی آن است. بنابراین دو عامل باعث می‌شود که اینگونه باورها به حیات خود ادامه دهند؛ یکی آنکه بشر هنوز کاملا عقلانی و منطقی نشده و دیگر آنکه اینها (باورهای خرافی) نیروی اصلی خود را از ترس‌ها و انگیزه‌های نهفته‌ای که بی‌پاسخ مانده است، می‌گیرند. وقتی راجع‌به پایان جهان صحبت می‌شود، هر کسی پیش خودش فکر می‌کند که اگر قرار باشد من بمیرم، چه اتفاقی می‌افتد؟ انسان‌ها در مقابل مرگ به شیوه‌های مختلف واکنش نشان می‌دهند. گاهی وقت‌ها انکار می‌کنند و در مواردی دیگر انواع ترس‌های درونی‌شان در برابر مرگ آشکار می‌شود. طبیعی است که این مسئله می‌تواند به رواج باورها و سنت‌های خرافی مانند پایان جهان کمک رساند.
در زندگی معمولی هم پناه‌بردن انسان‌ها به خرافات تابع همین مسئله است. وقتی آدم‌ها شادند و زندگی به‌کام‌شان است، سراغ رمال و جن‌گیر نمی‌روند اما وقتی مشکلی پیدا می‌کنند که راه‌ مقابله با آن را نمی‌دانند، به مسائلی از این قبیل پناه می‌برند. اسپینوزا گفته بود اگر انسان‌ها قواعد مشخصی برای زندگی‌شان داشتند و یا اگر بخت با آنها همیشه یار بود، هیچ وقت به خرافات پناه نمی‌بردند. این خرافات در نتیجه از آن ترس‌ها ریشه می‌گیرد و گاهی هم احساس کنترل بر جهان ناشناخته را به انسان می‌دهد. مجموع این عوامل به تداوم این باورها(ی خرافی) کمک می‌کنند.
 
به نظر می‌رسد که در تحلیل چرایی این قضیه- همان گونه که شما هم اشاره کردید- چندین لایه و عامل وجود داشته باشد. یکی از آن لایه‌ها، دغدغه‌های وجودی (اگزیستانسیال) آدمی مانند مرگ و هراس ناشی از آن است که همیشگی است و دیگری وجود جنبه‌های غیرعقلانی در وجود انسان است که گاه به گاه در جوامع سیطره پیدا می‌کنند. می‌توان گفت در زمان‌هایی خاص، جنبه‌های وجودی انسان‌ها تحریک می‌شوند و آن جنبه‌های عقلانی در کانون قرار می‌گیرند. بنابر این نکته، پرسش این است که در شرایط کنونی جهان، چه وضعیت روانی- اجتماعی به خرافه‌هایی چون پایان جهان دامن زده است؟  
در عین اینکه به ترس انسان‌ها در برابر ناشناخته‌ها و همچنین سیطره جنبه‌های عقلانی بر رفتار انسان‌ها اشاره کردیم، این نکته را هم نباید فراموش کرد که ما(بشر) تاکنون تجربه‌هایی را از سر گذرانده‌ایم که تصور یک انهدام دسته‌جمعی را قوت می‌بخشد. فرضا اگر در زمان‌های گذشته مانند دوران مایاها بحث پایان جهان مطرح می‌شد (برای این به‌فرض می‌گویم که در چند جا خواندم که خیلی از مایاشناسان به این پایان جهان باور ندارند و اتفاقا می‌گویند که در این روز، مایاها جشن می‌گیرند) در یک سپهر اسطوره‌ای و یا تلقی کلان اسطوره‌ای از جهان قرار داشت. در حالی که اگر به تصویر انهدام جمعی و پایان جهان امروزه قوت بخشیده می‌شود، به دلیل وفور وجود زرادخانه‌های اتمی در کشورهای مختلف است. بمب‌های اتمی این زرادخانه‌ها برای نابودی چندین سیاره مانند زمین کفایت می‌کند.
 
انسان معاصر تجربه‌ هیروشیما و ناکازاکی را داشته است. بنابر این حسب این تجربه‌های تلخ در حافظه ملت‌ها نوعی قدرت انهدام جمعی باقی مانده است. تجربه‌هایی چون ناکازاکی و هیروشیما می‌تواند تصویر انهدام جمعی و پایان جهان را هولناک‌تر و در عین حال واقعی‌تر کند. آن چیزی که در دوران ما می‌تواند این مسئله را فراگیرتر کند و صبغه واقعی‌تر به آن دهد، یک مقدار به دستاوردهای انسان در جنگ‌های اول و دوم جهانی برمی‌گردد و این تجربیات پاک کردنی نیستند. امروزه همه ما می‌دانیم که اگر روزی یک جنگ جهانی درگیرد، نیازی به پیش‌بینی مایاها ندارد و این خطر واقعی است که بشر با آن روبه‌روست.
 
در پایان این گفت‌وگو یک پرسش شخصی مرتبط با بحثی که هم‌اکنون به آن پرداختیم دارم: وقتی شما نخستین بار با گزاره پایان جهان در سال 2012 روبه‌رو شدید، چه واکنشی از خود نشان دادید؟ چه برداشتی داشتید؟
برداشت شخصی من این بوده که وقتی چنین چیزهایی مطرح می‌شوند، طبعا اگر واقعی بوده و از طرف مراجع علمی صلاحیتدار تأیید شده باشند، قابل قبول هستند اما و قتی خود ناسا این را رد می‌کند و دانشمندان دیگر هم آن را به دلایل علمی نمی‌پذیرند، لذا هیچ عقل سلیمی هم نمی‌تواند آن را بپذیرد.بنابر این از همان روز اول برداشتم این بود که این مسئله یک باور خرافی و حداکثر یک تفکر جادویی است که فراگیر شده است. البته این داستان جدیدی نیست. پیش‌تر افراد دیگری هم بوده‌اند که پایان جهان را پیش‌بینی کرده بودند. باید توجه داشت که جز عوامل تاریخی و فردی که در جان سخت شدن خرافات مؤثرند، می‌توان به اقتصاد خرافات هم اشاره کرد.
 
اقتصاد خرافات یکی از ناشناخته ترین بخش های اقتصاد زیرزمینی شمرده شده و در واقع میلیاردها دلار پول در این بین رد و بدل می شود. بنابراین در حد یک رمّال یا طالع بین هم نیست که بتوان با آن برخورد قانونی کرد. کمتر رسانه یا سایتی را امروزه می توان در جهان دید که یک برنامه طالع بینی نداشته باشد. از این رو ، این مسئله برای تداوم خرافات، بسترسازی می کند و اتفاقاً شیادان هم از این مسئله سوء استفاده می کنند. در این میان هم افراد یا گرفتارند یا بیمار و یا روبه مرگ ، در نتیجه به سمت مسائلی از این قبیل جذب می شوند. البته روانشناسی فردی اشخاص هم در این زمینه نقش بازی می کند. به ابن معنا که بسیاری توجهی به باورهای خرافی ندارند. اصولاً شخصیت های بالغ، مستقل و سازمان یافته منبع اصلی کنترل زندگی شان را در درون خود دارند ولی افراد وابسته، منفعل و یا افرادی که باید همیشه هم رنگ جماعت درآیند، همواره منبع کنترل شان در بیرون از آن ها قرار دارد. کسانی هم که به خرافه پایان جهان معتقد شده اند، بیشتر در زمره ی  افراد اخیر هستند. در واقع مشتری بازار خرافه های جان سخت همین افراد هستند. در بازار رمال ها و جن گیرها هم این گونه افراد پیدا می شوند. نکته دیگر این که اکثر پیشگویی هایی که در سطح جهان به این شیوه و گستردگی مطرح شده ، همیشه متوجه یک مصیبت بوده اند. اکثر این پیشگویی ها حول یاً س ،نومیدی ، ناتوانی و بیماری و ... گره می خورند تا بتوانند به آسانی بازار خود را پیدا کنند.

برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 21:32 | بهنام وروایی |
عشق 2
منبع: سایت http://www.khabaronline.ir/guest-251.aspx

 

عشق های رمانتیک و رفیقانه

وقتی از عشق صحبت می شود ذهن اکثر افرادمتوجه عشق رمانتیک می شود که تم اصلی بسیاری از اشعار،  داستان ها، رمان ها، فیلم های تلویزیونی و سینمایی راتشکیل می دهد.عشق رمانتیک همان تجربهً شیرینی است که اکثر افراد در زندگی شخصی خود تجربه کرده اند و وقتی از آن یاد می کنند آه می کشند و هر اندازه هم که بدفرجام بوده باشد باز آن را قابل مقایسه با سایر تجربیات زندگی نمی دانند. وقتی پای عشق رمانتیک در میان می آید عشقی سرشار از احساسات و سوزو گداز به ذهن متبادر می شود. این تاکید بر وجه احساسی همان چیزی است که در ادبیات رمانتیک هم مطرح می شود و در شکل مبالغه شده آن به صورت سانتی مانتالیسم عرض اندام می کند.  وجه احساسی تظاهری از همان شور و تمنا و هیجان عاشقانه است که عشق رمانتیک را پرسوز و گداز می کنند. در عین حال وقتی از وجه احساسی گفتگو می کنیم طبعاً پای جذابیت جنسی نیز به میان می آید که یکی از اجزاء شاخصه عشق رمانتیک است که با جذابیت و برانگیختگی رابطه دارد. باید دانست که جذابیت ریشه در برانگیختگی فیزیولوژیک دارد. عاشق همیشه این احساس را دارد که حضور محبوب موجب برانگیختگی او می شود. به عبارت دیگر عشق رمانتیک هنگامی به وجود می آید یا شدت می یابد که احساسات مربوط به برانگیختگی جسمانی و فیزیولوژیک به حضور یک فرد جذاب و مورد علاقه نسبت داده شود. جالب است بدانید که یک پژوهشگر به نام لیبوویتس (Liebowitz) مدعی کشف ماده ای در بدن است که در ایجاد شور و هیجان یا سوزو گداز عاشقانه نقش دارد. به عبارت دیگر او معتقد است شور و هیجانی که در عشق رمانتیک به چشم می خورد دارای بنیاد و مبنای شیمیایی است. او می گوید انسان هنگامی شور و هیجان عاشقانه را تجربه می کند که بدن او میزان بالای فنیل اتیل آمین (phenylethylamine) تولید کند. فنیل اتیل آمین ماده ای شبیه داروی محرک آمفتامین(amphetamine)  است و مانند این دارو دارای اثرات بالا برنده خلق و انرژی است. پس می توان گفت که به طور کلی شور و هیجان رمانتیک شکلی از برانگیختگی جسمانی محسوب می شود که نقش مهمی را در بروز عشق بازی می کند. از سوی دیگر نیز افت احساسی که به دنبال پایان یک عشق رمانتیک به وجود می آید شبیه خمودگی، دلمردگی و یاسی است که بر اثر قطع مصرف آمفتامین ها حادث می شود. بنابراین یکی از وجوه عشق رمانتیک سرخوشی و نشاطی است که برانگیختگی بالای جسمانی ایجاد می کند. چنان که قبلاً گفتیم رویدادهای جانبی گوناگونی هم که موجب ایجاد هیجان و برانگیختگی احساسی می شوند بدون آن که ارتباطی با عشق رمانتیک داشته باشند، احساس عشق نسبت به محبوب را افزایش می دهند. به عبارت دیگر هنگام وجود یک رابطه رمانتیک، وجود هیجان از منابع دیگر نیز بر شدت آتش عشق می افزاید.  همراهی عشّاق در میدان های ورزشی یا کنسرت های پر طرفدار امروزی باعث برانگیختگی احساسی از منابعی دیگر می شود که به نحوی غیرمستقیم پیوند عاشقانه میان آنان را پر رنگ تر می کند.   در اینجا لازم است که از نقش فکر در رابطه رمانتیک نیز سخنی بگوییم. درست است که در عشق رمانتیک وجه احساسی شناخته شده و برجسته است ولی نباید اندیشید که تفکر و منطق در این نوع عشق نقشی ندارند. نقش فکر در عشق رمانتیک از جهات مختلف مطرح می شود که تنها یکی از این جهات رابطه میان فکر و برانگیختگی است. نوع فکری که عشاق درباره یک دیگر دارند با فکری که درباره سایر دوستان می کنند کاملاً متفاوت است. یکی از تم های فکری که در این نوع رابطه دیده می شود همان صمیمیت و نزدیکی است که به عنوان یکی از ارکان نظریه مثلث عشق مطرح و تعریف شد. اصولاً رمانس یا ماجرای عاشقانه با صداقت یا گشاده رویی، ارتباط باز و اعتماد مشخص می شود. تم دیگری که در افکار مربوط به عشق رمانتیک مشاهده می شود دلبستگی یا تعلق محتاجانه یا نیازمندانه است. تعلق از اشتیاق برای تماس و مجاورت با محبوب حکایت می کند. تم یا مایه سومی که مطرح می شود توجه و مراقبتی است که نسبت به محبوب در افکار وجود دارد و به شکل رفتار توام با توجه خود را نشان می دهد. عاشق نسبت به آسایش، بهبودی و شادی معشوق توجه نشان می دهد و سعی می کند موجبات تحقق این حالت ها را فراهم سازد. درحقیقت عشق رمانتیک تجربه ای چند وجهی است که مستلزم دادن ( به صورت توجه ) و گرفتن ( به شکل تعلق ) است. بخشی از این تجربه خودخواهانه جلوه می کند زیرا ارضاء تعلق نیازمندانه  احساس خوبی را در عاشق به وجود می آورد. بخش دیگری از این تجربه کریمانه و توام با بخشندگی و ایثار است. زیرا همراه با توجه و مراقبت از معشوق و حمایت از او و کوشش برای ایجاد رضایت در اوست. وقتی عاشقید همه کار برای محبوب و معشوق خود انجام می دهید و بدون او احساس بیچارگی می کنید. اگر این افکار و احساسات را با افکار و احساساتی که در یک رابطه دوستانه معمولی وجود دارد مقایسه کنید تصویر بهتری از ماجرا به دست می آورید. ما دوستانمان را دوست داریم زیرا مردمانی خوب، نازنین، دوست داشتنی و مثلاً مهربان هستند. ولی عاشق محبوب خودیم زیرا به او احتیاج داریم و هر کاری از ما بخواهد انجام می دهیم. شور و شوقی در افکار مربوط به عشق رمانتیک وجود دارد که دوست داشتن دوستانه و معمولی یک نفر فاقد آن است. در حقیقت اشتغال ذهنی و تفکر وسواس گونه درباره معشوق بخشی از شور عاشقانه ای است که در عشق رمانتیک وجود دارد. از سوی دیگر رابطه میان فکر و عشق رابطه ای دو جانبه است. اگر زمان زیادی را صرف فکر کردن به معشوق کنیم کم کم احساس عاشق بودن ما زیادتر از هنگامی خواهد بود که زیاد به او فکر نکنیم. از سوی دیگر نیز هر اندازه بیشتر عاشق یک نفر باشیم بیشتر به او فکر می کنیم. موضوع مهم دیگری که در ارتباط با فکر مطرح می شود قضاوت خاصی است که عشاق درباره یک دیگر دارند. اصولاً وقتی که پای عشق درمیان است این گرایش و تمایل وجود دارد که محبوب صورت آرمانی پیدا کند و جلوه بهتری داشته باشد. از لحظه ای که عشق وارد صحنه می شود ضعف ها و نقص های معشوق به چشم نمی آیند و اطلاعات ناخوشایند درباره او نادیده گرفته می شوند. بیهوده نیست که گفته اند عشق کور است. تصویر معشوق در دیدگاه عاشق یا به عبارت بهتر انعکاس وجود محبوب در ذهن عاشق همیشه بهتر از چیزی است که واقعیت دارد. این یکی از مهم ترین وجوه تفاوت عشق و دوستی است. همیشه در عشق تخیل و تصورات آرمانی ما محبوب را چنان جذاب، خواستنی و جادویی جلوه می دهد که هیچ دوستی در یک رابطه دوستانه به این مرز دست پیدا نمی کند. نکته جالب دیگر در رابطه فکر با عشق آن است که وجود عشق رمانتیک حتی تفکر و تصور ما درباره خود را نیز تغییر می دهد. از یک سو تجربه ها و نقش های جدیدی که باید بازی کنیم وجوه ناشناخته ای از شخصیت ما را آشکار می کند و از سوی دیگر عشق سبب می شود چیزهایی درباره خود بیاموزیم که قبلاً نمی دانسته ایم. خود این تجربه که فردی مطلوب و خواستنی ما را می خواهد و دوست دارد برای ما با ارزش و هیجان انگیز است و در نتیجه اعتماد به نفس ما را افزایش می دهد. در مجموع می توان گفت که عنصر برانگیختگی موجود در عشق رمانتیک همراه با عنصر شناختی مشخصه آن، عشق پرشور را سرشار از اجزاء متشکله ای چون احساس، تخیل، ایده آل سازی و گاه وسواس می کند. حضور این مجموعه پیچیده و هیجان برانگیز است که بسیاری را به سوی ازدواج می راند اما ممکن است نقشی در دوام ازدواج ایفا نکند. در حقیقت تداوم و دیرپایی یک رابطه یا ازدواج بیشتر با عشق رفیقانه سروکار دارد که داستان دیگری دارد. عشق رفیقانه عشقی تواًم با دوستی نزدیک و ابراز توجه است. رابطه ای عمیق و با دوام که شامل احساسات مثبت، تشابه، دوست داشتن متقابل، احترام و توجه به آن دیگری است. متاسفانه داستان ها،  اشعار، فیلم ها و آهنگ های زیادی در مورد این نوع عشق وجود ندارد. اما در حقیقت این عشق نوعی دلبستگی عاطفی است که می تواند یک رابطه بادوام را امکان پذیر کند. در یک ارتباط پخته عاشقانه دو طرف باید بیاموزند که از وجود یک دیگر مانند دوستان نزدیک لذت برند و هرکدام ارزش زیادی برای دیگری قائل شوند و رفاه و راحتی او برای هریک اهمیت داشته باشد. عشق رفیقانه از آن جا که تنها متکی به شور و هیجان عاشقانه نیست ثبات و دوام بیشتری دارد. نظریه مثلثی عشق آن را ترکیبی از صمیمیت و احساس تعهد می داند. می توانیم اضافه کنیم که یک عشق توام با عاطفه و احساس اعتماد نسبت به یک شریک زندگی دوست داشتنی است که مبتنی بر احساس دوستی، یاری و همراه با التذاذ از علائق دو جانبه و فعالیت ها و شادی های مشترک است. در حقیقت یک دوستی عمیق توام با تعهد با کسی است که زندگی ما با او درهم آمیخته است. خوشبختانه همیشه امکان پذیر است که یک رابطه با عشقی رمانتیک آغاز و با گذشت زمان تبدیل به عشقی رفیقانه شود و بلوغ و تکامل پیدا کند. البته این عشق فاقد شور و سرمستی عشق رمانتیک است اما اگر از زن و شوهرهایی که ازدواج آن ها سال ها با موفقیت تداوم یافته است سئوال کنید که علت دوام ازدواج شما چه بوده است؟ اغلب آنان دو دلیل عمده را عنوان می کنند. یکی این که همسرم بهترین دوست من بوده است و دیگر این که من همسرم را به عنوان یک شخص یا فرد دوست دارم. در این پاسخ ها عناصر متشکله عشق رمانتیک کمتر به چشم می خورد و در عوض بسیاری از عوامل سازنده عشق رفیقانه ذکر شده اند. البته در عشق رمانتیک هم دوستی عمیق می تواند وجود داشته باشد ولی در عشق رفیقانه همان طور که از نام آن پیداست دوستی نقش مهم تری دارد. باید توجه داشت وقتی از احساس تعهد یا مسئولیت صحبت می کنیم، در این جا احساس مسئولیت با احساس وظیفه ای که از بیرون بر انسان تحمیل می شود تفاوت دارد. در این جا احساس تعهد یک الزام درونی و امری کاملاً ارادی است. پاسخ انسان است به احتیاجات محبوب، خواه این احتیاجات و نیازها بیان شده و خواه بیان نشده باشند. هنگامی که از احترام متقابل سخن می گوییم به ترس و وحشت از دیگری نظر نداریم. بلکه توانایی درک طرف مقابل آن چنان که هست و آگاهی از فردیت بی همتای او مورد نظر است. شریک ما حق دارد کسی که هست باشد و آن گونه که می خواهد رشد کند و شکوفا شود. جایی که احترام واقعی باشد خبری از استثمار و سوء استفاده و نابرابری نیست. ما باید شریک خود را آن چنان که هست دوست بداریم تا بتوانیم برای او احترام قائل شویم. باید برای او استقلال قائل شویم و این استقلال همراه با احترامی که برای او قائل می شویم بخشی از احساس تعهد و مسئولیت ماست. باید توجه داشت همانطور که قبلاً هم ذکر کردیم تمایز مشخصی که میان انواع عشق قائل می شویم بیشتر برای کمک به درک موضوع است و الا در دنیای واقعی تداخل بین این حالت ها به وفور دیده می شود و خلوص این حالت ها صد درصد نیست. بنابراین قطعاً در عشق رفیقانه هم میزانی از شور و هیجان دیده می شود یا در عشق رمانتیک هم همان طور که گفته شد دوستی حضور دارد. اما این اظهار نظر در کل درست است که ما با دو نوع عشق روبرو هستیم عشق رمانتیک سرشار از شور و سرمستی که یک رابطه را به ازدواج تبدیل می کند و عشق رفیقانه مملو از دوستی متقابل که تداوم یک ازدواج را تضمین می کند.

 

سبک های عاشقی و دلبستگی

     یک قصّه بیش نیست غم عشق وین عجب                 کز هر زبان که می شنوم نامکرّر است                                                                                                                (حافظ) قصّه به قولی پر غصه عشق نیز مانند داستان زندگی آدم ها متفاوت و متنوّع  است. بخشی از این تفاوت  و تنوع  به محتوای این داستان و آن قصه باز می گردد.انسان ها دارای  وجودی یکتا و منحصر به فرد هستند. این بی همتایی  که در تجربه زندگی آن ها منعکس می شود تجربه عشق آنان را نیز در بر می گیرد و محتوای آن دو را بر اساس تکثّر و تنوّع  به وجود می آورد. به همین دلیل داستان زندگی و قصه عشق هر کس از زبان او شنیدنی  و نا مکرّر است.امّا علاوه بر محتوای عشق که در انواع گوناگون  آن تجلّی می یابد، سبک های  متنوع عاشقی وتفاوت های فردی در نوع دلبستگی نیز در تکثّر،تفاوت و تنوّع قصه های عشق یا به عبارت دیگر روایت های عاشقی موًثر هستند. توجه به سبک های عاشقی گوناگون یکی از مباحث جذاب روان شناسی عشق  را تشکیل می دهند. جان آلن لی (John Alan Lee)  براساس شدت تجربه عشق، احساس تعهد نسبت به محبوب، مشخصات مطلوب محبوب و انتظارات متقابل برای مورد عشق قرار گرفتن شش سبک عاشقی را با اصطلاحات یونانی و رمی توضیح می دهد که به شرح زیر است. 1- اروس(eros) عاشق در جستجوی فردی با ظاهر فیزیکی مطلوب و مشتاق یک رابطه نیرومند است. 2- لودوس(ludus) عاشق در عشق شوخ و بازی گوشانه به نظر می رسد و مایل است که با موضوع بازی کند. 3- استورج(storge) عاشق ترجیح می دهد که احساس تعلق و دلبستگی خود را به آرامی پرورش دهد تا آن را مبدل به تعهدی دیرپا کند. 4- می نیا(mania) عاشق نسبت به محبوب احساس تملک می کند و پر توقع است و در برابر او قرار از کف می دهد. 5- اگیپ (agape) عاشق عشقی نوع دوستانه و غیر پرستانه را نشان می دهد. محبوب را عاشقانه دوست دارد بدون آن که در برابر انتظار محبت متقابل را داشته باشد. 6- پرگما (pragma) عاشق در جستجوی محبوبی با مشخصات لازم در زندگی عملی است ماند شغل، سن، مذهب، موقعیت اجتماعی

در سبک اروس عاشقی بر مبنای جذابیت فیزیکی و گاه به طور خلق السائه رخ می دهد. عبارت انگلیسی در عشق افتادن  (falling in love) نشان دهنده یک روند اتفاقی و تصادفی است.  ما هم در فارسی با عبارت ’’بایک نگاه یک دل نه صد دل عاشق او شدم’’ آشنا هستیم.پس در سبک عاشقی اروس یک وجه مشخصه نیرومند جسمانی وجود دارد. و عاشقان صاحب این سبک به شدت تحت تاثیر مشخصات و ظاهر جسمانی و فیزیکی قرار می گیرند و به عشق در نگاه اول باور دارند. همین جا باید اضافه کرد اگر کسی اعتقاد داشته باشد که عشق می تواند در نظر اول رخ دهد، این اتفاق برای او روی می دهد و در یک پژوهش 50 درصد افراد این امر را تایید کرده اند.  در سبک عاشقی لودوس خود این کلمه از ریشه لاتینی به معنی بازی گرفته شده است عاشقان این سبک به عشق به مثابه یک بازی یا سرگرمی عاری از تعهد می نگرند. زندگی خوشباشانه ای را می گذرانند و دوست ندارند اسیر تعهدات درازمدت شوند. اغلب متلون و دمدمی مزاج هستند و هم زمان با چند نفر سروسر دارند.در سبک استورج با عشقی نسبتاً غیر مهیج و غیر دراماتیک روبرو هستیم که شامل محبت و همراهی است. عاشق صاحب این سبک دنبال احساسات شدید نیست و بیشتر دوستی صادقانه ای را دنبال می کند که به احساس تعهد واقعی منجر شود. می نیا از همه عشق ها هیجان آورتر و از شدت احساسی بالا برخوردار است که گاه حتی به صورت نوعی وسواس ذهنی یا حسادت در می آید. عاشق این سبک پر توقع است و نسبت به محبوب احساس مالکیت می کند. ذهن او سرشار از تخیلات غیر واقعی در مورد عشق و معشوقه است که گاه با وسواس پهلو می زند.    عشق اگیپ شکل وظیفه شناسانه و دیگر دوستانه عشق است که در آن عاشق از معشوق توقعی ندارد. در این جا عاشق ایثار گرانه برخورد می کند و سرشار از احساسات نوع دوستانه است تا جایی که خود را تا درجه بی خویشتنی فراموش می کند و عشق را همچون یک وظیفه یا احساس مسئولیت تلقی می کند. و بالاخره سبک پرگما که برخی آن را تلفیقی از دو سبک لودوس و استورج می دانند شیوه عاشقی عشاق واقع گرا و عملگراست که به طور فعال در جستجوی یک شریک مناسب هستند. عاشق صاحب این سبک اهل تجربه و عمل بوده و فارغ از احساسات پرشور در جستجوی محبوبی است که از لحاظ منطقی و عقلانی برای او مناسب باشد. برای این که تقسیم بندی فوق در عمل نیز راهگشا و موثر باشد بهتر است به جای آن که سبک های عاشقی را همچون شیوه های کاملاً مشخص و متمایزی از عشق ورزیدن تلقی کنیم آن ها را همچون تم یا مضمون غالب در تجربیات عاشقانه یا داستان های عاشقی فرد بدانیم که گاه با یک دیگر تلاقی می کنند یا حتی ترکیب می شوند. از سوی دیگر می توان درمیان سبک های عاشقی و انواع گوناگون عشقی که از نظریه مثلثی استرن برگ حاصل می شود، روابطی را قائل شد. مثلاً عشق رمانتیک با سبک های عاشقی اروس و اگیپ بی ارتباط نیست. بعضی از آزمون ها و سنجه ها که در ارتباط با سبک های عاشقی مورد استفاده قرار گرفته اند نشان می دهد که مردان و زنان در سبک عاشقی تفاوت دارند و مردان بیشتر از زنان به سبک های اروس و لودوس تمایل دارند حال آن که در زنان سبک های استورج و پرگما بیشتر دیده می شود. در عین حال زنان بیشتر از مردان در دام سبک می نیا می افتند. همچنین برخی از پژوهشگران اشاره کرده اند که افراد دوست دارند دنبال کسی باشند که از سبک عاشقی مشابهی با آنان پیروی کند. چنان که گفتیم تفاوت های فردی در دلبستگی نیز از عوامل مهم تنوع قصه های عشق یا روایت های عاشقی افراد به شمار می روند. وقتی افراد عبارت ( من عاشقم) را به زبان می آورند از احساسات و حالت های گوناگون صحبت می کنند که ناشی از تجربیات متفاوت آنان از عشق است. عشق هم مانند دیگر پدیده های انسانی منعکس کننده تنوع و تکثری است که تمام وجوه حیات بشر را در بر می گیرد. گفتیم که انسان ها منحصر به فرد هستند و داستان زندگی آنان هم خاص خود آنهاست و در این میان قصه عشق  هریک نیز به نوع ویژه ای رقم می خورد. بدون تردید نوع احساس تعلق و دلبستگی شکل گرفته با والدین در دوران کودکی در شکل گیری روابط عاشقانه و سبک عاشقی بعدی افراد موثر است. ما به عنوان کودک عشق را از راهی یاد می گیریم که بعدها در بزرگسالی همان را ه را دنبال می کنیم. به عبارت دیگر درسی را پس می دهیم که قبلاً از والدین خود یاد گرفته ایم. چگونگی رابطه با والدین و محتوای آن تمرین  اولیه ای است که بعدها در روابط دیگر تکرار و گاه تعدیل می شود و در مواردی هم تا حدودی تغییر می یابد. اما تغییر چهارچوب اصلی معمولاً دشوار و گاه غیر ممکن است. طبیعی است که اگر روابطی سرشار از عشق، محبت، ایمنی و توجه متقابل را با والدین خود تجربه کرده باشیم می توانیم این تجربه را به دیگران منتقل کنیم.  اگر رابطه ای که با والدین خود داشتیم سرد، نا ایمن، عاری از اعتماد و سرشار از اضطراب باشد در مواجه با عشق هم همین عناصر محتوای رابطه ما را تشکیل خواهند داد. همان طور که سبک های عاشقی گوناگون وجود دارد که به آن ها اشاره شد روش ها یا شیوه های مختلف تعلق و دلبستگی نیز در روابط تجربه می شود. در شروع پژوهش درباب این روش ها یا شیوه ها از همان طبقه بندی استفاده می شد که پژوهشگران در عرصه روان شناسی رشد در نوزادان و کودکان شناسایی کرده بودند و نشان دهنده نوع دلبستگی و احساس تعلق و رابطه میان مادر و نوزاد بود. بنابراین از سه روش یا شیوه ایمن (secure) ، اجتنابی یا دوری گزین (avoidant) ، مضطرب – متلون (anxious - ambivalent)   سخن رانده می شد این سه سبک نشان دهنده جهت گیری و نوع برخورد و برداشت افراد نسبت به روابط نزدیک است. افراد ایمن رابطه ای توام با احساس ایمنی و اطمینان خاطر با مادر و والدین خود داشته اند. آنها مادر و پدر خود را گرم و با محبت توصیف می کنند و از عشق آن ها بهره مند بوده اند. این افراد به راحتی توانایی نزدیک شدن به دیگران را از لحاظ احساسی و روحی  دارند و در وابستگی متقابلی که در روابط آن ها وجود دارد مشکلات اندکی را نشان می دهند. اصولاً توانایی ایجاد رابطه را به خوبی دارا هستند و داستان عاشقانه آن ها از سایر گروه ها بیشتر طول می کشد. میزان بالایی از تعهد، اعتماد و استقلال را نشان می دهند و ازدواج آنان کمتر به طلاق می انجامد. این افراد با احساس راحتی و کامل وارد روابط نزدیک و صمیمی و وابستگی متقابل با دیگری می شوند. افراد واجد این شیوه به خاطر درجه ایمنی بالایی که دارند معمولاً در روابط خود احساس صمیمیت، رضایت و خرسندی بیشتری می کنند. گروه دوم یا افراد اجتنابی و دوری گزین کسانی هستند که در رابطه آنان با مادرشان جدایی، سردی و بی علاقگی وجود داشته و والدین آنها اطمینان خاطر اندکی به آنان می بخشیده اند. آن ها اکثراً والدین خود را طرد کننده توصیف می کنند و در روابط بعدی در نزدیکی به شریک عشقی خود احساس ناراحتی و بی اعتمادی می کنند و روابطی با افت و خیزهای مکرر احساسی را تجربه می کنند. از آن جا که این افراد نزدیکی و وابستگی را دوست ندارند اصولاً از ورود به این گونه روابط خود داری می کنند و در صورت ورود هم به علت احساس عدم ایمنی و سردی عاطفی در تداوم رابطه دچار مشکل هستند. گروه سوم یا افراد پیرو سبک مضطرب – متلون رابطه ای مملو از تضاد، تناقض و ابهام با والدین خود داشته اند. به نحوی که تکلیف خود با مادر یا پدر را نمی دانسته اند.مادر یا جانشین او گاه سرد گاه گرم، گاه مهربان گاه نامهربان، گاه حاضر و گاه غایب، گاه حامی و گاه طرد کننده بوده است. پس رابطه آنان با والدین رابطه ای درهم آمیخته از احساسات و عواطف و حالت های متناقض بوده است. آنان همیشه نگران جدایی از مادر یا ترک شدن خود از طرف او بوده اند و در سال های اولیه حیات از این اضطراب جدایی رنج می برده اند. وقتی وارد رابطه عاشقانه می شوند این اضطراب و نگرانی را به رابطه با معشوق خود منتقل می کنند. اغلب به یار خود آویزان هستند، بدجوری به او چسبیده اند و نسبت به او احساس تملک دارند و نزدیکی غیر قابل تحملی را طلب می کنند فرد پیرو این سبک  دائم از طرف خود می خواهد به او اطمینان خاطر بدهد که او را دوست دارد و ترک نخواهد کرد. از سوی دیگر خود نیز احساس تعهد و اطمینان کمتری رانشان می دهد. به هرحال در عمل دیده می شود که این الگوهای رابطه ای در بزرگسالی هم تکرار می شود. البته برخی از افراد بر این مشکلات دوران کودکی خود غلبه می کنند و در جریان خود سازی و خود شکوفایی روابط بهتری را تجربه می کنند. یکی از مشکلاتی که در جریان هر رابطه ای پیش می آید بروز تنش درونی یا موضوع استرس بیرونی است. تنش و استرس می تواند رابطه را تهدید کند و مدیریت غلط آن موجب خاتمه رابطه عاشقانه شود. اهمیت الگوهای رابطه ای فوق در آن است که شیوه دلبستگی و تعلق با شیوه مواجهه و رویارویی افراد با استرس و تنش در روابط هم ارتباط دارد. مثلاً افراد ایمن وقتی با مشکل روبرو می شوند نسبتاً آرامش خود را حفظ می کنند و از قابلیت آن برخوردارند که به دیگران روی آورند و تقاضای کمک کنند و از حمایت دوستان و نزدیکان خود برخوردار شوند. حال آن که افراد کناره جو و دوری گزین بر عکس از یار خود اجتناب می کنند و پرخاشگر می شوند و یا از رابطه بیرون می روند. افراد مضطرب – متلون نیز به محض بروز استرس یا تنش به شدت دستخوش اضطراب ، نگرانی، تشویش و کج خلقی می شوند. هنگامی که پای عشق درمیان باشد افراد ایمن همبستگی مثبتی با هر سه جزء مثلث عشق نشان می دهند. یعنی از صمیمیت، شور و هیجان و احساس تعهد بالا بهره مند اند و سبک های عاشقی اروس و اگیپ با وفور بیشتر و سبک لودوس با فراوانی کمتر در آن ها دیده می شود. وجود الگوی دلبستگی و تعلق ایمن در هر دو نوع عشق رمانتیک و رفیقانه موجب می شود که تجربه عاشقی از غنا و ژرفای بیشتری برخوردار باشد. برعکس افراد نا ایمن پیرو دو الگوی دیگر درجات اندک صمیمیت، شور و هیجان و احساس تعهد را نشان می دهند. در کناره جویان و دوری گزینان همراهی بیشتری با سبک عاشقی لودوس وجود دارد که منعکس کننده احساس مسئولیت، تعهد و وابستگی متقابل کمتر در روابط آن هاست. در افراد مضطرب – متلون نیز همخوانی بیشتری با سبک عاشقی می نیا دیده می شود.

عشق ، سن و جنس

سن متغیری است که می تواند بر عشق تاثیر داشته باشد. همیشه عشق و جوانی ملازم یک دیگر دانسته شده اند. از سوی دیگر نگاه منفی و محدودی که نسبت به پیری و سالمندی وجود دارد موجب شده است که عشق و پیری را در تضاد قرار دهند و وجود عشق در این دوران را رسوایی تلقی کنند و مثلاً بگویند عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند. با توضیحاتی که در بخش های قبلی داده شد طبیعی است که نوع عشق از لحاظ محتوا و عناصر تشکیل دهنده آن در نوجوانی با جوانی، میانسالی و سالهای بعد متفاوت است. این تفاوت در عمر عشق یا دوام آن هم دیده می شود. پیشتر گفتیم که دوام یک عشق پرشور و ادامه حیات آن پیش از آن که به شور و هیجان عاشقی مربوط باشد به حضور یا عدم حضور عواملی مانند صمیمیت، دوستی، تفاهم، توجه و تعهد متقابل مربوط است. بنابراین عشق میان دو زوج می تواند از دوران جوانی در هیئت عشقی پرشور و رمانتیک آغاز شود و پس از سال ها در جامه عشقی رفیقانه به حیات خود ادامه دهد. باید توجه داشت که با گذشت سن افراد هم روابطی با دوام بیشتر را تجربه می کنند و هم به طور کلی تعداد بیشتری از روابط را پشت سر می گذارند. بنابراین دشوار است که بتوانیم دریابیم که آیا سن است که بر عشق اثر می گذارد یا عواملی از قبیل طول روابط کنونی، دامنه و تعداد تجربیات رمانتیک قبلی یا ترکیبی از هر سه عامل. جالب آن که شواهدی در دست است که نشان میدهد افراد مسن نسبت به زوج های جوان تر تلقی و دیدگاه رمانتیک تری نسبت به عشق دارند. پژوهشی در این زمینه نشان داده است افرادی که 20 سال از عمر ازدواج آنها می گذرد نسبت به کسانی که 5 سال است ازدواج کرده اند حالت رمانتیک تری داشته اند. همین طور زوج هایی که بچه های آنها بزرگ شده و خانه را ترک کرده اند نسبت به زوج های جوان تر اعتقاد قوی تری نسبت به نیروی عشق داشته اند. برخی برای  رابطه میان عشق و سن یک منحنی U شکل را پیشنهاد کرده اند. یعنی هنگام جوانی که افراد تصمیم به ازدواج می گیرند رمانتیک هستند و بعد جادوی عشق با درگیر شدن در امر معاش و تربیت فرزندان رنگ می بازد تا این که وقتی پا به سن می گذارند و فرزندان هم خانه را ترک می کنند دوباره رمانتیک می شوند. حداقل می توان گفت که این الگو در مورد کسانی که در حفظ کیفیت زندگی مشترک خود کوشیده اند و 20 سالی دوام آورده اند رایج است. در مورد دیگران ممکن است افزایش سن به هیچ وجه با بروز مجدد طرز تلقی رمانتیک همراه نباشد. یک چیز در مورد سن قطعی است، این که افراد براثر گذشت عمر پخته و جا افتاده می شوند. در مقایسه زوج های دهه 60 با دهه 40 سنی دیده شده است که روابط گروه اول از گرمی و خوشی بیشتر و برانگیختگی فیزیکی کمتری برخوردار است. احساسات آن ها شدت کمتری دارد ولی روی هم رفته مثبت تر است. برخی از احساسات سوزانی که جوان ها را به سوی ازدواج سوق می دهد و سپس با گذشت زمان کاهش می یابد با نگاه و طرز تلقی مطبوع یا دلپذیر و کامل تری از عشق جانشین می شود.و امّا در مورد عشق ورابطه ی آن با  جنس باید گفت در امر عشق و عاشقی یکی از تفاوت های فردی مهمی که با گذشت زمان نیز تغییر نمی کند تفاوت جنسی است، البته پیش از هر چیز باید تاکید کرد که به طور کلی در ارتباط با عشق شباهت های زنان و مردان بیشتر از تفاوت های آنان است. از بابت تجربه انواع گوناگون عشق مردان و زنان مشابه اند و هنگامی که به سبک تعلق یا دلبستگی توجه کنیم، در هر سبک تفاوتی از لحاظ نسبت عددی درمیان زنان و مردان وجود ندارد. روی هم رفته و به طور متوسط زنان احساسات شدیدتر و در عین حال بی ثبات تر یا فرار تری را نشان میدهند. اما مطالعات تفاوتی میان دو جنس را از جهت معیارهای مربوط به احساسات رمانتیک نشان نمی دهد. لذا در این جا هم تاکید می کنیم که اصولاً در عرصه، روان شناسی تصور این که تفاوت میان زنان و مردان بیشتر از مشابهت های آنان باشد خطا و باطل است و هر آنچه در این باب نوشته اند که مثلاً آنان را متعلق به دو سیاره متفاوت می دانند یاوه و غیر علمی است. اما پژوهش ها نشان می دهند که دیدگاه یا طرز تلقی رمانتیک در مردان بیشتر از زن ها ست. مردها بیشتر از زن ها این گونه فکر می کنند که وقتی به اندازه کافی عاشق کسی بودی هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد. همچنین آن ها بیشتر به این تصور اعتقاد دارند که با نگاه اول می توان عاشق شد و شاید به همین علت است که زودتر از زن ها عاشق می شوند. اگر این یافته ها را با مشخصات مربوط به تفاوت جنسی که در سبک های عاشقی گفتیم تلفیق کنیم نتیجه می گیریم که در رابطه با عشق زن ها کلاً محتاط تر و دوراندیش ترند. به یاد داشته باشید که زن ها بیشتر از مردها سبک عاشقی عملی و مصلحت گرا یا واقع گرا را برمی گزیدند. حال آن که مردها با عشق بیشتر به مثابه یک بازی برخورد می کردند و باسبک اروس بیشتر مانوس بودند. زنان و مردان هنگامی که عاشق اند خیلی شبیه هم هستند ولی پیش از آن که به دام عشق بیفتند متفاوتند. زن ها معمولاً در باره کسی که باید به او عشق بورزند انتخابی تر عمل می کنند و به اصطلاح گلچین می کنند. همچنین احساسات خود را به آهستگی و به آرامی افزایش می دهند. از سوی دیگر زنان عشق و علاقه خود را منحصر به افرادی می کنند که هوش یا منزلت اجتماعی بالاتری داشته باشند و از سایر خصوصیات مطلوب هم بهره مند باشند. اما مردها تفکیک چندانی قائل نمی شوند و فرق زیادی نمی گذارند و شاید به همین دلیل است که به راحتی می توانند به طور اتفاقی یا تصادفی و بدون وجود یک رابطه احساسی قبلی قابل ملاحظه با هر زنی رابطه جنسی برقرار کنند. پژوهش های اجتماعی فرهنگی گرایش دقیق یا حسن انتخاب بیشتر زنان را مربوط به وضعیت و منزلت اجتماعی پائین آن ها در جوامع می دانند. بر این اساس انتخاب یک مرد دارای منزلت اجتماعی بالا یکی از راه های محدودی است که یک زن می تواند با استفاده از آن موقعیت اجتماعی بالاتری را به دست آورد. زیرا جوامع معمولاً برای مردان راه های دیگری را هم برای کسب منزلت بالاتر فراهم می کنند که زنان از آن ها بی بهره اند. در حقیقت باید گفت تفاوت بیشتر مربوط به نقش جنسی است که بر تجربه عشق اثر می گذارد تا خود تفاوت جنسی. به عبارت دیگر این تفاوت مربوط به نقش ها، انتظارات، محدودیت ها و معیارهایی است که جوامع برای زن یا مرد تعیین می کنند. در مقایسه با مرد خیلی مرد و زن بسیار زن جوامع سنتی، مردان و زنان امروزی بخشی از ویژگی های منسوب به جنس دیگر را هم در ساختار شخصیت و الگوهای رفتاری خود دارا هستند. این حالت آندروژنی (androgeny) خوانده می شود. این قبیل زنان و مردان در یک رابطه عاشقانه، صمیمیت و نزدیکی بیشتر و وابستگی کمتری را تجربه می کنند. هرچند از لحاظ شور و هیجان عاشقانه و انگیزشی و برانگیختگی جنسی تفاوتی ندارند، دستیابی به عشق رفیقانه در این گروه آسان تر به دست می آید.

فراز و نشیب و مرگ عشق

به هر دلیل که افراد عاشق هم شوند نمی توان امید داشت که عشق برای مدتی طولانی در بالاترین سطح احساسی خود باقی بماند. پیش از این گفتیم یکی از دلایلی که عشق را افزایش میدهد وجود موانعی درمیان عاشق و معشوق است. اکثر داستان های رمانتیک عاشقانه هم جذابیت خود را از آن جا کسب می کنند که مشکلات و موانع زیادی را بر سر راه عاشق و معشوق قرار می دهد. مجسم کنید که اگر خانواده های رومئو و ژولیت با ازدواج آنان موافقت می کردند چه وضعی پیش می آمد و آیا اصلاً داستان به وجود می آمد. به نظر برناردشاو عشق مبالغه شدید تفاوت میان یک فرد با دیگران است. یعنی معشوق و محبوب متفاوت از تمام افراد جهان تصور می شوند و البته بهتر و عالی تر و دوست داشتنی تر از همه آن ها. دیر یا زود این مبالغه یا تصور رویایی فروکش می کند و سرانجام در می یابیم که شوالیه سوار بر اسب سفید یا پری افسونگری که عاشق آن ها شده ایم و در ابتدا چنان تصوری از آن ها داشتیم دیگر آن کسی که بودند یا می نمودند نیستند. به هر حال ورود واقعیت، عشق را کاهش می دهد. واقعیت منطق و عقل را وارد صحنه و چشم ها را باز می کند. همه این ها بر اثر گذشت زمان روی می دهد و برای همین هاست که شاید تاریخ روابط عشقی را می توان در تداوم نبرد عشق با زمان جستجو کرد. چه چیزی تفاوت میان دو تصویر را ایجاد می کند یا در واقع چشمان ما  را می بندد؟ ما معشوق را بهتر و عالی تر از چیزی که هست ارزیابی می کنیم و در واقع چشمان خود را می بندیم. نیچه می نویسد ’’ عشق صفات والا و نهفته عاشق یعنی آن چه را که در او کمیاب و استثنایی است آشکار می کند تا آن جا که چه بسا آن چه را که در او اصل است می پوشاند.’’ احساسات عاطفی شدید نگاه انتقادی ما را از میان می برد اما این همه داستان نیست و همه چیز به معشوق و محبوب مربوط نمی شود بلکه تصورات و تخیلات ما هم نقش عمده ای را بازی می کنند. فرافکنی پیش بینی های عاشقانه و رویایی ما اهمیت زیادی دارند. وقتی من فکر می کنم که تو فوق العاده و محشر هستی، رویکرد مثبت و دلگرمی بخشی که در رابطه باتو از من بروز می نماید به تو کمک می کند که واقعاً به نحوی مثبت، موافق و جذاب رفتار کنی. این یعنی روزهای طلایی آغازین و در نتیجه تاثیر اولیه ای را که از تو گرفته بودم تایید می شود. به عبارت دیگر ما با عشق به دیگری بسیاری از ویژگی های مثبت او را بارور و آشکار می کنیم. اشتباهی که رخ می دهد در آن جاست که ما اهمیت رفتار خودمان را در بیرون کشیدن و آشکار کردن بهترین حالت افراد کمتر از آن چه هست تخمین می زنیم. بنابراین وقتی شکایت می کنیم که محبوب دیگر آن کسی که بود یا می نمود نیست، این امر ممکن است ناشی از این واقعیت باشد که رفتار خود ما در ارتباط با او تغییر کرده و چنین نتیجه ای را به بار آورده است. در این مورد آزمایشی هم صورت گرفته است. به چند مرد گفته شد که با دو زن توسط تلفن صحبت کنند. به آنان گفته شد یکی از این زن ها جذاب و زیبا و دیگری زشت است. این گفته و حالتی که براساس آن، تصورات مثبت خود را به دیگران نسبت می دهیم موجب شد که مردان مورد آزمایش فکر کنند دختر زیبا علاوه بر زیبایی، اجتماعی تر و دارای اعتماد به نفس بیشتر و در مجموع بهتر از آن دیگری است. اصلاً این مردها به نوع متفاوتی با آن زن صحبت می کردند و خود آن ها هم جالب تر، اجتماعی تر، انعطاف پذیر تر و جذاب تر شده بودند. حالا به هر دلیل اگر عشق شدید و آن احساس جادویی اولیه نتواند مبنایی برای حفظ یک رابطه عاشقانه باشد. باید به دنبال عوامل دیگری گشت که یکی از مهم ترین آن ها احساس برابری و عادلانه بودن رابطه است که در خوشی و تداوم ازدواج هم نقش دارد. یعنی زوج هایی که در یک رابطه عادلانه، برابر، متعادل و همتراز هستند، بیشتر با هم می سازند و از رابطه خود رضایت و شادی بیشتری کسب می کنند. ولی در یک رابطه نابرابر، احساس غبن و ناشادی موج می زند و تاثیرات منفی این احساسات حتی در ماه عسل هم دیده می شود. عامل دیگر که به کسب رضایت و تداوم رابطه و عشق می انجامد وجود شباهت میان طرفین است. کبوتر با کبوتر، باز با باز. مطالعات گوناگون نشان می دهد که وجود شباهت میان طرفین از جنبه های مختلف بسیار کار ساز است. کسانی که از زمینه اجتماعی، طبقاتی، اقتصادی و فرهنگی مشابهی برخاسته باشند رابطه بهتری را تجربه می کنند. تداوم، رضایت و شادی رابطه در کسانی دیده می شود که معمولاً از لحاظ هوش، علائق، سن و حتی ظاهر فیزیکی در یک رده هستند، به هم شباهت دارند. از سوی دیگر اگر از زوج هایی که از هم جدا شده اند علت جدایی پرسیده شود، بیش از هر چیزی به تفاوت موجود در نگرش ها، علائق، افکار، زمینه های فرهنگی و رفتارهای خود اشاره می کنند یعنی چیزی که از آن به عنوان عدم تفاهم یاد می شود.  

مرگ عشق

هر پدیده ای در عالم وجود از جمله خود کائنات از مراحل تولد، رشد، تکامل و مرگ عبور می کند. عشق نیز تابع این قاعده است. دلیلی ندارد در حالی که تاریخ مرگ زمین، خورشید و منظومه شمسی تعیین شده است، فکر کنیم باید پیوسته در جستجوی عشقی ابدی و پایدار باشیم و با این پیش فرض از روابطی که دارای فراز و نشیب و جنبه های مثبت و منفی است و در مجموع رضایت و شادی ما را فراهم می کند خود را محروم سازیم. هر رابطه ای از پنج مرحله عبور می کند: 1-کشش و جاذبه اولیه 2-ساختن رابطه 3-تداوم رابطه 4-زوال 5-خاتمه طبیعی است همان عواملی که دوام عشق را تضمین می کنند اگر مفقود باشند عشق رو به زوال می رود. در این میان از همه مهم تر نابرابری است . نابرابری در رابطه همان نقش مخربی را دارد که بی عدالتی در جامعه بازی می کند. خیلی مهم است که طرفین فکر کنند از رابطه ای برابر برخوردارند و به طور مساوی و متقابل دوست داشته و خواسته می شوند و تعهد فیمابین به طور برابر و متقابل وجود دارد. در هر رابطه ای بروز و ظهور احساست منفی اجتناب ناپذیر است اما اگر رابطه ای سراسر سرشار از احساسات منفی و درگیری و تضاد باشد طبیعی است که از سرنوشت خوبی برخوردار نخواهد شد.  بد نیست به یک احساس منفی رایج در روابط عاشقانه اشاره کنیم که نقش مخربی را ایفا می کند. منظور حسادت است که برخی به شدت آن را چاشنی عشق و بعضی مایه تقویت آن دانسته اند. بعضی از عشاق برای برانگیختن احساس محبت و عشق در معشوق از ترفندهایی استفاده می کنند که موجب برانگیختن حسادت او شود. این بازی خطرناکی است که مانند بازی با آتش است، زیرا حسادت القایی می تواند منجر به زوال رابطه شود. در صورتی که این القاء حسادت در زمینه ای صورت گیرد که حسادت واقعی وجود دارد و در یکی از طرفین به طور ذاتی حضور داشته است خطر تخریبی آن مضاعف می شود.هنگامی که به تاثیر زمان بر عشق و دوام آن می پردازیم نباید از یاد ببریم که  اشکال گوناگون عشق و انواع متفاوت عشاق و سبک های عاشقی وجود دارند. تجربه من از عشق با تجربه شما متفاوت است و حتی تجربه خود من نیز در طول زمان تغییر پیدا می کند و شکل متفاوتی می گیرند. معمولاً ازدواج در سال های نوجوانی، به دنبال یک عشق رمانتیک روی می دهد. پس برای کسانی که براین اساس دست به ازدواج زده اند  دانستن این که عشق آنان چقدر عمر خواهد داشت اهمیت زیادی دارد. متاسفانه با توجه به پژوهش های انجام شده در این زمینه باید گفت پاسخ در مورد دوام طولانی عشق اغلب منفی است و یا چیزی نیست که حداقل انتظار زوج ها را برآورده کند.واقعیت محتوم آن است که عشق رمانتیک پس از ازدواج با گذشت زمان کاهش می یابد. یافته تاسف بار دیگر آن است که گاه این کاهش عشق یا افت حرارتی آن کاملاً سریع رخ می دهد. مثلاً مشاهده شده است که دو سال پس از ازدواج به طور متوسط همسران میزان عشق خود را نصف مقدار اوائل ازدواج تخمین زده اند. همچنین می دانیم که در سراسر جهان طلاق بیشتر در چهار سال اول زندگی مشترک رخ میدهد. پس تداوم عشق در ازدواج در بیشتر موارد به یک آرزوی تحقق نیافتنی شبیه است. دلایل چندی برای عدم تداوم عشق رمانتیک ذکر شده است. اولاً تخیل و تصور یا خیال پردازی موجب غنا و پرورش قصه عشق می شود و به نقش آن اشاره کردیم. پیشتر اشاره کردیم که می گویند عشق تا حدی کور است. عشاق سرشار از شور و هیجان عاشقانه، محبوب و معشوق خود را آرمانی می کنند و اطلاعاتی را که بر ضد حالت احساسی آنان است نادیده می گیرند. تخیل، امید و پرواز تصور می توانند افرادی را که کاملاً با ما متفاوت هستند لااقل به طور موقت مطلوب و مقبول جلوه دهند. مسئله از آن جا آغاز می شود که بر اثر گذشت زمان و کسب تجربه فانتزی، تخیل و خیال پردازی نقش می بازند و واقعیت خود رانشان می دهد. زندگی مشترک بهترین دریچه به سوی واقعیت های زندگی روزمره و شناخت ماهیت واقعی شخصیت طرف مقابل است که هر دو در جهت کاهش آرمان گرایی در یک رابطه دو جانبه عمل می کنند.علاوه براین خود تازگی عامل دومی است که به تنهایی هیجان و نیروی تقویت کننده ای برای عشق تازه عشاق فراهم می کنند. نخستین بوسه یار جدید همیشه از هزاران بوسه ای که از پس آن می آیند هیجان انگیزتر، نیروبخش تر و رمانتیک تر است. تصور این که معشوق و محبوب تازه ای که عاشق او هستیم و سپس با او ازدواج می کنیم 30 سال بعد چقدر معمولی و عادی جلوه خواهد کرد باور نکردنی است ولی حقیقت دارد. پژوهش های علمی نشان داده اند که تازگی و جدید بودن جفت در سایر گونه های جانوران نیز موجب برانگیختگی و افزایش کشش جنسی می شود. در انسان نیز این امر صحت دارد. پژوهشگران آن را اثر کولیج (Coolidge effect)  خوانده اند. توضیح آن که یکی از روسای جمهور سابق آمریکا به نام کلوین کولیج به اتفاق همسرش از مزرعه ای بازدید می کردند. همسر او با مشاهده خروسی که مرتب برای جفت گیری از مرغی به سوی مرغی دیگر می رفت از راهنما خواست که توجه رئیس جمهور را به آن خروس جلب کند. وقتی رئیس جمهور این صحنه را دید، کنایه همسرش در باب نیروی مردانگی خویش را دریافت پس از لحظه ای تامل پاسخ داد: ’’لطفاً به خانم کولیج بگویید که در آن جا بیش از یک مرغ وجود دارد.’’ پرداختن به فعالیت های هیجان انگیز تازه مشترک توسط عشاق میزان عشق آنان نسبت به یک دیگر را افزایش میدهد. شور و هیجان رمانتیک با تغییرات موجود در روابط ما نسبت مستقیم دارد. وقتی ما عاشق می شویم همه چیز تازه و جذاب است و صمیمیت افزایش می یابد و عشق در نقطه اوج خود قرار می گیرد. اما هنگامی که رابطه برقرار و مستقر می شود و کم کم تازگی از میان می رود شور و هیجان عاشقانه نیز فروکش می کند. تحقیقات نشان داده اند که تعداد هماغوشی زن و شوهرها به طور متوسط و مداوم در طول دوره ازدواج آن ها با گذشت زمان کاهش می یابد. خود این موضوع یکی از معیارهای سنجش شور و هیجان عاشقانه زوج ها نسبت به یک دیگر است. معمولاً این کاهش و تنزل را به افزایش سن نسبت می دهند. حال آن که افرادی که ازدواج مجدد می کنند و زوج آن ها تغییر می کند افزایش تعدد و کثرت رابطه جنسی را لااقل برای مدت قابل ملاحظه ای نشان می دهند. بنابراین افزایش سن به تنهایی مسئول کاهش شور و هیجان عاشقانه نیست. و بالاخره برانگیختگی نیز با گذشت زمان کاهش می یابد. تردیدی وجود ندارد که برانگیختگی جسمانی و فیزیکی مانند افزایش تعداد نبض و نفس کشیدن سطحی و سریع شور و هیجان را تغذیه می کنند. اما غیر ممکن است که برای همیشه در حد بالای انگیزش جسمانی بماند. در مورد عشق رمانتیک به تدریج مغز نسبت به سطوح بالای فنیل اتیل آمین ( PEA ) یعنی محرک طبیعی همراه با شور عاشقانه رمانتیک عادت می کند لذا حتی اگر همسر شما مثل همیشه موجب تحریک احساسی شما شود ( که بسیار بعید است) باز هم شما آن را با شدتی که قبلاً حس می کردید احساس نخواهید کرد، یعنی از شدت احساس شما کاسته خواهد شد. به هر حال و به هر دلیل مولفه ی شور و هیجان عشق زودتر از مولفه های دیگر یعنی صمیمیت و احساس تعهد تغییر می کند و معنای آن این است که عشق رمانتیک هم تغییر خواهد کرد.پس از آن جا که سه عامل موثر در عشق رمانتیک یعنی خیال پردازی، تازگی و برانگیختگی با گذشت زمان کاهش می یابند، عشق رمانتیک نیز به تدریج کمرنگ می شود و یا رنگ می بازد. البته در بسیاری از روابط به کلی از میان نمی رود ولی به هر حال در سطحی پایین تر از سطح اولیه در شروع ازدواج قرار می گیرد.اما نباید از بابت این حقایق به کلی مایوس شد. بلکه بر عکس می توان به چگونگی تداوم موفقیت در یک ازدواج پی برد. اولاً صرف آگاهی براین امر که شور و هیجان عاشقانه به مرور زمان فروکش می کند و این امری جهانی و عالمگیر است که در همه روابط اتفاق می افتد مانع از بروز و تاثیر انتظارات غیر واقعی و خیال پردازانه در باب محتوای ازدواج می شود تا زوج ها به محض رویارویی با این واقعیت فکر نکنند که پس ازدواج آن ها مشکل غیر قابل حل و خاصی دارد یا در رابطه های دیگر به جستجوی عشق بپردازند و یا براین مبنا دست به طلاق بزنند. ثانیاً به زوج ها این قدرت تشخیص را می بخشد که عشقی که با آن ازدواج خود را آغاز کردند با عشقی که باید مایه


برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:17 | بهنام وروایی |
عشق 1
منبع: سایت  http://www.khabaronline.ir/guest-251.aspx

 

مقدمه ای بر روان شناسی عشق

می گویند عشق آمدنی بود نه آموختنی. می گوییم خیر، عشق هم مانند هر پدیده دیگری در زندگی می تواند و باید مورد شناسایی و ارزیابی قرار گیرد. می گویند عشق کور است. می گوئیم عشق کور نیست. ما کوریم که نمی توانیم شکل کاذب آن را از نوع واقعی تشخیص دهیم چون دانشی در این باره کسب نکرده ایم و آنقدر از عشق بی اطلاعیم که وقتی به سراغمان آمد راه حفظ و نگهداری آن را بلد نیستیم. به هر حال عشق ورزیدن هم سبکی دارد و فنی و تکنیکی و تاکتیکی. ابعاد، انواع، عناصر و محتوی تشکیل دهنده عشق قابل بررسی و طبقه بندی است. چه بهتر که این رموز و فنون را یاد بگیریم تا دل نبندیم به آن که شایستگی  دلبندی ما را ندارد و در کنار خود حفظ کنیم آن را که شایسته ترین همسفر ماست و از روی غفلت و نا آگاهی و نادانی او را از خود نرانیم. برخلاف آن که می گویند عشق گوهری زیبا نیست که وقتی مالک آن شدی به سرمنزل مقصود رسیده باشی و آن را به حال خود رها کنی. عشق بذری و نهالی است که با دو دست کاشته می شود و وقتی کاشته شد عاشق و معشوق هر دو باید در حفظ آن بکوشند تا ببالد و رشد کند وگرنه پژمرده و زرد می شود و می میرد. وقتی از عشق می گوئیم به عشق زمینی میان زن و مرد نظر داریم که موضوع و مسئله زندگی روزمره زمینیان است و با عشق عرفانی و مثالی و داستانی کاری نداریم. عشق زمینی از چالش های مهم زندگی اکثر افراد است. اگر مبنای درستی نداشته باشد و به ازدواج بیانجامد داستان ملال آور یا فاجعه آمیزی را رقم خواهد زد. و اگر به وصل نیانجامد مایه درد و رنج است. تاسف انگیز ترین حاصل نهایی غفلت و نادانی افراد که به شکست و زوال عشق منتهی می شود، انکار و نفی این تجربه انسانی است تا آن جا که بالاخره پس از همه فراز و نشیب ها اکثر افراد به این نتیجه می رسند که عشق اصلاََ وجود ندارد یا دروغ است و این یعنی از دست دادن ایمان و اعتقاد به زندگی و نتیجه پایان واقعی قصه هستی درونی یک فرد. این یعنی  نزیستن و سپری کردن بقیه عمر در زمستانی عاطفی که سرانجام با ظلمات مرگ پایان می یابد. به هر حال در این میانه روان شناسی هم حرفی دارد و داستانی که اگر آن را بخوانیم و بدانیم و تمرین و تجربه کنیم بهتر عاشق می شویم، شایسته تر زندگی می کنیم، با تدبیر بیشتر عشق خود را حفظ می کنیم و درصورت نیاز پخته تر و بالغانه تر پایان آن را می پذیریم و به راه خود ادامه می دهیم. عشق رمانتیک که این همه درباره آن فیلم ، داستان و ترانه ساخته شده و می شود و از نظر بعضی ها شرط لازم برای ازدواج است، به معنای امروزی آن از سابقه ای طولانی در تاریخ بشر برخوردار نیست. از قرن هفدهم و هجدهم است که کم کم  سروکله این عشق در زندگی انسان ها پیدا می شود و اهمیت می یابد. حتی امروزه هم این فرض که عشق باید حتماَ در پیوند با ازدواج باشد استثناء است نه قاعده. معهذا عشق رمانتیک رویدادی است که به هرحال در زندگی بسیاری از آدم ها تجربه می شود حتی اگر به ازدواج منجر نگردد. عشق همیشه یک راز بوده، هست و خواهد بود. معهذا انسان کوشیده است تا در قلمروهای گوناگون شعر، هنر، ادبیات و علوم به شناخت و تجزیه و تحلیل آن نائل شود. روان شناسی عشق هم عرصه ای است که می تواند مورد توجه قرار گیرد و یافته های آن در زندگی روزمره ما کاربرد داشته باشد. عشق یک حالت عاطفی شدید شامل جذبه و کشش، شوق جنسی و توجه عمیق نسبت به دیگری است. عشق به هرحال دارای یک مبنای مادی یا فیزیولوژیک و زیست شناختی است. غرایز جنسی رفتارهای جفت جویانه را شکل می دهند و عشق حاصل نهایی این رفتارهاست. بی دلیل نیست که عشق به معنای مورد نظر، پس از بلوغ جنسی رخ می نماید. اما از آن جا که هر امر معنوی دارای یک پایه مادی و طبیعی است و هر امر مادی نیز حاصل تکامل و بسط معنوی است، عشق بر مبنایی طبیعی آغاز می شود اما می تواند به درجه ای از کمال برسد که با هر تجربه معنوی انسانی دیگر قابل مقایسه باشد. بروز و ظهور عشق نیازمند شرایط و زمینه ای خاص است. هر فردی در هر زمانی نمی تواند عاشق کسی دیگر شود. برای وجود عشق سه شرط عمده ذکر شده است. یکی ظهور برانگیختگی احساسی و عاطفی که دارای مبنای فیزیولوژیک در انسان است و هر قدر بیشتر باشد شور و هیجان عاشقانه بیشتری تجربه خواهد شد. دوم وجود فردی است که در فرهنگ زمینه ای عاشق سوژه یا موضوع مناسبی برای احساسات عاشقانه در نظر گرفته شود. عشق بدون معشوق بی معنی است. اما تصویر و تعریف معشوق در فرهنگ های مختلف و نزد افراد گوناگون تفاوت دارد. شرط سوم بروز عشق وجود مفهوم عشق رمانتیک به معنای امروزی آن در زمینه فرهنگی انسان است که پیشتر گفتیم کلاً از تاریخی طولانی برخوردار نیست. علاوه بر شرایط فوق چیزی که عاشق را به سوی معشوق می کشاند جذابیت اوست که منعکس کننده میزان دوست داشتن یا سرمایه گذاری عاطفی عاشق بر عشق و معشوق است. جذابیت نیز براساس عوامل شناخته شده ای وارد میدان می شود. یکی از این عوامل همجواری یا نزدیکی و مجاورت فیزیکی است. بدون این همجواری عشقی شکل نخواهد گرفت. عامل دومی که جذابیت را افزایش می دهد معامله به مثل  است. ما کسانی را دوست داریم که ما را دوست دارند. بیهوده نیست که می گویند عشق، عشق می آورد. و بالاخره سومین عامل موثر در جذابیت وجه فیزیکی آن یعنی جذابیت جسمانی یا زیبایی است که همیشه در طول تاریخ بشر مورد ستایش قرار گرفته اما معیارهای آن در فرهنگ ها و جوامع گوناگون تفاوت داشته است. به طور معمول مردها بیشتر تحت تاثیر جذابیت فیزیکی و جسمانی زن ها قرار می گیرند و حال آن که برای زنان موقعیت اجتماعی بالاتر مردان بر جذابیت آن ها می افزاید. عشق نیز مانند بسیاری دیگر از روابط انسانی دارای محتوایی مشخص است که از سه جزء نزدیکی یا صمیمیت، شور یا تمنا و احساس تعهد تشکیل می شود. صمیمیت در برگیرنده گرمای رابطه و درک و دوستی متقابل است. شور یا تمنا منعکس کننده تمایل شدید احساسی و برانگیختگی جسمانی و فیزیکی نسبت به معشوق است. احساس تعهد نشان دهنده میزان تعهد نسبت به رابطه فیمابین و کوشش برای حفظ و تداوم آن است.هریک از اجزاء فوق از لحاظ تعداد تنوع می یابند و ترکیب آن ها انواع گوناگون عشق را به وجود می آورد که عبارتند از رابطه بدون عشق، علاقه، شیفتگی، عشق تهی، عشق رمانتیک، عشق رفیقانه، عشق ابلهانه و عشق کامل که هر یک دارای تعریف خاص خود است. در میان انواع فوق عشق رمانتیک و عشق رفیقانه اهمیت بیشتری دارند. عشق رمانتیک همان عشق سرشار از سوز و گداز است که در آن تاکید بر وجه احساسی است. این عشق معمولاَ سرآغاز روابط عاشقانه است اما دیر یا زود فروکش می کند. در این جاست که اگر عوامل سازنده عشق رفیقانه وجود داشته باشند  عشق رمانتیک می تواند تبدیل به عشق رفیقانه شود و تداوم رابطه عاشقانه را تضمین کند. در غیر اینصورت یا رابطه به پایان می رسد یا درصورت ادامه هم از کیفیت ارضاء کننده و شادی بخشی برخوردار نخواهد شد. جالب است که پژوهشگران در هنگام بروز عشق رمانتیک از میزان بالای ماده ای شیمیایی به نام فنیل اتیل آمین در انسان گزارش داده اند. البته نباید تصور کرد که عشق رمانتیک تنها از احساسات ساخته شده است و تفکر نقشی در آن ندارد. در حقیقت عنصر برانگیختگی در عشق رمانتیک همراه با عناصر شناختی مشخصه آن، عشق شورانگیز را سرشار از اجزاء متشکله ای چون احساس، تحسین، ایده آل سازی و گاه وسواس عاشقانه می کند. همین مجموعه حالت های پیچیده و هیجان برانگیز است که فرد را به سوی ازدواج می راند . اما عشق رفیقانه که ثبات و تداوم رابطه عاشقانه را تضمین می کند بیشتر متکی بر ترکیبی از صمیمیت و احساس تعهد است و در آن شور و هیجان عاشقانه کمرنگ تر است یا فروکش کرده. خوشبختانه همیشه این امکان وجود دارد که یک رابطه عاشقانه با عشق رمانتیک آغاز شود و این عشق با گذشت زمان تبدیل به عشق رفیقانه شود و بلوغ و تکامل یابد. موضوع مهم دیگر  سبک های عاشقی است. تنوع موجود میان افراد بشر باعث می شود که هر فردی سبک عاشقی خاص خود را داشته باشد. به عبارتی دیگر افراد از الگوهای شناخته شده رفتاری در روابط عاشقانه خود پیروی می کنند. شش الگوی مشخص رفتاری یا شش سبک عاشقی توسط روان شناسان شناسایی شده است که اکثر روابط عاشقانه از یکی از آن ها یا ترکیبی از دو یا چند سبک دیگر تشکیل می شوند. نکته حایز اهمیت این است که میان سبک های عاشقی افراد باید توافق و هماهنگی و تا حدی تشابه وجود داشته باشد تا رابطه بتواند از محتوی و تداوم لازم بهره مند شود. در یکی از این سبک ها یعنی سبک اروس عشق به مبنای جذابیت فیزیکی و به طور خلق السائه رخ می دهد. حال آن که در سبک دیگری به نام استورج عاشق ترجیح می دهد که احساس تعلق و وابستگی خود را به آرامی پرورش و افزایش دهد. پژوهش ها نشان می دهد که مردان و زنان از سبک های عاشقی متفاوتی استفاده می کنند. همانطور که سبک های عاشقی گوناگون وجود دارد، الگوهای مختلف تعلق و دلبستگی که ریشه در کودکی دارند در شکل گیری محتوی عشق و تعیین کیفیت آن نقش بازی می کنند. ما درس عشق را از والدین خود می آموزیم و بعدها این درس را به شرکای عشقی خود پس می دهیم. چهار الگوی دلبستگی یا تعلق توسط روان شناسان مورد شناسایی قرار گرفته است. این الگوها عبارتند از الگوهای ایمن، دل مشغول، بیمناک و طرد کننده. این الگوها نشان دهنده آنند که وقتی فردی وارد یک رابطه عاشقانه می شود تعامل او با شریک عشقی اش چه ویژگی هایی پیدا می کند و چه اندازه این ویژگی ها منعکس کننده وجود آرامش، آسودگی و شادی در رابطه هستند یا برعکس تشویش، اضطراب و استرس را وارد رابطه می کنند. افراد ایمن که از رابطه ای توام با احساس ایمنی و اطمینان خاطر با مادر یا جانشین او در دوران کودکی برخوردار بوده اند به راحتی وارد رابطه می شوند و در آن احساس امنیت می کنند. خوش بین و معاشرتی هستند و در ارتباط با نزدیکی و جهت متقابل مشکلی ندارند. گروه دل مشغول دائم در تشویش و اضطراب به سر می برند و ناراحت اند و پیوسته نگران قطع رابطه هستند و به شدت وابسته و محتاج دیگران می شوند. افرادی که در گروه بیمناک قرار دارند دستخوش نگرانی از بابت ترک شدن و طرد شدن توسط دیگران و بی اعتماد به آنان هستند. و بالاخره گروه طرد کننده اصولاَ علاقه ای به نزدیکی و صمیمیت ندارند و نسبت به دیگران بی تفاوت اند و از بروز هرگونه وابستگی حتی نوع سازنده آن هم گریزان هستند. این الگوهای تعاملی در ارتباط با نظری که فرد نسبت به خود و دیگران دارد و میزان آسودگی یا تشویشی که در نزدیکی با دیگران حس می کند شکل می گیرند. این الگوها در روابط گوناگون به چشم می خورند و گاه ممکن است یک نفر در رابطه ای ایمن و در رابطه ای دیگر بیمناک باشد. عشق و سن موضوع قابل توجه دیگری است که باید به آن  پرداخت. معمولاً عشق و جوانی همراهان همیشگی یک دیگر به حساب می آیند. اما پژوهش ها نشان می دهند که در بسیاری از موارد افراد مسن نسبت به زوج های جوان دیدگاه رمانتیک تری نسبت به عشق دارند. از سوی دیگر تفاوت های جنسی در عشق به صورت تفاوت عاشقی زنان، مردان رخ می نماید که البته نباید در مورد این تفاوت ها مبالغه کرد. اصولاً زنان و مردان برخلاف برخی تصورات شایع متعلق به دو سیاره متفاوت نیستند و شباهت های میان آنان بیشتر از تفاوت هاست. بسیاری از این اختلاف ها بیش از آن که ناشی از تفاوت جنسی باشد مربوط به نقش های جنسی است که توسط جوامع و فرهنگ ها تعریف می شود. طبیعی است وقتی که زنان در جامعه منزلت اجتماعی پایین تری دارند و راه های زیادی برای ارتقاء این منزلت وجود ندارد یکی از شیوه هایی که پیش روی آن ها قرار می گیرد توجه و علاقه به محبوبی است که از طریق عشق یا ازدواج با او بتوانند به منزلت اجتماعی بالاتری راه یابند. به عبارت دیگر زن ها آگاهانه تر دست به انتخاب می زنند ولی مردها چون محدودیت های اجتماعی زیادی ندارند احتیاط کمتری نشان می دهند و ممکن است تنها به خاطر زیبایی جمال یک زن عاشق او شوند و با او ازدواج کنند. و بالاخره فراز و نشیب عشق و مرگ آن  اخرین موضوعی  است که به آن می  پردازیم. نمی توان امید داشت که عشق برای مدتی طولانی در بالاترین سطح احساسی خود باقی بماند. سرانجام تصویر شوالیه سوار بر اسب سفید یا پری افسونگری که عاشق آن شده ایم رنگ می بازد و حضور واقعیت و مقتضیات زندگی روزمره وجود حقیقی انسان ها را نمایان می سازد.  بالاخره هر پدیده ای تولدی دارد و تکاملی و مرگی و عشق هم از این قاعده مستثنی نیست. هر رابطه ای از پنج مرحله کشش  و جاذبه اولیه، ساختن رابطه، تداوم رابطه، زوال و خاتمه تبعیت می کند. همان عواملی که دوام عشق را تضمین می کنند  اگر مفقود باشند عشق رو به زوال می رود. مثلاً نابرابری در رابطه همان نقش مخربی را دارد که وجود بی عدالتی در جامعه بازی می کند. طبیعی است رابطه ای که در آن بی منطقی، احساسات منفی، رفتارهای مخرب و الگوهای غیر انطباقی بر منطق، احساسات مثبت، رفتارهای سازنده و الگوهای انطباقی تفوق یابند سرانجامی جز زوال و مرگ نخواهد داشت. اگر هم چنین رابطه ای مثلاً در قالب یک ازدواج به ظاهر تداوم یابد مانند بنایی پوشالی است که یا از محتوایی برخوردار نیست و یا به مجرد وزیدن بادی ناچیز فرو خواهد ریخت.شاید بتوان واقعیت را در عرصه های دیگر زندگی پنهان کرد و حتی گاه به خود فریبی روی آورد.ولی در مورد عشق که شاهد هستی است و در نزدیک ترین و صمیمانه ترین روابط میان انسان ها یعنی رابطه ی زن و مرد تجلّی می یابد نمی توان واقعیت آغاز و پایان و تولد ومرگ آن را پنهان کرد.

همیشه پایان نامنتظری هست که باد با خود برمی انگیزد سرنوشتی گشوده راز را در میان سرزمین سرگشته ی دلتنگی ها تا خود آشکار شود آنچه نمیتوانش پنهان کرد.

                                                                     تعریف و تکوین عشق  

                   از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر                                یادگاری که در این گنبد دوّار بماند                                                                                                                                (حافظ)

امروزه بسیاری از افراد وجود عشق را شرطی لازم برای ازدواج به شمار می آورند و معمولاً تصوری که از عشق دارند یک عشق رمانتیک است که  این همه در باره آن فیلم، داستان و ترانه  ساخته شده و می شود.این نوع دوست داشتن و عشق بخصوص برای جوانان  اهمیت بیشتری  پیدا کرده  اما جالب است بدانیم که این گرایش و تمایل پدیده ای نو و تازه در تاریخ به شمار می آید. به عبارت دیگر  با نگاه به تاریخ و پیشینه عشق  باید بگوئیم که عشق به معنای امروزی آن یا عشق رمانتیک در تاریخ زندگی بشر از سابقه ای طولانی برخوردار نیست. این امر اگرچه عجیب به نظر می رسد ولی واقعیت دارد. اقوام بدوی موجود نیز ظاهراً عشق را زیاد نمی شناسند و حتی در زبان بسیاری از این قبیله ها به ندرت کلمه مستقلی برای بیان عشق وجود دارد. محرک اعضاء این قبیله ها برای ازدواج بیشتر میل به داشتن فرزند و غذاست تا چیزی که ما آن را عشق می نامیم. در بعضی از این اقوام جشن ازدواج با بی علاقگی بسیار برگزار می شود و از عشق و احساسات به معنایی که ما می شناسیم خبری نیست.  تاریخ نیز نشان می دهد که در نزد اقوام گوناگون و فرهنگ های متفاوت عشق و احساسات رمانتیک نقش چندانی در ازدواج نداشته است و اکثر ازدواج ها به دلایل اقتصادی، سیاسی، خانوادگی و عملی یا مصلحتی صورت می گرفته است. در یونان باستان شیفتگی نسبت به دیگری نوعی خلبازی محسوب می شد و ربطی به ازدواج و زندگی خانوادگی نداشت. در عوض یونانیان عشق افلاطونی را ارج می نهادند منظور از عشق افلاطونی ستایش غیر جنسی فرد محبوب است که معمولاً در عشق و علاقه میان دو مرد تجسم می یافت. در اروپا  پدیده عشق در قرون وسطی شکل گرفت و آن را به عنوان یک احساس مقدس و خالص که ربطی به میل جنسی ندارد می شناختند. عشق به غیرهمجنس در قرن دوازده میلادی در مفهوم عشق درباری تجسم یافت. در عشق درباری شوالیه ای که عشق را در قالب تکاپویی نجیبانه و با شکوه جستجو می کرد خود را با شوقی پایان ناپذیر وقف عشق به یک بانوی اشرافی می کرد. این عشق خیال پردازانه، لطیف، باشکوه و لااقل در عالم نظر عاری از شبهه جنسی بود. در طول پانصد سال بعد کم کم، به تدریج این تصور به وجود آمد که عشق می تواند خوشایند و شرافتمندانه باشد. در حقیقت از قرن هفدهم و هجدهم بود که در اروپا و بخصوص در انگلستان این فکر ایجاد شد که احساسات رمانتیک می تواند منجر به پایانی شاد کامانه شود. معهذا هنوز این که یک نفر دارای احساسات عاشقانه نسبت به همسر خود باشد رواج زیادی نداشت. حتی امروزه نیز اگر سراسر کره زمین را در نظر بگیریم این فرض که عشق حتماً باید در پیوند با ازدواج باشد استثناء است و نه قاعده حتی در هندوستان تنها در این اواخراست که عشق درمیان طبقات متوسط به عنوان مبنای ازدواج  جای ازدواج های از پیش مقرر شده را گرفته است. در آمریکا این عقیده که ازدواج باید بر مبنای عشق صورت گیرد رواج زیادی دارد. شاید توسعه فردگرایی و گسترش کامروایی اقتصادی است که به جوانان اجازه می دهد تا براثر برخورداری از استقلال اقتصادی زوج خود را فارغ از نظر و تحمیلات خانوادگی انتخاب کنند. به هر حال در طول قرن ها نگاه به عشق برمبنای چهار وجه شخصی تنوع داشته است. این چهار وجه در عین حال منعکس کننده ابهاماتی است که در این ارتباط وجود دارد. این چهار وجه و پرسش هایی که در رابطه با هریک مطرح می شوند از این قرارند: -ارزش فرهنگی: آیا عشق حالتی مطلوب و مقبول یا نامطلوب و نا مقبول است؟ -جنسیت: آیا عشق باید جنسی باشد یا عاری از هرگونه تعلق جنسی؟ -جهت گیری جنسی: عشق به غیر همجنس و نیز همجنس هریک چه توضیح و توجیهی دارند و تفاوت آن ها در چیست؟ -وضع زناشویی: آیا باید عاشق همسر خود باشیم؟

امروزه هم اگر به تعابیری که از عشق می شود یا اظهار نظرهایی که درباره آن گفته می شود نگاهی بیندازیم با ردپای همین چهار وجه روبرو می شویم. مثلاً وقتی صحبت از عشق می شود اکثراً با نظریاتی از این قبیل روبرو می شویم. •عشق دیوانگی است. •عشق ربطی به ازدواج ندارد. •عشق نیازمند تماس جنسی نیست. •عشق یک جستجوی باشکوه، عالی و شرافتمندانه است. •سرنوشت محتوم عشق نابودی است. •عشق دروغ است. •عشق می تواند شاد و کامل باشد. •عشق و ازدواج در یک راستا هستند.

این تعبیرها می توانند منعکس کننده تنوعات معمول فرهنگی و تاریخی باشند اما در عین حال نشان دهنده این واقعیت مهم اند که عشق می تواند اشکال متنوعی داشته باشد.  امّا چگونه می توان به تعریفی از عشق دست یافت ؟هنگامی که در سنای آمریکا درخواست بنیاد ملی علوم آن کشور جهت تخصیص بودجه برای پژوهشی در باب روان شناسی عشق مطرح شد، سناتور ایالت ویسکانسین در سخنان خود گفت که آمریکایی ها می خواهند بعضی چیزها به صورت راز باقی بمانند و در صدر چیزهایی که ما نمی خواهیم بدانیم این است که چرا یک مرد عاشق یک زن می شود یا بالعکس. عشق یک راز است و مانند بسیاری از دیگر وجوه زندگی انسان به صورت یک راز نیز باقی خواهد ماند، البته دلفریب ترین رازها. عشق تجربه ای است که مانند برخی دیگر از تجربه های زندگی بیان یا انتقال کامل معنای آن به دیگری امکان پذیر نیست و کسی نمی تواند به جای کس دیگری عاشق شود. در جهان کالا سالار امروز عشق تنها چیزی است که نمی تواند به صورت کالا عرضه شود و آن چیزی هم که در این بازار جنبه کالایی می گیرد و به صورت عشق بسته بندی می شود، در حقیقت عشق نیست. عشق آن قدر سرشار از تناقضات است و چنان در اشکال بی نهایت متنوعی وجود دارد که شما می توانید هرچه می خواهید در باره آن بگویید و هر طور می خواهید آن را تعریف کنید به نحوی که تقریباً درست باشد یا حداقل نتوان آن را رد کرد. بنابراین نمی توان از یک تعریف واحد و مشخصی درباب عشق سخن راند. اما به هرحال کوشش انسان ها در طی قرون ، در حوزه های گوناگون شناخت از قبیل دین، فلسفه، ادبیات، هنرو... برای شناسایی این پدیده می تواند قابل استفاده باشد. در قلمرو روان شناسی و علوم رفتاری هم پژوهشگران این حوزه به سهم خود سعی در تبیین و شناخت عشق داشته اند و گاه تعاریفی را ارائه کرده اند. مثلاً گفته می شود که عشق یک حالت عاطفی شدید شامل جذبه و کشش (attraction) ، شوق جنسی و توجه عمیق نسبت به دیگری است. در حقیقت عشق شدیدترین، نیرومند ترین و دیر پاترین صورت جذبه و کشش (attraction) است. شاید بتوان با ذکر برخی مشخصه های عشق به تعریف آن نزدیک شد. این مشخصه ها عبارتند از ارتباط بین فردی، حمایت کردن و حمایت شدن، درک عمیق آن دیگری، حساسیت به نیازهای او، سهیم شدن در تبادل اطلاعات، افکار و احساسات شخصی، کمک به دیگری، احتیاج داشتن به او و به طور همزمان برانگیختن احساس احتیاج داشتن متقابل در او. در توصیف عشق نباید مبنای طبیعی و مادی و یا به زبان امروزی فیزیولوژیک و زیست شناختی آن را نادیده گرفت. از این دیدگاه زندگی در کل بر مداری می چرخد که مرکز و محور آن تغذیه و تناسل است. تغذیه وسیله ای است برای تولید نسل و تولید نسل وسیله ای است برای تدارک تغذیه و عشق به دنبال گرسنگی به وجود می آید و رفتارهای جفت جویانه را شکل می دهد. به عبارت دیگر غریزه جنسی محرک اصلی بروز و حضور عشق است پس بحث در عشق غیر جنسی اصولاً نوعی خلط مبحث است. از سوی دیگر در رشد تکاملی افراد نیز عشق به معنای مورد نظر ما پس از بلوغ جنسی رخ می دهد. پس تکوین عشق مسیر درازی را می پیماید که از گرسنگی آغاز می شود و به مرگ می انجامد. لذا بیهوده نیست که می گویند ’‌’ هرجا که زندگی است عشق در کارست و چون مرگ در میان آید از عشق نیز خبری نخواهد بود.’’  پس می توان چنین نتیجه گرفت که اصولاً نیازهای نوع بشر با زبان گرسنگی روح و جسم سخن می گویند و از این جاست که عشق سر برمی آورد. اما برخی از فلاسفه برآنند که هر امر معنوی دارای یک اصل و پایه مادی و طبیعی است و هر امر مادی حاصل نوعی گسترش و بسط معنوی است. لذا عشق بر مبنای یک پایه طبیعی آغاز می شود اما می تواند به درجه ای از کمال برسد که هیچ امر معنوی به آن درجه دست نیافته باشد. از این روست که می گویند تنها عشق می تواند بر مرگ پیروز شود زیرا عشق پیش از فنای جسم روح را به مرحله ای از رفعت ترقی می دهد که صبغهء فنا ناپذیری می یابد. از این جاست که برخی از متفکران برآنند که عشق حاصل و هدیه تمدن است. به قول ویل دورانت هرجا که تمدن بیشتر است یک امر معنوی  در محرک جنسی تولید نسل بسط و افزایش می یابد. بی شک ارتقاء تمدن پیوسته همراه کنترل غرائز صورت گرفته که متاسفانه در بسیاری از موارد به سرکوب کلی غرائز انجامیده است. اما اگر تمدن مسیر کنترل غرایز را طی نمی کرد شکل گیری جوامع انسانی امکان پذیر نبود و اصلاً تمدنی به وجود نمی آمد. بخش عمده ای از نیروی قوانین اجتماعی مبتنی بر کنترل غرائز انسانی است تا انسان ها بتوانند با مهار پرخاشگری، ستیزه جویی و ویرانگری نیازهای خود به تغذیه و تناسل را در یک چهار چوب مشخص تامین کنند. تمدن و قانون همین چهار چوب و آن چیزی است که فریادهای وحشیانه جفت جویی غارنشینان بدوی را به تغزل عاشقانهُ شاعران تبدیل می کند. حال باید پرسید پس چرا عشق رمانتیک به مفهوم امروزی آن تنها در سده های اخیر بوجود آمده است. برخی از صاحب نظران می گویند رشد تمدن با به تاخیر انداختن ازدواج موجب می شود که امیال جنسی و جسمانی برآورده نشود و فرد به درون نگری و تخیل پناه برد و معشوق و محبوب را در هاله ای تخیلی مجسم کند که حاصل امیال ارضاء نشده اوست. زیبایی یک چیز ناشی از نیروی میل به آن است میلی که منع و جلوگیری آن رانیرومندتر می کند و ارضاء و اقناع موجب تضعیف آن می شود. بروز عشق ناشی از این تمایل است و زوال آن نیز که به صورت عشق های زودگذر تجلی می یابد از کمرنگ شدن این میل حاصل می شود.

عوامل بروز عشق  

اغلب  عشق  حالتی انفعالی در نظر گرفته می شود که عارض می گردد  یا  از دنیایی  ناشناخته فرا می رسد و بر آدمی مستولی می شود. امّا عشق هم مانند بسیاری از پدیده ها نیاز به وجود عوامل و شرایط خاصی دارد تا به وجود آید.مثلاً برای بروز عشق یا عاشق شدن وجود آمادگی قبلی ضرورت دارد. یک فرد در هر شرایط و هر زمانی آمادگی عاشق شدن را ندارد. در حقیقت برای عاشقی سه شرط عمده باید وجود داشته باشد. 1-برانگیختگی احساس یا عاطفی: (emotional arousal) فرد باید در یک حالت برانگیختگی احساسی باشد یا عاملی این برانگیختگی را به وجود بیاورد تا بتواند عاشق شود. این برانگیختگی باید از شدت بالا برخوردار باشد. همه ما از دیدن یک منظره زیبا به هیجان می آییم اما تنها یک نقاش است که براثر تماشای آن منظره ممکن است چنان دچار برانگیختگی احساسی شود که تاثیر آن رابه صورت یک شاهکار نقاشی منعکس کند. اصولاً شدت یک تجربه احساسی بستگی به میزان برانگیختگی فیزیولوژیک آن دارد. هر اندازه برانگیختگی بالاتر باشد شدت آن تجربه احساسی بیشتر است. البته تعبیر این تجربه هم جای خود را دارد. یک تجربه واحد می تواند باتعبیرهای متفاوت احساسات گوناگونی را برانگیزد. مثلاً اگر یک سگ وارد اطاق انتظار یک پزشک شود. یک نفر ممکن است غش کند. دیگری ممکن است اصلاً توجهی به او نکند و به روزنامه خواندن ادامه دهد. سومی امکان دارد بگوید چه سگ خوشگلی است و او را نوازش کند. تجربه یکی است ولی تعبیر افراد متفاوت است، لذا واکنش های احساسی گوناگون به چشم می خورد. تعبیر یک تجربه هم بستگی به عوامل دیگری دارد. مثلاً برخورد با زنی که از نظر یک نفر جذاب در نظر گرفته می شود موجب برانگیختگی احساسی او می شود. اما اطلاق زیبا به آن زن بستگی به ملاک های فرد برای زیبایی و ارزش های فرهنگی جامعه ای که در آن زندگی می کند و تجربه های قبلی او دارد. از سوی دیگر انواع گوناگون برانگیختگی احساسی قابل تبدیل به یک دیگرند و احساسات رمانتیک را تحت تاثیر قرار می دهند. در رم باستان از این امر آگاه بودند و مردان جوان معشوق خود را به مسابقات گلادیاتورها می بردند. زیرا معشوق تهییج و برانگیختگی احساسی ناشی از هیجان مسابقه را به حساب جذابیت فیزیکی مرد می گذاشت و به حضور او نسبت می داد. هنگامی که والدین یک زوج جوان که عاشق یک دیگرند مانع از وصال یا ازدواج آن دو می شوند این ناکامی موجب بروز خشم در عاشق و معشوق می شود که به نوبه خود برانگیختگی احساسی اولیه عشق را افزایش می دهد. شدت عشق در بسیاری از داستان های عاشقانه مانند رومئو و ژولیت یا لیلی و مجنون با این موضوع بستگی دارد. 2-شرط دوم بروز عشق وجود فردی است که در فرهنگ فرد عاشق سوژه و موضوع یا هدف مناسبی برای احساسات عاشقانه باشد. یعنی وجود موضوع عاشقی یا عشق (love object) یکی از شرایط اولیه ایجاد عشق است. بدیهی است که عشق بدون وجود معشوق نمی تواند وجود داشته باشد. اما تعریف و تصویر این معشوق در فرهنگ های مختلف و نزد افراد گوناگون متفاوت است. معشوق باید مشخصاتی داشته باشد تا سوژه عشق قرار گیرد. این مشخصات در مورد زنان می تواند جذابیت فیزیکی و در مردان موقعیت اجتماعی باشد یا هر عامل دیگری که در یک فرهنگ مشخصی یا نزد یک فرد خاص ارزش عاشق شدن را داشته باشد. 3-شرط سوم بروز عشق آن است که مفهوم عشق رمانتیک به معنای امروزی آن در فرهنگ و زمینه فرهنگی فرد وجود داشته باشد. یعنی شخص در فرهنگی مثل فرهنگ اکثر کشورهای امروزی بار آمده باشد که مفهوم عشق رمانتیک از راه های مختلف مانند رمان، سینما، تئاتر، موسیقی، تلویزیون و غیره در آن تبلیغ شود. این امر بخصوص در نسل جوان اهمیت دارد زیرا از یک سو عشق به دوران جوانی تعلق دارد و از سوی دیگر مخاطب این رسانه ها بیشتر جوانان هستند و جوانان نیز به موضوعاتی که دارای چاشنی عشق رمانتیک است توجه بیشتری نشان می دهند.  باید کمی هم  از جذابیت (attraction) بگوییم زیرا جذابیت است که در بافت شرایط ذکرشده و درهمراهی با آن ها زمینه ی لازم برای بروز عشق را مهّیا می کند. جذابیت یا کشش و جاذبه منعکس کننده میزانی است که ما دیگران را دوست داریم. که فقدان آن با دوست نداشتن همراه خواهد بود. عواملی که در ایجاد کشش و جاذبه موثرند از این قرار است. 1-همجواری یا نزدیکی فیزیکی: صرف نظر از برخورد یا ملاقات اولیه همجواری یا مجاورت است که باعث بروز عشق و یا شدت یافتن و تداوم آن می شود و تصور عشق بدون این همجواری دشوار است. به هرحال این همجواری است که باعث می شود مثلاً دو همکار یا دانشجوی همدرس کم کم احساس کشش نسبت به یک دیگر کنند و در صورت تداوم این همجواری و وجود سایر عوامل آشنایی اولیه آنان تبدیل به عشق شود. 2-معامله به مثل : ما کسانی را دوست خواهیم داشت که ما را دوست دارند. بیهوده نیست که از دیر باز گفته اند عشق، عشق می آورد. نشان دادن احساسات مثبت باعث می شود که دیگران ما را دوست بدارند و این امری دوجانبه است و داستان عشق به خصوص در اوایل آن سرشار از فرازهایی است که احساسات دوستانه متقابل از طرف عاشق و معشوق ابراز می شود که خود منجر به افزایش شدت احساسات عاشقانه می شود. 3-جذابیت جسمانی: جذابیت جسمانی از دیر باز، در فرهنگ های گوناگون امری مورد ستایش بوده است. این ستایش در حوزه های گوناگون هنر مانند ادبیات، نقاشی، موسیقی و پیکر تراشی منعکس شده است. زنان و مردان زیبا به دفعات موضوع و سوژه آثار هنری قرار داشته اند و حتی در تاریخ نیز نقش بارزی ایفا کرده اند. معیارهای زیبایی یا جذابیت جسمانی در طول قرن ها تغییر کرده اند. روزگاری چاقی از آن رو که نشان دهنده رفاه و ثروت بود معیار زیبایی افراد محسوب می شد. امروزه برعکس لاغری و تناسب اندام تصاویر ایده آلی جامعه معاصر را تشکیل می دهند و تاکید بر زیبایی جسمانی و معیارهای روز آن مانند لاغری و اندام ورزشکارانه حتی تبدیل به یک وسواس عمومی شده است. معیارهای زیبایی در زن و مرد متفاوت است و دستخوش تغییر نیز می شود. به هرحال واقعیت آن است که افراد زیبا چه زن و چه مرد بیشتر دوست داشته می شوند و موضوع عشق قرار می گیرند. مطالعات نیز این یافته را تایید می کنند. در مورد زیبایان باید گفت اولاً کسانی که زیباترند محبوب ترند و بیشتر به عنوان شریک عشقی برگزیده می شوند. ثانیاً این تصور عمومی وجود دارد که افراد زیبا دارای ویژگی های مثبت دیگر نیز هستند. یعنی مثلاً چنین تصور می شود که این افراد باهوش تر، جالب تر، معاشرتی تر و مستقل تر نیز هستند. از همین رو افراد زیبا در مصاحبه ها یا ارزیابی های شغلی همیشه نمره بالاتری می گیرند. بنابراین می توان گفت که جذابیت جسمانی برای دارندگان آن یک موهبت است ولی برای کسانی که در معرض آن قرار می گیرند ممکن است ارزیابی واقع بینانه شرایط را با دشواری روبرو کند. ناگفته نماند که در عشق و عاشقی مردها بیشتر تحت تاثیر جذابیت فیزیکی و جسمی زن ها قرار می گیرند یعنی مردان زن هایی را ترجیح می دهند که از لحاظ فیزیکی زیبا و جوان باشند و موقعیت اجتماعی یا درآمد آنها اهمیت چندانی برایشان ندارد. حال آن که برای زنان موقعیت اجتماعی و توانایی کسب درآمد مردان بر جذابیت فیزیکی آنان ارجحیت دارد. جالب است که پژوهش ها نشان می دهند که در دوران اولیه آشنایی یا نامزدی مردها در توانایی کسب درآمد و موقعیت اجتماعی خود مبالغه می کنند یا به عبارت بهتر خود را پولدارتر و مهم تر جلوه می دهند حال آن که زنان به نحوی مبالغه آمیز بر زیبایی و جوانی خود تاکید می ورزند و به عبارت ساده تر جلوه فروشی می کنند اما پس از گذشت زمان و تثبیت رابطه و ازدواج هر دو گروه به سطوح عادی و واقعی باز می گردند و دیگر از مبالغه و ظاهرسازی خبری نیست و این جاست که اصطلاحاتی مانند طبل توخالی یا تو زرد در آمدن مصداق پیدا می کند. در باب چگونگی جذابیت جسمانی باید گفت اکثر افراد چه زن ، چه مرد ترکیبی از ویژگی های کودکانه با مشخصات بزرگسالانه در صورت را بیشتر می پسندند و دوست دارند. مثلاً ترکیب چشم های درشت با بینی کوچک و گونه ای استخوانی و برجسته بیشتر مورد توجه قرار می گیرد. همچنین مشخصات متمایز مانند لبخند بزرگ از مقبولیت بیشتری برخوردار است. از سوی دیگر برخلاف تصور عموم مشخصه های مقبول جسمانی خیلی غیر معمول و استثنایی نیستند و به ارزش های متوسط یک جامعه نزدیک تر هستند. مثلاً در مورد بلندی قد برخلاف تصور رایج اکثر زنان از مردان خیلی قد بلند خوششان نمی آید و قد متوسط بیشتر مورد نظر آنان است. وقتی از جذبه و کشش سخن می رانیم در حقیقت از دوست داشتن (و نه عاشقی) صحبت می کنیم. حال باید دید که این دوست داشتن که می تواند تبدیل به عشق شود چه تفاوتی با عشق دارد. به نظر می رسد که تفاوت میان این دو حالت جنبه کمی و کیفی دارد. اما در عین حال می توان این دو حالت را روی یک طیف تجسم کرد که در درجات پایین تر (دوست داشتن) نسبت به درجات بالاتر (عشق) منطق و عقلانیت بیشتری وجود دارد. در این زمینه پژوهش هایی صورت گرفته و حتی آزمون هایی بر مبنای مقیاس های متفاوت این دو به وجود آمده است. مثلاً در مقیاس های مربوط به دوست داشتن مشخصه هایی مانند مسئولیت پذیری و توانایی کسب احترام مطرح است ولی در مقیاس های مربوط به عشق دلبستگی ( اگر با او نباشم غمگین و تیره روزم)، توجه عمیق (اگر او احساس بدی داشته باشد باید او را شاد کنم) و صمیمیت حتی تا حد احساس تملک وجود دارد.

محتوای عشق و انواع آن

هر چند ارائهً تعریفی جامع از عشق امکان پذیر نیست ولی تجربه و حالت عاشقی قابل بررسی است . محتوای عشق را می توان تجزیه و تحلیل کرد و براساس یافته های تجربی و پژوهشی از انواع گوناگون عشق سخن راند . با قبول این واقعیت که عشق برای افراد مختلف معانی متفاوتی دارد باید گفت که برای اکثر افراد وجود سه جزء تشکیل دهنده ضروری است که در اشکال ترکیبی گوناگون به چشم می خورند. این سه جزء عبارتند از نزدیکی یا صمیمیت، شور یا تمنا و احساس تعهد. نزدیکی یا صمیمیت (intimacy) در برگیرنده گرمی رابطه ، دوستی، درک و فهم متقابل، برقراری ارتباط، حمایت و مشارکت است. شور یا تمنا (passion) با تمایل شدید و برانگیختگی جسمانی و فیزیکی نسبت به معشوق مشخص می شود که اغلب جذبه جنسی و نیاز احساسی شدیدی را که توسط محبوب ارضاء می گردد در بر می گیرد. احساس تعهد (commitment) نشان دهنده اتخاذ تصمیم برای وقف کردن خود نسبت به رابطه و کوشش برای حفظ و تداوم آن است. احساس تعهد ماهیت شناختی و عقلانی و صمیمیت ماهیت احساسی دارند و شور و تمنا نیز همچون یک سائقه یا انگیزه عمل می کند. شور و تمنا نقش برجسته در درگیری های عاشقانه کوتاه مدت و صمیمیت و احساس تعهد نقش کلیدی در روابط دیر پای بازی می کنند. در نظریه مثلثی عشق که به استرن برگ (sternberg) تعلق دارد هریک از این ارکان زاویه ای از مثلثی را تشکیل می دهند که عشق میان دو نفر را ترسیم می کند وترکیب های گوناگون این ارکان انواع هشتگانه عشق را به وجود می آورند که عبارتند از :

1- رابطه فاقد عشق: اگر صمیمیت، شور و احساس تعهد مفقود باشند در حقیقت عشقی وجود ندارد. در این حالت با یک رابطه سطحی، سرسری یا اتفاقی و عاری از تعهد روبرو هستیم که افراد درگیر در آن را تنها می توان آشنا با یک دیگر دانست . در این جا حتی دوستی نیز  وجود ندارد زیرا دوستی نیازمند صمیمیت است.  بسیاری از ازدواج های سنتی بخصوص درگذشته ها که می توان آن ها را ازدواج کور نامید بر این مبنا صورت می گرفتند. منتهی در گذشته به علت انگ منفی طلاق که از نظر فرهنگی در جامعه رواج داشت امکان ادامهً این ازدواج ها وجود داشت. ولی تصور این که امروزه ازدواجی براین مبنا شکل بگیرد دشوار و فکر این که تداوم یابد دشوار تر است. در این جا گویی عبارت ازدواج قمار است مصداق می یابد.

2- علاقه: اگر صمیمیت موجود و شورو احساس تعهد مفقود باشد با رابطه ای مبنی بر علاقه یا دوست داشتن روبرو هستیم. این نوع در دوستی هایی به چشم می خورد که نزدیکی و صمیمیت وجود دارد ولی تمنا و شور و شوقی برانگیخته نمی شود. بسیاری از عاشقان این جمله را از معشوق خود شنیده اند که’’ تن تو را دوست دارم ولی عاشق تو نیستم.’’ چنین عبارتی به این نوع رابطه اشاره دارد. 3- شیفتگی: این حالت در شیفتگی بی دلیل نسبت به کسانی که شناخت چندانی از آن هاوجود ندارد دیده می شود. تمنا و شور و شوق شدید وجود دارد ولی نزدیکی، صمیمیت و شناخت و احساس تعهدی در کار نیست. بسیاری از عشق های اولیه دوران نوجوانی به این صورت هستند. پسری که عاشق دختر همسایه ای شده که تنها تصویر  او را در پنجره دیده و شناختی از او ندارد و حتی با او صحبت نکرده است این نوع عشق را تجربه می کند. 4- عشق تهی: در این جا احساس  تعهد نسبت به رابطه وجود دارد ولی از شور و شوق و نزدیکی و صمیمیت خبری نیست. برخی از پیوندهای زناشویی با این حالت شروع می شوند و متاسفانه در بسیاری از ازدواج ها یا روابط طولانی که گرمی و شور و هیجان اولیه از میان رفته و افراد به هر دلیلی در کنار یک دیگر باقی می مانند این نوع عشق یا رابطه وجود دارد. در بسیاری از جوامع که ازدواج بر مبنای برنامه ریزی خانوادگی و به دلایل اقتصادی یا سیاسی صورت می گیرد با این نوع روبرو هستیم. طبیعی است که اشکال فوق با تصور رایجی که از عشق وجود دارد ناهمخوان است زیرا از سایر اجزایی که در عشق سراغ داریم عاری است. امّا عشق یک تجربه چند وجهی است و این واقعیت در اشکال پیچیده تر آن که حاصل ترکیب سه جزء متشکل عشق است به صورت زیر خود را نشان می دهد.

5- عشق رمانتیک: در این نوع صمیمیت و تمنا و شور و هیجان به میزان بالا و توامان وجود دارد. لذا می توان گفت عشق رمانتیک در ترکیب علاقه و شیفتگی خود را نشان می دهد.  این نوع و عشق رفیقانه باید به طور مفصل  موردبحث قرار گیرد.

6- عشق رفیقانه: وقتی که صمیمیت و احساس تعهد در کنار هم قرار می گیرند عشق رفیقانه شکل می گیرد. در این جا نزدیکی و صمیمیت، برقراری ارتباط و مشارکت همراه سرمایه گذاری طرفین به روی رابطه به چشم می خورد که منجر به ایجاد رابطه دوستانه عمیق و بادوام می شود. این عشق در مراحل بعدی ازدواج های طولانی و شادکامانه ای رخ می نماید که در آن ها شور و هیجان دوران اولیه به تدریج فروکش کرده است اما رابطه فیمابین از استحکام لازم برخوردار است.

7- عشق ابلهانه: شور و هیجان و تمنا همراه احساس تعهد در غیاب صمیمیت و نزدیکی تجربه احمقانه ای را شکل می دهد که عشق ابلهانه خوانده می شود. عشق های طوفانی که بر اثر شور و هیجان سرشار به ازدواج سریع و ناگهانی منجر می شود بدون آن که طرفین شناخت کاملی از هم داشته باشند بر مبنای شیفتگی یا این نوع عشق صورت می گیرد. شناخت ناکافی همیشه از عوامل نامطلوبی است که خطر طلاق را افزایش می دهد.

8- عشق کامل: در این نوع هر سه راس مثلث عشق یعنی صمیمیت، شور و احساس تعهد به میزان بالا در کنار هم قرار می گیرند. این عشقی است که همه آن را جستجو می کنند و داستان ها درباره آن نوشته شده است .البته اگر طرفین این شانس را داشتند که به چنین عشقی دست یابند، نباید ماجرا را خاتمه یافته تلقی کنند. زیرا چیزی که بیشتر اهمیت دارد توانایی تداوم و حفظ آن است. عشق کامل نیز مانند هر رابطه ای یک گوهر گرانبها نیست که اگر به شما تعلق گرفت هر اتفاقی که بیفتد ارزش خود راحفظ کند یا حتی قیمت آن بالاتر رود. بلکه مانند تولد یک فرزند یا پرورش یک گیاه زنده است که تداوم حیات و رشد آن نیاز به توجه ، نگهداری و سعی و کوشش دارد. باید توجه داشت که در بررسی محتوی انواع عشق میزان هریک از عواملی که ذکر شد یعنی صمیمیت ، شور و احساس تعهد نیز باید مورد توجه قرار گیرد. هریک از این عوامل می توانند شدت و ضعف داشته باشند و این موضوع در تعامل میان طرفین و تداوم آن نیز نقش بازی می کند. از سوی دیگر باید توجه داشت که طبقه بندی فوق برای سهولت فهم مطلب مورد استفاده قرار می گیرد و در زندگی واقعی تمایز میان انواع ذکر شده ممکن است تا این اندازه روشن و واضح نباشد. در عین حال پیچیدگی ها و تداخلات میان این انواع نیز بیشتر از آن است که در عالم نظر فرض می شود. بین انواع فوق دو نوع رمانتیک یا پرسوز و گداز و رفیقانه نیازمند توجه بیشتر هستند.


برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:15 | بهنام وروایی |
انگار که نیستی چو هستی خوش باش تاملاتی در مرگ شناسی خیّام
 
منبع : هفته نامه کتاب هفته، نگاه پنجشنبه ، شماره هشتک
28/2/1391
در قرن اوّل معاملت به دین کردند چون برفتند آنهم برفت، در قرن دوّم معاملت به وفا کردند چون برفتند آنهم برفت، در قرن سوّم معاملت به مروّت کردند چون برفتند مروّت نماند. در قرن دیگر معاملت به حیا کردند چون برفتند آن حیا نماند و اکنون مردمان چنان شده اند که معاملت خود به هیئت و هیبت کنند . "
این وصف زمانه ی خیّام یعنی قرن پنجم هجری در تذکرة الاولیاء است که از سویی منجر به خیزش مذهبی حسن صباح و پیروان او می شود و از سوی دیگر خیام را به نفی مبانی اعتقادی ارتجاع مسلط بر می انگیزد که با بیان انتقادی بی پروای او در قالب رباعیاتش ادا می شود. در این رباعیات خیام در قامت فیلسوفی مادّی و طبیعی ظاهر می شود که آفرینش و رو زگار، دنیا و افلاک ،ازل و ابد و هستی و نیستی را زیر سؤال می برد و با کنایه ، تعریض و پرسش غباری در ذهن زمانه ی خود و آیندگان برپا می کند که از پس آن تنها خاک و گل و خشت به چشم می خورد که مظهر گور و قبر و تجزیه ی اجساد به ذرّات است که آن هم توسط باد بر باد می رود و در نهایت آن چه باقی می ماند تنها هیچ است. بازیگر اصلی صحنه ی رباعیات خیام مرگ است که جان مایه ی محوری تفکرات اورا تشکیل می دهد. اندیشه ، چالش و واکنش او در برابر نیستی و مرگ به صورت مستقیم یا غیر مستقیم در رباعیات منعکس شده است. افعالی که حاکی از مردن است مانند رفتن ،خفتن ، نبودن،بازنیامدن، از دست شدن، سودن، شکستن و بربادشدن و کلماتی مانند نابودی ، رحلت ، عدم، نیستی، اجل و خواب به معنی مرگ در جابه جای رباعیات به چشم می خورد.تعبیرها و تشبیه هایی مانند پای اجل، سینه ی خاک، صحرای عدم، طبل زمین، مفرش خاک بارها به کار می رود. و در صحنه پردازی های او به دفعات با جمجمه ی پادشاهان ،انگشت فریدون، کف کیخسرو، مغز کیقباد، چشم پرویز، دست گدا و....روبرو می شویم که نمایانگر تلاشی اجساد است. گویی سراسر رباعیات خیام را غبار مرگ گرفته است و کلمه ی خاک به تنهایی یا در ترکیبات خود و به اشکال گوناگون همه جا حضور دارد مانند : خاک ،خشت، زمین، مغاک،گور،گرد، خاشاک، ذره،خاک پدر، خاک کیقباد وجم، خاک من و تو ، خاک تن من ،گل من . جالب است که کلمه مرگ به طور مستقیم تنها در یک رباعی ذکرشده است. به هر حال خیام شاعر – فیلسوف در حجم کوتاه رباعیات خود در نهایت سادگی و ایجاز فلسفه ای را بیان می کند که هنوز جذاب و تاًمل برانگیز است و صاحب نظران حتی بعضی از مکتب های فلسفی اخیر را وامدار او می دانند و مثلاً از تاًثیر آن بر آراء اندیشمندان اگزیستانسیالیست سخن می گویند.مرگ در تار و پود این فلسفه به چشم می خورد و البته پرداختن به آن از بعد فلسفی بر عهده ی اهل حکمت و فلسفه است و ما در این جا تنها از منظر مرگ شناسی نگاهی به این رباعیات می اندازیم تا چگونگی انطباق یا مقایسه ی آ ن ها را با برخی از یافته ها و آموزه های مرگ شناسی نشان دهیم. مرگ شناسی یا تاناتولژی (Thanatology) عرصه ای علمی و مدرسی است که به توصیف و شناخت مرگ و مردن و ساختکارهای روان شناختی مقابله با آن ها می پردازد. به عبارت دیگر مرگ شناسی به پژوهش علمی وشناسایی موقعیت ها،شرایط و حالت های گوناگونی می پردازد که مرگ یک فرد را در بر می گیرد. لذا احوالات باز ماندگان متوّفی و نگرش های اجتماعی نسبت به مرگ که در آئین های عزاداری منعکس می شوند نیز موضوع واکاوی مرگ شناسی هستند.به این اعتبار مرگ شناسی از مرزهای روان شناسی نیز فراتر می رود و به عنوان یک دانش سازمان یافته ی میان رشته ای مطرح می شود و با روان شناسی ، روانپزشکی ، پزشکی ، پرستاری وجامعه شناسی گره می خورد و در عین حال با فلسفه ، الهیات ، هنر ، انسان شناسی و عرصه های دیگر نیز همپوشانی پیدا می کند. بنابراین مرگ شناسان به تمام جنبه های مرگ اعم از زیستی (توقّف فرایندهای فیزیولوژیک ) ،روان شناختی (عناصر احساسی ،شناختی و رفتاری ) و اجتماعی ( تاریخی ، فرهنگی و مباحث قانونی ) می پردازند. همه ی موجودات می میرند امّا در میان جانداران انسان تنها موجودیست که از این واقعیت آگاه است و بهایی که در برابر این آگاهی می پردازد سپری شدن عمر او در سایه ی ترس از مرگ یا بزرگ ترین دشمن شادی های اوست . ترس از مرگ در اشکال مستقیم و مبدل خود می تواند تمام ارزش های زندگی را منهدم کند. انسان ها در چاره اندیشی خود برای مقابله با این ترس به طیف گسترده ای از انواع واکنش ها و ساختکارهای دفاعی متوسل می شوند که دردو انتهای این طیف واکنش های عمده ی انکار و پذیرش مرگ قرار دارد. این دو ساختکار نه تنها در حیات فردی و روانی انسان ها به چشم می خورد بلکه در نگرش های فرهنگی و اجتماعی آنان نیز منعکس می شود. سهل ترین و و در عین حال بیمارگونه ترین شیوه ی برخورد با واقعیتی ناخوشایند انکار و نادیده گرفتن آن است و در مقابل تلاش برای شناسایی واقعیت ناگوار و پذیرش نهایی آن نشانه ی بلوغ عاطفی وتکاملی افراد است.انکار مرگ چه در سطح فردی و درونی و چه درسطح فرهنگی و فکری شیوه ای غیرانطباقی، مخرب و ناسالم در رویارویی با واقعیت است و در برابر آن پذیرش مرگ و رسمیت بخشیدن به آن در متن زندگی نشان از برخوردی انطباقی، سازنده و سالم دارد. پذیرش مرگ بدون کوشش برای شناسایی آن میسّر نیست و مسیر این شناسایی از مرگ آشنایی و مرگ آزمایی می گذرد تا به مرگ آگاهی بیانجامد. مرگ اندیشی در رباعیات خیام با اوصافی که ذکر شد و با تجسّم مادی و زنده ای که از مرگ به دست می دهد و پرسش هایی که در این باب مطرح می کند و نقشی که از مرگ بر پرده ی زندگی می اندازد جایی برای انکار مرگ و مردن در هیچ یک از اشکال متنوع آن باقی نمی گذارد. می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت زنهار به کس مگو تو این راز نهفت هر لاله که پژمرد ، نخواهد بشکفت واقعیت مرگ و حواشی ماورایی آن چنان به سادگی ، روشنی و با قاطعیت ترسیم شده است که حتی انکار نشدنی می نماید. یا : از تن چو برفت جان پاک من و تو خشتی دو نهند بر مغاک من و تو وانگه زبرای خشت گور دگران در کالبدی کشند خاک من و تو انکار معمولاً نخستین واکنش فرد به مرگ است که گاه در جامه ی شوکی فلج کننده آشکار می شود و صرف نظر از جنبه های ظاهری آن ریشه در ناخودآگاه نیز دارد. چنان که گفته شد انکار و پذیرش دو انتهای طیف واکنش های انسان در برابر مرگ هستند و در میانه ی آن ها خشم ، اضطراب،ناباوری، افسردگی،شرم،نا امیدی،ازخود بیگانگی و انواع گوناگون و مبدل ترس ها که در پشت آن ها ترس از مرگ نهفته است نیز به چشم می خورد. در برابر پرسش های خیام و تصیرسازی های او و گاه پاسخ های تلویحی اش به مسائل اصلی حیات و ممات که اکثراً چنان که گفته شد معطوف به مرگ و متمرکز بر آن است ،مخاطب ترانه های او بسته به آرایش روانی و احساسی و لایه بندی ساختکارهای دفاعی خود ممکن است انواع گوناگونی از واکنش های گفته شده را تجربه کند. امّا د رخود رباعیات و فلسفه ی کلی نهفته در آن ها که به هیچ انگاری هستی ونیستی می انجامد این حالت ها برجستگی چندانی ندارند و انگار حکمت خیامی قرن ها مقدم بر بسیاری از مکاتب نیهیلیستی و بحث های رایج در باب پوچی و موضوعات مشابه آن از همه ی این فضاها عبور کرده و به گونه ای پذیرش هیچ انگارانه رسیده که البته با تلخکامی، بدبینی و نوعی خلاء احساسی و بی حسی عاطفی همراه است و در نهایت راه حلی که ارائه می دهد خوشباشی و غنیمت دانستن دم است. به عبارت دیگر پذیرش مرگ در فلسفه ی خیام با سردنای احساسی و سکوت عاطفی همراه است و شاید یادآور سکوت ستارگان و اجرام وسردی کهکشان ها باشد که در شعر او نیز انعکاس داشته است.منطقی کیهانی بر این رباعیات حاکم است که با منزلت سراینده ی آن ها به عنوان ستاره شناسی بزرگ در عصر خود همخوانی دارد امّا خلاء عاطفی آن قابل احساس است. نباید انتظار داشت وقتی به هیچ می رسیم هنوز از گرمای روابط احساسی و توجهات هیجانی خبری باشد.هیچ سرد و ساکت و بی رحم است، درست مانند خود مرگ همان گونه که خیام آن را تصویرمی کند.صادق هدایت به درستی می گوید که خیام به هیچ وجه طرفدار محبت،عشق و اخلاق نبوده است. البته او آن را ناشی ازتسلط افکار پست مردم می داند که با فرازی از تذکرة الاولیاء که درآغاز نوشتار آمد همخوانی دارد. امّا در این باب به نقش لایه بندی های فکری این فلسفه که به هیچ می انجامد اشاره ای نمی کند. تا جایی که می دانم در هیچ یک از رباعیات خیام واژه ی عشق نیامده است.کلمات معشوق و معشوقه گاهی ذکر شده است. همان طورکه هدایت در ترانه های خیام می نویسد او "ماهرویان را تنها وسیله ی تکمیل عیش و تزیین مجالس خوشی می داند و اغلب اهمیت شراب بر زن غلبه می کند. وجود زن و ساقی یک نوع سرچشمه ی کیف و لذت بدیعی و زیبایی هستند. هیچ کدام را به عرش نمی رساند و مقام جداگانه ای ندارند." هر چند تصویر زن و معشوق در ادبیات کلاسیک ایران همیشه تصویری کلی و انتزاعی و مبهم بوده است ولی در اشعار خیام خبری از تصویری زنده مانند معشوق زلف آشفته و خندان لب و مست حافظ نیست. خیام کاری به این عوالم ندارد و شاید همان گونه که هدایت به درستی می گوید درد او یک درد فلسفی است و پذیرش مرگ در فلسفه ی او با پذیرش متفکرانی که به همنوایی مرگ و زندگی اعتقاد دارند یا از این همانی آن دو سخن می گویند تفاوت دارد و اجازه نمی دهد تا مانند برخی از نحله های فکری در مرگ و مردن نیز معنایی برای زندگی و زنده بودن پیدا شود یا بتوان معنای زندگی را به رنج و فناپذیری و مرگ هم تعمیم داد و مرگ را در متن زندگی پذیرفت. بیهوده نیست که هدایت می نویسد "روی ترانه های خیام بوی غلیظ شراب سنگینی می کند و مرگ از لای دندان های کلید شده اش می گوید خوش باشیم." گفتیم که آن چه خیام در برابر غارتگری طبیعت و دهر و بی دفاعی انسان در برابر مرگ و خلع سلاح او در برابر نیستی پیشنهاد می کند خوشباشی است.خوشباشی یا کیش لذت سابقه دیرینه ای دارد و ظهور آن نیز مانند کیش ریاضت نشاندهنده ی نوعی پرخاشگری اجتماعی نسبت به جهان بینی های سرکوبگر و مسلط زمانه بوده است که دنیا و خوشی های آن را نفی می کند و به خوارداشت تن می انجامد.در تحلیل طبقاتی خوشباشی را منعکس کننده ی اعتراض طبقات مرفه و کیش ریاضت را نشاندهنده ی پرخاش طبقات فرودست می دانند. از کهن ترین سند خوشباشی جهان یعنی پاپیروس مصری "نغمه ی بربط نواز " تا تعالیم فلسفه ی مادی لکایاتا در هند باستان که در مکتب چارواک و آثار آن مانند "کاماسوترا" منعکس می شود و نیز فلسفه ی یونانی هدونیسم که با ظهور مکتب سیرنائیک گسترش می یابد ، تنها راه تحمل مرگ و نیل به خردمندی توسّل به خوشی های جهان و لذت بردن از زندگی دانسته شده است. هدونیسم معرفت را ناشی از حواس می داند لذا تسکین حواس را که با کسب لذت حاصل می شود مهمترین اصل و هدف زندگی می شمارد. خیام با با نفوذترین و بارزترین مبلغ خوشباشی در پهنه ی زبان فارسی است که گویی در این رباعی چکیده ی تمام مفاهیم این مکتب را عرضه می کند : خیام اگر ز باده مستی خوش باش با لاله رخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش منتهی اندیشه ی نیستی این خوشباشی را با یاًس و نا امیدی آغشته می کند .البته باید توجه داشت که این خوشباشی حکمی با فلسفه ی هدونیستی منحط معاصر که بیکارگی و بطالت را ترویج می دهد بسیار تفاوت دارد و شایسته نیست که افکار فلسفی ابرمردی را که فیلسوف، ریاضی دان، منجم و طبیب بوده و در فقه و تاریخ نیز دست داشته و به قولی در علم و حکمت تالی ابوعلی سینا بوده و غلاوه بر رباعیات آثار علمی و پر مغز دیگری نیز بر جاگذاشته است با آن تلقی مبتذل از خوشباشی یکسان دانست.

برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:10 | بهنام وروایی |
روان شناسی نه
منبع:روزنامه همشهری 2/3/89

انسان ها به مناسبت زندگی در بافت جامعه درمعرض انواع گوناگون روابط اجتماعی و روابط بین فردی قرار می گیرند. این روابط باید به نوعی مدیریت شوند که سالم ، سازنده ، و انطباقی باشند تا موجبات رشد و ارتقاء افراد  فراهم گردد. اعمال مدیریت صحیح و کارآمد روابط مستلزم برخورداری از دانش ، آگاهی و مهارت هایی است که افراد با استفاده از آن ها می توانند روابط بین فردی و اجتماعی خود را به نحوی مؤثر سازمان دهند. مهم ترین مهارت های مورد نیاز عبارتند از : مهارت خود آگاهی ، مهارت مقابله با احساسا ت ، مهارت تصمیم گیری ، مهارت تفکّر نقّادانه  ، مهارت حل مسئله و مهارت مطالبه گری یا جسارت (assertiveness ). جسارت یا مهارت مطالبه گری که درمتون روان شناسی و روانپزشکی قاطعیت ، جرئت مندی یا جرئت ورزی نیز گفته می شود ، توانایی ابراز مستقیم ، آشکار و صادقانۀ احساسات ، افکار و نیازهای فرداست به نحوی که بدون تضییع حقوق دیگران منجربه حفظ و دفاع از حقوق خود شود. جسارت و مطالبه گری یکی از عوامل مهم تنظیم و تعادل بخشیدن به تعاملات انسانی است که امکان دستیابی به روابط صادقانه ، صمیمانه و دوستانه و درنتیجه موفقیت را بیشتر می کند و اعتماد به نفس را می افزاید. معمولاً رفتارهای اجتماعی را به سه گروه جسورانه ، منفعلانه و پرخاشگرانه تقسیم می کنند. البته این تقسیم بندی برای سهولت فهم مطلب صورت می گیرد و گرنه رفتارهای اجتماعی بسیارپیچیده تر و    متنوع تر هستند . دررفتار پرخاشگرانه فرد با توسّل به خشونت و انواع گوناگون پرخاشگری مقاصد و نیازهای خود را ابراز و سعی می کند با تجاوز به حقوق دیگران خواسته خود را مرتفع سازد یا حق خود را بگیرد. دررفتار منفعلانه فرد با انفعال ، سکوت و تسلیم در برابر دیگران واکنش نشان می دهد و از ابراز حالات ، احساسات و نیازهای خود باز می ماند و اجازه می دهد تا حقوق او توسط دیگران پایمال شود. با رجوع به این تعاریف مشخص است که رفتار جسورانه ، مطالبه گرایانه یا قاطعانه تنها رویکرد سالم ، انطباقی و سازنده ای است که باید در روابط بین فردی و انسانی اعمال شود. انواع رفتار مطالبه گرانه عبارتند از بیان جسورانه ، درخواست جسورانه و رد جسورانه و قاطعانه یا توانایی نه گفتن که موضوع اصلی این نوشتار است . در رد جسورانه هنگامی که از فرد درخواستی می شود که به هر دلیل مایل به پذیرش آن نیست ، او باید بتواند آن را با سادگی ، صداقت ، صراحت و آشکارا رد کند بدون آن که دستخوش احساسات و افکار منفی شود و نه گفتن را حّق خود بداند. هرکس حق دارد به خود احترام بگذارد ، دارای نظرات و عقاید شخصی باشد و آن ها را بیان کند. اولویت ها و انتخاب های خود را دنبال کند ، به دیگران بگوید مایل است چه رفتاری با او داشته باشند و درقبال چیزی که می دهد چیزی را درخواست کند . پس ما حقّ داریم که نه بگوییم بدون آن که دچار احساس گناه ، خشم یا شرم شویم و احساس خوبی هم دربارۀ نه گفتن خود داشته باشیم . درحقیقت اگر حق نه گفتن را از افراد بگیریم  آن ها را از حق اظهار نظر محروم و انتخاب های آنان را محدود کرده ایم . کسانی که همیشه دربرابر درخواست دیگران بله می گویند غیرنواز خوانده می شوند. وضعیت کسی که درشرایطی که باید نه گفته شود . بله می گوید از دو حالت خارج نیست . یا اصلاً نمی داند که باید نه بگوید و یا می داند امّا توانایی نه گفتن را ندارد.درحالت اوّل با نوعی ناآگاهی روبرو هستیم که فرد حتی از افکار ، احساسات و نیازهای خود آگاه نیست و بر شرایط خود اشراف ندارد. در حقیقت فردی منفعل ، دنباله رو و وابسته است که مانند برده ای تسلیم نظریات و خواسته های دیگران می شود و مورد سوء استفاده قرار می گیرد. حالت دوّم که مورد بحث ماست ، وضعیت کسی است که می داند باید نه بگوید ولی توانایی آن را ندارد و از این بابت رنج می برد و احساسات منفی را تجربه می کند. حال باید دید علل این امر چیستند و چرا بعضی ها در رد درخواست دیگران مشکل دارند . عدم توانایی  نه گفتن به دلایل مختلف و در شرایط گوناگون روی می دهد . ترس از دست دادن یک رابطه یا یک فرد از جملۀ این عوامل است . گاه فرد آنقدر کمرو و خجالتی است که نمی تواند نه بگوید و گاه به دلیل آن که پس از نه گفتن دستخوش احساس گناه ، اضطراب یا شرم می شود از این کار سرباز می زند. بعضی ها به فداکاری دائمی و بدون دلیل در حق دیگران عادت کرده اند و برخی هنگامی که مورد درخواستی قرار    می گیرند فکر می کنند موهبتی به آن ها اعطاء شده است یا احساس مهم بودن می کنند . میل به راضی کردن دیگران ، کسب تأئید از غیر و تمایل به خوب جلوه کردن از عوامل دیگر غیرنوازی  است . بعضی ها هم اصلاً بدون آن که درخواستی از آن ها شده باشد یا مسئولیتی داشته باشند به صورتی مبالغه آمیز به دیگران محبّت می کنند یا خدمتی انجام می دهند و دردام بله گفتن به هر قیمتی می افتند. اکثر موارد ذکر شده ناشی از باورهای غلطی است که درذهن فرد وجود دارند. دربسیاری از موارد تداوم و حضور پررنگ این باورها و رفتارها نشان دهندۀ ریشۀ عمیق آنها در شخصیت افراد است . به عبارت دیگربذر غیر نوازی در کودکی فرد توسط والدینی کاشته می شود که به کودک یا د می دهند که درصورتی می تواند از عشق مشروط آنان بهره مند شود که به طور نامشروط از آن ها اطاعت کند. به این ترتیب پیامی ناخود آگاه به کودک ارسال می شود که تنها راه احساس ارزش کردن و مورد تأئید واقع شدن پاسخ مثبت به خواسته های دیگران است . لذا اعتماد به نفس کودک رشد نمی کند و استحکام       نمی یابد و از جسارت لازم برای تجربۀ آزادانۀ دنیای درون  و بیرون بی بهره می ماند و مرزهای سالم روابط رعایت نمی شوند . مرز سالم در روابط فضا و حریمی است که به فرد احساس امنیت و ایمنی  می دهد . این فضا در غیر نوازان شکل نمی گیرد و مرز خود و دیگران تشخّص نمی یابد. کودک شخصیتی منفعل و وابسته پیدا می کند و والدین الگویی برای او می شوند تا در بزرگسالی هم پیوسته فکر کند که اگر موجبات رضایت و خشنودی دیگران را فراهم نکند ، دیگران او را دوست نخواهد داشت . غیر نوازان فاقد یک منبع ارزش گذاری درونی برای داوری در باب ارزش اعمال خود هستند و ارزش گذاری آنان پیوسته باید توسط دیگران صورت گیرد. عدم توانایی نه گفتن علاوه بر تخریب روابط شخصیت پی آمد های منفی دیگری نیز دارد. اولاً موجب اتلاف وقت و از دست رفتن زمان می شود. زمان مهم ترین سرمایه ماست. لحظه ها و ثانیه های زندگی ارزش لذت بردن ، استفادۀ بهینه و رضایت بخش و برنامه ر یزی های مفید و سازنده را دارند و نباید آن ها را تباه کرد. مدیریت زمان یکی از مهارت هایی است که در دنیای امروز به کار گیری آن برای پیشبرد یک زندگی موفقیت آمیز ضروری است . با نگفتن نه ما این زمان محدود را به دیگران اختصاص و آن را از دست می دهیم و از پی گیری برنامه ها ، اهداف و اولویت های زندگی خود باز می مانیم . تکرّر زیاد این امر سبب می شود شمار زیادی کارهای نا لازم در زندگی ما انباشته شود و مارا با احساس کمبود وقت روبرو کند که به خودی خود منشاء ایجاد استرس ، اضطراب و تشدید نگرانی است . ثانیاً آری گفتن به همه موجب می شود تا تأمین خواسته های دیگران برارضاء نیازها و تحقق برنامه ها و اهداف ما اولویت پیدا کند . به این ترتیب ما عملاً از زندگی بازداشته می شویم چون برنامه ها و اهداف خود را دنبال نمی کنیم و درنهایت اشراف و آگاهی خود بر زندگی را از دست می دهیم و کنترلی برآن نخواهیم داشت . ثالثاً وقتی می دانیم که باید نه بگوییم و آری می گوییم احساس خوبی پیدا  نمی کنیم و از خودمان ناراضی  هستیم که چرا شهامت لازم برای رد درخواست دیگری را نداشته ایم و دستخوش اضطراب ، افسردگی و سایر حس های منفی می شویم و به اصطلاح اعصابمان خرد می شود. خود خوری می کنیم ، تحقیر می شویم و حتی فکر می کنیم سرمان کلاه رفته است ولی جرئت و توانایی دفاع از خود را نداریم . تجمّع این احساسات منفی منجر به انواع آسیب های روحی و بیماری های روان تنی می شود. پی آمد منفی چهارم این است که دربسیاری از موارد درخواست های دیگران مبتنی بر سوء استفاده ازافراد است و روابط توأم با سوء استفاده دراشکال گوناگون آن جهنمی است که افراد برای خود تدارک می بینند و درنهایت شخصیت و زندگی آنان را تباه می کند. و بالاخره در پاره ای از موارد عدم توانایی برای نه گفتن می تواند پی آمدهای بسیار خطرناک داشته باشد. همیشه در صفحه حوادث روزنامه ها  داستان گروه های تبه کار و بزه کار را می خوانیم که برخی افراد منفعل ، وابسته و دنباله رو عضو این گروه ها شده ودست به تبهکاری و جنایت زده اند چون توانایی تمرد از دستورات رهبر گروه را      نداشته اند. یا دربسیاری از موارد کسانی که نتوانسته اند در مجلسی دوستانه درخواست دوست خود را جهت مصرف ماده ای رد کنند آلوده به مواد مخدر شده اند. پس می توان گفت عدم توانایی در ردّ جسورانه درخواست های دیگران در موارد لازم به معنی حرکت درمسیری است که مارا از رشد و خودشکوفائی و نیل به جامعیت و تمامیت وجود خود باز می دارد. در حقیقت وقتی ما به دیگران بله می گوییم به خودمان نه گفته ایم و این روند باید معکوس شود . یعنی باید پاسخ به خودمان آری و به دیگران نه باشد . نمی شود نگران همه چیز و همه کس بود جز خود . با گفتن یک کلمۀ ساده و دو حرفی نه می توانیم از پی آمد های منفی ذکر شده اجتناب کنیم و با استفاده بهینه از زمان ، زندگی ، اهداف و آرزوهای خود را پی بگیریم ، منابع استرس را کاهش دهیم ، اعتماد به نفس خود را استحکام بخشیم و بر احتمال موفقیت در زندگی بیفزاییم . نه کلمۀ ساده ای است ولی به کاربردن آن چندان ساده نیست . درحقیقت نه گفتن عمل ظریف و حساسی است و باید درست انجام شود و چگونگی انجام آن مهم است . در وهلۀ اوّل باید به اصول مهارت      مطالبه گری و جسارت که پیشتر ذکر شد توجّه داشت یعنی رد جسورانه باید صریح ، روشن ، آشکار ، صادقانه و توأم با حفظ احترام و حقوق دیگران صورت گیرد. کسی که همیشه در برابر خواست های دیگران بله می گوید و حالا می خواهد نه گفتن را جایگزین آن کند نیاز به تمرین دارد . تمرین نه گفتن ، تمرین آری نگفتن و به تدریج تمرین درخواست کردن از دیگران . این تمرین ها باید مبتنی بر یک چهارچوب نظری صورت گیرد که آگاهی و اشراف فرد بر آن اساس شکل گرفته باشد . به عبارت دیگر در وهلۀ اوّل فرد باید از مهارت خود آگاهی برخوردار باشد تا نسبت به افکار ، احساسات ، نیازها ، برنامه ها ، آرزوها ، محدودیت ها و توانایی های خود اشراف داشته باشد و باورها و افکار خود را به نحوی منطقی و مستدل تنظیم کند . تغییر باورها و انتظارات غلط و غیر واقعی پیش شرط بروز رفتار جسورانه و مطالبه گرانه است . مثلاً اگر کسی فکر می کند نپذیرفتن درخواست دیگران فاجعه است و پی آمد منفی دارد باید این تصور را تغییر دهد . یا اگر دیگری می اندیشد که تنها راه به دست آوردن تأئید ، محبت ، احترام و عشق دیگران پاسخ مثبت دادن به خواست های آنان است باید از این باور دست بکشد . نه گفتن را باید از موقعیت های آسان تر و با افرادی که راحت تر هستیم آغاز کنیم و به تدریج آن را به شرایط دشوارتر و اشخاص دورتر تعمیم دهیم . نه باید قاطع ، محکم ، کوتاه و صادقانه باشد و با استفاده از ضمیر  " من  "  و تکیه و تأکید برآن صورت گیرد . از افعالی استفاده شود که نشان دهندۀ جدیت است مانند من تصمیم دارم ............   من می خواهم ...... یا من نمی خواهم این کار را بکنم و با اعتماد به نفس و عاری از تردید ، شک و دودلی بیان شود. نه باید محترمانه ، صادقانه و واقعی جلوه کند و گستاخی و پرخاشگری را نباید با مطالبه گری و جسارت اشتباه گرفت . بیان نه نباید همراه عذر و بهانه یا ابراز تأسف باشد . نه گفتن باید به صورت مستقیم و بدون توسّل به رفتارهای  حاشیه ای صورت گیرد. اگر در موقعیتی بودید که دادن پاسخ صریح دشواراست باید جواب قطعی را به تأخیر انداخت و مثلاً گفت دراین باره فکر خواهم کرد. اگر پس از نه گفتن بازهم طرف مقابل اصرار ورزید شما نیز باید بر پاسخ منفی خود پافشاری کنید. ملازم های غیر کلامی باید در هماهنگی با بیان کلامی نه باشد . یعنی باید با تن صدای قاطعانه ، مصمّم و بدون ارزش درحالی که سر رو به بالا و بدن مستقیم است و تماس چشمی مستقیم با مخاطب برقرار است و با بیان کلامی به شرحی که ذکر شده نه گفت .   در پایان باید توجه داشت مسئولیت ناپذیری عمیقی که در جامعه ما نیز کم دیده نمی شود موجب آن است که برخی از افراد حتی وظایف عادی شغلی یا خانوادگی خود را نیز انجام ندهند و درپاسخ به ارباب رجوع یا در رابطه فردی نه گفتن ورد زبان آن ها باشد.بدیهی است آن چه گفته شد در مورد کسانی است که درروابط خود با دیگران توانایی نه گفتن را ندارند و از این بابت ضربه می خورند و ربطی به منفی بافی و نفی گرایی اشخاص ندارد که جز نه چیزی نمی گویند و چه بسا به دیگران ضربه هم می زنند.


برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:8 | بهنام وروایی |
خواب، رویا و مرگ
منبع: ماهنامه بهکام شماره 11 
ارتباط خواب، رویا و مرگ را باید در دو بخش جداگانه بررسی کرد. در بخش اول رابطه خواب و مرگ و فرض تشابه میان آن دو مطرح می شود. این بخش گستره وسیعی از حوزه های گوناگون معرفتی مانند اسطوره شناسی، ادبیات، مردم شناسی، عرفان، روانشناسی و غیره را دربرمی گیرد و در نهایت با اتکا به یافته های علمی، فرض دیرینه و فراگیر شباهت خواب به مرگ رد می شود. در بخش دوم پیوندهای پیدا و نهان رویاهای انسان با موضوع یا مایه مرگ در اشکال مستقیم و غیرمستقیم خود آشکار می گردند و نقش این پیوندها در شناسایی منشا کشمکش های روانی بررسی می شود. این مقاله از این سه مقوله و پیوندها و تفاوت هایشان می گوید. باور به شباهت خواب و مرگ در بسیاری از افسانه ها، آداب و رسوم اقوام ابتدایی وجود داشته است و در حال حاضر هم دیده می شود. این باور در ارتباط نزدیک با مفهوم اولیه نفس قرار می گیرد و از این رو در تاریخ روانشناسی نیز بخشی را به خود اختصاص می دهد. اکثر روانشناسان بر این اعتقادند که مفهوم نفس از تجارب اساسی بشر مانند تولد، مرگ، خوابیدن، خواب دیدن و هذیان ها به وجود آمده است. مطابق تصورات اولیه انسان نفس یا روح در هنگام خواب، جسم یا بدن را ترک می کند و به گشت و گذار در عالم می پردازد و در این گردش به نفوس یا ارواح دیگر برمی خورد. این حالت پس از مرگ نیز وجود دارد و به نظر معتقدان به حلول ارواح تا جایی ادامه می یابد که نفس، بدن دیگری را بیابد و در آن جای گزیند. مولوی در شعر زیر به این گشت شبانه ارواح در هنگام خواب نظر دارد: هر شبی از دام تن ارواح را می رهانی، می کنی الواح را می رهند ارواح، هرشب زین قفس فارغان، نی حاکم و محکوم کس با این مقدمات و به کمک تخیل می توانیم حدس بزنیم که انسان های اولیه در ابتدا متوجه شباهت های ظاهری خواب و مرگ شده اند و آنگاه با انتزاع و تعمیم این مشاهدات و برخی رویدادهای دیگر به مفهوم مجرد نفس دست یافته اند. این نتیجه گیری اولیه بر باورها و آرای متفکران و نسل های بعدی تاثیر عمیقی داشته است و رد پای آن را در اساطیر، مذاهب، عرفان حتی فلسفه و علم نیز می توان شناسایی کرد. در اساطیر یونان، تاناتوس ( thanatos ) فرشته مذکر بالداری است که مجسم کننده مرگ است. او و برادر توامانش هیپنوس ) hypnos ) که نمایشگر خواب محسوب می شود، پسران شب هستند. هیپنوس نیز معمولا به صورت فرشته ای بالدار مجسم می شود که پیوسته در حال گردش بر فراز زمین و دریا و خواب کردن موجودات است. روایت های مشابه این داستان در اساطیر اقوام دیگر نیز وجود دارد. شباهت خواب و مرگ در حوزه های زبانی گوناگون نیز تاثیر گذاشته است. در اکثر زبان ها واژه های «خواب» و «مرگ» به جای یکدیگر به کار می روند و یا به صورت استعاره و تشبیه در شعر، ادبیات و ضرب المثل های عامیانه مورد استفاده قرار می گیرند. در زبان و ادبیات فارسی خواب به صورت استعاره مرگ مکررا به کار رفته است. ترکیب های لغوی خواب ابدی، خواب مرگ، خواب جاودانی، خواب دائمی، خواب عدم و خواب اجل به زبان محاوره نیز راه یافته اند. ضرب المثل «خواب برادر مرگ است» که اسطوره یونانی ذکر شده را به یاد می آورد، در شعر اوحدی به این صورت انعکاس یافته: خواب را گفته ای برادر مرگ چو نخسبی همی زنی در مرگ مولوی نیز با استمداد از حدیث نبوی «النوم اخوالموت ولایموت اهل الجنه» چنین می سراید: نوم ما چون شد اخ الموت ای فلان زین برادر آن برادر را بدان همچنین به نظر می رسد که ضرب المثل «از خواب قیاس مرگ گیر» از شعر خواجه عبدالله انصاری اقتباس شده باشد: در ترک تعلق از بدن راحت هاست از خواب قیاس مرگ می باید کرد در حکمت و عرفان ایرانی و اسلامی هم که از فلسفه یونان و طب بقراطی تاثیر پذیرفته است، ذکر تشابه فوق مکررا دیده می شود. عنصرالمعالی می نویسد: «حکیمان خواب را موت الاصغر خوانند». به طور کلی عرفا و فلاسفه برای تصویر و تجسم دوری از علایق جسمانی و کسب نیروی روحانی به تمثیل خواب پناه می برند و آن را مرگ کوچک و حشر اصغر می دانند و در مقابل، از حالت بیداری به عنوان قیامت کبری و حشر اکبر یاد می کنند. به قول مولوی: هست ما را خواب و بیداری ما برنشان مرگ و محشر دو گوا حشر اصغر، حشر اکبر را نمود مرگ اصغر، مرگ اکبر را زدود البته عرفا به کمک این تمثیل ها و تشبیه ها آموزه فنای عرفانی را مطرح می کنند که از بحث ما خارج است.
خواب در علم امروزه خواب به عنوان یک پدیده طبیعی فیزیولوژیک و اختلالات آن به مثابه یافته های مرضی مورد مطالعات گسترده و آزمایشات دقیق قرار گرفته است. بر طبق یافته های حاصل از این کوشش ها باید گفت که صرف نظر از شباهت سطحی و ظاهری میان خواب و مرگ، هیچ وجه تشابه دیگری میان این دو وجود ندارد. در حقیقت خواب را باید مرحله فیزیولوژیک فعالی به شمار آورد که مشخصه هایی انحصاری دارد که آن را از حالت بیداری متمایز می کند. یافته های به دست آمده در آزمایشگاه های خواب مراحل و انواع گوناگون خواب را با بررسی امواج مغزی مشخص کرده اند. در این آزمایشگاه ها تغییرات فیزیولوژیک بدن در خواب مانند فشار خون، نبض، حرارت، قوام عضلانی و تنفس نیز مورد شناسایی قرار گرفته اند که شرح جزیی این یافته ها مبحثی دیگر را می طلبد. بدون تردید نخستین کوشش های بشر به منظور تعیین و دسته بندی رویاها از همان نخستین سده های دستیابی او به جادوی اندیشیدن آغاز شد. از آن زمان تاکنون دنیای اسرارآمیز رویاها همواره یکی از جالب ترین و شگفتی آورترین قلمروهایی بوده که توجه انسان را به خود جلب کرده است. معهذا می توان ادعا کرد که در مقایسه با مساعی یادشده، هنوز شناخت بشر از ماهیت رویاها به درجه ای نرسیده است که بتوان با یقین و صحت علمی در مورد آنها سخن گفت. طب بقراطی رویاها را به دو گروه تقسیم می کند. گروه اول رویاهای صادقه که خاصیت پیش بینی کننده دارند که نشان دهنده منشا مافوق طبیعی آنهاست. گروه دوم اضغاث احلام یا خواب های پریشان و آشفته که مشغله های ذهنی فرد یا تغییراتی را که پیش از بروز بیماری در او بوجود می آید نشان می دهند. ارسطو هم مانند بقراطیان معتقد بود که رویاها از وقوع بیماری ها خبر می دهند و البته او به مفهوم کلی بیماری نظر داشت که بیماری های جسمانی را نیز در بر می گیرد. تا ظهور فروید تعیین رویاها از محدوده فرضیه های نظری و پیش فرض های شبه علمی فراتر نرفت. تنها با پیدایش روانکاوی بود که رویا به صورت تجربی در ارتباط با محتویات ناخودآگاه و بروز روان نژندی ها مورد بررسی قرار گرفت. یکی از مهمترین عناصر رویاها که از همان ابتدا توجه روانکاوان را به خود جلب کرده موضوع یا مایه ) theme ) مرگ است که به اشکال مختلف در رویاها ظاهر می شود. نظریه پردازان روانکاوی بر این باورند که در رویاها خاموشی و نهفتگی به مثابه نمادهای مرگ عمل می کنند. الهه مرگ همیشه خاموش است. می دانیم که در ناخودآگاه پدیده ها گاه توسط نمادهای متناقض خود نمایانده می شوند. از سوی دیگر گاه آدمی در عالم رویا مرگ را انکار و در برابر فناپذیری خویش طغیان می کند و ایزد بانوی عشق را جایگزین الهه مرگ می سازد. گفته شده است که این دو الهه با خدایان مادینه اقوام شرقی مرتبطند خدایانی که هم زمان سازنده و ویرانگر و آفریننده و کشنده اند. از این رو در برابر ایزد بانوان مرگ و عشق نیز احساساتی دوگانه و آمیخته از نفرت و محبت به وجود می آید. گزینش فوق در رویا از آن رو صورت می پذیرد که آدمی چون از اجتناب ناپذیری مرگ خویش آگاه است در قلمرو رویا می خواهد با انتخاب آن تسلط خود بر این پدیده را نشان دهد و به نوعی آتش سودای جاودانگی خود را در خواب و خیال فرونشاند. اگر بپذیریم که فناپذیری بشر نقش مهمی در بروز بسیاری از روان نژندی ها ایفا می کند، می توان اندیشید که موضوع مرگ باید در اشکال غیرمبدل و سانسور نشده در رویاها ظاهر شود. مثلا یک فرد خودبیمارانگار ( hypochondriac ) رویای خود را به این صورت گزارش کرده است: «تانیمه در خواب خاک فرورفته بودم. یک پایم در خاک و پای دیگرم در خارج آن بود. گور خود را در زیر زمین جستجو می کردم. فردی از بالای سرم پرسید در جستجوی چیستی و من پاسخ دادم بهتر است که هرکس در زمان مناسب گور خود را جستجو کند.» مایه یا موضوع گور به طریق مشابهی در رویای زیر نیز دیده می شود: «در اعماق یک گودال هستم. کوشش می کنم بالا بیایم. قبلا به دهانه گودال رسیده و با دستهایم آن را گرفته بودم. فردی بر روی دستهای من پا می گذارد و من دوباره در اعماق گودال سقوط می کنم.» فروم در رویای زیر موقعیت فردی را نشان می دهد که باور دارد از طریق اعمال خود با خطر مرگ آوری که دیگر اجتناب ناپذیر است روبرو می شود: «در راه باریکی به سوی یک مرداب گام برمی دارم. کاملا تاریک است. نمی توانم راه را ببینم. گویا گم شده ام. احساس می کنم اگر قدمی به جلو بردارم، تعادل خود را از دست می دهم و غرق می شوم.» نمونه هایی که ارایه شدند، به عنوان رویاهای مرگ، البته می توانند تعابیر دیگری نیز داشته باشند. مثلا فروم بر شرایط مایوس کننده زندگی بیننده رویا انگشت می گذارد که همچون رویای او درک کوشش وی را به منظور خودکشی امکان پذیر می کند. تعبیراتی از این قبیل به هیچ وجه انحصاری نیستند، بلکه برعکس، باید گفت که تجربه عاطفی ترس و خطر در هریک از این موارد در سطح متفاوتی تحلیل می شود. رویای زیر نشان می دهد که مایه یا موضوع مرگ حتی به صورت تصویری مستقیم تر نیز ممکن است بیان شود: «به خانه می آیم و در آپارتمان خود را می گشایم. پس از ورود، احساس می کنم کس دیگری هم در خانه هست. ابتدا راهرو سپس داخل آشپزخانه را نگاه می کنم. هیچکس نیست. آنگاه به درون اطاقم می نگرم. پیرمردی در آنجاست. بیشتر از شصت سال دارد. او را چند بار پیش از این در داخل اتوبوس دیده ام. او به مرگ شبیه است و مانند یک دزد وارد شده است. هراسان از آپارتمان خارج می شوم، اما نمی توانم در را از بیرون ببندم. زنگ در همسایه را فشار می دهم و تقاضای کمک می کنم، اما کسی در را نمی گشاید. کاملا تنها هستم. آنگاه به آپارتمان بازمی گردم. آنجا که موجود کریه حضور دارد، به داخل اطاقم.» هرتزوگ درباره این رویا می گوید: «مرگ راه خود را به درون ما می گشاید، و نمی توان در را به روی او بست یا خارج شد. ما باید به تنهایی با او روبرو شویم، بدون انتظار هیچ کمکی از جانب دیگران.» موضوع بعدی وجود رویاهایی است که با مرگ دیگران سروکار دارد. آیا می توان آنها را به عنوان آرزوهای مرگ تعبیر کرد؟ نظریه روانکاوی در مورد آرزوی مرگ بر این واقعیت بنا شده است که وضعیت ما در برابر کسانی که بیشترین محبت را نسبت به آنان احساس می کنیم وضعیتی دوگانه و مبهم است و در اعماق آن همیشه احساس تنفر پنهان شده است. فروید معتقد بود که این کش مکش دوگانه در هنگام مرگ به صورتی حاد درمی آید. لذا عزاداری شدید برای پنهان کردن این خصومت درونی ضرورت می یابد. احساس خصومت علیه گرامی ترین و عزیزترین خویشاوندان در طول زندگی نهفته می ماند. به عبارت دیگر وجود آن به طور مستقیم یا به واسطه حضور یک جانشین در حوزه آگاهی درک نمی شود. پس از مرگ کسی که به طور همزمان مورد احساس عشق و نفرت است دیگر پنهان سازی ذکر شده امکان پذیر نیست و کش مکش موجود آشکار و حاد می شود. فروید در توتم و تابو بیش از این توضیح نمی دهد که چرا این دوگانگی در طول زندگی فرد مورد علاقه منجر به بروز کش مکش درونی نمی شود یا چرا وقتی او می میرد نمی توان آن را به کمک شیوه های دیگری حل کرد. از دیدگاه روانکاوی علت آن که خصومت نسبت به فرد مورد علاقه به هنگام مرگ او آشکار می شود این است که آرزوهای مرگ او در این زمان به راستی و به وضوح درک می شوند و بازمانده با احساس تقصیر و پشیمانی به جای می ماند، در حالی که دیگر قادر به انجام هیچ عملی در جهت اصلاح وضعیت موجود نیست. در نظر گرفتن این واقعیت ضروری است که خاتمه ناگهانی ارتباط با فردی دیگر توسط مرگ، برای بروز احساس رشک نسبت به آن دیگری که به طور ناگهانی این دنیای ملالت بار و کسل کننده را ترک و پیمان عشق و دوستی را یک جانبه نقض می کند، زمینه مساعدی فراهم می سازد. از همین روست که در بعضی کشورها خطابه ای که هنگام مراسم تدفین خوانده می شود، بیشتر برای آرامش بخشیدن بازماندگان است تا بیان اضطراب و نگرانی در مورد سرنوشت مرده. در پرتو چنین تعابیری است که به نظر می رسد رویای مرگ افراد مورد علاقه شکل های دیگری از ترس در برابر مرگ را آشکار می سازد. از سوی دیگر آرزوهای نهفته ای که سرچشمه رویا و کش مکش درونی دوباره بیدار شده اند، در هر سطحی، تمایلات مهم مربوط به وضعیت کلی فرد را منعکس می کنند. پس رویاهای مرگ، مانند نمونه هایی که ذکر شد، بیش از آن که تنها مایه عمومی اضطراب و ترس را آشکار سازند، کوشش های ناموفق فرد را در مقابله با مرگ نشانه گذاری می کنند. گاه ممکن است نشانه های بلافصل، تلقی مرگ را تنها در شکل مشخص شده ترس های ویژه در مورد سلامتی جسمانی و کارکرد اعضای بدن نشان دهند، همان گونه که در مورد فرد خود بیمار انگار گفته شد. پس، در تعبیر رویاهای مرگ، علاوه بر توجه به ترس های بنیادی مربوط به مرگ، زمینه کلی شخصیتی و روحی فرد نیز باید مورد نظر قرار گیرد.

برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:5 | بهنام وروایی |
هنر درمانی
منبع: روزنامه جام جم  12 آبان 88
در قلمرو زیست شناسی هر فعالیتی که به بقاء کمک و یا سازگاری با محیط را تسهیل کند و یا از رفتارهایی در این جهات ناشی گردد، بامعنا شمرده می شود. هنر نیز یکی از این فعالیت هاست. «هربرت رید» ( Herbert Read ) تاریخ نگار هنر در کتاب «پیکره و انگاره» (Icon and Idea ) می نویسد: «برخلاف نظریه های اولیه که هنر را صرف انرژی اضافی دانسته اند، هنر در سپیده دم فرهنگ بشری کلید بقاء و موجب تقویت قابلیت های لازم برای تنازع بقاء بود. به نظر من هنر به مثابه کلیدی برای بقاء باقی مانده است.» پس هنر یکی از راهها و ابزارهای تامین بقاء انسان است و بدیهی است در شرایطی مانند بیماری ها و مشکلات روحی و جسمی نیز می تواند نقشی تصحیح کننده و تسکین بخش بازی کند. ظاهرا بشر از نخستین روزهای حیات خود با این کارکرد هنر آشنا بوده است. بسیاری از نقاشی های باقیمانده در غارهای دوران پارینه سنگی منعکس کننده دغدغه های ذهنی و راهی برای کسب آرامش روحی و غلبه بر ترس ها و اضطراب های انسان اولیه است. هنر وسیله ای برای ابراز احساسات و برقراری ارتباط با دیگران و مانند زبانی جهانی است. لذا می تواند نقشی پالایش دهنده ایفا کند و ارتباط انسانی را ارتقا بخشد. در آثار هنری با پیام ها، تمثیل ها و اشارات روبرو می شویم و تخیلات هنری چون از اعماق ناخودآگاه انسان منشاء می گیرند تمایلات، روحیات و محتویات درونی و گاه پنهان او را آشکار می کنند. در بسیاری از موارد هنر نوعی ارتباط غیرکلامی و وسیله ای برای بیان آمال و آرزوهای انسان و راهی برای تسکین آلام و فشارهای عاطفی درونی اوست که در طراحی، نقاشی، مجسمه سازی و موسیقی انعکاس می یابد. تصویر شکار حیوانات، مقابله با بلایای طبیعی و ترسیم عناصر طبیعی مانند خورشید، ماه و رعد و برق در خدمت تامین نیازها و تسکین ترس های انسان های اولیه بوده است. با ظهور تمدن نیز این کارکرد مورد توجه قرار گرفته است. یونانی ها معتقد بودند که وجود جامعه سالم با آموزش موسیقی و ژیمناستیک به کودکان تحقق می یابد. همچنین از موسیقی برای درمان جنون استفاده می کردند یا برای نمایش نیز خواص درمانی قایل بودند. ارسطو نمایش را از زاویه تخلیه هیجانی و پالایش روانی ارج می نهاد. فارابی نیز از موسیقی برای درمان بیماری ها استفاده می کرد و در متون پزشکی سنتی ایران از تاثیر موسیقی در درمان حصبه سخن رانده شده است. در قرن نوزدهم فعالیت های هنری به برخی از آسایشگاه های روحی راه یافت. در ابتدا هدف تنها سرگرم کردن دیوانگان بود. مجلس رقص مجانین و مبتلایان به هیستری و جمع آوری آثار هنری بیماران روانی در فرانسه و ایتالیا به وقوع پیوست. اما تنها در قرن بیستم و به طور مشخص از سال های 1930 بود که هنردرمانی به صورت امروزی خود در اروپا و امریکا متولد شد و نخستین کسی که از آن سخن گفت نه یک روانشناس یا روانپزشک بلکه نقاشی به نام آدریان هیل ( Adrian Hill ) بود. در سال های 50 موضوع آسیب شناسی روانی هنر مطرح شد. از سال های 60 علاقه روان شناسان و روان پزشکان به هنردرمانی افزایش یافت و از سال های 90 شاهد شکوفایی این رشته هستیم. هنردرمانی طیف وسیعی از رویکردها و کاربردهای درمانی را در برمی گیرد که معمولا در آن از هنرهای بصری مانند نقاشی، طراحی، کلاژ و مجسمه سازی استفاده می شود و اشکال دیگری مانند موسیقی درمانی، نمایش درمانی یا استفاده از ادبیات نیز وجود دارند. در هنرهای بصری و موسیقی، هنر به عنوان ابزاری برای ارتباط و بیان غیرکلامی به کار می رود و آنچه در زبان نمی گنجد یا توسط آن قابل انتقال نیست، بیان می گردد. هنردرمانی به عنوان نوعی روان درمانی تلاشی سازمان یافته برای کمک به افراد است تا ارتباط انطباقی و سازگاری بهتری میان خود و جهان بیرون پیدا کنند. تکنیک های هنردرمانی بر اساس رویکردهای گوناگون سیستمی، تحلیل روانی، شناختی و رفتارگرایی بنا شده و در مسایل مختلف روانی، اجتماعی و عاطفی کاربرد اصولی پیدا کرده است. فرض بر این است که در هنردرمانی، درمان ناشی از خود فرآیند آفرینش هنری است. به عبارتی دیگر فرآیند خلاقیت از خود اثر هنری اهمیت بیشتری دارد. پس هنردرمانی به آفرینش آثار بدیع هنری نظر ندارد بلکه می خواهد به انسان ها کمک کند تا نگرشی مثبت درباره خود و جهان به دست آورند و روابط خود با دیگران را بهبود بخشند. هنردرمانی همیشه به صورت درمان و در بافت رابطه درمانی با درمانگر به هنر می پردازد و از یک منطق درمانی برخوردار است. لذا بعد زیبایی شناختی هنر در آن اهمیت ثانوی می یابد. احساس، خلاقیت، بیان و ارتباط را می توان چهار ستون هنردرمانی دانست. هنردرمانی نوعی تکنیک درمانی است که وضعیت احساسی و هیجانی بیمارانی را که از کشمکش های روحی و روانی در رنجند، بهبود می بخشد. البته ناگفته نماند که خلاقیت و آفرینش هنری به خودی خود نیز حائز اهمیت است زیرا در جریان آن تفکرات و احساسات فرد بیان می شود و نوعی رشد شخصی و تعالی روحی و معنوی رخ می دهد. به عبارت دیگر ابعاد زیباشناختی آفرینش هنری نیز می تواند در بهبود خلق، ایجاد نشاط و افزایش اعتماد به نفس و آگاهی فرد نقش داشته باشد و حتی بر عوامل فیزیولوژیک مانند تنفس و فشار خون تاثیر مثبت بگذارد. اهداف و عناصر درمانی هنردرمانی عبارتند از: ارتقاء هویت شخص از انسانی ناتوان به فردی خلاق، تصحیح خودپنداره یا تصویر ذهنی فرد و تقویت خودباوری و افزایش اعتماد به نفس او، تقویت کنترل درونی به جای سیطره عوامل بیرونی، بهبود ارتباط با دیگران، تقویت آگاهی جسمانی، تخلیه روانی و پالایش احساسی در مواجهه با تعارضات عاطفی، بهبود هماهنگی های حرکتی، بهبود و اصلاح مهارت های اجتماعی، افزایش بصیرت و بینش، تقویت زبان تصویری و شیوه های بیان خلاق در رویارویی با مشکلات. امروزه در عرصه بهداشت روان هنردرمانی هم در درمان و هم در پیشگیری نقش بازی می کند. در بخش پیشگیری کاربرد وسیعی پیدا کرده است و به خصوص در کودکان در آموزش کودکان استثنایی و عادی و افزایش اعتماد به نفس نوجوانان به کار می رود. کودکان معمولا حس هنری بالایی دارند و ذاتا خلاقند و از آنجا که دایره واژگانی آنها محدود است به راحتی می توانند از نقاشی و طراحی برای ابراز احساسات خود در قالب تصاویر استفاده کنند. هنردرمانی در تمام سنین و در مراحل مختلف رشد و نیز گروه های اجتماعی گوناگون به کار می رود و موارد کاربرد آن فهرست بلندبالایی را دربرمی گیرد که هم بیماران بستری در بیمارستان ها را شامل می شود و هم به طور سرپایی قابل استفاده است. هنردرمانی در ارتقاء سبک زندگی و بهداشت عمومی افراد سالم نیز نقش مثبت دارد. به عنوان مثال کاهش استرس که ناشی از فعالیت های لذت بخش هنری است موجب تقویت سیستم ایمنی بدن می شود و نقش حفاظتی در برابر بیماری ها ایفا می کند. تمرین های هنری فرصتی برای ایجاد هماهنگی میان چشم ها و دست ها و در نتیجه تهییج مسیرهای عصبی میان دست و مغز است که موجب افزایش سطح انرژی و اعتماد به نفس می شود. عقب ماندگی ذهنی، مشکلات یادگیری در کودکان، ناکامی های تحصیلی، اضطراب، افسردگی، اختلالات تبدیلی، وسواس، اختلال دوقطبی، اسکیزوفرنی، مشکلات زناشویی، بیماری های مزمن کلیه، سرطان، هموفیلی، آسم، ایدز، دیابت، صدمات مغزی، دردهای مزمن، پارکینسون، مشکلات سالمندان و آلزایمر از جمله موارد گسترده کاربرد هنردرمانی به شمار می آید. به تازگی هنردرمانی در عرصه های شناختی و رفتارگرایی نیز برای ایجاد مهارت های اجتماعی به کار می رود. به طور کلی می تون گفت که هنردرمانی در ارتقاء کیفیت کلی زندگی و کمک به افزایش احساس خوب بودن و سلامت فیزیکی و روانی موثر است. استفاده از نقاشی، رقص، مجسمه سازی، عکاسی، کلاژ، موسیقی، نمایش و ادبیات انواع گوناگون هنردرمانی را تشکیل می دهند که تحت عناوین موسیقی درمانی، نمایش درمانی، قصه درمانی و غیره ارائه می شوند. موسیقی درمانی در توانبخشی بیماران به کار می رود و عناصر ریتمیک آن ریتم زندگي و رفتار افراد را بهبود می بخشد. همچنین در تعدیل رفتار کودکان عقب مانده نیز موثر است زیرا با استفاده از ریتم و موسیقی مهارت ها و هماهنگی حرکتی آنان بهتر می شود. قصه درمانی در انتقال غیرمستقیم پیام های مهم جامعه در مورد یادگیری رفتارهای انطباقی و سازگارانه در بافت اجتماع موثر است. نمایش درمانی که در آن از نمایش جهت بیان احساس استفاده می شود مدیون تلاش های جاکوب مورنو ( Jacob Moreno ) در سال های 30 قرن بیستم است. در نمایش درمانی یا درام روانی (Psychodrama ) هرکس می تواند نقش متفاوتی را به عهده بگیرد و از این طریق در ابعاد و ژرفای شخصیتی خود به کاوش بپردازد. هرچند هنردرمانی را می توان به صورت فردی نیز انجام داد ولی در اغلب موارد جلسات هنردرمانی به صورت گروهی در گروه های کوچک و بزرگ انجام می شود و شیوه ها و تکنیک های متنوعی در آن به کار می رود. گروه ها نیز به دو نوع سازمان یافته و سازمان نیافته تقسیم می شوند. در گروه های سازمان نیافته افراد در انتخاب موضوع و مصالح کاری خود آزاد هستند. هدف این نوع هنردرمانی تقویت استقلال فرد و تغییر محور کنترل او از جهان بیرون به دنیای درون است. جلسات گروهی در بهبود مهارت های ارتباطی موثرند. در این جلسات افراد می توانند در کار هنری با هم مشارکت کنند و کار در معرض تماشای همه قرار دارد. باید توجه داشت که در هنردرمانی تکنیک های حرفه ای یک هنر مورد تاکید قرار نمی گیرند. بنیاد هنردرمانی بر تشکیل کارگاه های درمانی استوار است که تجهیزات آنها بر اساس نوع هنردرمانی متفاوت است. البته تجهیزات پیچیده ای در کار نیست بلکه همان مصالح آفرینش هنری مانند رنگ، مواد، بوم، آلات موسیقی، گل مجسمه سازی یا ماسک و لباس برای نمایش مورد نیاز است. قواعد و چگونگی جلسات کارگاه بر اساس نگرش و رهنمودهای روان درمانگر که در اینجا هنردرمانگر خوانده می شود، تفاوت می یابد. جلسات درمانی برای افراد بالغ معمولا یک یا دو سال است و برای کودکان و سالمندان کمتر است. مطالب و ابزارهای مورد نیاز توسط درمانگر فراهم می شود و زمانی نیز برای برنامه ریزی، اجرا، بحث و گفتگو در مورد کار و بازتاب آن اختصاص می یابد. جلسات منظم گاهی شش ماه یا بیشتر ادامه می یابد. ساختار جلسات بر اساس مشاهداتی که نشان دهنده حرکت به سوی اهداف درمانی است، شکل می گیرد و نتایج کمی و کیفی آن از زاویه بررسی فرآیندهای درونی بیمار در ارتباط با آفرینش هنری، کفایت فنی او و فرآیندهای جسمانی به کار گرفته شده و تناسب رسانه هنری ارزیابی می شود. انتخاب رسانه هنری تصادفی نیست و بستگی به نوع رابطه ای دارد که بیمار با جسم و نیز تخیل خود و دنیای بیرونی برقرار می کند. البته نوع بیماری یا مشکل فرد نیز تاثیرگذار است. در حقیقت رسانه یکی از ارکان اصلی مرتبط با مقاصد درمانی است. معمولا رسانه ای که بیمار با آن آشناست انتخاب نمی شود. مثلا از یک نقاش حتی اگر نیمه حرفه ای باشد خواسته نمی شود که به نقاشی بپردازد و از روش تصویری برای بیان حالات خود استفاده کند زیرا در این صورت رهایی از آموخته ها و تجربه های قبلی او دشوار خواهد بود که با اصل تغییر در تناقض است. بنابراین بهتر است رسانه دیگری را انتخاب کند زیرا باید از آنچه تولید شده یا مورد نقد و بررسی قرار گرفته شگفت زده شود و به نوعی به مواجهه جدید با خویشتن دست یابد. هنردرمانی توسط درمانگری هدایت می شود که نقش خود را به صورت مستقل یا به عنوان عضوی از تیم درمان کلی بیمار ایفا می کند. هنردرمانگر علاوه بر مدرک تحصیل حداقل لیسانس در رشته روان شناسی باید دوره هنردرمانی را نیز گذرانده و مدتی نیز تحت نظر یک هنردرمانگر باتجربه کار کرده باشد تا بتواند به عنوان کارشناس هنردرمانی کار کند. طبعا هنردرمانگر باید با مبانی و شیوه ها و عرصه های هنری نیز آشنا باشد اما لزومی ندارد که هنرمند یا از استعدادهای هنری بالایی برخوردار باشد. هنردرمانگر با توجه به سن، توانایی و مشکلات مراجع و دیدگاه خود رسانه هنری خود را انتخاب کند. هنردرمانگر هدایت جلسات درمانی را به عهده دارد و به مراجع می آموزد که چگونه میان هنر و زندگی خود ارتباط برقرار کند تا از این طریق احساسات و افکار خود را بیان کند و به بهبودی دست یابد. باید توجه داشت که درمان بیماری های و مشکلات روانی و رفتاری، درمانی چندوجهی است که اغلب از شیوه های گوناگون درمانی به طور همزمان استفاده می شود. هنردرمانی نیز مانند سایر انواع روان درمانی در کنار شیوه های دیگر درمانی مانند دارودرمانی یا سایر روان درمانی ها نقش بازی می کند. لذا بحث جایگزینی این نوع درمان به جای سایر روش های درمانی از جمله روش های سنتی نالازم است. گسترش علاقه متخصصان حرفه ای و وسعت روش های به کار رفته در هنردرمانی می تواند نویدبخش آن باشد که در آینده در میان انواع روش های درمانی نقش گسترده تری بازی کند. در ایران نیز اخیرا توجه بیشتری نسبت به هنردرمانی دیده می شود. در سال 1383 مرکز مطالعات هنردرمانی در پژوهشکده خانواده دانشگاه شهید بهشتی تاسیس شده که از همکاری متخصصان هنردرمانی در زمینه نمایش، موسیقی، قصه و ادبیات برخوردار است. اولین کنگره هنردرمانی در سال 1385 و دومین کنگره هنردرمانی توسط این پژوهشکده در اردیبهشت سال جاری ( سال 1388 ) در تهران تشکیل شد. همچنین می توان به جشنواره بین المللی تئاتر معلولان جوان که در سال 1388 در تهران برگزار شد، اشاره کرد. به جشنواره موسیقی معلولین نیز اشاره شده است. از لحاظ عملی نیز رفته رفته شاهد علاقه بیشتر روان شناسان بالینی به این حوزه و استفاده از تکنیک های آن در کار حرفه ای هستیم.

برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:3 | بهنام وروایی |
اعتماد ( trust  )
منبع:روزنامه اعتماد 1388.10.24

اعتماد زمینه ساز پیوند میان انسان هاست که از نزدیک ترین نوع رابطه یعنی رابطه میان نوزاد و مادر آغاز می شود ، سپس در خانواده شکل می گیرد و آنگاه به جامعه تسری می یابد. شکل گیری هرگونه رابطه ای بدون وجود اعتماد ناممکن است . بی تردید رشد بشریت و اکثر دستاوردهایی که داشته در سایه اعتماد تحقق یافته است . وجود اعتماد در دوستی ، عشق ، خانواده ، سازمان ها و جامعه ضروری است و نقشی مهم در سیاست واقتصاد بازی می کند . فقدان اعتماد در عرصه تجارت تمام مبادلات بازار را متوقف می کند و غیاب آن درنهادهای یک کشور ورهبران  آن مشروعیت سیاسی حکومت را زیر سئوال می برد. اعتماد تضمین کننده هرگونه پیشرفت و موفقیت اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی است . درعرصه معادلات سیاسی بین المللی هم اعتماد نقش مهمی ایفاد می کند . همکاری ها و اتحادیه های بین المللی براین اساس شکل می گیرند و بی اعتمادی نقشی عمده در بروز تعارضات و کشمکش های بین المللی و جنگ ها دارد. تصور جهانی که درآن اعتماد وجود نداشته باشد یا از میان رفته باشد از لحاظ عملی ناممکن و از لحاظ نظری هولناک است. درقلمرو اندیشه و درساحت فلسفه ، اعتماد چندان مورد توجه قرار نگرفته و اغلب مفهوم آن مبهم و بیان نشده باقی مانده و یا با مفاهیم دیگر درهم آمیخته و خلط شده است. افلاطون ، هابز، هیوم و کانت تا حدودی به آن پرداخته اند. کانت صداقت و قابل اعتماد بودن را در قلب نظریه اخلاقی خود درمورد چگونگی زیستن انسان جای می دهد. از دیدگاه پژوهشگران معاصر در حوزه فلسفه بی اعتمادی و بدگمانی در جوامع کنونی روبه افزایش دارد و اعتماد در بسیاری از نهادهای مهم زندگی انسان ها روبه زوال است تا جایی که از بحران اعتماد سخن رانده می شود . نتیجه گیری غم انگیز این قبیل نظریه ها آن است که قابل اعتماد بودن انسان تقلیل یافته است. از دیدگاه تکاملی اعتماد به سازگاری و انطباق بشر کمک کرده و در بقای او موثر بوده است . بدون وجود اعتماد بشر نمی توانست دوره های گذار زیستی ، اجتماعی و تاریخی و به طور کلی تکاملی خودرا سپری کند.  دربسیاری از گونه های جانوری نیز اعتماد یا چیزی شبیه به آن نقش مشابهی را ایفا کرده و به بقاء آن ها کمک می کند و درآن جا نیز درمیان واحد زیستی خانواده و گروه های متعلق به یک گونه به چشم می خورد. ما هنوز چیز زیادی درمورد بیولوژی اعتماد نمی دانیم . البته از تأثیر اکسی توسین ( oxytocin ) درافزایش اعتماد سخن رانده شده است.اکسی توسین نوروپپتیدی( neuropeptide) است که درتعامل اجتماعی مثبت درمیان پستانداران و ایجاد دلبستگی و تعلق اجتماعی درآن ها نقش بازی می کند . پژوهش ها نشان می دهند که مصرف این ماده درانسان نیز موجب افزایش اعتماد می شود و درنتیجه بهره مندی های حاصل از تعاملات اجتماعی را افزایش می دهد. جالب است که تأثیر اکسی توسین بر اعتماد ناشی از افزایش کلی و نیز اختصاصی قابلیت افراد برای خطر کردن و ریسک پذیری نیست ، بلکه به طور اختصاصی تمایل به پذیرش ریسک های مربوط به تعاملات اجتماعی را ارتقاء می بخشد . این پژوهش ها درکنار پژوهش های دیگری که برحیوانات انجام شده ، نشان دهنده نقش اساس اکسی توسین به عنوان یک عامل بیولوژیک در بروز رفتارهای معطوف به رویکردهای موافق با اجتماع در انسان و سایر گونه های جانوری است. اعتماد در زندگی فردی و اجتماعی افراد سه نقش عمده را ایفاء می کند . اولاًٌ زندگی را    پیش بینی پذیر می سازد. ثانیاً به وجود آورنده یک احساس تعلق اشتراکی یا گروهی است . ثالثاً کارکردن افراد یا یک دیگر را سهل و امکان پذیر می کند . در روان شناسی اجتماعی ، اعتماد به مثابه یک مفهوم در سه سطح عمل می کند که عبارتند از : 1- اعتماد به یک فرد خاص ( اعتماد رابطه ای )  2- اعتماد به دیگران و مردم درکل ( اعتمادکلی یا عمومی )  3- اعتماد به سیستم های انتزاعی ( مانند اینترنت ). برخی از پژوهشگران اعتماد را دارای دو مولفه عمده دانسته اند یکی مولفه نگرشی احساسی که جنبه کلی دارد و دیگری مولفه موقعیتی شناختی که معطوف به موقعیت است و جنبه اختصاصی دارد. بنابراین اعتماد  متضمن ابعاد احساسی ( عاطفی ) و شناختی (عقلی ) است . بعد احساسی کلی با ساختار و چیدمان احساسی فرد مرتبط است که منطبق با مبانی ژنتیک و سرشتی و تجربیات رابطه ای قبلی او شکل می گیرد. در بعد شناختی موقعیتی یا وضعیتی پنج عامل تعیین کننده دخیل اند که عباتند از : ارتباط ( communication ) ، ریسک ، اعتبار پذیری وعده ها ، ارزیابی اجتماعی و اعتماد عمومی . به هریک از این عوامل در ارتباط با رویدادهای گذشته ، حال و آینده نگریسته می شود و براین اساس احتمال بروز اعتماد یا افزایش آن تعیین می شود. درنوشتارهای مربوط به اعتماد توجه زیادی به ریسک یا خطر پذیری مبذول شده است . اعتماد به دیگری همیشه متضمن آسیب پذیری در برابر اوست و درنتیجه ملازم با ریسک و خطر پذیری خواهد بود. دربسیاری از روابط شخصی و کاری ما به این ریسک تن در     می دهیم زیرا زندگی بدون آن امکان پذیر نیست . دریک رابطه دو نفره برای شکل گیری صمیمیت باید به ریسک و پی آمدهای احتمالی منفی رابطه تن داد و الا اصولا خود رابطه شکل نمی گیرد. اگر کسی وارد این موقعیت آسیب پذیر شد و نتیجه منفی بود یا به کلی از دیگری سلب اعتماد می کند یا در آینده اعتماد کمتری به او خواهد داشت . و شاید هم این بی اعتمادی را به دیگران نیز تعمیم دهد . بنابراین هرچند اعتماد در روابط اجتماعی ضروری و اجتناب ناپذیر است ولی همیشه همراه میزانی از تردید و ریسک یا خطر پذیری است . به عبارت دیگر رفتارهای ریسک پذیر و خطر طلبانه که به نوعی زمینه ساز پیشرفت و موفقیت انسان بوده اند همیشه توسط اعتماد میسر و همراهی می شوند. اعتماد به دیگری نشان دهنده باور به صداقت ، شایستگی و نیکی اوست . البته می توان به جای نیکی از نوعی تشابه ارزشی یا اخلاقی نیز سخن راند. خدشه دار شدن هریک از این ارکان اعتماد را متزلزل یا نابود می کند . البته همیشه ضعف در شایستگی و قابلیت آسان تربخشیده می شود تا این که درصداقت یا نیکخواهی فرد مورد اعتماد تردید به وجود آمده باشد دروغگویی همیشه ناپسند شمرده شده و درسطح فردی یا اجتماعی همچون خوره ای ویرانگر عمل کرده است . به هر حال اعتماد چه مبتنی بر یک انتخاب اخلاقی باشد ، چه برخوردی تجربی تلقی شود و چه براساس استدلال عقلانی شکل بگیرد سه نقش عمده را ایفا می کند : 1- استقرار اعتماد میدان را برای بروز اعمالی آماده می کند که بدون وجود آن امکان پذیر نیستند ( اعتماد زمینه ساز بروز اعمالی است که برمبنای اطلاعات ناکافی و ناکامل درموردی خاص شکل می گیرند .) 2- فرض برآن است که فرد مورد اعتماد ، معتمد و موثق است هرقدر میزان وثوق و اعتماد بالاتر باشد آسودگی ذهنی بیشتر و هرچه کمتر باشد قرین تشویق ذهنی خواهد بود. 3- اعتماد عملی است که با انتقال اختیاری و ارادی منابع ( جسمی ، مالی و فکری و زمانی ) به فرد مورد اعتماد همراه است درحالی که از طرف او تعهد واقعی وجود ندارد. درقلمرو روان شناسی زندگی با اعتماد آغاز می شود که بستر مهرورزی و موجبات رشد و انسجام آن را فراهم می آورد. در روان شناسی اعتماد یعنی باور و اتکاء به کسی که بر اساس آن چه از او انتظار می رود عمل می کند . اعتماد در رابطه مادر و نوزاد شکل       می گیرد و در محیط خانواده امکان رشد پیدا می کند. روانکاو نامدار اریکسون اعتماد را مبنای اساسی هرگونه رابطه شخصی می داند و شکل گیری و رشد اعتماد را یکی از عوامل اصلی در انطباق و سازگاری و ایجاد شخصیت سالم به شمار می آورد. به عقیده او شکل گیری اعتماد بنیادی ( basic trust  ) نخستین مرحله رشد روانی – اجتماعی است که در 2 سال اول زندگی رخ می دهد و چگونگی شکل گیری یا عدم شکل گیری آن نخستین بحران موجود در رشد انسانی است . از نظر او در تقابل میان اعتماد و بی اعتمادی ( mistrust) است که دنیای بعدی نوزاد ساخته می شود. درصورتی که نیازهای نوزاد تأمین گردد محیط و دنیا برای او امن و قابل اعتماد خواهد بود و احساس ایمنی ، اعتماد وخوش بینی در او تثبیت می شود. اما اگر نوزاد درگذار از این مرحله شکست بخورد و نیازهای او تأمین نشوند نا ایمنی و بی اعتمادی در او شکل می گیرد و برای همیشه نامطمئن و بیمناک باقی خواهد ماند وحتی اصل بقای او نیز مورد تهدید قرار می گیرد. اعتماد اولیه مورد نظر اریکسون برای رشد و شکل گیری سایر وجوه شخصیت نیز لازم و ضروری است زیرا رشد اجتماعی بعدی را آغاز و تأمین می کند و در عبور از بحران های رشدی بعدی کمک کننده است . اصولاً کسانی که سطح اعتماد درآن ها پائین است ویا دستخوش بی اعتمادی هستند نسبت به افرادی که از اعتماد بالاتر بهره منداند استرس بیشتری را تجربه می کنند و از تشویش جسمانی و احساسی بیشتری رنج می برند. همچنین بی اعتمادی در سطح بسیار بالا نوعی آسیب شناسی روانی را رقم می زند که به عنوان نمونه در شخصیت ها و اختلالات پارانوئیدی ( paranoid ) دیده می شود که مداخله درمانی را طلب می کند. چنان که گفتیم اعتماد از ارکان ضروری شکل گیری هرگونه رابطه ای است . اگر بخواهیم رابطه ای تداوم یابد باید به گونه ای قابل اعتماد عمل کنیم یا رفتاری قابل اعتماد داشته باشیم . این حکم روابط دونفره ، خانوادگی ، ازدواج و هرگونه رابطه بینا فردی (interpersonal  ) را در بر می گیرد. بنابراین نباید اعتماد ر تنها یک رویداد روان شناختی در درون فرد دانست ، بلکه باید آن را به عنوان یک واقعیت اجتماعی سیستمیک تلقی کرد. در حقیقت اعتماد بینا فردی ( interpersonal trust ) فرایندی است ک نشان دهنده باور به ارتباطات اجتماعی و زمینه ساز عملکرد اجتماعی است . دراعتماد بین فردی انتظار از یک فرد یا گروه برای تحقق وعده هایی که داده می شود یا عمل به آن وعده ها مورد نظر است و این مفهوم کاربرد وسیعی در انواع ابطه ها از دوستی و ازدواج گرفته تا رابطه میان درمانگر و مراجع ، کارهای تیمی و گروهی و نیز اعتماد عمومی و سیاسی دارد. بدیهی است در مواردی که با تضعیف یا کاهش اعتماد در روابط بین فردی روبرو هستیم ، مهم ترین هدف انواع درمان ها و مشاوره ها بازیابی و بازسازی اعتماد از دست رفته است . درعرصه اجتماع اعتماد همچون قلب نظم اجتماعی ( social order ) عمل می کند و نبض اجتماع با اعتماد می تپد. عتماد از ژرف ترین عوامل تنظیم کننده نظم اجتماعی است که خود محور تمام پویش  های اجتماعی محسوب می شود و اگر از مبانی اساسی خود فاصله گیرد یا با آن بیگانه شود محکوم به زوال خواهد بود. به عبارت دیگر زوال اعتماد نهایتاً به زوال نظم اجتماعی و فروپاشی آن می انجامد . میتوان گفت اعتماد در یک نظام اجتماعی یا سیاسی جایی وجود دارد که اعضاء آن نظام و مجموعه های دیگر در انطباق و سازگاری با هم عمل کنند و انتظارات هریک جامه عمل بپوشند و تحقق انتظارات احساس ایمنی را تضمین کند و در نتیجه تصور آینده این همراه با امید و احساس ایمنی امکان پذیر باشد . متأسفانه هنگامی که بی اعتمادی در جامعه به صورت اپیدمی و همه گیروجودداشته باشد ، علاوه بر تظاهرات مستقیم به صورت رفتارهای مبدل دیگر مانند دروغگویی و ریا کاری نیز بیان و ظاهر می شود. در اپیدمی بی اعتمادی حتی دیگر نهادهای سنتی جامعه که براساس موازین سنتی اخلاقی ، مذهبی ویا عرفی شکل گرفته اند ودر بعضی ساحت ها می توانند تغذیه کننده اعتماد باشند کارآیی خود را از دست می دهند و فلج می شوند وهولناک آن که وقتی اعتماد از میان رفت معمولاً دیگر بازگشتی وجود ندارد همان طور که برای مرده نیز بازگشتی متصور نیست . تمام روابط اجتماعی در نهایت وابسته به نوعی وفاداری دو جانبه هستند که در اعتماد تبلور می یابد . اعتماد پیش شرط کارآیی ، انسجام و ثبات اجتماعی است و در برابر آن ضد اعتماد ( anti trust  ) زمینه ساز بروز ترس ، نا ایمنی ، اغتشاش و فروپاشی اجتماعی خواهد شد. اعتماد برای تشکیل گروهه های استوار، پایدار و همبسته وانسجام آنها حتی از احساس الزام اخلاقی نیز مهم تراست . برخی از جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی اعتماد را به عنوان محور نظریه پردازی اجتماعی در باب جوامع معاصر به کار برده اند و آن را یک واقعیت اجتماعی چند وجهی تقلیل ناپذیر می دانند که با مباحثی مانند قدرت ، منطق و محدودیت های اعتماد گره          می خورد. پژوهش های روان شناسی اجتماعی نشان می دهند که اعتماد بالا رفتارهای همکاری خود آگاهانه را به شکل تبادل اطلاعاتی مستقیم و همیاری بالا می برد. بنابراین اعتماد با نفوذ اجتماعی هم رابطه مستقیم دارد زیرا نفوذ بر فرد و ترغیب او هنگامی که اعتماد در کار باشد آسان تر است والا آب در هاون کوبیدن خواهد بود. اعتماد در عملکرد سازمان ها نقش انکار ناپذیری دارد . از آن جا که اعتماد در قلب فرایند های گروهی است نقش مهمی در شکل گیری و افزایش کارآیی سازمانی دارد. دربافت سازمانی اعتماد نقش مثبتی در رفتارها ، ادراکات و عملکرد افراد دارد. یک محیط سازمان یافته و برخوردار از نظم منجر به افزایش اعتماد فرد می شود  که به نوبه خود همکاری و عملکرد را ارتقاء می بخشد . اگر دریک سازمان اعتماد فیمابین اعضاء وجود نداشته باشد کارآیی و انجام پروژه ها با اشکال روبرو خواهد شد . زیرا افرادی که در روابط مبتنی بر میزان بالای اعتماد اجتماعی قرار دارند قابلیت تبادل باز اطلاعات بیشتری دارند و در عمل نیکخواهی و توجه فزون تری نشان می دهند . ایجاد کارگاه هایی که به منظورافزایش اعتماددر میان افراد سازمان ها تشکیل می شوند مدت هاست که کارآیی خود را نشان داده اند . درعرصه اقتصاد نیز اعتماد در سطح فردی ودر سطح جوامع بررسی می شود و به کمک مدل های ریاضی در سطح جوامع محیط هایی شناسایی می شوند که درآن ها اعتماد افزایش یا کاهش می یابد. اعتماد در اقتصاد بخشی راسرمایه اجتماعی محسوب می شود وبرخی مطالعات دراین باب نشان می دهد که اعتماد نسبت به هموطنان در برزیل 2 ودرنروژ65 درصد است .  سه عامل در تنوع سطوح اعتماد موثرند : محیط اقتصادی    (درآمد و توزیع آن ) ، محیط قانونی ( نهادها ی حقوقی و مدنی که از قراردادها حمایت می کنند ) و محیط اجتماعی ( شباهت ها و تفاوت های اجتماعی ) . مطالعات نشان می دهند که این سه عامل مسئول 75 درصد تنوعات موجود در سطح اعتماد درمیان کشورهای گوناگون هستند همچنین اعتماد یکی از مهمترین عنوامل پیش بینی کننده افزایش یا کاهش درآمد سرانه است . اعتماد به منزله تسهیل کننده ای عمل می کند که هزینه اقتصادی سرمایه گذاری ها را کاهش می دهد ، کسب و کارهای جدید را شکل می دهد و بیکاری را کاهش و اشتغال را افزایش می بخشد . اگر سطح اعتماد اجتماعی و عمومی پائین باشد افزایش درآمدها روز نخواهد داد . بر اساس مطالعات کشورهایی که سطح اعتماد آن ها زیر 30 درصد باشد با تله فقر ( poverty trap  ) روبرو خواهند بود. درخاتمه لازم است نگاهی به تأثیر تکنولوژ ی بر اعتماد داشته باشیم که در مهمترین وجه خود به افت و خیز اعتماد در فضای مجازی و اینترنت باز می گردد . پیشرفتهای تکنولوژیک موجب شده است که زندگی شخصی وروزمره ما روز به روز بیشتر تحت کنترل و نظارت قرار گیرد. دوربین های کنترل کننده به تماشای زندگی روزانه ما           می نشینند و آن را ضبط می کنند . کامپیوترها حاوی پرونده ها و فایل هایی هستند که نشان می دهند ما کجازندگی می کنیم ، چطور پول خرج می کنیم و کدام صفحات وب را تماشا می کنیم . نام و آدرس ما در فهرست های پستی الکترونیک ثبت و گاه فروخته می شود و اطلاعات شخصی مادر پایگاه تارنماها و سرورها ضبط می شود. تمام این امور نوعی نقض اعتماد و نادیده گرفتن مبانی آن است . حفظ اعتماد در جامعه ای که به طور فزاینده تحت نظارت ، کنترل و ثبت و ضبط توسط تکنولوژی است چگونه خواهد بود ؟ گفته می شود افزایش استفاده از ابزارهای نظارتی تکنولوژیک برای تضمین امنیت جامعه و ایمنی عمومی آن است . اما باید دید این نظارت و کنترل حرکات شخصی ما چه تأثیری بر میزان اعتماد در جامعه دارد و آیا اصولاً چنین سطحی از شفافیت برای تضمین ایمنی همگانی لازم است ؟ جایگاه خلوت ، حریم شخصی و زندگی خصوصی در جامعه ای که از لحاظ نظارتی شفاف است در کجاست  ؟ آیا حفظ حریم و خلوت شخصی یکی از حقوق اولیه انسانی نیست ؟ آیا انسان ها حق ندارند برخی از زوایای زندگی خود را پنهان کنند؟ اکثر پژوهشگران دراین زمینه معتقدند که افزایش نظارت به کاهش سطح اعتماد در جامعه و افزایش بی اعتمادی درافراد منجر می شود . زیرا مفهوم و پی آمد این امر آن است که ما دیگر به عنوان شهروند، قابل  اعتماد تلقی نمی شویم اکثراین قبیل عملیات بر اساس یک رابطه یک طرفه مبتنی بر بی اعتمادی نسبت به شهروندان شکل می گیرد. مکرراً گفته شد که اعتماد در یک رابطه دو طرفه ساخته می شود . اگر دولت به شهروندان اعتماد نداشته باشد چگونه می توان انتظار داشت که شهروندان به دولت اعتماد کنند . نقض اعتماد موجب نقض قرارداد اجتماعی ( social contract ) می شود که به نوبه خود منجر به شکل گیری جامعه ای بدوی و پسا فروپاشیده ( post apocalyptic ) خواهد شد. دکتر غلامحسین معتمدی


برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17:0 | بهنام وروایی |
روان شناسی بطالت
منبع : هفته نامه کتاب هفته،نگاه پنجشنبه، شماره چهارم 31/1/91

واژۀ انگلیسی (idleness ) به معنی بطالت برابر با کلماتی مانند بیکاری ، تنبلی ، بیهودگی ، سستی ، بی حالی و بیکارگی است . معانی گوناگون بطالت نشان می دهد که با مفاهیم متفاوت و درعین حال مشابهی روبرو هستیم . دربررسی پژوهش های علمی انجام شده در مورد بطالت نیز این چندگانگی دیده می شود .تنوع معانی و برداشت های موجود از بطالت نشان می دهد که با پدیده ای دارای معنی صریح و مشخص سروکار نداریم . لذا فهم درست  آن نیازمند رجوع به برخی قراین و مفاهیم دیگر مانند کار ، زمان ، هدف ، پوچی ، ملال ، استراحت و فراغت است . در تعریف بطالت به معنی گذراندن زمان بدون انجام کاری یا اجتناب از انجام کار و فعالیت یا تنبلی بدون هدف نیز این قراین به چشم می خورد . بطالت امری نکوهیده شمرده می شود و برخی آن را منشأء تمام زشتی ها می دانند . می گویند شیطان در دستان فرد عاطل همیشه شرارتی برای انجام می یابد . هزیود  بطالت را مایۀ شرمساری می دانست و ویکتور هوگو آن را سنگین ترین رنج و ستم بر می شمرد . تاریخ بشر ظاهراً درستایش کار رقم خورده است . معهذا گهگاه رسالات و مقالاتی با نگاه مثبت به بطالت نگاشته شده است . ویرجینیا وولف می گوید : " در بطالت و رؤیاهای ماست که گاه حقیقت فرو نهفته بالا می آید و آشکار می شود . " آگاتاکریستی معتقد بود که اختراع زادۀ بطالت است و نه احتیاج . و آنتوان چخوف  می نویسد هیچ شادی نیست که با بطالت برابر نباشد و تنها آن چه بی فایده است می تواند لذت بخش تلقی شود . و بالاخره فیلسوف معروف برتراند راسل مقاله ای در ستایش بطالت نوشته است که درآن با نگاهی انتقادی نسبت به کار و انواع آن می گوید که نیل  به شادی و سعادت بشر در تقلیل سازمان یافتۀ کار تحقق می یابد . اصولاً چرا بطالت وجود دارد و از لحاظ زیستی و تکاملی چه نقشی ایفا می کند . چنان که گفته شد پژوهش های علمی بسیار اندکی در مورد بطالت انجام شده ولی برخی یافته های قابل توجه به دست آمده است . برخلاف آن چه ظاهراً به نظر می رسد یکی از این تحقیقات نشان می دهد که افراد درنهایت از دست زدن به کار حتی اگر مجبور به انجام آن باشند بیشتر از نشستن و کاری انجام ندادن استقبال می کنند . پس اگر به سیزیف اختیار می دادند که میان بالا بردن و غلطاندن بی انتهای سنگ از تپه و نشستن دریک سلول انفرادی و بازی با انگشتانش یکی را انتخاب کند او از همان مجازاتی که زئوس برایش تعیین کرد راضی تر بود. یافتۀ تناقض آمیز دیگری نیز وجود دارد . افراد وقتی فعالیتی  بی معنی و بی هدف به نظر آید بیکار نشستن را بر انجام آن فعالیت ترجیح خوهند داد ولی درعین حال کمتر شاد خواهند بود. افراد دست به این انتخاب می زنند درحالی که پیش بینی می کنند که فعال بودن رضایت بخش تر است امّا از آن جا که کار بی هدف و بی معنی است تحت سلطۀ این نیرو قرار دارند که انتخابی منطقی انجام دهند و نه احساسی . معهذا شاد نخواهند بود . مانند کسی که از راه رفتن بدون هدف احساس حماقت کند . به عبارت دیگر افراد بطالت را بر انجام کار بیهوده ترجیح می دهند . یعنی اگر سیزیف در سلول زندان می نشست ، کمتر از وقتی که سنگ از تپه بالا  می برد و می غلطاند می توانست شاد باشد . این یافته ها درحالی است که برخی از روان شناسان براین باورند که وجود بطالت درانسان دارای وجه عمیق غریزی است و نقش تکاملی داشته است . نیاکان ما مجبور بوده اند برای ذخیرۀ انرژی مدت ها به صورت عاطل و باطل بنشینند یا دراز بکشند تا انرژ ی حیاتی خود را برای انجام امور مهم تر و حفظ بقا ذخیره کنند . امروزه ما به یمن دستاوردهای تمدن انرژی زیادی برای انجام امور داریم و بطالت چنین نقش مهمی را ایفا نمی کند . معهذا بر اساس باور این دانشمندان بطالت کماکان در اعماق یاخته های عصبی ما حضور دارد .  همه افراد زمانی یا دوره ای از عمر خود را به بطالت سپری می کنند . گاهی افراد به یک روز عاطل و باطل نیاز دارند تا رفع خستگی کنند . گذران یک یا چند روز اتفاقی در بطالت مشکلی ایجاد نمی کند امّا دوره های طولانی بیکارگی بر افراد تأثیرات منفی جسمانی و روان شناختی دارد. بدیهی است اگر شاعری ساعت ها بدون آن که کاری کند در تخیّلات خود غرق شود یا دانشمندی ظاهراً عاطل و باطل بنشیند و در افکار خود در جستجوی راه حل مسئله ای باشد با توجه به دستاورهایی که دارند نمی توان انگ بطالت را بر آن ها زد. نکتۀ مهم دیگر مرز تعریف نشدۀ میان بطالت و گذارندن اوقات فراغت است . اوقات فراغت برای افراد مختلف معانی متفاوت دارد. اوقات فراغت به مفهوم آسودگی و آسایش از کار و شغل و پرداختن به اموری است که فرد از آن ها لذت   می برد ، خواه برای رفع خستگی باشد و خواه موجب ایجاد تنوع و یا حتی شکوفایی استعدادها و رشد اجتماعی شود . استراحت بطالت نیست و گاهی دراز کشیدن روی علف ها در زیر درختان در یک  روز تابستانی و گوش دادن به صدای آب و تماشای ابرها به هیچ وجه تلف کردن وقت به شمار نمی رود . سازمان دهی صحیح اوقات فراغت می تواند زمینه ساز نوعی تربیت و پرورش غیر رسمی باشد که تاثیر آن در مواردی از آموزش و پرورش رسمی نیز بیشتر است و موجب افزایش شکوفایی و بهره وری می شو د . اوقات فراغت  با خستگی ، استرس کاری و فرسودگی شغلی مقابله می کند و از ضروریات حفظ تعادل در زندگی است . چنان که گفته شد بطالت دارای اثرات منفی جسمانی و روان شناختی است . افزایش وزن و چاقی که خود مادر بسیاری از بیماری ها به شمار می آید یکی از پی آمدهای دوره های طولانی بطالت است . بطالت سوخت و ساز بدن را کم می کند و بدن  مستعد تجمع چربی در بافت ها می شود. افراد برای سوزاندن کالری هایی که مصرف می کنند نیاز به فعالیت دارند و وقتی مدت ها غیر فعال هستند  کالری های ذخیره شده تبدیل به چربی  می شود . بطالت  تنش عصبی  به وجود می آورد که در ارتباط نزدیک با گرسنگی قرار دارد. لذا افراد سعی می کنند با پرخوری یا پرنوشی تنش خود را کاهش دهند که هردو منجربه چاقی می شود. بنابراین یکی از راه حل های کاهش وزن و مقابله با چاقی دنبال کردن  یک سبک زندگی فعال و هدفمند است . از سوی دیگر بروز بیماری های قلبی عروقی را معمولاً به چاقی و رژیم غذایی نسبت می دهند حال آن که صحیح تر است که شیوع آن ها را ناشی از بطالت و عدم فعالیت جسمانی بدانیم که درمیان علل این بیماری ها در مرتبۀ مصرف سیگار و افزایش فشار خون قرار دارد. 35% موارد کشندۀ این امراض با فقدان فعالیت منظم و ورزش پیوند دارد. نقش پیش گیری کننده ورزش در بهداشت جسمی و روانی شناخته شده  است و نمی توان آن را نادیده گرفت . از لحاظ تاثیرات روان شناختی خود تنش عصبی می تواند زاییدۀ بطالت باشد . افراد غیر فعال بیشتر نگران می شوند  زیرا فرد فعال موضوعات زیادی دارد که باید به آنها بیندیشد و کمتر فرصت می کند تا بر یک نگرانی خاص متمرکز شود. فرد عاطل مکرراً به شکلی بد بینانه غرق در افکاری می شود که منجربه نگرانی بیشتر و تنش عصبی او خواهد شد . تنهایی نیز یکی از دلایل مستقیم بطالت است . فرد عاطل انگیزه ای برای خروج از خانه ندارد و از فرصت تعامل با دیگران محروم می شود . افرادی که برای دوره های طولانی غیر فعال می مانند تبدیل به افرادی منزوی و تنها می شوند و وضعیت روحی آنان روبه زوال می رود زیرا ما بدون وجود تعامل انسانی با دیگران نمی توانیم زندگی کنیم و از رشد و شکوفایی محروم می شویم . سرانجام باید به رابطۀ میان بطالت و انگیزه  و برخی بیماری های روانی مانند افسردگی و اسکیزوفرنی اشاره کرد . انگیزه که یکی از مباحث بنیادی روان شناسی است دربسیاری از موارد یا اختلالات کاهش می یابد و می تواند به بطالت منجر شود . یکی از مشخصه های اسکیزوفرنی نیز تخریب عملکرد و کاهش فعالیت بیمار و اسارت او در دست دوره های طولانی و تشدید شوندۀ بطالت است . رابطۀ افسردگی و بطالت مانند یک حلقۀ معیوب است یعنی هر کدام منجربه دیگری می شود . یکی از علائم افسردگی کاهش حرکت و فعالیت و در نتیجه بطالت است و افراد افسرده نسبت به انجام امور و کار بی انگیزه می شوند . از سوی دیگر عدم فعالیت و تحرک خود به ایجاد خلق افسرده کمک می کند . اصولاً یکی از راه های کمک به درمان افسردگی فعالیت و ورزش است . فعالیت منظم نه تنها ذهن را از آن چه موجب ناراحتی اوست مصون می دارد بلکه خلق را نیز بالا می برد و موجب تخلیۀ تنش و استرس و افزایش اعتماد به نفس می شود و فرد عاطل از تمام این مواهب محروم می ماند .


برچسب‌ها: دکتر غلامحسین معتمدی

سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 16:57 | بهنام وروایی |
تشخیص اختلال شخصیت اسکیزوئید در بیمارانی مطرح می شود که الگوی همیشگی زندگیشان انزوای اجتماعی بوده است. آنچه در آنها بسیار مشهود است، این است که از تعاملهای انسانی ناراحت می شودند. درونگرایند و حالت عاطفیشان کند و محدود است. افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید را دیگران، آدمهایی نامتعارف،‌ منزوی و تکرو می دانند.

میزان شیوع اختلال شخصیت اسکیزوئید به درستی تعیین نشده، ولی ممکن است در ٧.٥ درصد ازجمعیت عمومی وجود داشته باشد. نسبت جنسی این اختلال نامعلوم است، اما در برخی از مطالعات، نسبت مرد به زن را در این اختلال، دو به یک گزارش کرده اند. افراد مبتلا به این اختلال، بیشتر جذب مشاغل انفرادی می شوند که مستلزم حداقل تماس با دیگران است. خیلی از این ها شبکاری را بر کار روز ترجیح می دهند، چون دیگر مجبور نخواهند بود با افراد زیادی برخورد داشته باشند.

بیماران مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید، در بدو معاینه روانپزشکی ممکن است به نظر برسد از چیزی ناراحت اند. آنها به ندرت تماس چشمی را تحمل می کنند. مصاحبه گر در می یابد که این گونه بیماران دلشان می خواهد مصاحبه هرچه زودتر تمام شود. حالت عاطفی آنها محدود، سرد، یا به نحو نابجایی جدی است. اما بالینگرِ دقیق در پس این سردی و نجوشی، ترس بیمار را می تواند ببیند. شاد و شنگول بودن برای بیمار کار سختی است. او سعی می کند خود را به زور اهل شوخی و مطایبه نشان دهد، اما این تلاشها خام و نابجا به نظر می رسد. تکلم بیمار، هدفمند است، اما او بیشتر، جوابهایی کوتاه به سوالها می دهد و سعی می کند در صحبت کردن پیشدستی نکند. این گونه بیماران گاه صنایع ادبی غیر معمول، مثلا استعاره های غریب به کار می برند. آنها ممکن است شیفته اشیای بی جان یا مفاهیم ماورای طبیعی باشند. در محتوای ذهنی آنها احساس صمیمت ناموجهی نسبت به کسانی که خوب نمی شناسند یا مدت زیادی ندیده اند، ممکن است وجود داشته باشد. وضعیت هشیاری و شناخت این گونه بیماران سالم است؛ حافظه شان خوب کار می کند؛ و از ضرب المثلها تفسیری انتزاعی ارائه می دهند.

ملاک های تشخیصی DSM-IV-TR‌ در مورد اختلال شخصیت اسکیزوئید

الف) گسستگی از روابط اجتماعی و محدود بودن طیف احساسات و هیجانهای ابراز شده در روابط بین فردی به صورت الگویی نافذ و فراگیر که از اوایل بزرگسالی شروع شده باشد و در زمینه های مختلف به چشم آید، که علامت اش وجود لااقل چهار تا از موارد زیر است:

(1) نه میلی به برقرار کردن روابط صمیمی و نزدیک داشته باشد و نه از این گونه روابط لذت ببرد، از جمله عضویت در یک خانواده.

(2) تقریبا همیشه فعالیتهای انفرادی را ترجیح می دهد.

(3) به داشتن روابط جنسی با کس دیگر هیچ علاقه ای نداشته باشد یا علاقه بسیار کمی داشته باشد.

(4) از هیچ کاری لذت نبرد، یا فقط از کارهای معدودی خوشش بیاید.

(5) بجز بستگان درجه اول هیچ دوست صمیمی یا مورد اطمینانی نداشته باشد.

(6) به تمجید یا خرده گیری دیگران بی اعتنا و بی تفاوت به نظر برسد.

(7) سردی هیجانی، بی اعتنایی، یا حالت عاطفی تخت از خود نشان دهد.

ب) منحصراً در سیر اسکیزوفرنی، اختلالی خلقی با خصایص روانپریشانه، سایر اختلالات روانپریشانه، یا یکی از اختلالات نافذ رشد پیدا نشده باشد،‌ و ناشی از اثرات جسمی مستقیم یک بیماری طبی عمومی نباشد.

نکته: اگر این ملاک ها بیش از شروع اسکیزوفرنی وجود داشته باشند قید «پیش مرضی» را باید افزود، مثلا «اختلال شخصیت اسکیزوئید (پیش مرضی)».

خصایص بالینی

افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید اشخاصی سرد و نجوش به نظر می رسند که خویشتن دار و گوشه گیر هستند و هیچ توجهی به اتفاقات روزمره و علایق سایر افراد نشان نمی دهند. آنها ظاهری آرام، منزوی، و غیر معاشرتی دارند. سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند. آنها از همه دیر تر به تغییرات مد در جامعه تن می دهند.

تاریخچه زندگی این افراد نشان می دهد که به امور انفرادی علاقه دارند و در مشاغل یک نفره و غیر رقابت طلبانه ای که برای دیگران غیر قابل تحمل است، با موفقیت به کار می پردازند. زندگی جنسی آنها ممکن است منحصراً در خیال طی شود و ایجاد روابط جنسی پخته را هر بار به وقتی دیگر موکول کنند. مردانی که به این اختلال مبتلایند، ممکن است هیچ وقت ازدواج نکنند،‌ چون نمی توانند با کسی صمیمی شوند؛ اما زنهای مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید ممکن است منفعلانه به ازدواج با مردان پرخاشگر که خواهان چنین زنهایی هستند، تن دهند. افراد مبتلا به این اختلال شخصیت معمولا هیچ وقت نمی توانند خشم خود را مستقیماً ابراز کنند. اما می توانند در امور فارغ از روابط انسانی، مثل ریاضیات و نجوم، سرمایه عاطفی قابل توجهی صرف کنند. همچنین ممکن است دلبستگی بسیاری به حیوانات پیدا کنند. اینها اغلب مجذوب مدهای غذایی و بهداشتی (مثل گیاهخواری و خامخواری .م)، نهضتهای فلسفی و طرحهای مربوط به بهبود وضعیت اجتماعی می شوند؛ خاصه طرحهایی که به هیچ وجه مستلزم دخالت و نقش فعال خود فرد نیست.

گرچه افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید به نظر می رسد که در لاک خود فرو رفته اند و روزها به افراط غرق در رویا می شوند، اما قابلیت شناخت واقعیت را به هیچ وجه از دست نداده اند. از آنجا که اعمال پرخاشگرانه جای چندانی در مجموعه واکنشهای معمول آنها ندارد، اگر با تهدید یا خطری (خواه واقعی و خواه تصوری) روبه رو شوند، اکثر اوقات یا غرق در خیالات همه توانی می شوند، یا به تسلیم و رضا تن می دهند. این گونه افراد اغلب سرد و تودار به نظر می رسند‌، اما گاه اندیشه هایی به راستی خلاق و ابتکاری به ذهنشان خطور می کند که می توانند آنها را بپرورانند و در اختیار دیگران بگذارند.

تشخیص افتراقی

وجه افتراق اختلال شخصیت اسکیزوئید از اسکیزوفرنی، اختلال هذیانی و اختلال خلقی همراه با خصائص روانپریشانه این است که در اختلالات مزبور بر خلاف اختلال شخصیت اسکیزوئید، علایم روانپریشانه مثبت نظیر هذیان و توهم دیده می شود. بیماران مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید علی رغم اینکه در بسیاری صفات با مبتلایان به اختلال شخصیت اسکیزوئید اشتراک دارند، اما روابط اجتماعیشان بیشتر است، سابقه پرخاشگری کلامی دارند، و بیشتر ممکن است احساسات خود را به دیگران فرافکنی کنند. بیماران دچار اختلال شخصیت وسواسی – جبری و نیز بیماران دچار اختلال شخصیت دوری گزین گرچه از نظر محدود بودن حالت هیجانی کاملا شبیه بیماران مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید هستند،‌ اما تنهایی برای آنها ملال آور است، سابقه غنی تری از نظر روابط ابژه ای دارند،‌ و به اندازه اسکیزوئید ها دچار در خود ماندگی و عزلت لذتبخش آن نمی شوند. تفاوت اصلی بیماران مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوتایپی با بیماران مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید به لحاظ نظری در این است که افراد اسکیزوتایپی از لحاظ غرابت ادراک، فکر، رفتار، و روابط اجتماعی، شباهت بیشتری به بیمار مبتلا به اسکیزوفرنی دارند. بیماران مبتلا به اختلال شخصیت دوری گزین هم گرچه افرادی منزوی و گوشه نشین اند،‌ اما عمیقاً دلشان می خواهد در فعالیتهای اجتماعی شرکت کنند، حال آنکه این مشخصه در بیماران اسکیزوئید به هیچ وجه وجود ندارند. تفاوت اختلال شخصیت اسکیزوئید از اختلال درخودماندگی (اوتیستیک) و سندرم آسپرگر این است که در دو اختلال اخیر شدت تخریب تعاملات اجتماعی و رفتارها و علایق قالبی بیشتر است.

اختلال شخصیت اسکیزوئید معمولا در کودکی شروع می شود و مثل همه اختلالات شخصیت دیرپاست، اما الزاماً مادام العمر نیست. معلوم نیست این اختلال در چه درصدی از بیماران تشدید و به اسکیزوفرنی تبدیل می شود.

درمان

رواندرمانی. درمان بیماران دچار اختلال شخصیت اسکیزوئید شبیه درمان افراد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید است. با این تفاوت که تمایل و استعداد بیماران اسکیزوئید برای درون نگری با انتظارات درمانگر همخوانی دارد و اینها گرچه ممکن است با درمانگر رابطه ای صمیمی برقرار نکنند، اما در رواندرمانی فعالانه شرکت می کنند. به تدریج که بیمار اسکیزوئید به درمانگر اعتماد پیدا می کند، با دلشوره و هیجان بسیار، ترس فراوان خود را از اینکه به نحو غیر قابل تحمل وابسته شود و حتی به تدریج با درمانگر یکی شود، و نیز خیالات و دوستان تصوری فراوان خود را بر ملا مي کنند.

در گروه درمانی، این گونه بیماران ممکن است تا مدتها ساکت بمانند، اما بالاخره مشارکت می کنند. در برابر حملات پرخاشگرانه سایر اعضای گروه به این بیماران – که چرا این قدر ساکت مانده اند – باید از بیمار دفاع کرد. به تدریج اعضای گروه برای بیمار اسکیزوئید اهمیت پیدا می کنند و او که در جاهای دیگر انزوا پیشه می کند، ممکن است تنها تماس اجتماعی خود را در همین گروه برقرار کند.

دارو درمانی. درمان با مقادیر کمی داروهای ضدّ روان پریشی،‌ ضد افسردگی و محرک روانی در برخی از بیماران موثر بوده است. داروهای سروتونرژیک ممکن است از حساسیت بیمار به طرد کم کند. بنزودیازپین ها می توانند به کاهش اضطراب بین فردی کمک کنند."ادامه دارد"


برچسب‌ها: اختلالات شخصیت

یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ | 3:18 | بهنام وروایی |
مطالب قدیمی تر