دکتر ویکتور فرانکل{روانپزشک}بنیان گذار مکتب لوگوتراپی یا معنا درمانی است.

لوگوس یک واژه یونانی است که به "معنی "اطلاق می شود.

معنا درمانی روشی است که کمتر به گذشته توجه دارد و به درون نگری هم چندان ارج نمی نهد در ازاء توجه بیشتری به آینده ـ وظیفه ـ مسئولیت ـ معنی و هدفی که بیمار باید زندگی آتی خود را صرف آن کند دارد.در واقع معنادرمانی با در نظر گرفتن گذرایی هستی و وجود انسانی به جای بدبینی و انزوا انسان را به تلاش و فعالیت فرا می خواند.

نقش معنادرمانگر وسعت بخشیدن به میدان دید بیمار است تا آنجایی که معنی و ارزش ها در میدان دید و حیطه ی خودآگاه بیمارقرار گیرد.

او معتقد بود که روان نژند واقعی کسی است که پیوسته سعی می کند از آگاهی نسبت بوظیفه و مسئولیتی که زندگی برعهده او گذاشته است بگریزد.امامی توان با بالا بردن سطح آگاهی او نسبت به این مسئله او را یاری کرد در چیره شدن بر این عصبیت و بد حالی .

هرانسانی موجودی است منحصر بفرد و یکتا که او را از دیگران متمایز می سازد و به هستی او معنا می بخشد .وقتی به ناممکن بودن جابجایی فردی با دیگری پی میبریم آنگاه به مسئولیت فرد در برابر هستی خویش و ادامه آن با همه عظمتش آشنا می شویم

 

او میگفت مبنای هرپیش بینی بر شرایط زیستی ـروانی و اجتماعی استوار است ولی یکی از جنبه ها و ویژگی های وجودی انسان همانا ظرفیت او برای چیره شدن براین شرایط و فرارفتن از آنهاست.

انسان تنها زندگی نمی کند بلکه در هر لحظه تصمیم می گیرد و اراده می کند که چگونه زندگی کند و لحظه ای دیگر چگونه باشد.بنابراین قابلیت پیش بینی انسان تنها در چهارچوب وسیع آماری ٬گروههای وسیع امکان پذیر است و بس.بگذارید شرح حالی را برایتان بازگو کنم . دکتر جی تنها آدمی بود که من در تمام مدت عمرم توانسته ام ٬شیطان مجسم لقب بدهم .سالها از او خبری نداشتم تا اینکه در این اواخر یکی از بیمارانم در حین معاینات عصبی و روانی بمن گفت که در سیبری و سپس در زندان معروف {لویی یانکا}در مسکو زندانی بودم و غیر مترقبه پرسید آیا دکتر جی را می شناسم؟ جواب مثبت دادم و او اینچنین ادامه داد :من با او در زندان آشنا شدم او در همانجا و با بیماری سرطان مثانه در چهل سالگی مرد .اما پیش از مرگش یکی از بهترین رفقایی بود که انسان می توانست داشته باشد . او بهمه زندانیان دلداری می داد .او مظهر عالیترین معیارهای اخلاقی بود .این داستان دکتر جی "جلاد بیماران روانی در بیمارستان اشتاین هوف است در زمان حمله نازی ها به اتریش .حال چگون می شود ادعا کرد که رفتار انسان قابل پیش بینی است!

فرانکل بر آزادی بسیار تاکید داشت اما این تذکر را می داد که اگر آزادی در چهارچوب مسئولیت قرار نگیرد انسان در معرض سقوط و انحطاط به حد شدید و عمیق قرار میگیرد.

او بیان میداشت که معنی خواهی کوشش فرد است برای یافتن معنای واقعی زندگی شخصی حال آنکه ناکامی وجودی فرد  ریشه در ناتوانی او در رسیدن یا پی بردن به آن معنی است.ناکامی وجودی می تواند سبب نوروزها گردد برای اینگونه نوروزها لوگوتراپی واژه نئوژنیک یا اندیشه زاد را بکار برده است که این نوروز متفاوت با نوروزه های دیگر است .

 

او گاهی از بیماران خود که از اضطراب و دردهای کوچک و بزرگ رنج می بردند و شکوه می کردن سوال می کرد  چرا خودکشی نمی کنید؟او اغلب می توانست از جواب بیماران خط اصلی رواندرمانی خویش را بیابد.او میگفت در زندگی هرکس چیزی وجود دارد .در زندگی یکنفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پیوند می دهد در زندگی دیگری استعدادی که بتواند آن را بکار گیرد در زندگی سومی شاید تنها خاطرات کشداری که ارزش حفظ کردن دارد .یافتن این رشته های ظریف یک زندگی فرو ریخته شده بشکل یک انگاره استوار از معناو مسئولیت  هدف و موضوع مبارزه طلبی {لوگوتراپی}است که تعبیر دکتر فرانکل از تحلیل اگزییستانسیالیستی  نوین است.

اگر اصلا زندگی خود هدفی داشته باشد رنج و میرندگی نیز معنا خواهد یافت اما هیچکس نمی تواند این معنا را برای دیگری پیدا کند .{کسی که چرایی زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت}

معنای زندگی

 من تردید دارم کسی بتواند به این پرسش پاسخ کلی بدهد زیرا معنای زندگی از فرد بفرد روز بروز و ساعت بساعت در تغییر است .

پرسش در معنای زتدگی را باید بخود فرد برگرداند یعنی فرد نباید بپرسد که معنای زندگی او چیست بلکه باید بداند که خود او در برابر این سوال قرار گرفته است.

معنای رنج

انسان وقتی با وضعی اجتناب ناپذیر مواجه میگردد و یا با سرنوشتی تغییر ناپذیر روبروست این فرصت را یافته است که با عالیترین ارزشها و به ژرف ترین معنای زندگی خود یعنی رنج کشیدن دست یابد و آنچه که اهمیت دارد شیوه و نگرش فرد نسبت به رنج است و شیوه ای که این رنج را بدوش می کشد.لوگوتراپی فرصتی به این افراد می دهد که بجای اینکه از دردهای خود بنالند به آنها ببالند.

فرانکل به رویدادی اشاره میکند که روزی پزشک سالخورده ای که همسرش را از دست داده بود و به اینخاطر دچار افسردگی شدیدی شده بود به دفتر او مراجعه کرده بود

پزشک:نیروی چیره شدن براین درد و رنج را در خود نمی بینم من همسرم را بسیار دوست می داشتم.

فرانکل:دکتر چه میشد اگر شما مرده بودید و همسرتان زنده می ماند؟

پزشک:وای این دیگر خیلی بدتر بود بیچاره او چگونه می توانست اینهمه درد و رنج را تحمل کند.

فرانکل:دکتر پس می بینید که این درد و رنج نصیب او نشد و این شما هستید که رنجش را بجان خریده اید و اکنون باید آنرا تحمل کنید. پزشک واژه ای بزبان نیاورد و تنها بارامی دستم را فشرد و مطب را ترک کرد.

رنج وقتی معنای یافت معنایی چون گذشت و فداکاری دیگر آزارنده نیست البته نیازی به یادآوری نیست که رنج معنایی نخواهد یافت اگر ضرورتی نداشته باشد.بعضی از مکاتب انگیزه اصلی و هدف زندگی را گریز از درد و لذت بردن می دانند اما در لوگوتراپی معنی جویی زندگی است که به زندگی مفهوم واقعی می بخشد بهمین دلیل است که انسانها درد و رنجی را که معنی و هدفی دارد را با میل تحمل می کنند.

 فرانکل تلاش برای یافتن و محقق کردن معنی در زندگی را اساسی ترین نیروی محرکه هر فرد در دوران زندگی می دانست و معتقد بود انسان قادر است و می تواند بخاطر ایده ها و ارزش هایش زندگی کند و یا در این راه جان ببازد.

البته تلاش انسان در راه جستن معنی در زندگی همیشه موجب تعادل نیست و ممکن است تنش زا باشد.اما همین "تنش"لازمه و جز لاینفک بهداشت روان است.من به جرات می گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن "معنی"وجودی خود در زندگی یاری کند در این گفته نیچه حکمت عظیم نهفته است که "کسی که چرایی زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت".

بنابر نظر او همه چیز را می توان از یک انسان گرفت مگر آخرین آزادی بشر را در گزینش رفتار خود در هر شرایط موجود و گزینش راه خود.چنین چیزی وجود نداردکه هیچ گونه آزادی حتی بمقدار کم برای او {انسان}نگذارد.

دربیماران سایکوتیک {روانپریش}هم هنوز مقداری آزادی باقی می ماند اگرچه که ممکن است این آزادی واقعا محدود باشد ولی بهر حال وجود دارد.این موضوع مرا بیاد پیرمردی می اندازد که بخاطر توهمات شنوایی همه او را دیوانه و احمق می پنداشتند.ولی هنوز گیرایی عجیبی در این مرد بود.می گفتن وقتی کودکی بیش نبوده آرزو داشته کشیش بشود  ولی نتوانست کشیش شود .خواهرش که همراه  او بود گزارش داد که گاه بسیار هیجان زده و برانگیخته می شود ولی معمولا در آخرین لحظات کنترل خود را باز می یافت.من بسیار علاقمند بودم که نیروی محرکه این کنترل در کجاست.از او پرسیدم "بخاطر چه کسی و چگونه قدرت کنترل خود را بدست می آوری و چطور؟چند لحظه ای مکث کرد و پاسخ داد"بخاطر خدا". این مرد صرفنظر از فقر عقلانی ٬زندگی مذهبی اصیلی داشت. یک بیمار "روانپریش"غیر قابل درمان ممکن است کارائی و مفید بودن خود را از دست داده باشد ولی هنوز شان و مقام انسانی در او باقی است .این همان چیزی است که من ایمان روانپزشکی خویش نامیده ام .بدون این ایمان روانپزشک بودن ارزش چندانی نداردبخاطر چه کسی؟تنها بخاطر ماشین آسیب دیده مغزی که قابل تعمیر نیست؟.پزشکی که هنوز نقش خویش را نقش یک تکنسین می داند باید اذعان کند که او بیمارش را چیزی نمی بیند ٬مگر یک ماشین .در حالی که بیمار او انسانی است در پشت پرده مرض.انسان شیی در میان اشیا دیگر نیست .شی اختیاری از خود ندارند ولی انسان موجودی است در نهایت خودمختار و برگزیننده.بطور مثال ما شاهد و ناظر زندگیی کسانی بودیم که بعضی از آنها چون درندگان و پاره ای دیگر چون قدیسین رفتار می کردند. انسان هر دو استعداد و توان را در درون خود دارد و اینک کدامیک شکوفا شود و تحقق پذیرد بیشتر بستگی به تصمیم فرد دارد تا شرایط و اوضاع و احوالی که در آن قرار گرفته است.

یکی از ویژگی های بشر این است که او تنها می تواند با امید به آینده زندگی کند گرچه انسان گاهی برای امید بستن بچیزی باید بخود فشار بیاورد ولی این فشار خود در بدترین و دشوارترین لحظات زندگی اش موجب رهاییش می شود.

البته کسی که هدفی در آینده نمی بیند ناچار تسلیم گذشته نگری می شود.گذشته نگری یک مکانیسم است که شخص را قادر می سازد که ترس و دهشت حال را بهتر تحمل کند و در واقع کمتر احساس کند.اما تهی کردن حال از واقعیت خود خطرناک است زیرا فرصت های را که بوجود می آید ـفرصت های که واقعا بوجود می آید ـو امکان دارد بزندگی فرد معنای مثبتی ببخشد را نادیده گرفته و از کنار آنها بآسانی بگذرد.

رنج بخش غیر قابل ریشه کن شدن است در زندگی و زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد.

انسان ها فراموش می کنند که شرایط دشوار استثنایی اغلب فرصتی می دهد تا از نظر روحانی فراسوی خود گام برداریم .انسان بجای اینکه دشواریهای زندگی را سنگ محکی بداند از نیروی درونی خود زندگی را جدی تلقی نمی کند و آنرا بعنوان چیزی که نتیجه ای در برندارد تحقیر می کند و ترجیح می دهد چشم هایش را ببندد و در گذشته زندگی کند..

 زندگی به مانند رفتن به دندانبزشکی است چون انسان همواره منتظر دردناک ترین لحظات است در حالی که آن لحظات را از سر گذرانده است.

امروزه خوب می دانیم که بین امید و ناامیدی با سیستم دفاعی بدن ارتباط وجود دارد.ارتباطی بدین شکل:امید=کارکردمناسب دستگاه ایمنی  و  نا امیدی=افت کارکرد دستگاه ای

در شرایط صعب و سخت زندگی باید در اولین فرصتی که دست بدهد چرایی یعنی یک هدف برای خود داشته باشیم _یا آن هدف را بیاد بیاوریم و یا اینکه آنرا بسازیم _ تا بتوانیم برای تحمل چگونگی وحشتناک زندگی مان از ان نیرو بگیریم.{کسی که چرایی زندگی را یافته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت}

فرانکل بیان می کرد در شرایط اسفناک زندگی بعضی از دوستانم ناامید می شدند و هرچه سعی می کردم به آنها بحث های امید بخش بدهم فایده نداشت و آنرا رد می کردند و می گفتند "من دیگر چیزی از زندگی نمی خوام "دیگر چه پاسخی می توانستم به آنها بدهم در چنین مرحله ای واقعا نیاز به یک تغییر ریشه ای در نگرش و طرز تفکر ما به زندگی نیاز بود .در این حالت به آنها می آموختم و آنچه که اهمیت دارد اینست که زندگی از ما چه میخواهد؟ما در اینجا مثل کسی که مورد بازخواست زندگی قرار گرفته می اندیشیم و پاسخی که ما باید به این پرسش می دادیم نباید با واژه و اندیشه باشد بلکه با کردار راستین و به رفتار راستین جلوه کند .در واقع می توان گفت زندگی نهایتا بمعنای مسئول بودن برای یافتن پاسخ راستین به دشواری ها و مشکلات آن و انجام وظایفی است که پیوسته فراراه هر فردی قرار می گیرد.