روانشناسی بطالت

روان شناسی بطالت
 
منبع : هفته نامه کتاب هفته،نگاه پنجشنبه، شماره چهارم 31/1/91

واژۀ انگلیسی (idleness ) به معنی بطالت برابر با کلماتی مانند بیکاری ، تنبلی ، بیهودگی ، سستی ، بی حالی و بیکارگی است . معانی گوناگون بطالت نشان می دهد که با مفاهیم متفاوت و درعین حال مشابهی روبرو هستیم . دربررسی پژوهش های علمی انجام شده در مورد بطالت نیز این چندگانگی دیده می شود .تنوع معانی و برداشت های موجود از بطالت نشان می دهد که با پدیده ای دارای معنی صریح و مشخص سروکار نداریم . لذا فهم درست  آن نیازمند رجوع به برخی قراین و مفاهیم دیگر مانند کار ، زمان ، هدف ، پوچی ، ملال ، استراحت و فراغت است . در تعریف بطالت به معنی گذراندن زمان بدون انجام کاری یا اجتناب از انجام کار و فعالیت یا تنبلی بدون هدف نیز این قراین به چشم می خورد . بطالت امری نکوهیده شمرده می شود و برخی آن را منشأء تمام زشتی ها می دانند . می گویند شیطان در دستان فرد عاطل همیشه شرارتی برای انجام می یابد . هزیود  بطالت را مایۀ شرمساری می دانست و ویکتور هوگو آن را سنگین ترین رنج و ستم بر می شمرد . تاریخ بشر ظاهراً درستایش کار رقم خورده است . معهذا گهگاه رسالات و مقالاتی با نگاه مثبت به بطالت نگاشته شده است . ویرجینیا وولف می گوید : " در بطالت و رؤیاهای ماست که گاه حقیقت فرو نهفته بالا می آید و آشکار می شود . " آگاتاکریستی معتقد بود که اختراع زادۀ بطالت است و نه احتیاج . و آنتوان چخوف  می نویسد هیچ شادی نیست که با بطالت برابر نباشد و تنها آن چه بی فایده است می تواند لذت بخش تلقی شود . و بالاخره فیلسوف معروف برتراند راسل مقاله ای در ستایش بطالت نوشته است که درآن با نگاهی انتقادی نسبت به کار و انواع آن می گوید که نیل  به شادی و سعادت بشر در تقلیل سازمان یافتۀ کار تحقق می یابد . اصولاً چرا بطالت وجود دارد و از لحاظ زیستی و تکاملی چه نقشی ایفا می کند . چنان که گفته شد پژوهش های علمی بسیار اندکی در مورد بطالت انجام شده ولی برخی یافته های قابل توجه به دست آمده است . برخلاف آن چه ظاهراً به نظر می رسد یکی از این تحقیقات نشان می دهد که افراد درنهایت از دست زدن به کار حتی اگر مجبور به انجام آن باشند بیشتر از نشستن و کاری انجام ندادن استقبال می کنند . پس اگر به سیزیف اختیار می دادند که میان بالا بردن و غلطاندن بی انتهای سنگ از تپه و نشستن دریک سلول انفرادی و بازی با انگشتانش یکی را انتخاب کند او از همان مجازاتی که زئوس برایش تعیین کرد راضی تر بود. یافتۀ تناقض آمیز دیگری نیز وجود دارد . افراد وقتی فعالیتی  بی معنی و بی هدف به نظر آید بیکار نشستن را بر انجام آن فعالیت ترجیح خوهند داد ولی درعین حال کمتر شاد خواهند بود. افراد دست به این انتخاب می زنند درحالی که پیش بینی می کنند که فعال بودن رضایت بخش تر است امّا از آن جا که کار بی هدف و بی معنی است تحت سلطۀ این نیرو قرار دارند که انتخابی منطقی انجام دهند و نه احساسی . معهذا شاد نخواهند بود . مانند کسی که از راه رفتن بدون هدف احساس حماقت کند . به عبارت دیگر افراد بطالت را بر انجام کار بیهوده ترجیح می دهند . یعنی اگر سیزیف در سلول زندان می نشست ، کمتر از وقتی که سنگ از تپه بالا  می برد و می غلطاند می توانست شاد باشد . این یافته ها درحالی است که برخی از روان شناسان براین باورند که وجود بطالت درانسان دارای وجه عمیق غریزی است و نقش تکاملی داشته است . نیاکان ما مجبور بوده اند برای ذخیرۀ انرژی مدت ها به صورت عاطل و باطل بنشینند یا دراز بکشند تا انرژ ی حیاتی خود را برای انجام امور مهم تر و حفظ بقا ذخیره کنند . امروزه ما به یمن دستاوردهای تمدن انرژی زیادی برای انجام امور داریم و بطالت چنین نقش مهمی را ایفا نمی کند . معهذا بر اساس باور این دانشمندان بطالت کماکان در اعماق یاخته های عصبی ما حضور دارد .  همه افراد زمانی یا دوره ای از عمر خود را به بطالت سپری می کنند . گاهی افراد به یک روز عاطل و باطل نیاز دارند تا رفع خستگی کنند . گذران یک یا چند روز اتفاقی در بطالت مشکلی ایجاد نمی کند امّا دوره های طولانی بیکارگی بر افراد تأثیرات منفی جسمانی و روان شناختی دارد. بدیهی است اگر شاعری ساعت ها بدون آن که کاری کند در تخیّلات خود غرق شود یا دانشمندی ظاهراً عاطل و باطل بنشیند و در افکار خود در جستجوی راه حل مسئله ای باشد با توجه به دستاورهایی که دارند نمی توان انگ بطالت را بر آن ها زد. نکتۀ مهم دیگر مرز تعریف نشدۀ میان بطالت و گذارندن اوقات فراغت است . اوقات فراغت برای افراد مختلف معانی متفاوت دارد. اوقات فراغت به مفهوم آسودگی و آسایش از کار و شغل و پرداختن به اموری است که فرد از آن ها لذت   می برد ، خواه برای رفع خستگی باشد و خواه موجب ایجاد تنوع و یا حتی شکوفایی استعدادها و رشد اجتماعی شود . استراحت بطالت نیست و گاهی دراز کشیدن روی علف ها در زیر درختان در یک  روز تابستانی و گوش دادن به صدای آب و تماشای ابرها به هیچ وجه تلف کردن وقت به شمار نمی رود . سازمان دهی صحیح اوقات فراغت می تواند زمینه ساز نوعی تربیت و پرورش غیر رسمی باشد که تاثیر آن در مواردی از آموزش و پرورش رسمی نیز بیشتر است و موجب افزایش شکوفایی و بهره وری می شو د . اوقات فراغت  با خستگی ، استرس کاری و فرسودگی شغلی مقابله می کند و از ضروریات حفظ تعادل در زندگی است . چنان که گفته شد بطالت دارای اثرات منفی جسمانی و روان شناختی است . افزایش وزن و چاقی که خود مادر بسیاری از بیماری ها به شمار می آید یکی از پی آمدهای دوره های طولانی بطالت است . بطالت سوخت و ساز بدن را کم می کند و بدن  مستعد تجمع چربی در بافت ها می شود. افراد برای سوزاندن کالری هایی که مصرف می کنند نیاز به فعالیت دارند و وقتی مدت ها غیر فعال هستند  کالری های ذخیره شده تبدیل به چربی  می شود . بطالت  تنش عصبی  به وجود می آورد که در ارتباط نزدیک با گرسنگی قرار دارد. لذا افراد سعی می کنند با پرخوری یا پرنوشی تنش خود را کاهش دهند که هردو منجربه چاقی می شود. بنابراین یکی از راه حل های کاهش وزن و مقابله با چاقی دنبال کردن  یک سبک زندگی فعال و هدفمند است . از سوی دیگر بروز بیماری های قلبی عروقی را معمولاً به چاقی و رژیم غذایی نسبت می دهند حال آن که صحیح تر است که شیوع آن ها را ناشی از بطالت و عدم فعالیت جسمانی بدانیم که درمیان علل این بیماری ها در مرتبۀ مصرف سیگار و افزایش فشار خون قرار دارد. 35% موارد کشندۀ این امراض با فقدان فعالیت منظم و ورزش پیوند دارد. نقش پیش گیری کننده ورزش در بهداشت جسمی و روانی شناخته شده  است و نمی توان آن را نادیده گرفت . از لحاظ تاثیرات روان شناختی خود تنش عصبی می تواند زاییدۀ بطالت باشد . افراد غیر فعال بیشتر نگران می شوند  زیرا فرد فعال موضوعات زیادی دارد که باید به آنها بیندیشد و کمتر فرصت می کند تا بر یک نگرانی خاص متمرکز شود. فرد عاطل مکرراً به شکلی بد بینانه غرق در افکاری می شود که منجربه نگرانی بیشتر و تنش عصبی او خواهد شد . تنهایی نیز یکی از دلایل مستقیم بطالت است . فرد عاطل انگیزه ای برای خروج از خانه ندارد و از فرصت تعامل با دیگران محروم می شود . افرادی که برای دوره های طولانی غیر فعال می مانند تبدیل به افرادی منزوی و تنها می شوند و وضعیت روحی آنان روبه زوال می رود زیرا ما بدون وجود تعامل انسانی با دیگران نمی توانیم زندگی کنیم و از رشد و شکوفایی محروم می شویم . سرانجام باید به رابطۀ میان بطالت و انگیزه  و برخی بیماری های روانی مانند افسردگی و اسکیزوفرنی اشاره کرد . انگیزه که یکی از مباحث بنیادی روان شناسی است دربسیاری از موارد یا اختلالات کاهش می یابد و می تواند به بطالت منجر شود . یکی از مشخصه های اسکیزوفرنی نیز تخریب عملکرد و کاهش فعالیت بیمار و اسارت او در دست دوره های طولانی و تشدید شوندۀ بطالت است . رابطۀ افسردگی و بطالت مانند یک حلقۀ معیوب است یعنی هر کدام منجربه دیگری می شود . یکی از علائم افسردگی کاهش حرکت و فعالیت و در نتیجه بطالت است و افراد افسرده نسبت به انجام امور و کار بی انگیزه می شوند . از سوی دیگر عدم فعالیت و تحرک خود به ایجاد خلق افسرده کمک می کند . اصولاً یکی از راه های کمک به درمان افسردگی فعالیت و ورزش است . فعالیت منظم نه تنها ذهن را از آن چه موجب ناراحتی اوست مصون می دارد بلکه خلق را نیز بالا می برد و موجب تخلیۀ تنش و استرس و افزایش اعتماد به نفس می شود و فرد عاطل از تمام این مواهب محروم می ماند .

در فضیلت شادی

درفضیلت شادی
 
 
منبع: روزنامه اعتماد، سال دهم ، شماره 2684، چهارشنبه 1 خرداد 1391

شادی چیزی است که همه آن را جستجو می کنند.از همان لحظه ی تولّد شوق به شادی نیز همزمان  با آن متولّد می شود و مسابقه ای بی پایان برای کسب آن آغاز می گردد. اگر رفتار و اعمال افراد را تحلیل کنیم نتیجه می گیریم که همه در زندگی در طلب شادی هستند.هدف هر رفتار یا عملی جستجوی شادی است، حتّی اگر در ظاهر این امر مشخّص نباشد. رؤیاها و آرزوها و در نتیجه بسیاری از برنامه ریزی ها نیز در خدمت شاد بودن است. اگر فعالیتی لذت بخش باشد و به شادی منجر شود پی گیری و تکرار خواهد شد. مساعی بشر برای کسب موفقیت درهرامری مانند کشف چیزی ناشناخته یا خلق اثری هنری یا انجام پروژه های گوناگون همه موجب شادکامی می شود. درحقیقت شوق نیل به شادی عاملی است که رفتار را دیکته می کند. البته همه ی اعمال به شادی ختم نمی شود، ولی کسب شادی انگیزه ی اصلی است هر چند که حاصل شکست و در نتیجه ناشادی باشد. انگار در درون انسان عامل یا انگیزه ای است که هم در سطح غریزی و هم در مراتب بالاتر اجتماعی یا معنوی پاسخ خود را در شادی و بدیل ملموس تر آن لذت می جوید. تشفّی گرسنگی یا غریزه ی جنسی و انجام فعالیت های اجتماعی و کنکاش های معنوی همه به احساس رضایت و شادی می انجامد که در مواردی سطحی و گذرا و در مواقعی ژرف و پایدار است.

با این همه متاًسفانه ما از شادی چیززیادی نمی دانیم و تنها ناخودآگاهانه آن را جستجو می کنیم بی آن که به تجزیه و تحلیل چرایی و چیستی آن بپردازیم و با اشراف بر معنای واقعی آن بکوشیم تا در زندگی طریقی را دنبال  کنیم که به کسب شادی و رضایت پایدار و با ثبات بیانجامد. اهمیت کسب بصیرت و آگاهی از معنای شادی دو چندان می شود وقتی که  با این واقعیت روبرو هستیم که در زندگی با انبوهی از احساسات و حالات منفی مانندافسردگی، دلزدگی، ملال، پوچی، ناامیدی، یاًس،

ترس، اضطراب، خشم و پرخاشگری روبرو هستیم که وجود مارا تحت سلطه ی خود گرفته اند و بزرگ ترین دشمنان شادی محسوب می شوند.

تعریف شادی

درحوزه ی روان شناسی شادی برچسبی است برای گروهی از احساسات مربوط به هم مانند سرور، رضایت، مسّرت، خشنودی، شعف، وجد، شادمانی، شادکامی و.... شادی دارای دو جزء شناختی و احساسی است. جزء شناختی را می توان با احساس رضایت مربوط دانست. این که فرد راجع به زندگی خود چگونه فکر می کند و چه اندازه از آن راضی است و یا چقدر خود را در حال پیشرفت به سوی نیل به اهداف خود می بیند همه به رضایت ختم می شود که جنبه ی شناختی دارد. جزء عاطفی و احساسی مربوط به چگونگی تجربه ی احساسات مثبت و غلبه ی آن ها بر احساسات منفی است. طبیعی است که به هر حال در زندگی احساسات منفی هم وجود دارد و نقش بازی می کند. لذا در مجموع اگر کفه ی ترازو به نفع احساسات مثبت بود و رضایت هم وجود داشت شادی حاصل می شود. گفته می شود در برابر هر حس منفی نیاز به سه حس مثبت است تا روحیه ی فرد بالا رود  واحساس شادی کند. بنا براین افزایش احساسات مثبت یا کاهش حس های منفی در مجموع می تواند به شادی منجر شود.احساس شادی و فکر رضایت از زندگی دو جزء عمده ی خوشی ذهنی SWB  (subjective well being) است.از آن رو ذهنی خوانده می شود که با سؤال از پاسخ دهندگان در باره ی این که  در زندگی خود چه احساسی دارند تعیین می شود. در برابر SWB  ارزیابی خوش بینی عینی یا  OWB (objective well being)  قرار دارد که بر مبنای ملاک های قابل مشاهده مانند امید عمر (life expectancy)  تعیین می شود که در یک زندگی خوب و شاد نقش بازی می کند. بنابراین در مجموع می توان گفت شادی تجربه ی زندگی بر مبنای وجود احساسات مثبت و فکر رضایت است.

نکته مهمی که در این جا باید به آن اشاره کرد تفاوت شادی و لذت است،هر چند که این دو با هم مرتبطند.خوردن نوشابه ای گوارا در یک روز گرم تابستانی ایجاد لذت می کند.لذت در اصل بیشتر وابسته به حواس پنج گانه است. عطر گل سرخ، نوازش نسیم بر گونه ها و شنیدن نواپردازی بلبلان در بهار همه لذت بخش است و با تحریک حواس پنج گانه سرو کار دارد و وابسته به شرایط ، اشیاء ، افراد و عوامل بیرونی است. لذت می تواند سالم ، سازنده یا انطباقی نباشد.مثلاً وقتی فردی دچار پریشان فکری و اضطراب است به پرخوری روی می آورد یا سیگار می کشد که هردو به او لذت می دهند ولی او را شاد نمی کنند. بخصوص وقتی که فرد می داند که مصرف سیگار برای سلامتی او  ضرر دارد. امّا شادی همیشه مثبت، سالم و سازنده است.

فلسفه ی شادی

چنان که گقته شد انسان پیوسته در جستجوی شادی است. طبیعی است که در  قلمرو فلسفه،مذهب،علم، هنر یا هر گونه فعالیت متعالی بشر نیز به این امر پرداخته شده است.در  حقیقت فلسفه ی زندگی  که توسط نحله های فکری تبیین می شود همواره معطوف به کسب شادی و سعادت  بشر است.

فلسفه ی غرب با آراء شاگردان سقراط که در بسیاری از موارد منکعس کننده ی دیدگاه  های اوست آغاز می شود.آریستیپوس سیرنی (Aristippus of Cyrene) یکی از شاگردان سقراط با دیدگاهی متقاوت با او بر آن بود که هدف زندگی جستجوی لذت های بیرونی است و التذاذ از این لذت ها برابر با شادی واقعی است. اورا که خود زندگی بسیار مجللی داشت می توان بنیانگذار مکتب خوشباشی (hedonism) دانست.

شاگرد دیگر سقراط آنتیستنس ( Antisthenes) بر خلاف آریستیپوس پیرو زندگی زاهدانه بود. او را بنیان گذار فلسفه ی کلبی (cynic) می دانند. دیوژن معروف که راه ورسم مشابهی داشت شاگرد او بود. راه نیل به شادی از نظر آنتیستنس شباهت هایی به فلسفه ی روشنایی (enlightenment) بودا،

تائوِئیسم چینی و یوگای هندی دارد. او معتقد بود که یک  زندگی تؤام با آرامش، سادگی، طبیعی بودن،فروتنی و فضیلت مندی تنش های درونی را بر طرف می کند و آن گاه شادی واقعی درونی و روشن بینی امکان ظهور می یابد .

افلاطون شاگرد دیگر سقراط معتقد بود که روح از سه بخش تشکیل شده است : عقل ، اراده و شوق.

انسان زمانی شاد خواهد بود که این سه بخش در تعادل و هماهنگی با هم به سر برند. به نظر او پیروی از فلسفه ی شادی می تواند محور ایجاد جامعه ای شاد باشد.

شاگرد معروف افلاطون یعنی ارسطو می گفت شاد کسی است که فضیلت ها و توانایی های خود را بپروراند. او در اخلاق نیکوماخوس می گوید شادی تنها چیزی است که انسان آن را به خاطر خودش می خواهد، بر خلاف چیزهای دیگر مانند ثروت، افتخار ، سلامت یا دانش که جستجوی آن ها نیز برای دستیابی به شادی است. واژه ی یونانی eudaimonia که شادی معنا می دهد از نظر ارسطو یک فعالیت است نه یک احساس یا حالت. شادی مشخصه ی اصلی یک زندگی خوب و شایسته است

که در آن انسان طبیعت خود واقعی اش را یه یهترین وجه تحقق می بخشد. به نظر او شادی فعالیت فضیلت مندانه ی روح در انطباق با عمل و در حقیقت تمرین فضیلت است.

اپیکور(Epicurus) هدف فلسفه را دستیابی به یک زندگی شاد و آرام می دانست که با آرامش درونی، رهایی از ترس و فقدان درد و رنج مشخص می شود. اتخاذ یک زندگی خودکفا که در جوار دوستان واقعی سپری می شود. طرفداران اپیکور اغلب با پیروان مکتب خوشباشی اشتباه گرفته می شوند.فلسفه ی اپیکوری طریق میانه و ملایمی از پارسایی و زهدمنشی (asceticism) است، حال آن که  فلسفه ی خوشباشی شیوه ای برای نیل به لذت های بیرونی است. اپیکوریسم خردمندانه و خوشباشی نابخردانه است. اپیکوریسم به روشنگری، روشن بینی و شادی درونی می انجامد و خوشباشی به ناروشنگری، تنش های درونی و انواع اعتیاد ها. اپیکور آموزنده ی تفکر مثبت بود و اعتقاد داشت که فرد باید در زندگی از مثبت اندیشی پیروی و از نگرانی و اضطراب اجتناب کند تا به شادی باطنی دست یابد که از آرامش درونی حاصل می شود.

در آیین کاتولیک معنای اولیّه ی شادی با نیک اقبالی مترادف است.در این آیین نهایت غایی وجود انسان خوشی و سعادت و به عبارت بهتر برکت یا شادی تقدیس شده است.از نظر توماس آکوئیناس اوج شادی در دیدار سعادت بار ذات احدیّت در جهان دیگر حاصل می شود. پیروی از منطق می تواند خوشی وشادی به بار آورد امّا این شادی محدود و ناپایدار است. او با ارسطو موافق است که شادی تنها از طریق تعقّل و تفکر در باب پی آمد اعمال حاصل نمی شود بلکه به پیروی از دلایل نیک برای اعمال مبتنی برفضیلت نیز نیاز دارد. بنابراین عملی به شادی می انجامد که مبتنی بر قوانینی باشد که توسط علت العلل یعنی پروردگار تعیین شده باشد.

آکوستین هیپو (Augustin Hippo) کتاب کاملی در باره ی شادی نوشت به نام زندگی شاد (the happy life)  . از نظر او نیز هدف عالی مساعی بشر نیل به شادی است که تنها با زیستن در خدا حاصل می شود و خدا بزرگترین شادی است که یک انسان می تواند به دست آورد. میستر اکهارت (Meister Eckhart) که پیوندی میان فلسفه ی غربی و مذاهب شرقی برقرار کرده است مراقبه ی ذهنی (meditation) را توصیه می کند. او همنوع دوستی و شرکت در امور خیریه را نیز منبع مهم شادی می داند.

در قلمرو فلسفه ی مدرن میشل دومونتین (Michel de Montaigne) که مهمترین جانشین اپیکور محسوب می شود محور و مرکزهنر زندگی را دست یافتن به تعادل و موازنه ی درست می داند و البته بیشتر از اپیکور برای لذت ارزش قائل می شود. آرتور شوپنهاور که نظامی مبتنی بر بدبینی تجربی و متافیزیک بنا نهاد دنیا را دره ی اشک و سرشار از رنج می داند. از نظر او شادی یک توهّم و خیال باطل است. زندگی مانند آونگی در میان درد و ملال نوسان می کند و هر تاریخچه زندگی روایتی منحصر به فرد از رنج است. او با الهام از بودیسم بدبینی را  به عنوان طریقی برای آن چه معادل شادی می دانست می آموخت. در بودیسم دنیای بیرون به مثابه ی عرصه ای از رنج مجسّم می شود که نیروی روشن بینی(kundalini) را بیدار می کند.

جرمی بنتهم (Jeremy Bentham) بنیان گذار فایده باوری کلاسیک (classical utilitarianism) اصل اخلاقی سودمندی (rule of utility) را ارائه کرده که بر اساس آن خیر چیزی است که بیشترین شادی را برای بیشترین تعداد از مردم به ارمغان آورد. از نظر او یک عمل هنگامی از جهت اخلاقی درست است که برای تعداد زیادی از مردم خوب باشد و شادی هم از همین قاعده پیروی می کند.

امروزه فلسفه ی شادی به شدّت تحت تاًثیر پژوهش های مربوط به شادی قرار دارد که به بررسی کمّی شادی، خلق مثبت و منفی ،خوشی و سلامتی ،کیفیت زندگی و رضایت موجود در زندگی و تفکّر مثبت می پردازد.

لودویک مارکوزه (Ludwig Marcuse) فیلسوف آلمانی معتقد بود که تنها برخی لحظات زودگذر شادی در زندگی وجود دارد و شادی پایدار ومتعالی یک افسانه است. او در مقابل بسیاری از فلاسفه ی معنویت گرا قرار می گیرد که شادی را حالتی درونی می دانند که می تواند متعالی باشد.

از طرف دیگر جاناتان هید (Jonathan Haidt) پرفسور روان شناسی در حالی که به خدا باور ندارد می گوید در مغز ناحیه ای برای تجربه ی خداوند وجود دارد.فرد در ارتباط با خداوند به روشنایی می رسد و شادتر از فرد خاموش است. او در عین ناباوری به وجود خداوند از روی منطق از شادی درونی و ارزش های مثبت معنوی سلامتی دفاع می کند.

جامعه شاد واقتصاد شادی

رلبطه ی میان پول و شادی همیشه مورد توجّه قرارداشته است. بعضی که فکر می کنند پول درمان هر دردی است آن را عامل اصلی  شادی می دانند. پژوهش های قابل ملاحظه ای در این زمینه صورت گرفته است. باید گفت که به طور متوسط ملت های ثروتمند از ملت های فقیر شادترند، امّا منحنی این تاًثیر خطی نیست و لگاریتمی است یعنی از حدی به بالا صادق نیست. به عبارت دیگر رابطه ی میان ثروت و شادی از سطحی به بعد دیگر بالا نمی رود.

براساس اندازه گیری  خوشی ذهنی SWB نقشه ی شادی کشورهای مختلف دنیا ترسیم شده است. این نقشه نشان می دهد که کشورهایی مانند پورتوریکو ،مکزیک ،استرالیا ، ایسلند،سوئیس واسکاندیناوی از شادی بالایی برخوردارند و کشورهایی مثل مولداوی ،روسیه ،ارمنستان،اوکراین،زیمبابوه و اندونزی کمترین میزان شادی را دارا هستند.

اهمیت شادی در برنامه ریزی های اقتصادی تا حدی است که بعضی معتقدند علاوه بر ملاک های شایع اقتصادی مانند GDP و GNP  باید به گسترش میزان شادی در جامعه پرداخت تا بتوان یک برنامه ریزی را موفق دانست. در این زمینه پادشاه بوتان ملاکی تحت عنوان GNH (Gross national happiness) یا شادی  ناخالص ملّی  را به عنوان بدیلی برای  GDP (Gross domestic product) یا تولید ناخالص ملی ارائه داده  که بر چهار اصل استوار است محیط سالم، اقتصاد خوب ، دولت دموکراتیک و اتکاء به فرهنگ مذهبی مثبت.

توجه به این نکته اهمیت دارد که نباید ثروت را به تنهایی عامل ایجاد جامعه ای شادتر دانست. زیرا کشورهایی که از شادی بالاتر برخوردارند در عین حال داری یک مدل اقتصادی مختلط غربی هستند که با وجود دموکراسی و مطبوعات آزاد شکل می گیرد. بنابراین وجود جامعه باز و نهادهای اجتماعی دموکراتیک در کنار افزایش ثروت به شادی بیشتر جامعه می انجامد. شاهد این مدعا آن است که در گذشته در کشورهای اروپای شرقی که تحت سلطه ی کمونیسم بودند میزان شادی حتی از کشورهای فقیرتر ولی آزاد تر کمتر بود. باید دانست  که گسترش شادی روابط اجتماعی را گرم ترو مستحکم تر می کند و مشارکت سیاسی را هم بالاتر می برد. از سوی دیگر ملاک های ذهنی شادی همیشه منعکس کننده ی شادی به معنای ژرف و درونی آن نیست. لذا برخی صاحب نظران می گویند که در کل اگر چه مردم کشورهای غربی دهه به دهه ثروتمندتر می شوند ولی لزوماً شادتر نشده اند زیرا مطالعات نشان می دهد که نسبت به 50 سال قبل اگرچه میانگین درآمد واقعی مردم بیشتر از دو برابر افزایش یافته است ولی مردم نسبت به آن دوران شادتر نیستند. از طرف دیگر احتمال ابتلا به افسردگی بالینی نسبت به قرن گذشته 10 برابر بیشتر شده است. این ملاحظات باعث شده که برخی از صاحب نظران مانند اقتصاد دان انگلیسی ریچارد لایارد (Richard Layard) معتقد باشند که مردم کشورهای غربی از لحاظ بیرونی غنی تر و از جهت درونی ناشادتر شده اند. پس اگرمساعی آنان به جای تمرکز بر ثروت بیرونی یا ملاک های بیرونی موفقیت معطوف به رشد شادی درونی شوند زندگی بهتر و شادتری خواهند داشت. به عبارت دیگر هنگامی که خودخواهی لجام گسیخته در جامه ی ثروت اندوزی به هر قیمت از میان برود شاهد رشد شادی عمومی و تحقق جامعه ای شادتر خواهیم بود.

موضوع دیگر آن است که آیا در داخل یک کشور افراد ثروتمند نسبت به دیگران شادترند؟ در این جا هم منحنی رابطه ی شادی وثروت از جایی به بعد معکوس می شود. هنگامی که افراد درآمد کافی برای ارضاء نیازهای اولیّه خود داشته باشند شاد می شوند ولی از این حد بالاتر به تدریج رابطه ی میان شادی و درآمد کاهش می یابد مگر آن که ثروت در راه های جامعه پسندانه مانند خیریه ، ترویج پژوهش های علمی یا بسط فعالیت های هنری و اموری از این قبیل صرف شود.

بیوشیمی ، وراثت و شادی

سونیا لیوبومیرسکی (Sonia Lyubomirsky) از فعالان عرصه ی روان شناسی مثبت گرا بر اساس پژوهش های خود معتقد است که 50 درصد از سطح شادی انسان توسط توارث و عوامل ارثی تعیین می شود. 10 درصد تحت تاًثیر شرایط زندگی بیرونی است و 40 درصد از ذهن فرد تاًثیر می پذیرد. از نظر او راز شادی پایدار با توجه به این 40 درصد در حفظ و تداوم شادی درونی خلاصه می شود.

از سوی دیگر برخی میانجی های شیمیایی درون مغز از یک طرف با استرس که مخلّ شادی است و از طرف دیگر با خود شادی ارتباط دارند. میزان استرسی که فرد در عملکرد طبیعی میانجی های شیمیایی می تواند تحمل کند حدّ تحمل استرس خوانده می شود. این حدّ تحمل توسط عوامل ژنتیک تعیین می گردد. اکثر افراد از حد تحمل استرس لازم برای مقابله با استرس های عادی زندگی برخوردارهستند. امّا در موارد استرس شدید مثل مرگ یکی از عزیزان عدم تعادل در میانجی های شیمیایی تجربه می شود. حدود 10 درصد مردم اصولاً حد تحمل استرس پایینی دارند که موجب می شود اغلب موارد احساس بدی داشته و ناشاد باشند. به عبارت دیگر تعادل میانجی های شیمیایی آن ها در سطح استرسی که از نظر بقیه ی مردم عادی است مختل می گردد و آنان را به افسردگی، اضطراب،اختلال خواب و اعتیاد مبتلا می کند. پس 10 درصد افراد قابلیت انطباق با استرس های معمولی را ندارند. میانجی های شیمیایی مغزی که در صورت استرس دجار عدم تعادل می شوند عبارتند از سروتونین، نورآدرنالین، دوپامین و اندورفین.سروتونین در تنظیم  خواب وساعت بدن نقش دارد.نورآدرنالین انرژی بخش است و فقدان آن با خمودگی و کسل بودن همراه است. اختلال در عملکرد دوپامین که می توان گفت در مراکز مربوط به خوشی  در مغز دخیل است به کاهش کارکرد اندورفین منجر می شود که با پایین آمدن مقاومت طبیعی افراد نسبت به درد همراه خواهد بود. با اختلال جدی عملکرد دوپامین و اندورفین زندگی عاری از شادی می شود.از سوی دیگر نیز می دانیم که کاهش نورآدرنالین و سروتونین  در مغز منجر به بروز افسردگی می شود.

عوامل مرتبط با شادی

در ابتدا باید گفت بسیاری از منابع لذت یخش معمولی در ایجاد شادی مؤثرند. برخورداری از انواع لذت های به ظاهر کوچک در زندگی در ارتقاء شادی به طور کلی اثربخش است. توجه به بعد فیزیکی و جسمانی از این لحاظ اهمیت دارد.افراد با پیروی از یک سبک زندگی معتدل همراه با خواب خوب، تغذیه ی سالم،ورزش،تنفّس صحیح، رابطه ی جنسی خوب ومراقبت های پزشکی لازم زمینه ی مناسبی برای استقرار شادی را فراهم می کنند.خلاصه آن که برخورداری از سلامتی شرط اوّل شادی است.

در ارتباط با شخصیت، برون گرایی، خوش بینی،احساس کنترل خویشتن و هدفمند بودن در زندگی رابطه ی مستقیم با شادی دارد. همچنین هر چه اعتماد به نفس بیشتر باشد امکان دستیابی به شادی بیشتر خواهد بود. برخورداری از تعادل، تداوم و ثبات در شخصیت افراد تضمین کننده ی بقاء شادی در زندگی آنهاست.

در مورد رابطه ی شادی با سن باید گفت به طور کلی نوسانات احساس سلامتی ذهنی SWB در مراحل مختلف عمرقابل مقایسه با یک دیگر است و حتی در موقعیت های گذار مثل یائسگی تغییر چندانی نمی کند. ولی عوامل پیش بینی کننده ی شادی با سن تغییر می کند مثلا رضایت از سلامتی در سنین بالا به عنوان عامل مؤثر شادی اهمیت بیشتری می یابد.در ارتباط جنس و شادی نیز تفاوتی دیده نمی شود. گزارش های زنان و مردان از میزان شادی خود یکسان است. امّا در تیره روزی و افسردگی تفاوت جنسی وجود دارد.

یکی از عواملی که تضمین کننده ی حضورو تداوم شادی در زندگی است برخورداری از ارتباطات فردی،میان فردی و اجتماعی لازم است.ازدواج،زندگی خانوادگی، بودن با دوستان و برخورداری از یک شبکه ی اجتماعی مناسب و کارا زمینه ساز شادی خواهد بود. یافته ها نشان می دهد که افراد متاًهل از مجردها شادترند. البته اثربخشی ازدواج بر شادی با گذشت زمان کمتر می شود، لذا کیفیت ازدواج هم اهمیت دارد.عشق ورزیدن یکی از ارکان اصلی شاد بودن است.

در مورد رابطه ی ثروت و شادی قبلاً سخن رانده شد. امّا در مورد  کار و اوقات فراغت نیز باید گفت که اصولاً رضایت شغلی یکی از عوامل زمینه ساز شادی است. در برابر آن بیکاری و عدم رضایت شغلی و یا فرسودگی شغلی زداینده ی شادی ها خواهد بود. می توان گفت که شادی در کار یکی از نیروهای برانگیزاننده در پشت نتایج مثبت ناشی از آن است نه این که یک فراورده ی حاصل از کار باشد. توجه به اوقات فراغت و برخورداری از تفریحات سالم و لازم نیز یکی دیگر از ارکان زندگی شاد است. در حقیقت وقتی کار و اوقات فراغت از جمله مهارت های اجتماعی فرد باشد کیفیت زندگی به طور کلی ارتقاء می یابد.

رابطه ی شوخی ، خنده و شوخ طبعی با شادی نیز آشکار است. شوخی از منابع مهم ایجاد شادی است و تاًثیر منفی رویدادهای استرس آفرین را نیز کم تر می کند.خنده نوعی بیان عاطفه ی مثبت است و شوخی خود مهارتی اجتماعی است که موجب تخلیه ی تنش و افزایش همبستگی می شود. از سوی دیگر شوخ طبعی یکی از ویژگی های شخصیت سالم به شمار می آید. البته باید گفت که شوخ طبعی افراد سالم با مسخره کردن و طعنه زدن تفاوت دارد. استفاده از شوخی های خصمانه که با هدف آزار دیگران انجام می گیرد و یا شوخی های برتری طلبانه  که با تحقیر افراد همراه است جایز نیست. ضمناً شوخی افراد بالغ به کلّ انسان ها معطوف است نه به یک فرد خاص و غالباً نکته ای آموزنده در آن است.

خنده تاًثیرات جسمانی مثبتی بر قلب،تنفس،سیستم ایمنی بدن و کاهش درد دارد که من در مقاله ی روان شناسی خنده به آن پرداخته ام. به هرحال بذله گویی، خندیدن و شوخی کردن راه های مؤثری برای ابراز هیجان های خوشایند و غلبه بر ترس ها و تردیدها به شمار می آید. طبیعی است که برخورداری از مهارت های مربوط به مدیریت استرس و تنظیم هیجانات و احساسات از آن جا که به کاهش احساسات منفی، نگرانی ها و اضطراب ها می انجامد زمینه ی بروز و ارتقاء شادی را فراهم می کند.

کسب شادی

پیشتر به پیروی از آموزه های فلسفه های گوناگون برای نیل به شادی اشاره شد. در قلمرو روان شناسی راهکارهای عملی چندی پیشنهاد شده است. مارتین سلیگمن (Martin Seligman) از پیشگامان روان شناسی مثبت گرا 5 محور زیر را ارکان کسب شادی می داند. 1- لذت (با تعبیری که پیشتر ذکر شد) 2- مشغولیت (engagement) به معنی انجذاب در فعالیت های شادی بخش و چالش برانگیز و خلّاق 3-روابط و پیوندهای اجتماعی با ارزش 4- جستجوی معنا (تعلّق به معنایی فراتر و برتر از اهداف مادّی و معمولی زندگی. 5- انجام واجرا (accomplishment) به معنی برخورداری از اهداف مشخصّی که تحقق یافت  

حقه بازی انرژیک

دکتر غلامحسین معتمدی از دکانی که این روزها با عنوان انرژی درمانی باز شده است، می گوید

 
 

 

از قدیم گفته اند که کار را به کاردان بسپار.

با این حال همیشه کسانی هستند که در هر رشته و حوزه ای دم از کاردانی زده اند ودیگران را اسیر فریب های خود کرده اند. این مسئله بویژه در حوزه مسایل روانی بیشتر به چشم می خورد. در جامعه ای که مردم با انواع مشکلات ریز و درشت اقتصادی و اجتماعی رو به رو هستند، طبیعی است که گاه دچار نومیدی، افسردگی، احساس ناتوانی و درماندگی و ... بشوند. متاسفانه به دلایل گوناگون عده ای برای حل این مشکلات دست به دامن کسانی می شوند که با انواع ترفندها ادعا می کنند می توانند به انرژی درمانی بپردازند. این افراد گاه به ادعاهای خود رنگ و لعاب علمی هم می دهند. گفت و گویی با دکتر غلامحسین معتمدی ، روان پزشک و نویسنده داشته ایم و به بیان تعبیرهایی که از مفهوم انرژی در طول تاریخ شده پرداخته ایم و دیدگاه ها و شیوه های درمانی مدعیان انرژی درمانی را بررسی و نقد کرده ایم.

انسان و مرگ، موسیقی و ذهن ، روانشناسی مدیر موفق برخی از کتاب های دکتر معتمدی هستند در سال های اخیر مردم کوچه و بازار و حتی گاه نخبگان برای بیان حالات و مسائل روان شناختی خود به مفهوم انرژی متوسل می شوند، مثلا فردی که می خواهد حس و حال خوب خودش را از گردش در طبیعت یا دیدن یک فیلم یا رفتن به سفر بیان کند، تعبیراتی از این دست که " انرژی گرفتم" ،" انرژیم تحلیل رفت " و ... به کار می برند.

از آن جایی که مفهوم" انرژی" در علومی مانند فیزیک ، شیمی و پزشکی کاربرد علمی گسترده و دقیقی دارد، آیا به نظر شما می توان در فرایندهای روانی و مسائل روان شناختی هم از آن صحبت کرد؟

انرژی مثل عشق ، عقل و ... مفهومی کلی است که می توان تعبیرهای گوناگونی از آن داشت. در طول تاریخ این تعبیرها و تفسیرها تفاوت پیدا کرده است. در مقطع کنونی وقتی اصطلاح "انرژی " به کار برده می شود با یک سه گانه مواجه ایم: در جایی با مفهوم علمی انرژی ، در جایی با مفهوم شبه علمی و در جایی دیگر با مفهوم غیر علمی آن. متاسفانه در ذهن عوام و تصورات غیر حرفه ای این سه تعبیر با یکدیگر آمیخته می شوند. این سه گانه به دنبال خود سه گانه دیگری را هم می آورد: نخست این معنا که از لحاظ علمی مقصود از انرژی ، انرژی فیزیکی است. در اینجا با تعریف مشخصی از انرژی روبه رو هستیم که کمیتی قابل اندازه گیری تلقی می شود. وقتی از این تعبیر علمی از انرژی دور می شویم و به سمت روان شناسی و روانپزشکی می رویم ، با مفاهیم شبه علمی مواجه می شویم. مفاهیم و تعبیرهایی از این دست ( انرژی) پایه در علم دارند ، ولی در برخی وجوه ، یعنی درست در آنجایی که با ذهن سرو کار پیدا می کنیم شبه علم می شوند. در این میان ساحت سوم دیگری هم مطرح است که بیشتر در میان عوام رایج است مانند مثال هایی که در سئوالتان آوردید. این ساحت حکایت از مسایل غیرعلمی دارد. این سه گانه یا تعبیرهای سه گانه ای که از مفهوم انرژی شده در طول تاریخ همیشه مطرح بوده است.

یعنی این سه تعبیر علمی ، شبه علمی و غیر علمی از انرژی همیشه در طول تاریخ در کنار هم بوده اند؟

بله. برای روشن شدن بحث بهتر است قدری به این تاریخچه پرفراز و نشیب بپردازیم. انرژی ریشه ای یونانی دارد که به معنای کار است. این مفهوم برای نخستین بار در تاریخ تفکر در آثار ارسطو مطرح شد. ارسطو در رسالاتش دو مفهوم را در ارتباط با انرژی مطرح می کند که به زبان امروز به آن ها توانایی بالقوه (potentiality) و واقعیت(actuality) گفته می شود.اتفاقا ارسطو از این تعبیر ( انرژی) برای تحلیل حرکت ، علیت ، اخلاق و فیزیولوژی استفاده کرد. جالب اینجاست که او یک برداشت روانشناختی هم از این انرژی داشت. ارسطو لذت و شادی را دو انرژی جسم و روان انسان است. ولی شادی صرفا انرژی انسان بودن یا انسانیت انسان است. در واقع لذت معطوف به حواس ماست، اما شادی مابه ازای درونی تری می خواهد.به بیان دیگر لذت زودگذر است و شادی پایدار. در سال 1600 فردی به نام هنری مور در رساله ای به نام "ترانه افلاطونی روح" از انرژی روح صحبت می کند. این تعبیر دربرگیرنده نوعی تصویر ذهنی در مورد روح است. در سال 1874 اتفاق جالبی می افتد. به این معنا که مفهوم "پویا شناسی روانی" توسط یک فیزیولوژیست آلمانی به نام "فون بروک" برای نخستین بار مطرح می شود. کسی که با فون بروک در نگارش این رساله همگاری می کند "هلم هولتز" است، یعنی کسی که بعدها قانون اول ترمودینامیک( حفظ انرژی ) را کشف و وضع می کند.در این رساله این نکته مطرح می شود که تمام موجودات زنده یک دسته نظام های انرژی هستند که بر پایه همان اصل ترمودینامیک( حفظ انرژی) اداره می شوند. به این ترتیب فون بروک یک فیزیولوژی پویا ارایه می دهد که بر اساس آن ارگانیسم زنده نظام پویایی تلقی می شود که بر وفق قوانین شیمی و فیزیک عمل می کند. این نشان می دهد که افرادی نظیرفون بروک می خواستند از علوم دقیقه ای چون شیمی و فیزیک برای تبیین انرژی استفاده کنند. جالب اینجاست که فون بروک سرپرست دلنشجویان سال اول پزشکی بود که در میان آنها فروید، بنیانگذار روانکاوی قرار داشت. می دانیم که فروید در ملاحظات روانکاوانه اش بخصوص در آنجایی که در باره نهاد ( Id)حرف می زند، آن را منشاء تمنیات شخصی می داند. فروید بعدها"لی بیدو" را انرژی غریزی و رانه مرگ یا تاناتوس را دومین انرژی ذهنی ذکر می کند. بعدها در سال 1944 " ژولین هاکسلی" از انرژی ذهنی به عنوان نیروی محرک روان اعم از عاطفی ، احساسی و عقلانی صحبت می کند. تا اینجا با مفهوم علمی انرژی روبه رو بودیم. مطابق تاریخچه ای که بیان کردید، می توان گفت که کاربرد مفهوم "انرژی" در روانشناسی پایه علمی دارد، اما چه زمانی با مفهوم شبه علمی یا غیرعلمی آن در روانشناسی مواجه می شویم؟

هرجایی که به فیزیک و شیمی نزدیک می شود مفهومی علمی پیدا می کند. امروزه مبحثی علمی به نام bioenergetics مطرح است. این مبحث قلمروی در بیوشیمی است که به جریان انرژی در نظام های زنده می پردازد و معتقد است که بسیاری از فرایندهای سلولی مثل تنفس سلولی یا روندهای سوخت وساز ، چیزی جز مصرف انرژی در شکل مولکول هایی که به آن ها مولکول ای ت پی می گویند، نیستند.اما تعبیر شبه علمی از انرژی: در روان شناسی امروز شاخه ای به نام energy psychology داریم. در این شاخه از روان شناسی از روش های شناخته شده روانشناختی مثل روندهای کلامی استفاده می کنند و آن ها را با تاثیرات فیزیکی ادغام می کنند به این معنا که روانشناختی تجربی غربی را با روش های نظام های شفابخش غیر غربی که ریشه در هند یا چین دارد مانند طب سوزنی تلفیق می کنند. در این جا به عرصه دیگری که مربوط به سنت های شرقی است وارد می شویم. برای نمونه در چین باستان معتقد بودند که بدن دارای نظام انرژی است. در یکی از این نظام های چینی گفته می شود که بدن دارای 12 نصف النهار دوطرفه است که هریک از عضو خاصی می گذرد. چینی ها بر این نظر بودند که تمام این سیستم توسط جریان انرژی به نام "کی یا چی" به یکدیگر متصل می شوند. البته کسی نمی داند که این مدارها چگونه کشف شده اند. چینی های باستان می گفتند که اگر روی این نصف النهارها تحریکاتی توسط انگشت یا سوزن یا ماساژ صورت دهیم ، باعث افزایش یا کاهش انرژی در آن نقاط می شود. در هر حال شبه علمی بودن این شاخه از روانشناسی ( روانشناسی انرژی) به این دلیل است که بخشی از آن به ناشناخته های شرقی پیوند می خورد و بخش دیگری از آن به روش های معمول روان درمانی که تاکنون جواب داده مربوط می شود. روش های درمانی ای که این روزها در کشورمان با عنوان های انرژی درمانی شناخته می شوند ، در این میان چه جایگاهی دارند؟

این روش ها با همان ساحت سوم یا تعبیرهای غیر علمی از انرژی مربوط می شوند. این گونه موارد هیچ اتصالی به ساحت علمی ندارند. در این روش های غیر علمی با حرف های کلی مثل همان هایی که اشاره کردید، روبه رو می شویم. حتی روش های درمانی این ساحت نسبتی با آن energy psychology با سنت های شرقی ندارند.این روش ها اغلب چیزی جز شارلاتان بازی و دروغ پردازی نیست مثل نمونه ای که اخیرا داشتیم. در این نمونه فردی بود که در وهله اول ادعای انرژی درمانی یه صورت تکی را مطرح کرد و سپس به انرژی درمانی به صورت گروهی رو آورد و حتی مدعی شد که می تواند از روی بالکن خانه ، افرادی را که در حیاط بودند ، معالجه کند. کار این فرد به جایی کشیده شد که بعدها ادعا کرد که از پشت ماهواره درمان می کند. همین فرد حالا هم مدعی است که با آواز خواندن روی دیگران تاثیر مثبت می گذارد!

چه عواملی سبب می شود که مردم به این شیوه ها پناه ببرند؟ به نظرم تلقین تاثیر زیادی روی مردم دارد. تازه خود تلقین هم یک میحث علمی است. امروزه هر دارویی را که می خواهند تولید کنند در مرحله پژوهش اولیه در کنار آن یک دارونما هم می دهند. از ان جایی که این دارونما از طرف یک مرجع حرفه ای تجویز شده حدود 30 درصد از افرادی که مورد پژوهش قرار می گیرند بدون آن که ماده ای دارویی در میان باشد در آن ها تسکین و بهبود علائم بیماری مشاهده می شود. بنابراین اگر هم کسانی در مواجهه با این قبیل افرادی که ادعای انرژی درمانی دارند، تسکین موقت پیدا کنند ناشی از تلقین بوده و هیچ پایه دیگری هم ندارد. از سوی دیگر هر کسی که مواجهه ای مثبت با افراد، طبیعت و آثار هنری داشته باشد، خواه ناخواه در او واکنش مثبتی ایجاد می شود ، اما اینکه این تاثیریا واکنش مثبت را به تبادل انرژی نسبت دهیم ، چنین چیزی نیست. البته کسانی که در روانشناسی انرژی کار می کنند ، می گویند ، ما می توانیم با روش های سی تی اسکن یا پت اسکن این تبادل انرژی را نشان دهیم ، اما در ساحت سوم تا به امروز کسی پیدا نشده بگوید ما می توانیم با این یا آن روش انرژی را اندازه بگیریم یا چگونگی انتقال آن را نشان دهیم.خلاصه کنم، ما می توانیم موضوع انرژی را به عنوان یک مفهوم سه گانه علمی ، شبه علمی و غیرعلمی در سه ساحت علمی ، شبه علمی که در برخی از موقعیت ها با علوم اتصال دارد- و همچنین ساحت غیرعلمی و خرافی به بررسی و نقد بگذاریم. توصیه شما به مردم و آن هایی که ممکن است در ناامیدی به دام بیافتند چیست؟

توصیه خیلی مشخص است. در چنین مواردی همیشه گفته شده است که به افراد متخصص و کاردان مراجعه کنید. از سوی دیگر، متاسفانه هنوز جنبه های خرافی و جادویی در انسان باقی مانده و جالب اینجاست که نه تنها به خوبی شناخته نشده که انکار هم شده است. این گرایش به خرافه خاص افراد عامی نیست. حتی افراد تحصیل کرده هم به دام آن ها می افتند. به هرحال همان طور که گفتیم ، توصیه ما این است که مردم در چنین مواردی به افراد حرفه ای رجوع کنند، اما در عمل این اتفاق نمی افتد. به این دلیل که اقتصاد خرافات یک تجارت سودآور است. وقتی مثلا این همه گرایش به فالگیری وجود دارد، نشان می دهد که هنوز در ذهنیت فرهنگی جامعه بدنه جان سختی هست که در برابر این توصیه ها مقاومت می کند. بنابراین توصیه اصلی ما این است که مردم آگاه شوند. اگر درباره این امور غیرمنطقی آگاهی رسانی لازم از طریق رسانه ها و همچنین از جانب متخصصان صورت نگیرد، وضعیت از اینی که هست بدتر خواهد شد. بنابراین در این زمینه همه مقصر هستیم. باید دراین زمینه آموزش های ضروری داده شود. .

خلاقیت

 

 

خلاقیت

 
منبع:خبرآنلاین

خلاقیت شیوه ای است که انسان به کمک آن بر ژرفا و فراخنای تجربـﺔ هستی خود می افزاید. خلاقیت همزمان با گسترش جهان و آشکار ساختن ابعاد ناشناختـﺔ آن ، ظرفیت درونی بشر را نیز توسعه می بخشد و موجب غنای آن می شود. بطوریکه انسان می تواند آن ابعاد ناشناخته را در درون خویش نیز تجربه کند. لذا روند آفرینش دارای نقشی دوجانبه است که فراتر از شیوه های معمول برخورد با محیط و خویشتن عمل می کند. خلاقیــت  نیرویی است که بشر به کمک آن خود را از سلطــﺔ تقدیر رهایی می بخشد و نه تنها به قلمرویی فراتر از پاسخ های شرطی خود گام می گذارد ، بلکه مرز انتخاب های عادی خویش را نیز در می نوردد. پس در روند آفرینش پیوند نوینی میان جهان و تجربـﺔ انسانی برقرار می گردد و بواسطـﺔ آن جهان و روان انسان هر دو کاویده می شود. تمایل انسان به خودشکوفایی وتحقق توانایی های بالقوة او مهمترین انگیزش موجود برای خلاقیت است. این تمایل همان گرایش هدفمندی است که درتمام شئون ارگانیک و انسانی آشکار است . یعنی گرایش به توسعه ، گسترش ، رشد ، فعالیت و ابراز تمام توانایی های ارگانیسم تا آنجا که این انگیزش موجب تعالی وجود شود. چنین گرایشی ممکن است در ژرفای لایه های گوناگون دفاع های روانی که حتی گاه وجود آن را انکار می کنند ، مدفون شده باشد ، ولی بهرحال درهرفردی وجود دارد و تنها دراتتظار شرایطی مناسب است تا آزاد شود و ترجمانی ارزنده بیابد. از سوی دیگر بدون شک نیاز اجتماعی شدیدی برای خلاقیت وجود دارد و بسیاری از انتقادهای جدی در باب جوامع و گرایش های فرهنگی آنها ممکن است با مفاهیم مربوط به فقدان خلاقیت بستگی داشته باشند . مثلاً درآموزش و پرورش مرسوم فعلی به جای ایجاد زمینـﺔ مناسبی برای رشد افراد متفکر ، خلاق ، مبتکر و نومایه گرایش به تربیت اشخاص قالبی ، مقلد و همرنگ جماعت دیده می شود و یا مردم در اوقات فراغت خود به جای فعالیت های آفریننده ، ایفای نقش های منفعل و فعالیت های گروهی منضبط را ترجیح   می دهند. همچنین در زندگی فردی و خانوادگی نیز در لباس پوشیدن ، غذاخوردن ، کتاب خواندن و فکر کردن گرایش شدیدی به دنباله روی ، همرنگی با جماعت ، تحجر و رفتار قالبی وجود دارد. حال این سئوال مطرح می شود که اصولاً چرا باید این مسئله مورد توجه قرارگیرد؟ اگر ما از همرنگی با جما عت و تحجر بیشتر از خلاقیت لذت می بریم ، اصلاً چرا باید چنین انتخابی صورت گیرد ؟ باید گفت که انتخاب خلاقیت و گسترش کاربرد آن در شیوة زیستن نه تنها انتخابی کاملاً منطقی ، بلکه یکی از ضرورت های حیاتی عصر ماست . در زمانی که دانش با وجوه سازنده ومخرب خود با جهش هایی باورنکردنی به فردا می پیوندد و از آن هم فراتر می رود ، بشر تنها به کمک انطباقی آفریننده می تواند خود را در برابر تغییرات متلون موجود حفظ کند. کشفیات علم و گسترش اختراعات روشن می کند که در برابر پیشرفت ورشدی که با مقیاس های حیرت انگیز قابل سنجش است . تودة عموماً منفعل و اسیر فرهنگی محدود نمی تواند با مشکلات و معضلات کثیری که وجود دارد مقابله کند . مگر آنکه افراد ، گروهها و ملت ها به نحوی آفریننده قادر به تصور و گشودن راههای نوین ارتباط با این تغییرات پیچیده باشند. اگر بشر نتواند همچنانکه دانش او محیط را تغییر می دهد ، انطباقی نوین و مبتکرانه با محیط پیدا کند ، فرهنگ خواهد مرد و بهایی که به خاطر این غفلت و فقدان خلاقیت پرداخت خواهد شد ، نه تنها ناسازگاری های فردی و تنش های گروهی بلکه نابودی جهان و تمدن خواهد بود. بنابراین تحقیق در باب روند خلاقیت و شرایطی که منجر به بروز آن می شوند و راه هایی که میتوانند وقوع آن را تسهیل کنند ، از نهایت اهمیـت برخورداراست .

 

تعریف خلاقیت : درتعریف خلاقیت شیوه های متفاوتی بکار می رود . شاید بهتر باشد درابتدا عناصرتشکیل دهندة روند آفریدن را شناسایی کرد تا به تعریفی مناسب دست یافت . از دید علمی دروهلـﺔ اول باید چیزی قابل مشاهده وجود داشته باشد ، یعنی فرآورده یا آفریده ای عرضه شود. پس تخیـلات بدیع را تنها هنگامی  می توان خلاق خواند که مثلاً درجامـﺔ کلمات بصورت شعر تبلور یابد و یا به اثر هنری دیگری تبدیل شود. از سوی دیگر این فرآورده باید ساختاری نوظهور داشته باشد . بدیع بودن فرآورده ناشی از تداخل کیفیـت های ویژه فرد با مواد تجربی مورد استفادة اوست . درروند آفرینش همیشه نشان فرد برآفریدة او دیده می شود. امــا نمیتوان ابداع فرآورده ای خلاق را تنها به فرد یا مواد مورد استفادة او نسبت داد . بلکه در حقیقت خلاقیت از رابطـﺔ میان این دو عامل بوجود می آید. پس می توان گفت خلاقیت پیدایش فرآورده ای نوظهوراست که از ارتباط ویژگیهای فرد از یک سو و مواد ، رویدادها ، مردم و شرایط زندگی او ازسوی دیگر بوجود می آید. این تعریف دارای جنبه های منفی نیز هست . از جمله آنکه تمایزی درمیان خلاقیـت خوب و بد قائل نمی شود و به کمک آن نمی توان تفاوت تصنیف یک سمفونی و ابداع روش نوینی  برای شکنجـﺔ زندانیان سیاسی را مشخص کرد. ولی از آنرو دراین تعریف از درج ارزیابی اجتماعی خود داری شده است که اینگونه ارزش ها فوق العاده متمـوج و بی ثبات هستند و به اعتبار علمی تعریف لطمه می زنند . مثلاً گالیله و کوپرنیک به دستآوردهای خلاقی دست یافتند که درزمان خود آنها بعنوان کفر و جادو درنظر گرفته می شدند و در عصر فعلی اصولی بنیادی و بی چون و چرا محسوب می شوند.

 

فرضیه مراحل خلاقیـت : نظریه های خلاقیت به دو دستـﺔ عمومی و اختصاصی تقسیم می شود . نظریه های اختصاصی تنها برای حوزه های بخصوصی اعتبار دارند و درنظریه های عمومی که مورد نظر ماست ، هدف مشخص کردن مکانیسم های شایعی است که در هر روند آفرینشی بکار می رود . بسیاری از پژوهشگران کوشیده اند روند خلاق را با تقسیم به مراحل مختلف و تحلیل این مراحل تبیین کنند. یکی از نظریه های پیشتازانه دراین زمینه به والاس (Wallas ) تعلق دارد که قائل به وجود چهار مرحله درروند آفرینش است .  این مــراحل عبارتند از  : تدارک یا آمـادگــی (preperation) ، دورة نهفتــه (incubation ) ، مرحله اشراق (illumination) و بالاخره مرحله تحقیق یا ارزیابی درستی و نادرستی موضوع ( verification ). درمرحله اول فردتمام اطلاعات ضروری را دستچین می کند و جنبه های گوناگون مسئله را مورد بررسی قرار می دهد. دراین مرحله او آزادانه می اندیشد ، مواد لازم را گرد می آورد ، جستجو می کند ، به پیشنهادات گوش فرا می دهد و اجازه می دهد تا ذهن سرگردانی داشته باشد. دردورة نهفته فرد خودآگاهانه با مسائل روبرو نمی شود. این مرحله ممکن است از چند دقیقه تا چند سال طول بکشد و درآن مواد جمع آوری شده در ذهن فرد ذخیره می گردد و دریک حالت انفعالی قرار دارد. شاید با شیوه های نامعلومی که برما مکشوف نیست مواد گرد آوری شده تحت یک سازمان دهی درونی قرار می گیرند تا زمانی  که مرحلـﺔ اشراق آغاز می شود و فرد راه حل مسئله خود را می یابد . این اشراق گاهی بصورت شهود ناگهانی ( intuition ) یا بصیرتی روشن و یا احساسی ویژه تظاهر می کند. و سرانجام درمرحله آخر فرد صحت و اعتبار و ارزش یافتـﺔ خود را مورد نظر مجدد و ارزیابی انتقادی قرار می دهد. آنچه درطرح فوق اهمیت دارد مطرح شدن مرحلـﺔ نهفته است . زیرا نشان می دهد که حل خلاقانه یک مسئله نیازمند نوعی دوری جستن از آن و حتی ازیاد بردن خود آگاهانـﺔ آن است . گفته شده است بخصوص افزایش دورة نهفته موجب پیشرفت کیفی افکار می گردد. توصیفی که برای این مرحله وجود دارد آن است که وقفه ها و فاصله های میان اعمال آگاهانه تفکر با فعالیت های ذهنی ناخودآگاه پر می شود. معهذا برای شناخت این مرحله هنوز به بررسی های بیشتر نیاز است . نظریـﺔ والاس توسط بسیاری از پژوهشگران پذیرفته شده و گسترش یا تعدیل یافته است . مثلاً راسمن  ( Rossman ) مراحل دالاس را تا هفت مرحله افزایش داده است . درآخرین تجدید نظر موریس استاین (Morris Stein) سه مرحله را ذکر کرده است . مرحله تشکیل فرضیه ای ، مرحله آزمون فرضیه ای و مرحله ارتباطات نتایج . او آمادگی یا تدارک را قبل از این سه مرحله قرارداده است . نظریه های دیگری نیز توسط گیلفورد (Guilford ) ، ورتهایمر ( Wertheimer ) و آرتورکویستلر(Arthur Koestler ) ارائه شده است که بعلت پیچیدگی و جلوگیری از اطالـﺔ کلام از درج آنها خودداری می کنیم .

 

سطوح مختلف خلاقیت : درمیان برخی از پژوهشگران گرایشی وجود دارد که خلاقیت را نه موهبتی از آن مردان بزرگ بلکه مشخصه ای متعلق به همه افراد بشر می دانند. درحقیقت این موضوع را باید به سطوح مختلف خلاقیت مربوط دانست یا به وجود سطوح متفاوتی از خلاقیت باور داشت که با خلاقیت عالی کسانی مانند شکسپیر، نیوتون و مولوی تفاوت دارد. از نظر اجتماعی این خلاقیت عادی و معمولی اهمیـت بسیاری دارد . زیرا در فرد ایجاد احساس رضایتی می کند که حس حرمان و ناکامی اورا از میان می برد و لذا می تواند در برابر خود و اعمال زندگی خود ایستاری ، مثبت داشته باشد و چنانکه روانپزشکان می دانند همین خلاقیت معمولی هم برای بسیاری از مردم آرزویی دست نیافتنی است . مثلاً افراد روان نژند آنچنان نیروهای روانی خود را صرف برطرف کردن موانع روان آزارانـﺔ خود می کنند که برای گسترش ظرفیت های خویشتن بخصوص در حوزه های مربوط به ابداع و خلاقیـت مجالی باقی نمی ماند. امـا تأکید براین خلاقیـت معمولی نباید موجب غفلت ما از مطالعـﺔ خلاقیـت عالی شود. اگر حقیقت داشته باشد که خلاقیـت معمولی موجب کاهش روان نژندها می شود و اخلاق بشر را تعالی می بخشد پس خلاقیت عالی مسئول دستاوردهای بزرگ بشریت و پیشرفتهای اجتماعی است . درزمان ما در باب مطالعه  نبوغ و خلاقیـت عالی نوعی اکراه دیده می شود که به صورت پدیده ای اجتماعی درآمده است . دربسیاری از کشورها قهرمان پرستی درمیان توده ها متداول نیست زیرا اصالت به توده ها داده می شود و تغییرات اجتماعی و تاریخی را پی آمد رفتار و اعمال مردان بزرگ نمی دانند بلکه به تکامل توده ها و محیط عمومی فرهنگ نسبت می دهند که مردان بزرگ نیز حاصل این عوامل هستند. کسی که در باب خلاقیـت به پژوهش علمی می پردازند ، می داند که چنین نگرشی صحیح نیست و بهیچ وجه توازی ارزشمندی میان یک گروه حقایق مانند ایدئولوژی ، قهرمان پرستی و گروه دیگری از حقایق مثل تأثیر محیط ، افراد خلاق و تحسین این افراد مانند گالیله ، حافظ و اینشتن وجود ندارد. حتی اگر امیدوار نباشیم که در هر قرن بیش از چند تن به چنین قلل رفیعی برسند بازهم مطالعه خلاقیت دراین سطوح دارای ارزشی عمیق است . این موضوع نه تنها به خودی خود و بخاطر تفحـص دریکی از برجسته ترین صفات بشریت ارزش دارد بلکه چون برخی ویژگی های شیوة خلاق زندگی را برما مکشوف می سازد نیز حائز اهمیت است . حال خلاقیت چه در سطوح عالی و متوسط باشد و چه در حدود معمولی ، حتی اندک .

 

شرایط درونی خلاقیـت : 1- گشادگی ذهن در برابر تجربه ها : منظور توانایی برخورد با تجربه های مختلف با ذهنی باز است که در حقیقت حالتی مغایر حالت تدافعی روانی است . در فرد گشاده ذهن هر تجربه ای آزادانه به ذهن راه        می یابد بدون آنکه توسط پیش داوری ها ، تعصب ها و روندهای تدافعی مستحیل شود ، خواه محرک مربوطه از محیط سرچشمه گرفته باشد و خواه منشاء درونی داشته باشد مانند یک خاطره .به این ترتیب فرد بجای آنکه ادراکات خود را توسط قالبهای از پیش تعیین شده شکل دهد ، ازلحظـﺔ وجودی خود آنچنانکه هست آگاهی می یابد و حساسیت خود را در برابر بسیاری از تجاربی که خارج از قلمرو طبقه بندیهای معمولی قرار می گیرند ، حفظ می کند. منظور از گشاده ذهنی وجود حالت انعطاف پذیری و نفوذپذیری مرزها ی موجود درمیان مفاهیم ، باورها ، فرضیه ها وادراکات است . از این طریق است که توانایی تحمل ابهام حاصل می شود و نیز قابلیت دریافت اطلاعات متناقض مجال بروز می یابد ، بدون آنکه در برابر تجربـﺔ حاوی اینگونه اطلاعات احساس اجبار برای چشم پوشیدن از آن بوجود آید. بدون شک این حالت یعنی گشادگی کامل آگاهی دربرابر هر آنچه درهرلحظه وجود دارد که از دیدگاه معناشناسی عمومی می توان آن را جهت گیری وجودی (existential orientation ) نامید  شرطی مهم برای تحقق خلاقیـت سازنده است . 2- کانون ارزیابی درونی : کانون ارزیابی فرد آفریننده در درون خود اوست . یعنی ارزش فرآوردة او نه بوسیلـﺔ ستایش یا انتقاد دیگران بلکه توسط خودش تعیین می شود .  بخصوص این موضوع در لحظـــﺔ خلاقیـت مصداق می یابد و البته به این معنی نیست که فرد خلاق مشتاق آگاهی از قضاوت دیگران نیست بلکه تنها بسادگی چنین معنی می دهد که مبنای ارزیابی او در درون اوست . 3- توانایی بازی کردن با عناصر و مفاهیم : منظور توانایی بازی ذهنی با افکار ، رنگ ها ، اشکال و روابط است . نوعی شعبده بازی با عناصر گوناگون و تلفیق آنها در ترکیبات غیر محتمل ، شکل دادن به فرضیه های عجیب و غریب ، پیدا کردن راه حل معماها و نامعلوم ها ، تبدیل اشکال به یکدیگر و تغییر شکل دادن آنها به صورت معادل های غیر محتمل . البته اهمیت این عامل از دو عامل دیگر کمتر است .

 

عمل آفرینش و ملازم های آن : هنگامیکه سه شرط ذکر شده فوق تحقق یافت ، خلاقیت ظهور می کند و غیر محتمل ، محتمل می شود. پس بطور کلی میتوان گفت عمل خلاق نوعی رفتار  طبیعی است و هنگامی برانگیخته می شود که فرد  دربرابر تمام تجربه های درونی و بیرونی خود گشاده باشد و انواع روابط را با انعطاف پذیری کافی تجربه کند . تقریباً درتمام آفریده های خلاق یک حالت گزینش (selectivity) و نوعی تکیه و تأکید که شاهدی بر وجود نظم و کوشش برای آشکار کردن جوهر کار است ، مشاهده می گردد. به این ترتیب مثلاً نویسنده کلمات وعباراتی را برمی گزیند که در بیان هنری او نوعی وحدت بوجود آورند. واقعیت بصورت مجموعـﺔ متنوعی از حقایق پیچیده و گیج کننده وجود دارد و فرد آفریننده ساختار بخصوصی از ارتباط خود با واقعیت را آشکار می کند و راه خاص خود برای درک واقعیت را بر  می گزیند و همین حالت گزینش یا انتزاع نظم یافتـﺔ شخصی است که به فرآورده های خلاق کیفیتی واجد ارزشهای زیباشناختی می بخشد. ملازم دیگر عمل خلاق نوعی اضطراب جدایی است . نمی توان باور کرد که بسیاری از آفریده های خلاق بدون احساس " من تنها هستم " شکل گرفته باشد و اینکه  " هیچکس هرگز این کار را قبلاً انجام نداده است  " . ملازم بعدی عمل خلاق مشوق به برقراری ارتباط با دیگران است . نمی توان تصور کرد که انسانی آفریننده باشد بی آنکه آرزوی اشتراک فرآوردة خلاقیت خود با دیگران را در سر بپروراند و این تنها راهی است که به کمک آن اضطراب جدایی خود را تسکین می بخشد . ممکن است شاعری سروده های خود را در کشوی میزش پنهان کند ولی مطمئناً شوق به برقراری ارتباط با گروهی را دارد که بتوانند اورا درک کنند حتی اگر چنین گروهی تنها در تخیـل او وجود داشته باشد.

 

شرایط ترویج کننده خلاقیـت : با توجه به شرایط درونی خلاقیت که ذکر شد روشن است که نمی توان بروز چنین شرایطی را ایجاد کرد معهذا می توان با تمهیداتی فضای ظهور و رشد این شرایط را مهیا کرد یعنی ایجاد شرایط خارجی مناسب که عبارتند از : 1- ایمنی روانی : ایمنی روانی سه شرط دارد.            الف ) پذیرش نامشروط ارزش فرد . بصورتی که فرد احساس کند که صرف نظر از شرایط کنونی            ورفتارش اصالتاً واجد ارزش است و بتواند بدون احساس شرم هـــرچه که هست و همانطور که              هست باشد . به این ترتیب وجود خود را به شیوه های نو و خود بخودی تحقق بخشد.            ب ) فراهم کردن محیطی که درآن ارزیابی خارجی وجود نداشته باشد :  هنگامیکـه ما از قضاوت            کردن دربارة دیگران بر مبنای محور ارزیابی خودمان احتراز کنیم خود بخود خلاقیت را ترویـج            کرده ایم . ارزیابی همیشه به منزلـﺔ یک تهدید و لذا برانگیزانندة حالت تدافعی است . و تدافع بــه            نفی و انکار بعضی از جنبه های تجارب فرد و دورنگاه داشتن آنها از دسترسی آگاهی او منجــر            می شود و با گشاد ذهنی دربرابر تجربه ها مغایرت دارد.           البته خودداری از ارزیابی دیگران بــه معنی جلوگیری از وقوع واکنش هــا نیست و حتـی آزادی           بروز واکنش هــــا راهم بیشتر می کند . مثلاً وقتی گفته می شود من فکــر تورا دوست ندارم ( یا           نقاشی  یا اختراع تورا ) این یک قضاوت یا ارزیابی نیست و با گفتن این جمله که آنچه تو می کنی           بد ( یا خوب ) است تفاوت دارد. درحالت اول فرد اجازه می یابد که محــــور ارزیابی درونی خود             را  حفظ کند.          ج ) درک همدلانه : یعنی شناخت پذیرش واقعی فرد آنچنانکـــه هست و توانایی دیدن آنچــــه  فرد          احساس می کند و انجام می دهد ازدیدگاه اوو ورود به  جهان خصوصی او.  2- آزادی روانی   :  آزادی کــامل بیان نمادین خود موجب ترویــج خلاقیت می شود و فــرد آزادی کامــل فکر کردن ، حس کردن و بودن خود را بدست می آورد . باید توجه کرد که منظور بیان نمادین است وگرنه ابراز تمامی احساسات و افکـــار درهر شرایطی به معنی آزاد بودن نیست . رفتار در بعضی موارد توسط جامعه محدود می شود و باید هم بشود  .  ولی ابراز و بیان نمادین حالات نیـازی به محدودیت ندارد. پس ابراز انزجارنسبت  به یک شیئی از طریق نابود کردن نمادین آن نوعی آزاد سازی است حال آنکه حمله به آن در واقعیت جرم محسوب می شود و آزادی روانی را نیز محدود می کند. اعطاء مجوز برای بیان نمادین ناشی از ترس یا مصالحه یا جرئت بخشیدن بی مورد به فرد نیست بلکه درهمان حال که مجوزی برای آزاد بودن است ، مسئول بودن را نیز طلب می کند.

 

خلاقیت و شخصیت : جستجو برای یافتن خصلت های ویژة شخصیتی وابسته به خلاقیت در حوزه های گوناگون و سطوح مختلف سنی توسط انواع رویکردها صورت گرفته و مطالعات گسترده ای درحوزه های هنر ، موسیقی ، ادبیات ، علم و تکنولوژی انجام شده است . بطورکلی مجموعـﺔ ثابتی از خصلت ها در حوزه های مختلف بعنوان خصائل وابسته به فعالیت ها و دستاوردهای خلاق شناخته شده است . برخی از آنها از این قرار است : ارزیابی عالی کیفیت های زیبا شناختی درتجربه ، علائق گسترده ، تمایل و گرایش به پیچیدگی ( Complexity) ، نیروی زیاد ، استقلال رأی ، خودپیروی یا استقلال درونی ( autonomy) ، شهود یا مکاشفه ( intuition ) ، اعتماد به خویشتن ، توانایی حل تناقضات یا همسازی با صفـــات ظاهراً مخالف یا متعارض در خودپنداشت یا خودنگـــارة فرد (self concept) و سرانجام داشتن احساس ثابتی از خویشتن به مثابـﺔ فردی آفریننده . مقیاس های شخصیت متعددی نیز دراین زمینه به وجود آمده است . مثلاً صفات شرح داده شده درمقیاس مرکب شخصیت خلاق هارینگتون تصویر خوبی از اینگونه مقیاس ها و آزمون ها بدست می دهد که درآن شخص خلاق بصورت فردی دارای خصوصیات زیر شرح داده شده است : فعال ، هوشیار، جاه طلب ، مباحثه جو، جسور، توانا ، دارای تفکر روشن ، زیرک ، پیچیده ، مطمئن ، کنجکاو، کلبی مسلک ( cynical ) ، تقاضا کننده ( demanding ) ، خودبین ، پرنیرو ، احساساتی یا حرارتی ، شتابزده ، ایده آلیست ، وهمی ( imaginative ) ، زودانگیخته ( impulsive ) ، مستقل ، فردگرا ، مستعد، بصیر ، هوشمند ، دارای علائق گسترده ، سریع ، سرکش ، اندیشمند ، کاردان ، با تدبیر ، مطمئن ازخود ، حساس ، ذکاوتمند ، ارتجالی ( خودبخودی ) ، غیر قراردادی ( unconventional ) ، با انگیزش کافی برای موفقیت ، دارای توانایی تحمل ابهام ، وقفه نیافته و ماهر در زمینه های مختلف و متفاوت . درحال حاضر درمورد گسترش ، فراگیری ، و افزایش اعتبار این مقیاس ها مساعی بسیاری صورت      می گیرد. درمطالعات مختلف این احتمال مطرح شده است که تصویر فرد آفریننده ممکن است در ارتباط با عواملی مانند سن ، جنس و حوزة فعالیت خلاق تغییر کند . درمورد سن ، برگروههای سنی مختلف مطالعاتی انجام داده اند و در ارتباط با حوزة خلاقیت مثلاً دیده شده است که دانشمندان خلاق درمقایسه با افراد متوسط از شهود و اطمینان بیشتری برخوردارند و از لحاظ عاطفی نیز با ثبات تر هستند. حال آنکه درهنرمندان و نویسندگان خلاق ثبات و تهورکمتری دیده می شود ولی این گروه نسبت به احساس گناه بیشتر مستعد هستند. برخی مطالعات حتی مرزهایی را در حوزه های مختلف ترسیم می کنند مثلاً تقسیم بندیهایی را در مورد هنرمندان پیشنهاد کرده اند. درحوزه تفاوت جنسی نسبت به وجوه تمایز میان زنان و مردان خلاق توجه ابراز می گردد. دراین حوزه عناوینی از این قبیل دیده می شود . ذکوریت روانشناختی ( psychological masculinity ) ، آگاهی مادرسالارانه و غیره . همچنین نتایجی با الگوهای متفاوت در مورد سبک کار خلاق و فرآورده های آن ، خصلت های ویژه شخصیتی و همبسته های شخصیتی متعلق به دستاوردهای هنری یافت شده است . ولی یافته های فوق آنقدر تازه است که نمی توان تصویر واضحی درمورد نتایج آنها ترسیم کرد. دادک (Dudeck ) درتحقیق جالبی بوسیله تحلیل کیفی پاسخهای آزمون رورشاخ (Rorschach ) ارتباط میان سبک شخصی درمعماری را با خصلت های ویژة شخصیتی معماران نشان داده است. و بالاخره درمطالعه ای استثنایی سعی شد رابطه میان خصلت های ویژة شخصیتی نظریه پردازان شخصیت و مشخصات نظریه های شخصیت آنها کشف شود. مطالعات مشابهی نیز بر روی روانشناسان برجسته و نامدار مانند هال ( Hull ) اسکینر (skinner ) ، اسپنس (Spence ) و تولمن (Tolman )صورت گرفته است. 

        

خلاقیـت ، تفکر و هوش : اصولاً حل مسئله ( problem solving ) دارای دو مرحله است . ابتدا بررسی راه حل های متفاوت و بعد انتخاب یکی از آنها که مناسب ترین راه حل بنظر می رسد. مرحله اول یعنی درنظر گرفتن راه حل های احتمالی و یا ابداع راه حل های نو تفکر واگرا (divergent ) خوانده می شود. مثلاً هنگامی که موارد استفاده یک آجر مورد سئوال قرار می گیرد ، فردی که پاسخ های متنوع و غیرمعمول می دهد قدرت تفکر واگرای بالایی دارد ( مثلاً داغ کردن آجر برای گرم کردن رختخواب ، استفاده از آن بعنوان یک سلاح ، مصرف آجر برای درست کردن طبقه های یک کتابخانه و غیره ) . تفکر واگرا نیازمند نیروی تخیلی سرشار و قدرتمند است و نزدیکی بیشتری با خلاقیت دارد. مهمترین مشخصه های تفکر واگرا عبارتند از انعطاف پذیری (flexibility ) ، نومایگی و اصالت ( originality ) و روانی ( fluency ) یعنی توانایی تولید سریع یک سری افکار پی درپی که بعضی نیازها را برآورده کنند. مرحله دوم حل مسئله ، تفکر همراه با استفاده از دانش و قوانین منطقی به منظور محدودکردن اطلاعات و نزدیکی به مناسب ترین راه حل است که تفکر همگرا ( convergent ) خوانده می شود . برای حل مسائل دشوار اغلب میان این دو نوع تفکر حرکت صورت می گیرد. درحوزه پژوهش های خلاقیت اصطلاح هوش برای رجوع به موارد زیر بکار می رود : 1- آنچه توسط آزمون های بهرة هوشی (  IQ ) اندازه گیری می شود. 2- حوزة چند عاملی توانایی های شناختی انسان شامل اجزاء وابسته به خلاقیت مانند توانایی تفکر واگرا ، توانایی مسئله یابی ( problem finding )  یا استعداد های خاصی مانند قریحـﺔ هنری ، دستیابی یا توانایی دستیابی بر فرایند اولیه تفکر ( primary process ) که به آن اشاره خواهد شد. 3- آنچه مشاهده گران با صلاحیت بر مبنای مشاهدات مکرر رفتار افراد در موقعیت های گوناگون بعنوان هوش مورد شناسایی قرار میدهند. بطور کلی نمرات آزمون های هوش با نمرات آزمون های خلاقیت همبستگی مثبت دارند . افراد با بهرة هوشی (IQ ) بالاتر از متوسط در آزمون های خلاقیت هم نمرات بالاتر از متوسط بدست می آورند. ولی فراتر از سطح هوشی مشخصــی ارتباط اندکی میان نمرات هوش و خلاقیت برقرار است . بعبارت دیگر احتمالاً افراد خلاق درآزمون های عمومی هوش نمرات بالایی کسب می کنند ولی هرچه فرد در سطح بالاتر هوشی قرار گرفته باشد عامل هوش کمتر موثر خواهد بود. پس می توان گفت برای آنکه فرد بتواند مشارکتی خلاق در امری داشته باشد سطح مشخصــی از هوش مورد نیاز است و فراتر از این آستانه موفقیت خلاق به عوامل دیگری مثلاً برخی متغیرهای وابسته به شخصیت بستگی می یابد. البته باید اضافه کرد که آستانـﺔ هوش لازم بسته به حوزة خلاقیت تنوع می یابد. احتمالاً برای کشف یک اصل جدید در فیزیک نظری یا ریاضیات بهرة هوشی بالاتری لازم است تا برای نوشتن یک داستان کوتاه . آزمون های سنتـــی هوش بیشتر با تأکید بر تفکر همگرا طرح ریزی شده اند و برای شناسایی افرادی که بهرة بیشتری از تفکر واگرا دارند و قادر به تولید افکار اصیل و نومایه هستند کفایت  نمی کنند . لذا آزمونهای مخصوصی موسوم به آزمونهای تفکر واگرا ابداع شده که بیشتر تحقیقات نوین خلاقیت بر روی این آزمونها متمرکز شده است . معهذا درنهایت باید گفت اصولاً خلاقیت به هر دو نوع تفکر واگرا و همگرا نیازمند است .

 

فرایند ثالث :     یکی از جنبه ها ی بنیادی نظریـﺔ روانکاوی درمورد خلاقیـت تسهیل آن با توسل بر شیوه های تقریباً ابتدایی تر شناخت است و این جنبه سالها مرکز توجه تحقیقات قابل ملاحظه ای بوده است . فرایندخلاق از مکانیسم های ذهنی بدوی و مهجوری تشکیل شده است که در قلمرویی قراردارند که فروید آنرا حوزة فرایند اولیه (primary process ) می نامید. ازدیدگاه فروید انرژی افکار موجود در ضمیر ناآگاه بسیار فعال تر و متحرک تر از افکار موجود در ضمیرهای نیمه آگاه و آگاه است . این انرژی آزاد توسط فرایند اولیه هدایت می شود که مقتضیات واقعیت ، زمان و منطق برآن تأثیری ندارد. بعبارت دیگر فرایند اولیه نوعی عملکرد ویژة بخش ناخودآگاه روان است که با واقعیت بیرونی و نمایندة درونی آن یعنی منطق سازگاری ندارد. این فرایند دربرخی حالات ذهنی ، رویاها و بیماریهای روانی بویژه روان پریشی ( پسیکوزها ) برکارکرد کلی ذهن تسلط می یابد. دربرابر فرایند اولیه ، فرایند ثانویه ( secondary process  ) قرار دارد که نوعی از عملکرد ذهن درهنگام هوشیاری است که منطق معمول را بکار می گیرد و بر تفکر ، استدلال و شناخت واقعی مبتنی است و در حقیقت بنیان طرز تفکر واقع بینانه را تشکیل می دهد . مکانیسم های فرایند اولیه در جریان خلاقیت نیز ظاهر می شوند اما در ترکیب با مکانیسم های فرایند ثانویه که عجیب ، نوظهور و بغرنج بنظر می آیند . این ترکیب ها اگرچه غیر قابل پیش بینی است ولی می توان به تفسیر و تعبیر روانشناختی آنها دست یازید . پس پیوند مناسبی میان مکانیسم های دو فرایند یاد شده برقرار می شود بطوریکه اشکال بدوی شناخت که معمولاً محدود به شرایط غیر طبیعی یا روندهای ناخودآگاهانه است تبدیل به نیروهای بدعت گزار می شوند. سیلوانو آریتی (Silvano Arieti ) برای توصیف این ترکیب تعبیر فرایند ثالث ( tertiary process ) را برگزیده است . فرایند ثالث دو جهان ماده و ذهن ، عقلانی و غیر عقلانی را درهم می آمیزد و ذهن خلاق بجای دفع عناصری که بدوی ، غیر منطقی ، مهجور و کهنه ( archaic ) بنظر می رسند. آنها را با روندهای طبیعی و بصورتی که ترکیبی جادویی جلوه می کند جامعیت می بخشد که ازاین ترکیب آفریده ای نوین ، نومایه و نامنتظر فراهم می آید.

 

توانایی های ویژه مربوط به خلاقیت :      یکی از عوامل موثر در بروز خلاقیت توانایی مشاهده و یافتن مشکلات ( problem finding ) یا بعبارت دیگر حساسیت عمومی در برابر وجود مشکلات و مسائل است . این عامل از این قضاوت منشاء می گیرد که همه چیز درست نیست یا بسیاری از چیزها برسرجای خود قرار ندارد یا اینکه تمامی هدف ها و آرزوهابرآورده نشده است . درحقیقت ذهن خلاق در رویارویی با هستی به سرعت به کشف و شناخت ناشناخته ها ، نایافته ها و نادانسته ها می پردازد. این حالت نقش سازنده ای دربروز تفکر زایا ایفا نمی کند ولی بدون این گام نخستین هم تفکر بارور و زاینده آغاز نمی شود . توانایی یافتن مسئله درسالهای اخیر بصورت یک حـــوزة مهم پژوهشی گسترش یافته است کــــه در محــــدودة آن سئوال پرسی (question asking ) ورفتارها ی اطلاعات گیرنده ( information obtaining ) به مثابه جنبه های با اهمیتی از رفتار خلاق مورد مطالعه  قرار گرفته اند. روانی ( fluency ) تفکر عامل دیگری است که آنرا از اجزاء مهم خلاقیت می دانند . این عامل در واقع دارای جنبه ای کمـــی است که با باروری افکار و سهولت تولید آنها و درنتیجه قدرت کلی تفکـــر ارتباط دارد . روانی تفکر دارای انواع گوناگونی است مانند روانی کلمه ( word fluency ) که میتوان آنرا به توانایی ایجاد کلمات تعبیر کرد که هرکدام شامل حرف بخصوصی یا ترکیب بخصوصی از حروف است . درروانی تداعی ها ( associational fluency ) آزمودنی هراندازه که می تواند لغات مترادف کلمه مشخصی را باید ذکر کند دراینجا نه تنها حروف بلکه معانی لغات نیز اهمیت می یابند. روانی بیانی ( expressional fluency ) با تولید عبارات یا جملات مربوط است و احتمالاً با استعداد سخنوری و نویسندگی ارتباط دارد و بالاخره نوع چهارم روانی در اندیشه ورزی(ideational fluency ) است که منظور از آن توانایی تولید اندیشه ها به منظور رفع بعضی نیازمندیها در زمانی محدود است که نقش مهمی در حل مسائل ( problem solving ) ودرنهایت بروز خلاقیت ایفا می کند. یکی دیگر از اجزاء مهم خلاقیت حضور انعطاف پذیری تفکر است . متفکران خلاق اندیشمندانی           انعطاف پذیرند که به سهولت شیوه های کهنه تفکر را رها می کنند و جریان فکر خودرا دربسترهای نوینی جاری می سازند. دراین زمینه دو نوع توانایی مورد مطالعه قرار گرفته است یکی انعطاف پذیری خودبخود ( spontaneous ) که توانایی تولید انواع گوناگون و متعدد انگارها فارغ از بندهای رکود ، رخوت ، ثبات و درجازدگی است که در حقیقت نوعی آزادی سیر و سیاحت درتفکر است . این حالت مثلاً درکسانی دیده می شود که درمواجهه با اشکال مبهم نوسانات و تغییراتی سریع می بینند . کسانی که ازدرجـﺔ بالای انعطاف پذیری خودبخودی برخوردارند نیاز به تنـوع زیادی نشان میدهند. نوع دیگر انعطاف پذیری انطباقی ( adaptive ) است که یافتن پاسخ مسائل را تسهیل می کند و بهترازهمه درطرح مشکلاتی دیده می شود که به غیر معمول ترین انواع راه حل ها نیاز دارند. بدیهی است که این توانایی درتمام اشکال بروز خلاقیت مانند اختراع ، کشف علمی و آفرینش هنری از نهایت اهمیت برخورداراست. ویژگی مهم دیگر خلاقیت عامل اصالت یا ابتکار و یا نومایگی ( originality) است که در آزمون ها با غیر مکرر بودن وقوع پاسخ ها نسبت به جمعیـت عمومی نشان داده می شود. بعبارت دیگر برای ارزیابی این عامل غیر معمول بودن پاسخ ها از لحاظ آماری یک اصل است . اصالت با آزمون های فراخواندة تداعی های دور چه از لحاظ زمانی و یا از لحاظ منطقی ارزیابی می شود و تعداد پاسخ های بعید نشان دهندة میزان اصالت است . روشن است که این عامل با بسیاری دیگر از ویژگی های خلاقیـت مانند برخی صفات شخصیتی یا الگوهای بکرتخیــل ذهنی و تفکر واگرا ارتباط نزدیکی دارد. از عامل تعریف مجدد ( redefinition ) نیز سخن رفته است . تعریف مجدد به مفهوم توانایی کنار گذاشتن تعابیر کهنه اشیاء و چیزهای آشناست با این منظور که آنها یا اجزاء آنها را به شیوه های جدید مورد استفاده قرار داد مثلاً بداهه سازی ( improvising ) منعکس کنندة توانایی تعریف مجدد است . این فکر که خلاقیت شامل توانایی یا تمایل به ایجاد تداعی های بسیار و بعید و غیر معمول است در تاریخ روانشناسی ریشه ای کهن دارد. لذا در 20 سال گذشته کوشش های قابل ملاحظه ای مصروف آزمایش چگونگی ارتباط میان خلاقیـت و توانایی ایجاد تداعی ها شده است . مثلاً مشاهده کرده اند که درآزمون های تداعی کلمات ، پاسخ مخالف بطور مثبت و با اهمیتی با شاخص های خلاقیت مرتبط است و نیز وجود ارتباط مثبتی میان تداعی های بطور متوسط غیر معمول و خلاقیت درجه بندی شده نیز نشان داده شده است . بدون شک انگیزش (motivation ) و سرشت (temperament ) اثرات تعیین کنندة مهمی برخلاقیت دارند . دریک سری مطالعات گسترده برروی هنرمندان و دانشمندان مختلف تنها یک صفت مشترک درمیان همه این افراد دیده شد و آنهم شوق به کار سخت برای ساعتها ی طولانی بود. معهذا این مشخصه ای است که به کسب دستاورد در هر زمینه ای مربوط شود و دلیلی ندارد که فکر کنیم ارتباط ویژه ای با خلاقیت دارد و البته وجود آن نشاندهندة سطح بالای انگیزش عمومی نیز هست . درارتباط با عوامل زیباشناختی علائق اولیـﺔ درک و بیان زیبا شناسانه (esthetic appreciation expression and ) ذکر میشود که بخصوص ممکن است با فعالیت های آفرینندة هنری مربوط باشند. همچنین ازاجزاء موثر برخلاقیت عواملی مانند تحمل ابهام یا غموض (tolerance of ambiguity ) و نیز علاقه و تمایل به اصالت و خلاقیت ذکر شده است . تحمل ابهام یعنی توانایی پذیرش عدم قطعیت و نامعلومی برخی نتایج و تصمیم ها و اجتناب از تفکر غیر قابل انعطاف . اصولاً فرد اصیل و مبتکر از اطمینان به خود برخورداراست و درجه بالایی از تحمل ابهام دراو دیده می شود و همچنین به تفکرواگرا و بیان زیباشناسانه تمایل دارد. فردی که نیروی ابتکار و نومایگی اندکی دارد بسیار دقیق است و پیروی از مقررات و انضباط برای او لذت بخش است . برخلاف عقاید مرسوم هیچ دلیلی وجود ندارد که برمبنای آن بتوان گفت که فرد نومایه و مبتکر نسبت به دیگران همنوایی اجتماعی ( social conformity ) کمتری نشان می دهد و این حکم شامل جنبه های اخلاقی هم می شود . علاوه برآن یافته های مختلف ، از این فرضیه که اصالت و نومایگی برمبنای حالت غیر متعارف بودن بنا نهاده شده است  حمایت  نمی کنند .  معنی این  نیست که برای افراد بخصوصی چنین پیوندی وجود نداشته باشد بلکه  درکل جمعیت وجود چنین همبستگی و پیوندی شایع ترازعدم وجود آن نیست .

 

اختلال فکر و خلاقیت : از دیرباز درمورد ارتباط میان بیماریهای روانی و هنر یابه عبارت دیگر رابطـﺔ جنون و نبوغ قلمفرسایی شده است . از سویی به علت مشاهدة برخی حالات ، رفتارها و واکنش های غیر عادی درمیان هنرمندان و از سوی دیگر به سبب وجود آفریده های هنری گاه بکر و نومایه درمیان بیماران روانی همیشه وجود تشابه و چگونگی ارتباط روندهای ذهنی غیرعادی با فرایندهای خلاقیت هنری مورد سئوال بوده است . اینک برخی از یافته های متکی بر پژوهش های علمی دراین زمینه را بازگو خواهیم کرد. اختلال فکر در بیماریهایی مانند شیزوفرنی ، روان پریشی شیدایی – افسردگی و ضایعات مغزی دیده میشود . درافراد عادی و دربعضی حالات تغییر یافته و قابل بازگشت هوشیاری نیز مانند هیجان وافر ، خیالپردازی ، مصرف الکل یا دارو ، رﺆیا ، تفوق انگیزه های ناخودآگاه و حالات عرفانی نیز ممکن است قدرت استدلال و مشاهدات واقع گرایانه کاهش یابد. به کمک قیاس با برخی نظریه ها درمورد اختلال فکر مانند نظریه میل (Meehl ) درمورد شیزوفرنی ، به نظر میرسد تفکر واگرا درسطح عصب شناختی اوریژینو تاکسیک ( originotaxic )است . اوریژینوتایپ (originotype )  نوعی سازمان شخصیت است که درآن گرایش به نومایگی (originality ) مشهود است که چند جزء قابل تشخیص دارد . این اجزاء بسته به حضور سایر عوامل شخصیتی و محیطی ممکن است بروز کنند. درمیان بستگان طبیعی مبتلایان به شیزوفرنی بطور مشخص موارد بیشتری از اختلال فکر و نیز نسبت بالاتری از افراد خلاق دیده می شود. از طرف دیگر درمیان بستگان درجه اول افراد خلاق نیز در مقایسه با جمعیت عمومی مبتلایان بیشتری به شیزوفرنی وجود دارد.این یافته ها نشان می دهد که از لحاظ ژنتیک درواقع یک صفت چند امکانی ( multi potential ) درکاراست که می تواند در شرایط سازگاری ضعیف یک نقش و در شرایط سازگاری عالی نقشی دیگر ایفا کند . پس صفت یا صفات منتقل شونده ازنظرژ نتیک چند امکانی بوده و می توانند بخشی از یک سازگاری با کیفیت بالا ( مانند آفرینش هنری ) باشند و یا نقشی درگسترش یک بیماری شدید ایفا کنند. بطور خلاصه چنین اظهار نظر شده است که یک شرایط غیرعادی شناختی وجود دارد که گاه از نظر بالینی بصورت اختلال فکر ظاهر می شود و مبنای تک ژن – تک یاخته (single-gene single-cell ) دارد. دراین زمینه سئوال مطرح شده این است که آیا امکان دارد درحضوربعضی عوامل اصلاح کنندة قاطع یا متغیرهای تعدیل کننده ( مانند هوش بالا) شرایط فوق خودرابصورت نومایگی یا خلاقیـت نشان دهند؟ درتأئید این نظریه گروهی خاطرنشان کرده اند که میزان بروز حالتی مانند شیزوفرنی که تااین  اندازه برای بقا زیان آور است و چنین مبنای ژنتیک نیرومندی دارد باید توسط انتخاب طبیعی کاهش یابد مگر آنکه دارای جنبه های مثبت انطباقی نیز باشد. درآزمون های متعددی تشابه میان افراد خلاق و مبتلایان به شیزوفرنی درزمینه های مختلف از جمله مشخصه بیش فراگیری (overinclusion ) دیده شده است . بیش فراگیری همراه استفاده از اطلاعات ظاهراً نامربوط و بیشتر ازحد لازم برای حل یک مسئله است که گاه درخلاقیت نیز نقش ایفا می کند وممکن است منجربه بروز بصیرتی نوین شود و مثلاً نمونه های آن را دراشعار سهرب سپهری مشاهده می کنیم . برخی از موارد مشابه درمیان مبتلایان شیزوفرنی و هنرمندان ازاین قرار است : تجارب ادراکی و حسی غریب ، تمایل به انزوا و تنهایی ، رد ارزش های اجتماعی شایع  و احساس بیقراری که گاه منجربه بروز رفتارهای انفجاری غیر منتظره می شود. ازطرف دیگر نشان داده شده است که روانی فکری ( fluency ) و بیش فراگیری وجوه تمایل شناختی یکسانی هستند و اینکه هم درهنر و هم در شیزوفرنی گرایش به ایجاد پیچیدگی در ادارک وجود دارد. ازسوی دیگر خصلت های ویژه محوری شخص خلاق که ذکرشد مطمئناً خصائلی نیستند که درفرد مبتلا به شیزوفرنی یا اختلالات مشابه آن وجود داشته باشد. لذا دراین زمینه هنوز نیازمند پژوهش های  فکورانه ای هستیم که بتوانند ارتباطهای ژنتیک و روانشناختی میان سلامت روانی و بیماری روانی را روشن کنند.

 

خلاقیت ، داروها و ترکیبات : یکی از مباحث مورد توجه درحوزة پژوهش های خلاقیت موضوع چگونگی ارتباط میان مصرف داروها ، مواد مخدر و ترکیبات توهم زا با فرایند های ذهنی مـــﺆثر درخلاقیت بویژه آفرینش هنری است . همواره هنرمندان متهم یا معروف به استفاده از مواد ذکر شده بوده اند و دربسیاری از موارد این استفاده به بهانـﺔ افزایش قدرت خلاقیـت یا نیروی تخیـل و یا حساسیت عمومی در برابر محرکها رویداده است . این رویکرد درمیان برخی از جوامع هنری تا آنجا مرسوم بوده است که هنرمندان نام آوری نیز به دفاع از آن برخاسته اند و حتی بعضی از آنها مانند بودلر دردفاع از حشیش و آلدوس هاکسلی درفواید مسکالین رسالاتی نیز نوشته اند. درپژوهش های مربوط به این زمینه الکل مورد توجه ویژه ای قرار گرفته است . الکل منجربه کاهش قدرت مشاهده و تضعیف حافظه می شود و حتی گهگاه موجب از دست رفتن تمام اطلاعات لازم برای کارکرد انطباقی می گردد. با این وجود مصرف الکل بازداری ها را تضعیف می کند و میزان بروز تداعی های نامناسب و غیر معمول را افزایش می دهد و منجربه بروز افکار کیهانی ( cosmic ) می شود. از سوی دیگر هنگامیکه برانگیختگی قشری مغز زیاد است الکل اثرات کاهنده ای برآن دارد. تحقیقات مربوط به خلاقیت و استفاده از الکل ممکن است در وحدت با نظریه های پاولف درمورد بازداری قشری و تهییج و ارتباط آنها با انواع شخصیت قرار گیرد. داروهای سایکدلیک ( psychedelic )یا توهم زا ( hallucinogen ) موجد حالات تغییر یافتـﺔ هوشیاری می شوند که ناشی از دخالت آنان در روندهای بیوشیمیایی است و این حالت ها موجب الغاء موقت ثبات ادراکی دربرخی زمینه ها می گردد و لذا تجارب نوظهور مجال بروز می یابند. تأثیر ویژة این داروها برخلاقیت نیز مورد مطالعه قرار گرفته است . بطورکلی چنین عنوان شده است که خلاقیـت به مثابه یک دستاورد با توانایی دراز مدت بسیار کم تحت تأثیر این عوامل قرار می گیرد. اگر چه این مواد می توانند در سطح یک تجربـﺔ مستقیم گذرا موجد تفکر واگرا و غرابت های خلاقه شوند. شاید شناخت این مواد و اثرات آنها درسایـﺔ ارتباط با حالات جذبه ( trance ) و تلقین پذیری به بهترین نحو قابل درک باشد. زیرا تلقین از تأثیرات شگرفی برخوردار است . به شهادت آنچه درمورد نوابغ شناخته شده میدانیم شاید انگیزش شدید و تجربه درحالات غیر معمول آگاهی بعدها توسط جامعه بعنوان خلاقیت شناخته شود . استفاده ارادی از مواد تغییر دهنده آگاهی شاید از طرف بعضی ازافراد خلاق بمنزلـﺔ یک استراتژی شناخته شده باشد و یا روشی تحمیل شده برای نیل به بازگشت به حالات ابتدایی تر شناختی محسوب شود.

مرگ و زندگی نقطه مقابل هم نیستند

مرگ و زندگی نقطه مقابل هم نیستند
روزنامه ی اعتماد ، شماره ی 2496، سه شنبه 28 شهریور 1391
گفت و گو با غلامحسین معتمدی روانپزشک در باره ی روان شناسی اجتماعی مرگ در فرهنگ ایرانی

برای آشنایی با مرگ، آسیب های مرگ برای بازماندگان و رشته مرگ شناسی سراغ دکتر غلامحسین معتمدی رفتیم که شهرت او جز به عنوان یک روانپزشک در گرو مطالعات و فعالیت او در حوزه مرگ شناسی است. نخستین کتاب فارسی در باره مرگ با عنوان "انسان و مرگ" از جمله مهم ترین تالیفات روان شناسی در این حوزه است. دکتر معتمدی در این گفتگو به معرفی نگاه تازه ای نسبت به مرگ می پردازد که این نگاه نو در مرگ شناسی ترس اساطیری بشر از مرگ را تعدیل می کند و ماتم بازماندگان را هم به سوکی آرام و سالم سوق می دهد. او در این گفت وگو مرگ را همزاد زندگی و نه دشمن آن معرفی می کند. از سر اتفاق این گفت و گو در باره مرگ در شب میلاد این روانپزشک انجام شد. دکتر معتمدی همچنین مدیر و سردیبر سایت روانپژوه و عضو گروه واژه گزینی فرهنگستان ادب و زبان فارسی است و تسلط او بر ادبیات فارسی این مصاحبه را خواندنی تر از یک مصاحبه علمی – فلسفی کرده است.

اگر موافق باشید، برای ورود به بحث مرگ، ابتدا درباره زندگی صحبت کنیم . نگاه روانشناختی از زندگی چه چیزی می‌گوید که مرگ در مقابل آن قرار می‌گیرد؟

 شروع خوبی است به این دلیل که از همین ابتدای کار می‌توانیم بگوییم که مرگ و زندگی نقطه مقابل هم نیستند. تضادی بین این دو نیست و تعریف ما از زندگی هرچه باشد، هر نوع نگاهی به زندگی داشته باشیم، همین نگاه را به مرگ هم می‌توانیم تعمیم دهیم. به قول شوپنهاور می‌توان گفت" زندگی مرگی است که هر آن به تاخیر می‌افتد". آمیزش مرگ و زندگی از لحظه تولد و حتی پیش از آن شکل گرفته است. نوزاد تازه متولد شده یک بازمانده است که از مرگ‌های درون رحمی‌ زیادی جان سالم به دربرده وبسیار بیش از آن چه شانس تولد داشته باشد، درمعرض مرگ بوده است. به قول ویکتور هوگو" زادن محکوم به مرگ شدن در زمانی نامعین است." اصولا مهم ترین آموزه مرگ‌شناسی همین درهم آمیختگی مرگ و زندگی است. حیات پدیده ای است که در ترکیب جادویی دو مفهوم مرگ و میلاد نهفته است. این مفاهیم همراه هم هستند و به هیچ وجه نباید آن ها را ازهم جدا و درتقابل با یکدیگر تفسیر کرد. مرگ و میلاد در کنار یکدیگر ضرب‌آهنگ زندگی را ایجاد می‌کنند.


اما مرگ پایان مسیر مشخصی است که به آن زندگی می‌گوییم.

الزاما همه این طور فکر نمی کنند. مرگ‌شناسی در پیوند با فلسفه است. اصولاً فلسفه چیزی جز بحث از حیات وممات نیست چون ما زندگی را با مرگ پیمانه می کنیم. درباره مرگ  دیدگاه‌ها و رویکردهای متفاوتی در فلسفه دیده می‌شود. اعتقاد به وجود همنوایی و حتی این همانی مرگ و زندگی و نیز تضاد میان آن دو در میان متفکران وجود دارد. مذاهب در کنار برخی از فلسفه ها مرگ را پایان زندگی نمی دانند. درعرفان و ادبیات کلاسیک ما هم این یک رویکرد قوی ریشه‌دار است که در آموزه ی فنا تبلور می یابد.  البته از سوی دیگرهراس از مرگ هم با قدرت تمام برزندگی حاکم است. وقتی ترس از مرگ برزندگی سایه می‌افکند مرگ و زندگی را در تقابل با هم قرار می دهد و انکار مرگ میوه ی ترس ازمرگ است.هنگامی که مرگ را از زندگی جدا کنیم در واقع سنگ بنای "نپذیرفتن" مرگ را گذاشته ایم. پذیرش مرگ یعنی اینکه برای خوب مردن باید خوب هم زندگی کرد. وقتی مرگ را به عنوان ادامه مسیر و جریان زندگی نمی‌پذیریم، خوب زندگی نکرده ایم. یعنی یک جای کار زندگی ما هم می‌لنگد. با پذیرش همنوایی مرگ و زندگی به قلمرو مرگ آشنایی وارد می شویم و از طریق مرگ آزمایی به مرگ آگاهی می رسیم . کسی که به مرگ‌آگاهی رسیده است می‌تواند خود را شر همه دوگانگی‌های تحمیلی زندگی رها سازد و برهراس قدیمی ازمرگ غلبه کند. این تعلیمات در مکاتب فلسفی و روانشناختی زیادی دیده می شود. روانشناسی وجودی (existential psychology)  یکی ازاین نمونه هاست. به قول ویکتور فرانکل زندگی انسان هیچ گاه عاری ازمعنا نیست و معنای بی پایان زندگی ،رنج ، فناپذیری و مرگ را هم در برمی گیرد و لحظه ی مرگ فرصتی است تا ژرف ترین معنای حیات یعنی معنی رنج آشکار شود.

  در ادبیات کلاسیک یا فلسفه پذیرنده مرگ، زندگی پس از مرگ ابزار پذیرش مرگ می‌شود. وقتی زندگی بعد از مرگ در دنیایی دیگر ادامه می‌یابد، مرگ به جای نقطه پایان درمرکز این راه قرار می‌گیرد. به نظرم این با نگاهی که شما آن را معرفی کردید متفاوت است.

 بله برخی مرگ را مانند دری می دانند که به دنیایی دیگر و گاه بهتر باز می شود.در ادبیات کلاسیک ما مولوی معتقد است بدون مرگ و بدون نفی کهنه و اثبات نو نمی‌توان تحرک وتکاملی ایجاد کرد. این رویکرد مولوی به مرگ خصوصا در مثنوی به وضوح دیده می‌شود. او حتی پا را اززندگی بشرو طبیعت فراترمی‌گذارد ومرگ را حتی برای ماده هم ممکن و تکامل بخش می‌داند.  قبل وبعد از مولوی هم رد پای این رویکرد را می‌توان در میان تفکر و سبک زندگی عرفا و صوفیان دید. "موتوا قبل ان تموتوا" یعنی بمیرید پیش از آن که مرده شوید جمله ی آشنایی در میان صوفیه است. به قول مولوی :                     ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد                    یعنی او از اصل این رز بوی برد     آموزه‌های مبتنی بر هم‌آوایی هستی و فنا جای بحث مفصل و ریشه داری در ادبیات و اندیشه‌های کلاسیک ایران دارد. تفاوت دو دیدگاهی که یکی زندگی و مرگ را مقابل هم و دیگری آن را در کنار هم می‌بیند، از قدیم وجود داشته است. جالب است که خود زندگی ذاتا پذیرنده مرگ است و با آن کنار می‌آید. اما وقتی پای تفکر به میان می‌آید ترس‌ها آشکار می‌شوند و این بحث ها اصولا در قالب مرگ‌شناسی بعد فلسفی به خود می‌گیرد. بدن، گیاه، همه هستی و درکل زندگی سلولی درهر لحظه از حیات خود با مرگ درگیر است و از آن نمی‌گریزد. اصل زندگی آن برپایه این مرگ و میلاد دائمی‌است. اینکه روان و اندیشه انسان درک کند که مرگ اتفاقی نیست که یک‌باره و ناگهان می‌افتد و همیشه زیر پوست زندگی است چیزی است که با دشواری و به ندرت رخ می‌دهد و انسان‌ها را به سمت مقاومت در برابر مرگ سوق می‌دهد.


اما با توجهی که همه ادیان و فرهنگ‌ها نشان می دهند و رسوم گوناگونی که پیرو مرگ وجود دارد، به نظر نمی‌رسد که همیشه مواجهه انسان با مرگ، مواجهه‌ای آسان و بی‌هراس بوده باشد.

ترس از مرگ همانطور که فرمودید همیشه وجود داشته و بزرگ‌ترین دشمن شادی های بشر بوده  و بر تمام ابعاد زندگی او تاًثیر‌گذاشته وانسان به شکل های مختلف در برابر آن واکنش نشان داده است. گاه با نگرشی خوشباشانه مانند اپیکور بر آن بوده که " از مرگ باکی نیست زیرا تا من هستم مرگ نیست و  وقتی مرگ باشد دیگر من نیستم" و گاه با نگاهی مبازه جویانه  مثل سنایی می گوید:                     مرگ اگر مرد است گو نزد من آی                               تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ تارکوفسکی در فیلم ایثار می گوید " مرگ وجود ندارد ، تنها ترس از مرگ وجود دارد." به هر حال از همان ابتدای زندگی بشر این ترس همراه انسان بوده است و حتی به نوعی او را تعریف می کند.  شاید بتوان با استفاده از جمله معروف دکارت گفت که "می‌میرم پس هستم". باید توجه داشت که انسان تنها موجود زنده ایست که می داند که باید بمیرد و این میراث گنگ و هولناک را به نسل های بعد منتقل می کند.  احتمالاً نخستین واکنشی که پس از تفکر به مرگ ایجاد شد احساس ترس بود. رد پای این ترس را در قدیمی‌ترین ادیان و رسوم می‌شود دید. ساختار غریزی- احساسی انسان این ترس را توجیه می‌کند. ترس از مرگ برای انسان اولیه ترسی کاملا غریزی است. تاملات فلسفی روی این ترس مربوط به بعدهاست و بشر بدون اینکه ریشه این ترس را بشناسد برای قرون متمادی با آن زندگی می کرد. البته فروید نظری درباره احساس انسان اولیه درباره مرگ دارد که نگاه جالبی است و شاید خالی از حقیقت نباشد. فروید می‌گوید اجداد ما با مرگ بیگانه نبودند چون  قاتل بودند و از قتل لذت می‌بردند. این حس لذت از کشتن در طبیعت نادر است چون مثلا حیوانات همنوعان خود را نمی‌کشند. این نگاه در مباحث مربوط به جنگ هم هنوز نظریه پرطرفداری است.اصلاٌ به عقیده ی فروید تاریخ شرح مجموعه ای از کشت و کشتار مردمان مختلف است. مرگ آنجایی تبدیل به یک اتفاق ترسناک می‌شود که انسان اولیه با مرگ عزیزان خود مواجه می‌شود. این اتفاق تلخی برای بشر بود و به نوعی مرگ را برای خود او هم یادآوری می ‌کرد. به نظر فروید عشق هم به همان اندازه ی ولع شهوانی برای کشتن قدمت دارد و انسان ماقبل تاریخ ارواح را در کنار جسد عزیزانش اختراع کرد. درچرایی هراس ازمرگ ریشه‌ها را می توان در تجربه مرگ عزیزان یافت.


چه چیزی مرگ را تبدیل به یک تجربه ترسناک می‎‌کند. یعنی بشر از چه چیزی در مرگ می‌ترسد؟

اولا اضطراب موجود در برابر مرگ دارای ارزش زیستی و حافظ حیات فردی و نوعی انسان هاست و اگر نبود ما نمی توانستیم ازخیابان رد شویم و به راحتی زیر ماشین می رفتیم . منتهی ترس مرگ در اشکال فراگیر و روان فرسای آن است که همه ی ارزش های زندگی را منهدم می کند و معنای آن سایر ترس های زندگی را هم در بر می گیرد و حتی تبدیل به ترس اززندگی می شود. هراس از مرگ یک ترس خالص و واحد نیست. ترس از مرگ ترس‌های مختلفی را نشان می‌دهد. این هراس متوجه  مرگ  است اما ترس از ناشناخته، ترس از تاریکی، ترس از تنهایی، ترس از درد، ترس از دست دادن بدن ، دارایی و بستگان ،ترس از واپس روی، ترس از دست دادن هویت و کنترل خود و سایر ترس ها را هم در برمی گیرد.


ترس از همه ترس‌ها. دقیقا. جالب این است که در موارد زیادی از روان‌نژندی‌ها مثل فوبی‌، وسواس و خودبیمارانگاری‌ هم وقتی دقت می‌کنیم و در مسیر درمان به سمت ریشه‌یابی می‌رویم با ترس از مرگ روبرو می شویم. مثلاً می‌بینیم رفتار فوبیک یک بیمار دقیقا ریشه در ترس و انکار مرگ دارد. حتی درپس بسیاری ازدردهای جسمانی یا اختلالات روان تنی هم با ترس ازمرگ یا واکنش ماتم نابهنجار روبرو هستیم. ماتم یک دوره دردناک اما طبیعی برای مواجهه با ترس مرگ است. دوره تلخی است اما روندی طبیعی دارد که قابل شناسایی از روی مراحل سوگ و عوارض ناشی از آن است. اگر این دوره سوگ بیش از مدت طبیعی طول بکشد و یا اینکه اتفاق‌های غیرطبیعی در آن بیافتد، تبدیل به ماتم حل نشده یا نابهنجار می‌شود و از یک فرد سالم اما سوگوار یک بیمار می‌سازد که می‌تواند میزبان بیماری‌های جسمی‌ و اختلالات روحی هم باشد.


موضوع ماتم، نپذیرفتن فقدان و آسیب‌های روانی پیرو از دست دادن عشق یا فرد به واسطه مرگ و ... یکی از دغدغه‌های اصلی روانپزشکی است. مرگ‌شناسی چه کار ویژه انجام می‌دهد؟ یا واضح‌تر بپرسم، مرگ‌شناسی چیست و مرگ‌شناس کیست؟

مرگ شناسی یا تاناتولژی (Thanatology) در بعد علمی به پژوهش وشناسایی موقعیت ها،شرایط و حالت های گوناگونی می‌پردازد که مرگ یک فرد را در بر می‌گیرند. لذا احوالات باز ماندگان متوّفی و نگرش‌های  اجتماعی نسبت به مرگ که در آئین‌های عزاداری منعکس می‌شوند، نیز موضوع واکاوی مرگ شناسی هستند. به این اعتبار مرگ شناسی از مرزهای روان شناسی و روان پزشکی نیز فراتر می‌رود و به عنوان یک دانش سازمان یافته‌ی میان رشته‌ای مطرح می‌شود و با پزشکی ، پرستاری وجامعه شناسی گره می‌خورد و درعین حال با فلسفه ، الهیات ، هنر ، انسان شناسی وعرصه های دیگر نیز همپوشانی پیدا می‌کند. بنابراین مرگ شناسان به تمام جنبه‌های مرگ اعم از زیستی (توقّف فرایندهای فیزیولوژیک ) ،روان شناختی (عناصر احساسی ،شناختی و رفتاری ) و اجتماعی ( تاریخی ،فرهنگی و مباحث قانونی ) می‌ پردازند. از لحاظ علمی‌و کاربردی مرگ شناسی بالینی  بخشی ازمرگ شناسی است که به طور مشخص و هدفمند برفرایند مردن متمرکز می‌شود و هدف آن کاهش رنج و آلام جسمانی و روانی بیماران رو به مرگ و اعضاء خانواده و بازماندگان آن هاست. پیشرفت های تکنولوژیک پزشکی امروزه که هدف اصلی آن ها مقابله با مرگ است و مهارت های علمی‌و عملی پزشکان عصر ما منحصراً جسم بیمار را مورد توجّه قرار می‌دهند و نیازهای روحی ، احساسی و حتی روابط و شاًن انسانی بیمار نادیده گرفته می‌شود. نتیجه این رویکرد انزوای روانی و اجتماعی بیمار و غیر انسانی  ومکانیزه شدن مرگ اوست که حتی پس از مردن نیز ادامه می‌یابد و باز‌ماندگان او را هم بی نصیب نمی‌گذارد. مرگ‌شناسی بالینی با توجّه به این نقصان است که می‌کوشد با تغییر در انتظارات مربوط به مرگ و زندگی و تحوّل در عرضه ی خدمات پزشکی و افزایش آگاهی بر جنبه های  اجتماعی ، اقتصادی و حقوقی تجربه ی مردن در سطح  جامعه ساختار سازمان‌های اجتماعی مربوطه را اصلاح کند و استراتژی های مسئولانه تری را رواج دهد. مرگ‌شناسی به بررسی واکنش‌های انسان‌ها و جوامع به مرگ می‌پردازد. متاسفانه انکار مرگ در همه جوامع  بسیار قدرتمند و ریشه‌دار است. واکنش‌های فردی نسبت به مرگ هم الزما واکنش‌های طبیعی نیست، اما ممکن است به شکل یک سنت  مورد پذیرش قرار گرفته و بازتولید شوند. کلا نگاه انکارکننده نسبت به مرگ بسیار ریشه‌ای‌تر از نگاه پذیرای مرگ است. مرگ یک تابو است و انسان‌ها اصولا از تفکر به آن فرار می‌کنند. این انکار را حتی درعلم پزشکی هم می‌بینید. موضوع مرگ و مرگ‌شناسی تا نیمه دوم قرن بیستم موضوع بکری بود و روانپزشکی هم به طور مستقیم وارد آن نمی‌شد. از این زمان به بعد روی موضوع مرگ و مباحث مربوط به آن تاًمل شد. با تولد شاخه مرگ‌شناسی یک عرصه نوین گشوده شد تا این چالش بشری را منعکس کند. تا قبل از این مرگ یک چالش فلسفی و مذهبی بود و درعرصه ی پزشکی نیزهدف تنها به تاخیر انداختن ومقابله با آن بود. در متون روانپزشکی کلاسیک سرآغاز توجه به مرگ با مطالعه روی فقدان یا داغدیدگی و ماتم آغاز می‌شود و به تدریج گسترش پیدا می‌کند تا جایی که تبدیل به یک رشته دانشگاهی می شود و د ر نظام آموزشی پزشکی و پرستاری هم جایی به خود اختصاص می دهد.شاید مهم‌ترین دست‌آوردی که امروز می‌شود از این رشته انتظار داشت، جلب توجه نظام سلامت کشورها به موضوع مرگ است تا در نگاه و روش خود برای مواجهه با مرگ و بازماندگان تجدید نظر کنند و خدماتی را بر مبنای این رویداد در نظر بگیرند.

 

در موضوع ماتم، سوگواری جدایی بیش از هرچیز با ماتم مرگ مقایسه و شبیه‌سازی می‌شود. چه اتفاقی برای بازماندگان می‌افتد؟

واکنش در برابر مرگ، ماتمی‌است که به واسطه "فقدان" ایجاد می‌شود. این ماتم را ما مرتب در زندگی تجربه می‌کنیم. سوگواری برای عشق از دست رفته که اشاره کردید، یک نمونه ملموس آن است که بسیار نزدیک به ماتم مرگ است. ماتم بهایی است که باید به خاطر دوست داشتن پرداخت.از عشق و مرگ هم که بگذریم با شدتی کمتر تجربه‌ای است که در مقابل  هر فقدانی مثلا از دست دادن اشیاء، پول ، روابط و حتی تصورات ذهنی باارزش هم نشان می‌دهیم. در همه این واکنش‌ها یک الگوی واحد را می‌توانیم ردیابی کنیم. فرد در ابتدا شوکه و بعد خشمگین می‌شود، برای به دست آوردن آن چیزی که از دست داده چانه می‌زند و آن را طلب می کند، سپس  درمانده ، آزرده و غمگین می شود و در نهایت این اتفاق را می‌پذیرد، با شرایط تغیر یافته انطباق پیدا می کند ودست به سازمان دهی مجدد روابط خود می زند . اینکه چه چیزی یا چه کسی و چگونه از دست رفته است عمق این ماتم را تعیین می‌کند. ماتم مثل زخمی‌ است که هرقدر عمق بیشتری داشته باشد، دیرتر خوب می‌شود و جای آن روی بدن می‌ماند. عمق رابطه بازمانده با متوفی در عمق زخم تاثیر می‌گذارد. ضمن اینکه هر زخم کوچکی هم اگر در روند طبیعی بهبود پیدا نکند وعفونی شود می‌تواند مسئله ساز شود. برای نمونه می‌توانم به یکی از مراجعانم اشاره کنم که بیش از 10 سال از مرگ همسرش می‌گذشت و چون روند طبیعی ماتم را طی نکرده و تعارضات رابطه خود با همسرش را به موقع حل نکرده بود، همچنان در ماتم بود و چنان در باره این مرگ و اتفاق حرف می‌زد و واکنش نشان می داد که گویی همین دیروز همسرش را از دست داده است.


به نوع مرگ اشاره کردید. کشور ما آمار بالایی از مرگ و میر جاده‌ای و همین‌طور بلایای طبیعی را دارد. بنابراین اگر برای هر مرگ غیرمترقبه دو بازمانده هم در نظر بگیریم، با عدد بزرگی مواجه می‌شویم که  دست‌کم در نظام سلامت دولتی خدماتی برای مواجه با این اتفاق دریافت نمی‌کنند. شرایط روحی بازمانده یک مرگ طبیعی چه فرقی با  بازمانده ی  چنین حوادثی دارد؟

خب مرگی که در روند طبیعی رخ می‌دهد، مثلا مرگ یک سالمند یا یک بیمار لاعلاج، از پیش حضور خود را اعلام کرده و قابل پیش بینی است ، لذا نا منتظر و شوکه کننده نیست. اطرافیان بیمار بخش عمده‌ای از مسیر پذیرش فقدان را در زمان حیات فرد طی می‌کنند و از جایی به بعد آگاهانه منتظر این اتفاق هستند. در نتیجه نوعی ماتم انتظاری (anticipatory grief) را از پیش تجربه می کنند که گاه حتی با وقوع مرگ پایان می یابد. متاسفانه مرگ های جاده ای یا سوانح طبیعی، معمولا همراه با مرگ چند نفر است، ضمن اینکه مرگ این‌چنینی، یا همین‌طور خودکشی، مرگ‌های دسته جمعی مثل مرگ همزمان تعداد زیادی از مردم یک شهر یا روستا در یک زلزله و ...، فشار روانی فراتر از یک مرگ طبیعی به بازماندگان تحمیل می‌کند. طبعا در اینجا مداخله درمانی به شدت مورد نیاز است. این درمان باید از مشاوره شروع شود تا بازمانده را به پذیرش مرگ برساند. فرد بازمانده درگیر احساساتی است که ممکن است در مرگ‌های دیگر کمتر روی دهد. مثلا احساس گناه که همیشه در واکنش ماتم وجود دارد در این جا تبدیل به حس ویرانگری می شود که بازمانده با آن درگیر است. در مرگ‌هایی که چند نفر جان خود را از دست می‌دهند فرد از زنده ماندن خود احساس گناه  شدیدی دارد و این حس بسیار مخربی برای بازماندگان از مرگ های غیرمنتظره است. ممکن است قدرت شوک وارده به حدی باشد که بازمانده نتواند مراحل عزاداری را  به طور طبیعی طی کند. بسیار پیش می‌آید که احیای مراسم سوگواری مجددا در روند درمان صورت بگیرد، تا این شوک، خشم یا احساسات منفی دیگری مثل گناه و ... تخلیه شوند. درموارد شدید هم باید به ماتم درمانی متوسّل شد.


به مراسم سوگواری اشاره کردید که حتی در ادبیات عامه به کارکرد روانی این مراسم پرداخته شده است که مثلا در مقابل داغدیدگی بازمانده گفته می‌شود "خاک سرد است" یعنی این خاکسپاری بازماندگان را تسلا می‌دهد. واقعا مراسم سوگواری در روند پذیرش مرگ موثر است؟

اصولا مراسم و آیین مربوط به عزاداری برای مرگ در همه جوامع به نوعی وجود دارد و یکی از قدیمی‌ترین سنت‌های بشری در همه جای جهان است. تنوع این مراسم، شیوه خاکسپاری، سوزاندن و ... بسیار زیاد است. اما در کل این مراسم با هر شکلی که برگزار شوند در خدمت دو هدف عمده هستند. اولاً با قراردادن مرگ در یک نظام منسجم ارزشی که معمولاً با زندگی پس از مرگ مربوط است ترسناکی و خوف آن را تخفیف می دهند . به عبارت دیگر این مراسم در خدمت مذاهب و سنت‌ها و شعائر دینی  جامعه‌ای است که مرگ یکی از اعضای آن رخ داده است. مثلاً او را برای زندگی بعد از مرگ آماده می کند تا گناهانش آمرزیده شود و ... . هدف دیگر یک تعامل و همیاری اجتماعی به نفع بازماندگان است. یعنی این مراسم اعضاء خانواده ، خویشاوندان و دوستان را به نحوی مؤثر برای دلداری و حمایت از داغدیدگان سازماندهی می کند. بازماندگان در جریان این مراسم مورد توجه و حمایت جامعه خود قرار می‌گیرند. حال این که هر کدام از این شیوه  ها چقدر می‌تواند مفید یا غلط باشند بحث دیگری است. مثلا در مراسمی‌ که برای ما آشناست  بازماندگان در چند روزاول به شدت مورد حمایت هستند و تنها نمی‌مانند و ازجایی به بعد به کل رها می‌شوند یا برخی آداب خاکسپاری مثل بازکردن روی مرده پیش از دفن و... تاثیر هر کدام از اینها برروی بازمانده قابل بحث است که از آن می‌گذریم ولی به هر حال این حمایت اجتماعی در کل کارکرد مثبت خودش را داراست.


شما در سطوح نسبتا بالایی با مسئولین بهداشت و درمان در ارتباط هستید. چقدر جای امیدواری می‌بینید که نظام سلامت ما به سمت حمایت از بازماندگان و کمک به کسانی بروند که در آستانه مرگ هستند؟ و اگر قرار باشد این اتفاق بیافتد، به چه زمینه‌هایی نیازمندیم؟

متولیان بهداشت و درمان در همه سطوح درمانی و آموزشی باید با رویکرد دیگری وارد موضوع مرگ شوند. اشاره کردم که انکار مرگ رویکرد غالبی حتّی در پزشکی است و همه جای جهان کم و به چشم می خورد. این رویکرد در ایران هم وجود دارد و متاسفانه هیچ گرایشی به تغییر این نگاه در نظام سلامت دیده نمی‌شود. آموزش عمومی‌نسبت به مرگ اندک است و این آموزش از هیچ کانالی جز کانال نظام سلامت، عبور سالمی‌ نخواهد داشت. پس اولین نیاز ما آموزش یک نگاه آلترناتیو دربدنه نظام سلامت از مسئولین گرفته تا پزشکان و پرستاران است. در غرب برای بیمارانی که درگیر مرگ هستند مراکزی به نام منزلگاه وجود دارد که امکاناتی کمتر از بیمارستان و بیشتر از خانه در اختیار بیمار قرار می‌دهد و روند مراقبت و درمان در آنجا مبتنی بر همین رویکرد پذیرش مرگ است. خانواده و اطرافیان بیماران این مراکز هم خدمات مشابهی می‌گیرند تا هزینه عاطفی مرگ کاهش داده شود. آگاهی از مرگ به هر دو طرف کمک می‌کند تا راحت‌تر با آن کنار بیایند و مرگ را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرند. برای ما که یک آمار نرمال مرگ و میر طبیعی و یک آمار بالا در مرگ و میر غیرطبیعی داریم این مراکز یک ضرورت واقعی است. به عنوان یک روان پزشک اگر به کل نظام سلامت روان  نگاه کنم می‌گویم که خدمات ماتم‌درمانی در بخش دولتی هیچ و در بخش خصوصی حداکثر یک پله بالاتر از صفر است. شخصاً جز چند سمینار و سخنرانی که تعداد آن هم زیاد نبوده هیچ گرایشی برای تغییر این نگاه ندیده‌ام. اما به هرحال امیدوارم با آگاهی از این ضرورت درمسئولین و آگاهی از این نیاز و مطالبه آن از سوی مردم، شاهد این تغییر رویکرد درایران باشیم.  

شادی سرمایه اجتماعی است

شادی سرمایه اجتماعی است
منبع : روزنامه اعتماد ،سال یازدهم ، شماره 2702 ، شنبه 25 خرداد 1392

گفت وگو با دکتر غلامحسین معتمدی درباره فضای پرنشاط و شاد جامعه در روزهای اخیر   سهیل سراییان
در هفته یی که گذشت حال و هوای مردم دچار دگرگونی عجیبی شد، این دو سه روز آخر هفته موجی متفاوت از امید و شادی در چهره همه دیده می شد که شاید چهار سالی بود که این احساس در بین مردم گم شده بود. همه سعی می کردند که با مهربانی و محبت با یکدیگر برخورد کنند تا نشان دهند که اگر به هر دلیلی ناراحت هستند حالاآن را برای چند روز هم که شده فراموش می کنند و دل به امیدی می بندند که در نهایت پس از کسب آن به شادی دلخواه خود می رسند. پس حضور شادی در جامعه به مردم برمی گردد که در علوم اجتماعی آنها را نیروی انسانی خطاب می کنند. شادی از مهم ترین سرمایه های اجتماعی به حساب می آید که به رشد و توسعه کشور کمک فراوانی می کند. سرمایه اجتماعی می تواند به شکل های مختلف در جامعه ظاهر شود و تاثیر مثبت یا منفی خودش را به مردم وارد کند. امروزه در اکثر کشورهای دنیا برنامه ریزی هایی انجام می شود در جهت کسب شادی بیشتر تا از این طریق جامعه و اقتصاد به عنوان دو رکن مهم یک ملت آرامش و پیشرفت خوبی داشته باشند. به همین خاطر برای اینکه شادی را به عنوان یک سرمایه اجتماعی بشناسیم و بتوانیم نقش آن را در زندگی خود بیشتر کنیم گفت وگویی انجام دادیم با غلامحسین معتمدی، روانپزشک و نویسنده. ایشان همچنین درباره این موضوع مقاله یی تحت عنوان " فضیلت شادی" نوشته اند.


با توجه به اینکه موضوع بحث ما «شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی» است، همان طور که می دانید چهره های مشهوری مثل بوردیو و دورکیم درباره سرمایه اجتماعی نظر داده اند و آن را یا به صورت اقتصادی یا به صورت نیروی انسانی بررسی کرده اند، تعریف شما از سرمایه اجتماعی چیست؟

  براساس مطالعاتی که من داشتم و مقالات و یادداشت هایی که نوشتم، بحث سرمایه اجتماعی یکی از مهم ترین مسائلی است که می تواند باعث انسجام اجتماعی و همنوایی جامعه شود و به رشد و تکامل جامعه کمک کند. اما وقتی وارد این بحث می شویم باید با توجه به زاویه دید موردنظرمان صحبت کنیم. تا آن جایی که بحث روانشناسی اجتماعی مطرح است به نظرم مهم ترین مساله یی که به سرمایه اجتماعی مربوط می شود، «اعتماد» است. به این خاطر که در سطوح مختلف اجتماعی یعنی فرهنگی، سیاسی و بین المللی نقش بازی می کند. شاید در نگاه اول بیشتر وجه روانشناختی آن مدنظر باشد و این هم درست است ولی وجه اجتماعی نیز مهم است. از رابطه بین مادر و فرزند آغازمی شود تا اینکه فرزند کم کم در محیط خانواده بزرگ و سپس وارد جامعه شود . اعتماد نمونه یک سرمایه اجتماعی است. اعتماد آن چیزی است که هم روابط را تحکیم می بخشد و هم باعث پیشرفت در سطوح مختلف اجتماعی می شود. وقتی بی اعتمادی شکل می گیرد بخش عظیمی از جامعه را تحت تاثیر قرار می دهد. در عین حال اعتماد سبب می شود تا حتی در سطوح بین المللی کشورهای مختلف به همدیگر اعتماد کنند و از نظر اجتماعی و نیز اقتصادی با هم در تعامل باشند. اعتماد نهایتا آن چیزی است که می تواند آرامش را در سطح بالایی به وجود بیاورد ، یعنی صلح را بر جهان حاکم کند. اما خود شادی هم که در ادامه به آن می پردازیم، یکی دیگر از عواملی است که به شدت تاثیرگذار و مهم است.


شما نقش نیروی انسانی را در سرمایه اجتماعی به چه اندازه مهم می دانید؟

  اصولاوقتی بحث سرمایه مطرح می شود، به ویژه از نظر اقتصادی، اولین نکته ای که به ذهن می رسد منابع است. سرمایه شکل های مختلفی دارد. همیشه منابع دو طبقه بندی دارند یکی منابع انسانی و دیگری منابع مادی و غیرانسانی. مباحث فرهنگی هم جزو منابع یک کشور به حساب می آیند. اولویت همیشه با منابع انسانی است زیرا همه چیز به آدم ها برمی گردد و مصرف سایر منابع هم توسط آدم ها صورت می گیرد . برای همین در بین منابع، منابع انسانی دارای اهمیت بیشتری است. وقتی وارد منابع انسانی می شویم معمولااز دید رفتار سازمانی و مدیریت افرادی که در سازمان هستند این مساله مطرح می شود ولی در آنجا هم مرز ها فراتر از یک واحد بسته است. وقتی بحث فرهنگ انسانی پیش می آید، به نوعی از نیروی انسانی سخن می گوییم که از آدم ها شکل گرفته و پیشینه آن ها هم مطرح می شود. از لحاظ بیرونی سازمان ها پیشینه آدم ها را بررسی می کنند و کاری به رفتار درون سازمانی آنها ندارند. مثلا این که در روابط میان فردی چگونه عمل می کنند؟ چه برخوردی دارند؟ بنابراین تمام این نکات می تواند با هم نقش پیدا کند، جایی نقش اجتماعی فرد و جای دیگر نقش فردی و شاید گروهی هم مهم می شود.


با توجه به این توضیحاتی که ارائه دادید و صحبت هایی که درباره سرمایه اجتماعی داشتیم آیا در این چارچوب می توان از «شادی» به عنوان یک سرمایه اجتماعی نام برد؟


البته همین طور است. طبعا باید از یک مقدمه یی شروع کرد. همیشه بحث جامعه شاد و اقتصاد شاد مطرح است. شادی نسبت بیشتری با مسائل اقتصادی دارد. الان برنامه ریزهای اقتصادی در کشورهای مختلف گسترش شادی در جامعه را به عنوان یکی از مهم ترین عوامل اقتصادی شناخته شده می دانند که موفقیت پروژه یا برنامه را می توان با این عامل سنجید. در دهه های اخیر این مساله خیلی اهمیت یافته است. اصولاهر رفتار انسان به شادی و کسب شادی مربوط می شود. در کشور بوتان که خیلی کشور کوچکی است در عین حال تمام امور با برنامه ریزی انجام می شود. پادشاه بوتان یک عامل در مقابل معیار های اقتصادی موجود تعریف کرده است به نام «شادی ناخالص ملی» و معتقد است که این ملاک درعمل در کشوری تحقق می یابد که داری یک حکومت دموکراتیک باشد، محیط زیست معتدلی داشته باشد، اعتقادات فرهنگی و مذهبی سازنده وجود داشته باشد و اقتصاد آزاد در کار باشد. وقتی بحث شادی پیش می آید به عنوان یک سرمایه اجتماعی اقتصاد یکی از چهار رکن موجود این مبحث است. این موضوع آن قدر اهمیت دارد که جرمی بنتهام معتقد است وقتی شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی مطرح است هنگامی می تواند مثبت و به مثابه یک معیار اخلاقی عمل کند که برای عده کثیری از مردم این شادی موجود باشد. خود این مساله تناقضی را به وجود می آورد، زیرا بسیاری فکر می کنند شادی به صورت فردی کسب می شود و به خاطر منفعت شخصی منفعت جامعه را زیر پا می گذارند. اما براساس این تعریف اصلاشادی به صورت فردی قابل تعریف نیست بلکه به صورت گروهی و به عنوان یک سرمایه اجتماعی مطرح است. تعریف شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی داری پشتوانه یافته های علمی نیز هست. برای مثال وقتی شما مراجعه می کنید به آمارهای اقتصادی کشورهای غربی می بینید که درآمد سرانه مردم در پنجاه سال گذشته دو برابر شده است ولی به هیچ وجه در بررسی هایی که می شود براساس ملاک های عینی و ذهنی، شادی مردم بیشتر نشده است یا از طرف دیگر اگر شما میزان افسردگی را نسبت به یک قرن پیش بررسی کنید می بینید که ده برابر شده است. بنابراین اگر می بینیم در کشورهای غربی که شاخص های اقتصادی شان در حال رشد است اما شادی رشد نمی کند، متوجه می شویم که برنامه ریزهای اقتصادی برای مساله مهمی به نام شادی برنامه ریزی نکرده اند. برای همین صاحب نظران معتقدند که شادی باید در ابعاد ژرف تر انسانی وجود داشته باشد تا ما بتوانیم بگوییم که یک کشوراز شادی برخوردار است. شادی ژرف درونی انسان به هیچ وجه دستخوش تغییر نخواهد شد حتی در صورت بروز مشکلات و حوادث بیرونی. به همین خاطر دارای استحکام و ثبات بیشتری خواهد بود. شادی به عنوان یک سرمایه اجتماعی از زاویه جامعه و اقتصاد خیلی اهمیت دارد همان طور که در بعد روانشناسی روابط بین آدم ها را شکل می دهد.


اگر بخواهید یک تعریف خیلی ساده و مورد قبول عامه از شادی ارائه دهید به صورتی که تمام اقشار جامعه متوجه شوند، چه می گویید؟

  اتفاقا تعریف شادی به صورت حرفه یی هم به همین سادگی است که شما می گویید. وقتی می گوییم شادی همه متوجه می شوند که دقیقا منظور ما چیست. شادی برچسبی برای گروهی از احساسات مترادف است مانند شعف، رضایت، شادکامی و. . . ولی وقتی که بخواهیم کمی تجزیه تحلیل کنیم دو جزء در شادی از لحاظ روانشناختی وجود دارد، اول جزء شناختی است و دوم احساسی . جزء شناختی بیشتر به رضایت برمی گردد و احساس رضایتی که آدم ها می توانند داشته باشند ، این که وضعیت کلی آنها به چه صورت است. آیا به اهدافی که مدنظرشان بوده رسیده اند یا خیر. هر چیزی که جنبه رضایت داشته باشد و به صورت عقلی پذیرفته و شناخته شود مربوط به جزء شناختی شادی می شود. بخش احساسی یعنی همان حسی که می کنیم، حس مثبتی که نسبت به شادی داریم. حتی گاهی اوقات از چیزی که لذت می بریم هم به بخش احساسی مربوط می شود. درست است که شادی با لذت فرق دارد ولی لذت نیز شادی زودگذر محسوب می شود. اصولا اگر احساسات را به دو گروه مثبت و منفی تقسیم کنیم، هر چقدر که احساسات مثبت بر منفی غلبه داشته باشد احساس رضایت و شادی هم بیشتر می شود. همیشه یک وضعیت ایده آل در زندگی وجود ندارد و انسان ها با مشکلات هم مواجه می شوند، زندگی برای انسان ها یک چالش است و از گذشته تا حال چنین بوده است. بنابراین آدم ها همیشه درمعرض تهدید احساسات مرگبار و منفی قرار دارند واز همین جاست که تعریف شادی و شاد بودن نه فقط به عنوان یک حالت بلکه به مثابه یک چالش مطرح می شود که باید به طرف آن بروند و بکوشند آن را کسب کنند. پژوهش ها نشان می دهد که در برابر یک حس منفی باید سه حس مثبت وجود داشته باشد تا شادی حاصل آید. این نشان می دهد که حس منفی قوی تر است. لذا وقتی ما می خواهیم به سمت کسب شادی برویم دشمنان و چالش های بسیار سختی داریم تا به آن برسیم. اگر توجه کنید وقتی درباره شادی با این ویژگی ها صحبت می کنیم در حقیقت همان چیزی است که به آن خوشبختی یا سعادت گفته می شود.


تفاوت شادی با لذت در چیست؟  

وقتی شما در تابستان که هوا گرم است نوشابه خنکی می خورید، لذت می برید. اگر یک قطعه موسیقی خوب گوش بدهید لذت می برید. در واقع ارضای حواس پنجگانه موجب لذت می شود. بنابراین لذت در یک سطح بدوی تری نسبت به شادی مطرح می شود. هر چند خود این لذات شادی آور هستند اما در یک سطح ناپایدار و کوتاه مدت تری نسبت به شادی قرار دارند. شادی مراتب بالاتری دارد. در واقع از یک حالت غریزی خارج می شود و در مراتب بالاتری مثل روابط، جامعه، روابط بین الملل و... وجود دارد و همین موقع است که جزو شناختی وارد عمل می شود. این از تفاوت های شادی با لذت است.


شادی قبل از اینکه سرمایه اجتماعی باشد آیا از لحاظ تاریخ تفکر هویت دیگری داشته است؟

  اصولاخیلی ها معتقدند که اکثر فعالیت های انسان برای کسب شادی است و تمام اعمالی که انجام می دهیم برای کسب لذت است تا از طریق آن به آرامش و شادی برسیم. بعضی ها هر رفتاری در بشر را در جهت شادی می دانند در علوم رفتاری هم همین طور است مثلابه صورت پاداش، تشویق و به صورت جریمه، تنبیه می شوند. از جهت دیگر فلاسفه مطرح می کنند که انسان ها از طریق کسب شادی خوشبخت می شوند و به سعادت می رسند. مفهوم این حرف ها این است که شادی در واقع رفتار انسان ها را دیکته می کند . خیلی جالب است که افلاطون می گوید: شادی تنها چیزی است که آدمی آن را به خاطر خودش می خواهد. دلیل این حرف این است که شادی مقصد نهایی تمام لذت هایی است که انسان ها می خواهند. حتی رویا ها و آرزوها هم مربوط به کسب شادی است. اکثر فلاسفه و مذاهب به ما آموزش هایی می دهند تا انسان ها سعادتمند شوند. شادی تنها چیزی است که اگر آن را ببخشید از آن چیزی کم نمی شود. اما مثلاشهرت را ببخشید یا پول را ببخشید از آن کم می شود . اگرشادی را با دیگران تقسیم کنید باعث بیشتر شدن آن هم می شود. پس تمام رفتارهای انسان متوجه کسب شادی و شادکامی و خوشبختی است.


شما معتقدید که اضطراب و ترس و مسائلی از این قبیل دشمنان بزرگ شادی هستند، اما برای مثال ترس در ضمیر ناخودآگاه ذهنی ما قرار دارد و نمی توانیم از آن فرار کنیم و یا خیلی از مشکلات اجتماعی خودشان جزو دشمنان شادی محسوب می شوند. بنابراین در جهت رسیدن به کسب شادی سدهای مستحکمی قرار گرفته اند، شما دشمنان شادی را چگونه بررسی می کنید؟


در مدیریت احساسات این بحث ها وجود دارد یعنی شما بتوانید استرس و اضطراب را که عوامل درونی ناشادی هستند مدیریت کنید تا مانع از رسیدن به کسب شادی نشوند. اما طبیعی است که عوامل بیرونی هم هستند که به عنوان دشمنان شادی از آنها می توان نام برد مثل جنگ، زلزله، فقر و. . . این عوامل گاهی طبیعی هستند و گاهی هم ساخته دست بشر که می تواند به همان اندازه خطرناک و هولناک باشد. اگر یادتان باشد در ابتدای صحبت گفتم که نهایت کسب شادی، صلح به مفهوم جهانی آن است، بنابراین عاملی مثل جنگ خطرناک ترین دشمن آن محسوب می شود. دنیا به شیوه یی برنامه ریزی نشده است که انسان ها از آن لذت ببرند گویی که بیشتر قرار است رنج ببرند به همین خاطر باید با مشکلات و احساسات منفی مبارزه کنند تا به خوشبختی برسند. ما باید سعی کنیم تا اشراف مان نسبت به شادی بیشتر شود به این خاطر که به ما کمک می کند تا راه های رسیدن به آن را بیشتر بشناسیم و بیشتر سعی کنیم تا به آنها برسیم. سعی کنیم در زمان کوتاهی که هر انسانی فرصت زندگی کردن دارد عوامل شادی آور را بیشتر کنیم تا به هدف اصلی که رسیدن به خوشبختی باشد نزدیک تر شویم.

  با توجه به اجتماعی که در آن زندگی می کنیم و حتی در برخی جوامع اروپایی و غربی می بینیم که قدرت کسب لذت از کسب شادی بیشتر است و به ویژه خیلی از جوان ها بیشتر سعی در رسیدن به لذت دارند تا شادی، به نظر شما بزرگ ترین دشمن شادی همین لذت نیست؟ آیا با وجود این به خوشبختی و آن سپهر ذهنی می رسیم؟

  این حرف بسیار درست است و در همه جا هم به این شکل است. در اینکه لذت قدرت دارد و انسان را به سمت خودش می کشد شکی وجود ندارد. اما بخشی از زندگی همین شادی ها و لذت های کوچک است. چند بحث اینجا به وجود می آید، یک اینکه شادی همیشه مثبت است، همیشه سازنده و سالم است اما لذت می تواند این گونه نباشد و این سه ویژگی را که محور اصلی یک زندگی سالم است نداشته باشد. خیلی مهم است حرکاتی که در زندگی می کنیم به نحوی باشد که هم رفتارمان، افکارمان و برنامه ریزی مان به صورتی سالم و سازنده و انطباقی باشند زیرا در مقابل این نکات سه محور دیگر قرار می گیرد که ناسالم و ناسازنده وغیرانطباقی است. بنابراین لذت ممکن است منفی و شاید زیان آور باشد و این گونه لذات انسان را در نهایت دچار یاس و ناامیدی کند.


با توجه به صحبت هایی که کردیم به نظر من دو گونه لذت داریم که یکی لذت پایدار است و دیگری لذت زودگذر که لذت پایدار سرانجامش همان شادی است و در کسب همین شادی ما رنج های بسیاری می کشیم یعنی در کنار شادی رنج هم وجود دارد، این درست است؟


خب طبقه بندی های مختلفی وجود دارد. آن کارهای که واقعا دارای ارزش است، کار هنری، علمی و. . . است و در آن ها فرق شادی با لذت در همین کشیدن رنج است. حرفی که زدم درباره روحیه کسب شادی دقیقا همین است. یعنی ما می توانیم با انتخاب یک هدف بزرگ و سازنده در عین حال که رنج می کشیم به خوشبختی برسیم.
شما چه اندازه در مراحل زندگی انسان، عشق را تاثیرگذار در رسیدن به شادی می بینید؟   قدرت انتخاب کردن و انتخاب شدن یا سرخوردگی و یا موفقیت در عشق را چه اندازه با اهمیت می دانید؟ یکی از چیزهایی که مهم ترین منبع رسیدن به شادی است همین عشق و دوست داشتن است و منظورم از عشق همان عشق زمینی است. متاسفانه در ایران به دلیل نفوذ ادبیات فارسی و عرفان و تصوف خیلی ها عشق را آسمانی می دانند اما من منظورم عشق زمینی است. عشق زمینی کاملاتعریف مشخصی دارد . در ادبیات عارفانه معشوق نباید به وصال برسد. اما در عشق زمینی باید به وصال برسی تا شادی که مدنظرتان هست اتفاق بیفتد. اگر احساس پیروزی برای رسیدن به معشوق و تلاش در این راه و کشیدن رنج به نتایج خوبی برسد هم رسیدن به شادی را تقویت می کند و هم احتمال خوشبختی را بیشتر می کند، عشق در طولانی مدت بسیار مهم و سرنوشت ساز است و چون اکثراً در جوانی اتفاق می افتد می تواند آینده مهمی را برای فرد رقم زند.

مقادیر مصرف داروهای افسردگی

نوع دارو

دوز حداکثر

دوز متوسط

دوز شروع

نام دارو

کپسول 10 و20

80

20-40

10

فلوکستین

قرص 20 و 40

60

20-40

10

سیتالوپرام

قرص 50 و 100

300

100-150

25-50

فلووکسامین

کپسول و قرص   50 و 100

300

100-150

25-50

سرترالین

قرص 10 و 25

150

50-100

10-25

نورتریپتیلین

قرص 25 و 75

300

100-150

25

ماپروتیلین

قرص و کپسول 37،5 و 75

300

75-150

37,5

ونلافاکسین

قرص 75 و 100

500

200-300

50-75

بوپروپیون

کنکور یا دغدغه کسی شدن !

کنکور یا دغدغه کسی شدن!
منبع: مجلهً ایران دخت : شماره 9 مهر   1381 مصاحبه کننده : آزاده حکمی
تا گفتم دنبال مطب دکتر معتمدی می گردم، لبخند ترحم آمیزی بین دو نفر صاحب مغازه رد و بدل شد و یکی با ترس و احتیاط مطب دکتر را نشانم داد و دیگری با نگاه ترحم آمیزش مرا بدرقه کرد. شما بودید، از این که پس از یک روز کاری خسته کننده و گذر از یک سربالایی تند و فقط به خاطر یک «دندانه»! در شماره پلاک آدرستان، دیوانه انگاشته می شدید، به حال و روز آشفته برخی باورهای این مردم تاسف نمی خوردید؟! جای تعجب است مردمی را که برای کوچک ترین زخم یا ضربه جسمی فورا به پزشک مراجعه می کنند، اما مراجعه برای التیام زخم های روح، که به مراتب حساس تر و مهم تر از جسم است، هزار لاپوشانی می طلبد.
آقای دکتردیگر تب انتخاب رشته کنکوری ها پایین آمده، نتایج اعلام شدند به نظر شما آیا همه آنها که در کنکور قبول نمی شوند، شکست خورده اند، و آیا همه پذیرفته شدگان آدم های موفقی هستند؟ اساسا چه چیزی باعث شده که قبول نشدن در کنکور را شکست تلقی کنیم؟ - اساسا عوارض ناشی از شکست روی دستگاه حافظه ایجاد اختلال یا بیماری می کند. در بهداشت روانی اساس کار بر پیشگیری گذاشته شده است یعنی به جای بررسی یک مقطع خاص، به بررسی عوامل ایجادکننده آن می پردازند که موضوعی فراتر از حوزه روان پزشکی است و از زمینه های موثر نظام آموزشی محسوب می شود؛ زمینه با اهمیت دیگر نگاه اجتماع است که معنای شکست و موفقیت را در جامعه شکل می دهد و الزاما به معنای شکست و موفقیت موثر است. ما از نظر اجتماعی با توجه به بحران هایی که رخ داده، با شکست گرایی روبروییم و مخدوش شدن مرزهای اجتماعی موجب شده که همه چیز به نوعی تغییر شکل یافته مطرح شود. باید پرسید که ما در نظام آموزشی چقدر از دستاورها و پیشرفت های علوم و تکنولوژی استفاده می کنیم تا دانش آموزان در شرایطی قرار بگیرند که به موفقیت برسند یا شکست را فاجعه ندانند. اینجا در همه زمینه ها شکست به معنی فاجعه است.
 شکست با فاجعه چه تفاوتی دارد؟ شکست وقتی اتفاق می افتد که با وجود ارزیابی واقع بینانه از هدف و برنامه ریزی صحیحی که داشتیم، هدف تحقق پیدا نکند. در این صورت به راحتی می توان عوامل شکست را بررسی کرد و از بین برد، چرا که شکست قابل جبران است. مثال بارزش هم افرادی که برای بار دوم در کنکور شرکت می کنند. اما فاجعه از محیط خارج به افراد تحمیل می شود. نحوه برخورد فرد با مسائل و مشکلات و نوع روح و روانش و مقدار هیجان حاصل از رویارویی با مسئله بسیار مهم است. گاهی فاجعه در روح و روان شکل می گیرد یعنی نگرش فردی به مسئله، فاجعه است در حالی که در واقع این طور نیست.
 می گفتید... - در دنیا روی عوامل روان شناختی مثل یادگیری، حافظه، تفکر، شیوه های آموزشی و تفکر سازمان یافته زیاد تحقیق شده و وسایل کمک آموزشی مشخصی وجود دارد که کارکرد افراد را ارتقا می دهد. اما اینجا موفقیت درکنکور معمولا حاصل شایستگی هوشی، انگیزه ها، علاقه پیدا کردن و روش های موثر مطالعه است. ما عملا در کنکور به ارزیابی تفاوت ها می پردازیم که همیشه در دنیا مورد انتقاد بوده است. شاید مطالعات تفاوت ها در آزمون های روان شناسی فردی مورد استفاده و مفید واقع شود ولی در کنکور رقابتی ایجاد می شود که هدف مشخصی ندارد. جمع آوری توانمندها و کنار گذاشتن بقیه افراد، یعنی پذیرفتن فقدان کیفیت آموزش و فدا کردن آن. آموزش باید در اختیار همه باشد. در ایالات متحده 28 درصد افرادی که در دانشگاه ها پذیرفته می شوند می توانند تحصیلات خود را به اتمام برسانند. در اینجا اگرچه عده بیشتری مدرک تحصیلی عالیه را دارند، اما عملا کارآیی ندارند. آن عده ای که وارد دانشگاه نشده اند بعدها جلوی تحرک متخصصین و کارشناسان را می گیرند. ارزیابی آزمون کنکور در نظریه های آموزشی معاصر کاملا منفی است. ضمن این که عدالت در توزیع نظام آموزشی رعایت نمی شود. تمام آمارها نشان می دهد که بیشترین متغیری که در ارتباط با نتیجه کنکور اهمیت دارد طبقه اجتماعی است و طبقات بالا یا متوسط موفق ترند، چه در طول تحصیل و چه در مقطع کنکور. با چنین وضعی نه قبول شدن موفقیت است، نه قبول نشدن.
 با این اوصاف آیا افرادی هم هستند که پس از کنکور نیاز به کمک روان پزشکی داشته باشند؟ - بله، این افراد را می توان به سه دسته کاملا مجزا تقسیم کرد. اول کسانی که زمینه، بیماری روانی، روحی داشته اند و کنکور فقط عامل آشکارسازی بیماری آنها بوده است. دوم کسانی که بر اثر تجربه شکست واکنش نابسامانی دارند و در قلمرو بیماری های عمده روانی گنجانده نمی شوند و سوم طیف افراد به هنجار که از مشاوره لازم آموزشی و شناسایی هدف ها و توانایی ها محروم بوده اند و اینجاست که مولفه های فردی روان شناختی و تعریف های فردی اهمیت پیدا می کند که فرد موفقیت را در چه بداند.
 موفقیت یعنی چه؟
- موفقیت یعنی تعریف دقیق اهداف و برنامه ریزی درست برای نیل به هدفی که البته با در نظر گرفتن توانایی ها انتخاب شده است. در این صورت دلیلی ندارد که فرد به موفقیت نرسد.
با توجه به این که آدم ها در همه جزئیات زندگی و حتی در برخورد با مشکلات متفاوتند آنهایی که به هر علت دچار مشکلات روحی پس از موفق نشدن در کنکور می شوند، چقدر طول می کشد تا به زندگی عادی برگردند؟
- این دقیقا یک بازی پیچیده بین زمینه فردی و اجتماعی است. بین محیط بیرون و درون انسان همیشه رابطه ای هست. در شرایط موثر، مسلما این اتفاق زودتر می افتد. آخر انسان در این سن (18 سالگی) درمراحلی است که درگیری های خاص ذهنی خودش را دارد. مثلا در حال گذراندن یک بحران هویت است. یعنی از نظر درون روانی در گیرودار چگونگی شکل گیری هویت است که این مسئله با کنکور و شغل آینده هم گره می خورد. همه از او انتظار دارند که با کنکور کنار بیاید و با این غول مبارزه کند، حتی هویتش هم تحت الشعاع این مسئله قرار می گیرد. انگار حرمت شخصی و فردیت و هویتش در گرو قبولی در کنکور است. مهم این است که خانواده فرد چگونه به مسئله نگاه می کنند. این مسئله (که به قول بعضی ها یک فاجعه است و برای بعضی ها یک شکست ساده) می تواند یک موضوع ناخوشایند 2 تا 3 روزه (در شرایط مناسب) تا یک فاجعه بزرگ تلقی شود. شما تصور کنید در نظام آموزشی ما دوسوم افراد ناموفق شناخته می شوند و عده افراد ممتاز معمولا از یک سوم تجاوز نمی کند. برچسب شکست خورده که به آنها می خورد ممکن است تا سالها روح و روان فرد را تحت الشعاع قرار بدهد. برای افراد مستعد بیماری، حتی موفقیت هم می تواند استرس ایجاد کند و مشکل ساز شود. عوامل استرس زا در زندگی عادی شامل اتفاقات ناراحت کننده و خوشحال کننده هستند یعنی هر اتفاقی در جدول فشار روانی امتیازی دارد. گاهی باید این اعداد را با هم جمع کرد و درجه شکست روحی را محاسبه کرد.
درجه شکست روحی آدم های موفقی (که به نظر جامعه موفقند) که پس از قبولی در کنکور با دیدن وضع نابسامان بازار کار یا عدم علاقمندی به واحدهای درسی دچار احساس یاس و سرخوردگی می شوند چقدر است؟ آدم ها تا هدف دارند و می خواهند به هدف برسند انرژی فراوانی دارند. اگرچه افسردگی ناشی از موفقیت هم مسئله مهمی است. یعنی بسیاری از افراد پس از رسیدن به هدف احساس پوچی می کنند. علتش هم به نظر من این است که اهداف شان را با نظر جامعه سنجیده اند وگرنه آدم هایی که هدف مشخصی دارند که با قرائن ظاهری موفقیت در جامعه ارزیابی نمی شود، تکلیفشان با خودشان روشن است و هیچ وقت احساس پوچی نمی کنند. چرا که شادی و رضایت را در روابطشان قربانی نکرده اند. آنها مرحله به مرحله و در «حال گسترده» زندگی کرده اند. آنها برای به دست آوردن چیزی، چیزهای دیگری را فدا نکرده اند. از لحاظ عوامل فشار روانی، در عمل موفق های کنکور چون کلیشه ای عمل کرده اند و مطابق میل جامعه، پس از ورود به دانشگاه می فهمند خلاقیت ها و توانایی ها و قابلیت هایشان را درست ارزیابی نکرده اند و براساس تصویری که دیگران ساخته اند پا به عرصه ناشناخته ی دانشگاه گذاشته اند، در نتیجه وقتی تفاوت واقعیت را با آنچه شنیده اند درمی یابند، دچار یاس و دلزدگی و ناامیدی می شوند و با روحیه ضعیف و نمره پایین دوران دانشگاه را می گذرانند. ضمن این که همیشه ترسی از زیستن در آینده برایشان وجود دارد که می تواند موجب نابودی زندگی شان شود.
اساسا شما فکر نمی کنید ما ایرانی ها کمتر زیستن در حال و مخصوصا «حال گسترده» را بلدیم و اغلب آینده نگری، حال ما را ضایع می کند؟ خیلی از نابسامانی های روانی در زمان شکل می گیرد، افسردگی حالت ذهنی آدم هایی است که در گذشته زندگی می کنند. آدم هایی هم که در آینده زندگی می کنند دچار اختلالات اضطرابی ترس از آینده هستند. اگر توانایی در حال زیستن در ما وجود نداشته باشد نوجوان ها و کودکان را با ترس از آینده بزرگ می کنیم و آنها در گذر زمان فاقد ساختار لازم برای حفاظت از هسته درونی شان می شوند و در نتیجه در میانسالی با افسوس گذشته زندگی می کنند و افسرده می شوند. عده ای معتقدند هرکدام از ما برای انجام یک کار خاص، آفریده شده ایم. شما با این نظریه که آدم ها فقط در انجام یک حرفه خاص موفق خواهند بود، چقدر موافقید؟ و آیا آدم هایی چندبعدی که استعدادها و علائق مختلفی دارند در برخورد با مشکلات، اگر مشکلات به نظر آنها سنگریزه ی راه نباشد و دیوار به حساب بیاید، آسان تر عمل نخواهند کرد؟ - به نظر می رسد افراد به طور ذاتی از استعدادهای خاصی برخودارند که این امر در روانشناسی خلاقیت، بسیار مورد تاکید قرار گرفته است. هدف آموزش و نظام آموزشی هم باید این باشد که استعدادهای خاص افراد را پرورش دهد. هر آدمی در زمینه ای بسیار منحصر به فرد است و ذاتا برتری مشخصی دارد. در آزمون های خلاقیت کودکان، این امر به خوبی به اثبات رسیده است. پس در یک نظام آموزشی خوب، باید استعدادهای خاص شناسایی شوند و اهداف آینده افراد براساس آن استعدادهای خاص شکل بگیرد. حتی اگر نظام آموزشی به ارزیابی تفاوت ها می پردازد، از این زاویه به تفاوت ها نگاه کند. تحقیقات نشان داده است که هر آدمی تا حدی قابلیت یادگیری موضوعات مختلف را دارد! بنابراین اگر ما در بخش هایی خوب پیشرفت نکرده ایم به علت عدم ارائه آموزش خوب و صحیح بوده است، و مثلا پاسخ سوال جنجالی این که چرا اغلب ما در ریاضی مشکل داریم؟ این است که ما در سنینی شروع به آموزش ریاضی می کنیم که هنوز ساختارهای ذهنی انتزاعی ریاضی شکل نگرفته است. بحث تخصصی شدن آدم ها در جامعه مدتی است که کمرنگ شده و جامعه به ضرورت پرورش و تربیت افراد چندبعدی پی برده است. مسلما این افراد از سلامت روحی و روانی بیشتری برخوردارند. از نظر روانی هم این افراد با توانایی های لذت بردن از مسائل مختلف، تعادل روحی بیشتری خواهند داشت. همین اتفاق که برای یکی فاجعه است، برای دیگری ساده تر رخ می دهد، چرا که آن آدم چندبعدی به مناسبت علاقه شخصی فراگیر در حوزه یادگیری، همه چیز را سهل تر سپری می کند. شخصیت چندبعدی، منابع انرژی روانی متعددی را برای فرد ایجاد می کند. این فرد عملا همه انرژی اش را روی یک جنبه سرمایه گذاری نکرده است. امروزه مسئله برتری ضریب EQ (هوش عاطفی) نسبت به IQ مطرح است، چراکه اگر به تعادل روحی افراد توجه نشود استفاده ذهنی از آدم ها هم امکان پذیر نخواهد بود. در عوض آدم های چندبعدی قابلیت های خاص، گنجینه روانی غنی و تعامل آسان تر دارند.
در مورد غول کنکور توضیح دیگری ندارید؟ نگرش اجتماعی غول مانند به کنکور باید اصلاح شود. این اصلاح از خانه و خانواده تا نظام آموزشی را شامل می شود. از زاویه برنامه ریزی هم باید توهم و فاجعه زدایی صورت گیرد یعنی باید وحشت زایی و هیبت کنکور را از بین ببریم و با ارقام و اعداد این جایگاه خاص را پایین بیاوریم. بسیاری از افراد با توانمندی های دیگر حرمت و کارآیی بیشتری دارند. اگر بتوانیم این نگاه را اصلاح کنیم کمک بسیار بزرگی به همه کرده ایم.

معنای زندگی

معنای زندگی
متن مصاحبه تلویزیونی معنای زندگی شبکه چهار صدا و سیما 88/6/16

 

معنای زندگی تاریخ:16/6/88 مدت:50 دقیقه دکتر محمد صادق زاهدی: بحث معنای زندگی اضلاع وابعاد مختلفی دربردارد که سعی ما دراین است که توان یک برنامه وبحث تلوزیونی است بخشی ازاین مباحث را به استحظار شما برسانیم. امیدواریم که مجموعه این مبحاحث کمک بکند به رشد وارتقای اندیشه دینی ونحوه زندگی که ما درکشورخودمان داریم. بحثی که ما امروز خواهیم داشت درباره مرگ ومعنای زندگی است. همه ما تجربه ای ازمرگ درزندگی خودمان با تجربه از مرگ روبه روربودیم. مرگ همشریانمان،مرگ دوستانمان،مرگ عزیزان وکسانی که ازنزدیکان ما بودند. وهمه این مرگها ما را با پرسش ازمرگ وچرایی مرگ درزندگی روبه رو می کند. شاید برای ما که امروزه دریک جامعه نسبتاً تکنیک زده زندگی می کنیم خیلی کم اتفاق می افتد که با پدیده مرگ به طور مستقیم درارتباط باشیم به خاطرهمین است که دلمشغله ما نسبت به مرگ گهگاهی درفراموشخانه ذهن ما قرار می گیرد تا وقتی که به صورت مستقیم با این پدیده روبه رو شویم تا پرسشهایی که درنهاد ما وجود دارد برای ما دوباره زنده خواهد شد. برای این که یک خود کاوی نسبت به مرگ داشته باشیم این مثال را می توانیم درنظر بگیریم که همه ما ظاهرا یک احساس غریب وگنگی نسبت به جنازه یک مرده داریم .اگر با صحنه مرگ روبه روشویم خیلی برای ما باقی ماندن درآن صحنه تحمل پذیر نیست . حظور درمراسم تشییع جنازه وحظور درگورستان برای ما احساس خوشایندی ایجاد نمی کند . این احساساتی که درما برانگیخته می شود برای ما باید این پرسش را ایجاد کند چرا؟ چرا آدمی نسبت به مرگ با چنین احساساتی روبه رومی شود . البته هستند کسانی که با روربه رو شدن با پدیده مرگ دیگران دچار چنین احساسات واحوالاتی نمی شوند که البته بسیار نادروقلیل هم هستند. ما چه بخواهیم وچه نخواهیم با پرسش با مرگ ومسئله مرگ روبه رو هستیم. بحث ما با حظور جناب آقای دکتر معتمدی برگذار می شود. آقای دکتر این بحث احساسات وعواطفی که درباره مرگ عرض کردم که گاهی واوقات احساسات وعواطف ناخوشایندی درمواجه با صحنه های مرگ درآدمی به وجود می آید وشخص به نوعی احساس می کند صحنه دلپذیری برای اونیست وبه ویژه دردنیای مدرن که تلاش رسانه های جمعی وحتی نظام فرهنگی هم به این سمت که یک نوع فراموشی مرگ درانسان رخ بدهد ما چه قدر واقعا می توانیم تحلیل کنیم که مثبت است یا مطلوب است. دکتر غلامحسین معتمدی :بنیان این واکنش های احساسی مبتنی برترس ازمرگ است که یکی ازقدیمی ترین شاید یکی ازبزرگترین دشمن شادی های انسان می تواند باشد. این موضوعی است که ازقدیم هم حس می شده توسط انسانهای اولیه وبعد اززمانی که تاریخ مکتوب بوده وهمیشه به آن پرداخته می شده وبسیاری ازفلاسفه اصولا ترس ازمرگ را حتی محرک اندیشه درباره مرگ می دانستند که به عنوان موضوع محوری خود فلسفه مطرح می شده یک تعریف فلسفه این است که فلسفه بحث درحیات وممات است. از فیلسوفان ما نقل قول های زیادی داریم .مثلا هگل می گوید که تاریخ چیزی جز کنش بشر با مرگ نیست. یا خود سقراط که فلسفه را سرآغاز مرگ می داند.همان طورکه شما اشاره کردید این طور بحث ها اززاویه ودیدگاه شناختی مطرح می شود.ازنظریک روانپزشک یا روانشناس اصولا شناخت دنیای شناختی از سپهر عاطفی جدا نیست واینها درتداخل با هم کار می کنند. حالا بعضی ها که اصلا معتقدندکه ما بیشتر درتفکر وشناخت سعی می کنیم که آن حس هایی که داریم سازمان بدهیم ومعنا ببخشیم وآن را به عنوان اندیشه ارائه دهیم. بنابراین بنیان تمام اینها ترس ازمرگ است. ترس ازمرگ هم یک ترس طبیعی است.ترسی است که ازلحاظ بقا ازلحاظ تکاملی نقش انطباقی وسازنده بازی می کند. اتگر ما ازمرگ نترسیم درمعرض تحدید هایی قرار می گیریم که ممکن است زندگی ما خاتمه پیدا بکند. حالا این تحدید ها دریک دورانی تحدیدهایی بوده دریک جنگل مثلا تاریک ووحشی ولی امروزه تحدید هایی است که ممکن است به صورت تصادف ویا سانحه ای باشد که ما به مناسبت ترس ازمرگ که دروجودمان است که به صورت غریزه که به بقا دارد ازمرگ اجتناب می کند. دکتر محمد صادق زاهدی:این ترس ازمرگ که تا یک حدی هم می فرمایید که غریزی است وضامن میل به بقا است. ولی ظاهرا این ترس ازمر گ علاوه براین که به حفظ فیزیولوژیک بدنی انسان می پردازد ظاهر ابعاد وسیع تری هم پیدامی کند به نوعی که جنبه های عوامل دیگر روانی وروان شناختی هم دخالت پیدا می کند که ممکن است بقای ظاهری فرد وبدنی فرد درخطرنباشد ولی علارقم این باز این احساس ترس ازمرگ همچنان دروجود انسان تحقق دارد. دکتر غلامحسین معتمدی :وقتی می رویم به ریشه وموضوع را کاملا پیراسته ازهرچیزی می بینیم ازترس ما ازمرگ است که درهسته هم اندیشه ها وهم درعواطف دیگری که ممکن است وجود داشته باشد است. بسیاری ازترسهای دیگر این امر الان امروز مطرح است.که بسیاری ازترسهای دیگر باز ریشه درترس ازمرگ دارند. یعنی ترس ازمرگ همیشه عریان ظاهر می شود به شکل های مبدل خودش را نشان می دهد. ترس ازتنهایی ،ترس ازتاریکی.،ترس ازاحساس کنترل.دربسیاری ازاینها وقتی که ریشه یابی می کنیم واین نمایه اولیه را کنار می زنیم بازبه ترس عمیق ازمرگ می رسیم روش درمانی هم دراینجا رسیدن به آن هسته وبرطرف کردن آن است. درآن حدودی که ازآن حد طبیعی که به بقا کمک می کند خارج می شود. به هرحال مرگ وجود دارد ترس ازمرگ هم وجود دارد اما دراینجا زندگی هم است.اگرقراراست که ترس ازمرگ بخواهد به تحریف زندگی تمام بشود این زندگی یک زندگی ناکامل خواهد بود. با ترس همه چیز شروع می شود واین ترس ممکن است شیوه های مبدل بگیرد . اما ما آشنا هستیم با روحیه انسان که به محض این که یک حس یا عاطفه منفی وارد میدان بشود وعرصه را به دست بگیرد عواطف منفی دیگر هم از دروارد می شوند وقتی که ترس ازمرگ بیاید افسردی می آید افسردگی بیاید اظطراب می آید .اظطراب بیاید افسردگی می آید وناکامی می آید . وآن وقت ما به صورت بیماری ببینیم یا به صورت روشهای غیر انطباقی ببینیم. خیلی وقتها ممکن است بیماری است است که کاملا درچهارچوب معیارها وعلائم ونشانه های شناخته شده باشد وجود نداشته باشد اما این ترس ازمرگ واین حس های منفی که به دنبال خودش می آورد مثل خوره زندگی آدمی را دست خوش مسخ وتحریف قرار بدهد واینجاست که این بحث شما به صورت آموزش مرگ وچگونگی تجهیز کردن افراد به این که با این مرگ که یک واقعیت است چه طور می شود کنارآمد. دکتر محمد صادق زاهدی:همین بحث که مرگ یک واقعیتی است . به نظرم می رسد که ما دست کم درسنت متعارف یا درفهم متعارف بشری یا احساساتی که عامه بشر ازخودشان بروز می دهند درک درست وتلقی درستی ازمرگ دست کم درتاریخ ارائه نشده یا بشر با آن مانوس نشده با اکثریت بشر. این که مرگ یک واقعیتی است یعنی انسان چه بخواهد وچه نخواهد مرگ را به عنوان یک واقعیت درحیات انسانی خودش باید بپذیرد وحالا بعد ازپذیرش این واقعیت است که شیوهای سازگار شدن با مرگ یا نوع تعاملی که با مرگ پیدا خواهیم کرد آن بحث ما می شود .شاید درتاریخ مثلا ما داشتیم بحث هایی که شخصی به دنبال آب حیات بوده مثلا اسکندر. که دنبال چشمه آب حیات بوده که به نوعی میل به جاودانه زیستن دراین جهان. ظاهرا دلمشغله آدمی بوده.ولی اینها بحث های فلسفی است. این که حقیقتاً درزندگی واقعی خودمان آیا به لحاظ تربیتی این توصیه یا این روش آموزش که مرگ یک واقعیتی است وانسان باید این واقعیت را که روزی خواهد مرد را با آن مانوس شود ونوعی سازگاری برقرار بکند این چه قدرباید به عنوان دستور العمل قرار بگیرد. دکتر غلامحسین معتمدی :بله این اتفاقا بسیارمهمی است. من اشاره می کنم که درتاریخ هم همان تاریخ فلسفه یا اندیشه های مذهبی تاریخ اندیشه به طور کلی همیشه این موضوع مورد توجه بود که مرگ یک واقعیت است . اغلب مذاهب وفلسفه ها تاکید براین امرمی کنند. ما متاسفانه به نظر می رسد همان ترس ازمرگ وآن ساختار عاطفی که گفتم سرشار می شود ازاحساسات منفی نیروی اصلی وآن سوخت اصلی یک چیز دیگری را فراهم می کند که انکار مرگ است که به شکل های مختلف هم به لحاظ فرهنگی وهم به حیات فردی وروانی افراد دیده می شود . به هرحال مرگ چیز ناخوشایندی است . خیلی ها به جهت این که درجهت پذیرش آن قدم بردارند که همین آموزش که شما می گویید کمک می کند. تمام کوشش فلاسفه هم همین بوده . خیلی ها به جای این که این کار را بکنند مرگ را انکارمی کنند وازآن می گریزند.واین کاریکی ساختگاه های دفاعی بسیار عمیق ونیرومند انسان است. این راه مقابله سازنده وانطباقی با این را یاد نمی گیرند ومثل هرکسی دیگر سعی می کنند ازآن فرار کنند وانکار می کنند .اکثرجوامع به خصوص جوامع امروزی اینها تحت تاثیر نگرش این کارکننده مرگ قرار گرفتند واگر یک کمی این آموزش مرگ کم کم دربعضی جاها انجام می دهند خوشبتخانه به مدد مسائلی است که درقلمرو مرگ شناسی انجام گرفته که این را به عنوان یک مسئله علمی .مسئولان را وادارمی کند که این کاررا بکنند. دکتر محمد صادق زاهدی:اگر ما واقعا بپذیریم که به نظرمی رسد که مرگ یک واقعیت است درحیات انسان بازیک تلقی این مسئله را مطرح می کنند که به آن مسئله محوری واصلی خودمان که مرتبط با معنای زندگی می شودکه آیا مرگ حقیقتاً زندگی را ازمعنا تهی می کند یا خیر به آن بپردازیم وآن گامهای نخستین ما است.وآن این که بازیک تلقی معیوبی وجود دارد ازمرگ واین که مرگ یک حادثه ای است که درانتهای عمریک شخص رخ می دهد.وباید به هرحال به نوعی منتظر آن واقعه بود .برای همین است که شخص سعی می کند به تاخیربیندازد یا با فاصله با آن برخورد کند یا به نوعی سازگاری های روانی پیدا کند که دردوره کودکی که مرگ نیست ودردوره جوانی نمی آید .این تلقی چه قدر مزاحم است که شخص بگذارد وآشنایی با این واقعیت با این واقعیت را ما بگذاریم تا آنجایی که داوری متعارف بشر می گوید که دراین سن نام متوسط زندگی فلان سال وخودم را آماده می کنم. به نظر می رسد که یک مقداری هم همین تلقی نسبت به مرگ باعث می شود که یک فراموشی ازمرگ یا غفلت ازمرگ را درجامعه ما شاهد باشیم. دکتر غلامحسین معتمدی :اصولا این فرض یک فرض تحریف کننده ازواقعیت است که البته دستاوردهای تکنولوژی کمک می کنندکه این به این شکل جا بیوفتد.درگذشته این طورنبوده . مرگ برای نوزدان خیلی زیاد بوده برای جوانان زیاد بوده جنگها زیاد بوده. بیماری ها زیاد بوده . وجود یک چنین تلقی ای که مرگ فقط ویژه دوران سالمندی است دوتا وجه دارد یکی این که همان طور که شما می گویید آدمها را ازاین که درزمان خودش به مرگ بپردازند که این پردازش هم به نوعی انجام می شود ما چه بخواهیم وچه نخواهیم آن را دور می کند ومحروم می کند . یعنی سعی می شود که بچه ها را از معرض مرگ دور بگذارند. عوض این که توضیحات واقعی بدهند توضیحات غیرواقعی بدهند درصورتی که بچه ها با این موضوعات آشنا می شوند.دردوره های مختلف سنی بچه ها به تناسب مختلف سنشان می توانند با موضوعات مربوط به مرگ آشنا شوند درمعرض آن قرار بگیرند واصولا ازنظر ذهنی واحساسی دردوره های مختلف سنی شناخته شده است که چگونه باید این موارد دراختیارشان قرار بگیرد. چه زمانی کودک کم کم آمادگی دریافت مفاهیم انتزاعی را دارد همین طور درسنین دیگر. پس بنابراین یک وجه این فرض غلط این است که همانطور که شما اشاره فرمودید افراد از فرصت رویارویی ومواجهه مستقیم با مرگ برای این که بالاخره بفهمند داستان چیست بتوانند برترس غلبه کنند. ازطرف دیگر که متاسفانه درجوامع امروزی که سالمندان تعدادشان روز به روز بیشتر می شود این که مرگ پدیده مختص سالمندی است زندگی آنها را هم رنگ ناخوشایند می زند. دکتر محمد صادق زاهدی:یک نکته ای را باید روشنتر کنیم که آن هم درآمیختگی مرگ وزندگی است. به نظرمی رسد که وضع بشر دراین عالم این طوراست که با یک پارادوکسی روبه رو است وروی این دولبه حرکت می کند.ازیک طرف میل به زندگی وتلاش به بیشتر زیستن وفرار ازبیماریها تلاش برای بقای عمر واز طرف دیگرآمده شدن برای مرگ . به هرحال همیشه درکنارزندگی مرگ هم است. این که دردهه های اخیر این خلاء کشف شده که ما نمی توانیم فقط تکیه کنیم روی یک لبه حیات بشر یک بعد زندگی انسان را روی آن تاکید کنیم واین زیستن را سرشار ازلذت کردن ومرگ را به شکل یک هیولا به شکل یک دشمن به شکل یک عنصربیگانه ازانسان ووجود انسانی تصویر کردن که باید با آن مبارزه کنیم ومبارزه ما هم درحدی باشد که نابودش کنیم وازبین ببریم.که یک نوع توهم مبارزه با مرگ باشد. این پارادوکس یک جوری باید ادا بشود یعنی هم آدمی میل به بقا دارد به واسطه وجود مرگ این تلاشهای بشر نادیده گرفته نشود وازآن سمت هم آمادگی برای پذیرش مرگ به عنوان یک واقعیت دروجود آدمی پذیرفته شود. دکتر غلامحسین معتمدی :این موضوع درهم آمیختگی مرگ وزندگی یا دوروی یک سکه بودن که اشاره می کنید که امروزه هم تتبعات ویافته های مرگ شناسی که درحقیقت آن دیسیپلینی است که به طور انحصاری واختصاصی به موضوع مرگ ،بیماران روبه مرگ یا نقشی که نقشی که مرگ دارد وخود داغدیدگی وخود کشی می پردازد دقیقا درآنجا هم براین موضوع تاکیدمی شود . البته این موضوع دیرینه ای است. این درهم آمیختگی درچندتا چیز انگشت می گذارد خود این درهم آمیختگی اولا مرگ را از آن جنبه بیگانه ای که درزندگی زندگی دارد مثل چیزی که می خواهد ازبیرون زندگی به آن توجه کند ازقلمرو بیرون ازاین حالت خارج می کند . مرگ زیر پوست زندگی جاریست وآن کوششی که برای تمام افراد بشر چه درطول تاریخ وفلسفه وغیره وفردی وفرهنگی صورت می گیرد برای پذیرش به همین موضوع اشاره دارد. آن که می گویید واقعیت مرگ این که بفهمند که وجود دارد وباید که اگر هم بخواهد حتی به صورت مرگ شخصی ظاهر شود که بحرانی است یک بحرانی است که ما باید به آن تن در دهیم.خیلی ساده نمی خواهیم وارد فلسفه ها شویم یا نمی خواهیم بگوییم که چیز شیرین وقشنگی است . بالاخره این بحرانی است که درآینده نزدیک هم علارقم تمام تلاشهایی که شما می گویید به نظر نمی رسد که حل شدنی باشد. پس ما باید به آن تن دردهیم ناگذریم که این را درکنارزندگی ببینیم برای این که و اقعیتش این است .وقتی این طور دیدیم ازآن خوفناکی وترسناکی تا اندازه زیادی ازآن بیگانگی کم می شود ان وقت درسایه مرگ مفهومش را باید جستجو کنیم.آن پذیرش ازاین مسیر می گذرد. بسیاری ازفلاسفه معتقدند که اصلا زندگی معنای اصلی اش را ازمرگ می گیرد.این فنا پذیری است به لحظه لحظه زندگی معنی می دهد واگر زندگی معنایش لذت باشد یا آمیخته ازاین دوتا باشد این نهایتاً معنای اصلی اش بالاخره ازمرگ گرفته می شود وآن فناپذیری است که ازمرگ گرفته می شود. پس بنابراین درارتباط با برنامه شما است که معنای زندگی .وقتی اینها را به صورت همنوا ببینیم وهماهنگ ببینیم آن وقت یکی را برعلیه یکی دیگربه کارنمی گیریم. درتاریخ فلسفه هم این طوربوده. بعضی ها معتقدند این تضاد تضاد سازنده ای است که این تضادی است که اصلا زندگی ازاین تضاد بین هستی ونیستی وبودن ونبودن ریتمش ویا آهنگش گرفته می شود ومی تواند ادامه پیدا کند. دکتر محمد صادق زاهدی:ما درانسان شناسی خودمان درتعریفمان از انسان، درست است که غریزه بقا غریزه بسیار قدرتمندی است درانسان دست کم اولش بقای فیزیولوژیک است وبعد هم بقای سایکولوژیک است که هرد وتا با هم دیگر تعریف انسان مطلوب را برای بشر فعلی می دهد درتعریف ما ازانسان دراین که آدم چه جور موجودی است . دراین که من یک موجودی هستم که خواهم مرد درتعریف انسان است انسان ظاهرا نتوانسته که آن آرزوی دیرینه خودش را دراین عالم محقق کند. واین را باید بپذیرد که این مردنی است . تلقی ما ازمرگ تاثیر گذاراست درنگرشی نسبت به زندگی داریم. این یک پرسش خیلی جدی است که آیا مرگ زندگی را ازمعنا تهی می کند . شما مستحظر هستید که خیلی ازفیلسوفان وخیلی ازافرادی که به نوعی تجربه تلخی اززندگی دارند دشواری های زندگی آنها اینقدر زیاد بوده که طعم زندگی را نچشیدند گاهی اوقات این ذهنیت درآنها ایجاد می شود که و اقعا مرگ درنهایت زندگی را ختم می کند مرگ دشمن زندگی است وبا وجود مرگ توجیحی برای زندگی کردن نخواهیم داشت. شما هرچه قدر که تلاش کنید وهرچه قدرهم که درواقع اندوخته کسب کنید مرگ حیات شما را نابود خواهد کرد. پرسش این که آیا مرگ زندگی را ازمعنا تهی می کند فی نفسه یک پرسش فلسفی است اما به نظرم می رسد که به هرحال یک کمک چند رشته ای می شود کرد یعنی یک نوع نگاه چند حوزه ای می شود کرد که آیا وجود مرگ حیات را ازمعنی تهی خواهد کرد یا خیر؟ دکتر غلامحسین معتمدی :یک نکته مهم این است که اینها دربسترزمان صورت می گیرد و این نگرش همیشه درنگاه منفی یا مثبت یا امکان پذیرش نسبت به مرگ همیشه نگاه منفی ومثبتی نسبت به زمان معمولا منفی است که دیده می شود که زمان دشمن شادی های انسان است . من شخصا فکر می کنم که اولا تمام خوشی ها وشادکامی ها دربسترزمان انجام می گیرد .بالاخره یک بچه ای بزرگ می شود دستاوردهایی پیدا می کند. پس اگر ما همه چیز را تقصیر زمان بدانیم وبگوییم که زمان مثل صیادی ایستاده که تمام لحظه های زندگی ما را شکار کند من خودم شخصا فکر نمی کنم تصوردرستی باشد . این که می فرمایید دربستر زما انجام می گیرد درست است. واین حالت منفی که وجود دارد متاسفانه بیشتر شاید به این مسئله به انکار مرگ به نپرداختن به این چیزها. اما یک نکته دیگری که وجود دارد این است که قرارنیست که تمام معانی که زندگی دارد ومفاهیمی که زندگی دارد درارتباط با مر گ تعریف شود . بسیاری چیزهایی دیگر درزندگی اتفاق می افتد که به آن ارزش می دهد. وآن هم می تواند مثبت باشد وهم منفی باشد.خیلی چیزها هم آنجاست که معنی را به زندگی می دهد. بحث ما این است که ما اگر مرگ را به عنوان واقعیت می پذیریم اگر نگاه منفی داشته باشیم آن را با مهابت وخوفناکی ببینیم اندازه آن ترس بیش ازحد شود که ما را ازگام برداشتن درمسیر مثبت برای زندگی برای تحقق آن دستاورد ها وبه دست آوردن اهدافمان درزندگی بازبدارد .پس این طور نیست. اشاره ای کردید به اسکندر وتمنای جاودانگی .حالا شما فرض بفرمایید یک زندگی اگر معنا نداشته باشد حالا جاودانه باشد این بی معنایی است که جاودانه می شود .این چه حسنی دارد ؟ بنابراین ما معنای زندگی را ازمنابع مختلفی می توانیم بگیریم.پس بنابراین معنای زندگی بخشی ازاینجا می آید وبخشی ازجاهای دیگر می آیید. دکتر محمد صادق زاهدی:بخشی ازپروسه تربیتی که نسبت به مرگ اتفاق می افتد همین شفافیت مفاهیم وذهنیت روشن پیدا کردن نسبت به مرگ است. ما که قرارنیست مثلا کار یک پزشک را انجام دهیم وکار یک بیما را بگوییم که شما فعلا دارو بخورتا درمان شویم تا ازمرگ بگریزی.ما درواقع نوع نگاه ورهیافت فرد را بایدبه نوعی سازگار کنیم جوری که از زندگی خود حداکثر استفاده را بکند درواقع وجود فرد هم باید بهره بدهد یا به صورتی بهره بری داشته باشد برای زندگی. دکتر محمد صادق زاهدی: به نظر می رسد که حتی موقت بودن این زندگی ومحدود بودن این زندگی به واسطه عنصر میرائی زندگی را ازمعنی تهی نمی کند وعوامل دیگری معنا بخش به زندگی هستند.جنابعالی به آن اراده معطوف به معنا رقیب اراده معطوف به لذت یا قدرت مطرح شده بود آشنا هستید وتخصص شما هم دراین حوضه ها است . مستحظر هستید که تلقی متعارف وعرفی ازمرگ به عنوان بخشی ازوجود انسان این است که اگر همه چیز انسان معنا دارد باشد دست کم یک عنصری است که این نامطلوب است یعنی آدم این را نمی خواهد . یعنی اگر تمام آن حوادث ووقایعی که درزندگی اتفاق می افتد مطولوب یک شخص باشد واقعا ‌آخر که مرگ باشد نامطلوب است دست کم شواهد فیزیولوژیک هم این را نشان می دهد که آدمی غریزه گریز ازمرگ دارد ولی مر گ می آید . شما چه دوست داشته باشی وچه دوست نداشته باشی مرگ می آید واین مرگ یک حالت نامطلوبی است که می آید. حالا آن اراده معطوف به معنا تلاش می کند به این که آیا این مرگی که آخرین واقعه ای است که به صورت صوری درحیات انسانی رخ می دهد می تواند بی معنا کند زندگی را وخودش بی معنا باشد یا این که نه حتی ما برای مرگ هم می توانیم یک معنایی را تعریف کنیم که شخص فراتر قراربگیرد یعنی شخص ازمنظری بالاتر از افقی بالاتر که مرگ هم می تواند به عنوان تکمیل کننده این زندگی ، نوع مردن ،نحوه مردن وحتی انتخاب نوع مردن هم می تواند به نوعی معنا را ایجاد کند. دکتر غلامحسین معتمدی :فلاسفه به شکل های مختلف به موضوع نگاه می کنند. بعضی ها نگاه بد بیننانه دارد .هنرمندان هم همین طور شاید مرگ را تقدیس هم بکنند وشکلی ازآزادی ببینند. بنابراین برداشت ازاین داستانها یا ازاین مفاهیم یا تعابیر متفاوت است. درمورد سیزیف هم آنجایی که برداشت من است که خود کامو اشاره می کند. او تا آنجایی که من استباط می کنم این اراده را می کند که زندگی بکند واین کاررا بکند علارقم پوچی این کاررا انجام بدهد واین اراده ای است که انجام میدهد.بنابراین بستگی دارد که چه کسی چه طوری نگاه بکند.من اشاره کردم که به هرحال بیشتر فلاسفه ای که بانگاهی که مرگ درمقابل زندگی درتقابل قرار نمی دهند ‌آنها به نظر من روش سازنده تری را با توجه به زندگی که آدم دارددرمقابل او قرار میدهد. درمورد این اراده معنایی که فرمودید خودتان بهتر می دانید که این مسئله درروانشناسی مطرح شده به صورت روانشناسی وجودی. ومحور نگاه به آدم هم نگاه درمان صورت می گیرد.هرچند که بعضی ها معتقدند روشهای درمانی ممکن است زیاد موثر نباشد درآنجا اتفاقا خود فناپذیری انسان عامل با معنایش مردن زندگی محسوب می شود وبحث این است که حتی درشکل بد بینانه زندگی همیشه رنج بردن است این رنج باید معنایی پیدا بکند ومرگ هم مثل هررنج دیگری باید معنایی پیدا کند .درآنجا معنا بخشیدن حتی به مرگ است . حتی یک بازی متقابلی است . ازیک طرف مرگ وفناپذیری است که به زندگی معنا می بخشد وازطرف دیگر این زنده بودن اگر رنج بردن است در هررنج معنا بردن است واصطلاح مرگ با وقاع ازهمین جا ایجاد می شودکه حتی دربدترین رنج که می تواند مرگ باشد آدم باید سعی کند ازاین لحظه وازاین مرگ هم یک معنایی را پیدا کند ودرآن یک معنایی را پیدا کند که آن اراده معطوف به معنا که می فرمایید به این شکل دراینجا تئوریزه می شود . برداشت شخصی من این است که به هرحال زندگی شخصی وتجارب زندگی خود فیلسوفها هم دراین جور برداشتها تاثیرگذاراست. اگر فیلسوفی زندگی شخصی اش همراه با رنج باشد می تواند این طور باشد.

 

بحث تلوزیونی است بخشی ازاین مباحث را به استحظار شما برسانیم. امیدواریم که مجموعه این مبحاحث کمک بکند به رشد وارتقای اندیشه دینی ونحوه زندگی که ما درکشورخودمان داریم. بحثی که ما امروز خواهیم داشت درباره مرگ ومعنای زندگی است. همه ما تجربه ای ازمرگ درزندگی خودمان با تجربه از مرگ روبه روربودیم. مرگ همشریانمان،مرگ دوستانمان،مرگ عزیزان وکسانی که ازنزدیکان ما بودند. وهمه این مرگها ما را با پرسش ازمرگ وچرایی مرگ درزندگی روبه رو می کند. شاید برای ما که امروزه دریک جامعه نسبتاً تکنیک زده زندگی می کنیم خیلی کم اتفاق می افتد که با پدیده مرگ به طور مستقیم درارتباط باشیم به خاطرهمین است که دلمشغله ما نسبت به مرگ گهگاهی درفراموشخانه ذهن ما قرار می گیرد تا وقتی که به صورت مستقیم با این پدیده روبه رو شویم تا پرسشهایی که درنهاد ما وجود دارد برای ما دوباره زنده خواهد شد. برای این که یک خود کاوی نسبت به مرگ داشته باشیم این مثال را می توانیم درنظر بگیریم که همه ما ظاهرا یک احساس غریب وگنگی نسبت به جنازه یک مرده داریم .اگر با صحنه مرگ روبه روشویم خیلی برای ما باقی ماندن درآن صحنه تحمل پذیر نیست . حظور درمراسم تشییع جنازه وحظور درگورستان برای ما احساس خوشایندی ایجاد نمی کند . این احساساتی که درما برانگیخته می شود برای ما باید این پرسش را ایجاد کند چرا؟ چرا آدمی نسبت به مرگ با چنین احساساتی روبه رومی شود . البته هستند کسانی که با روربه رو شدن با پدیده مرگ دیگران دچار چنین احساسات واحوالاتی نمی شوند که البته بسیار نادروقلیل هم هستند. ما چه بخواهیم وچه نخواهیم با پرسش با مرگ ومسئله مرگ روبه رو هستیم. بحث ما با حظور جناب آقای دکتر معتمدی برگذار می شود. آقای دکتر این بحث احساسات وعواطفی که درباره مرگ عرض کردم که گاهی واوقات احساسات وعواطف ناخوشایندی درمواجه با صحنه های مرگ درآدمی به وجود می آید وشخص به نوعی احساس می کند صحنه دلپذیری برای اونیست وبه ویژه دردنیای مدرن که تلاش رسانه های جمعی وحتی نظام فرهنگی هم به این سمت که یک نوع فراموشی مرگ درانسان رخ بدهد ما چه قدر واقعا می توانیم تحلیل کنیم که مثبت است یا مطلوب است. دکتر غلامحسین معتمدی :بنیان این واکنش های احساسی مبتنی برترس ازمرگ است که یکی ازقدیمی ترین شاید یکی ازبزرگترین دشمن شادی های انسان می تواند باشد. این موضوعی است که ازقدیم هم حس می شده توسط انسانهای اولیه وبعد اززمانی که تاریخ مکتوب بوده وهمیشه به آن پرداخته می شده وبسیاری ازفلاسفه اصولا ترس ازمرگ را حتی محرک اندیشه درباره مرگ می دانستند که به عنوان موضوع محوری خود فلسفه مطرح می شده یک تعریف فلسفه این است که فلسفه بحث درحیات وممات است. از فیلسوفان ما نقل قول های زیادی داریم .مثلا هگل می گوید که تاریخ چیزی جز کنش بشر با مرگ نیست. یا خود سقراط که فلسفه را سرآغاز مرگ می داند.همان طورکه شما اشاره کردید این طور بحث ها اززاویه ودیدگاه شناختی مطرح می شود.ازنظریک روانپزشک یا روانشناس اصولا شناخت دنیای شناختی از سپهر عاطفی جدا نیست واینها درتداخل با هم کار می کنند. حالا بعضی ها که اصلا معتقدندکه ما بیشتر درتفکر وشناخت سعی می کنیم که آن حس هایی که داریم سازمان بدهیم ومعنا ببخشیم وآن را به عنوان اندیشه ارائه دهیم. بنابراین بنیان تمام اینها ترس ازمرگ است. ترس ازمرگ هم یک ترس طبیعی است.ترسی است که ازلحاظ بقا ازلحاظ تکاملی نقش انطباقی وسازنده بازی می کند. اتگر ما ازمرگ نترسیم درمعرض تحدید هایی قرار می گیریم که ممکن است زندگی ما خاتمه پیدا بکند. حالا این تحدید ها دریک دورانی تحدیدهایی بوده دریک جنگل مثلا تاریک ووحشی ولی امروزه تحدید هایی است که ممکن است به صورت تصادف ویا سانحه ای باشد که ما به مناسبت ترس ازمرگ که دروجودمان است که به صورت غریزه که به بقا دارد ازمرگ اجتناب می کند. دکتر محمد صادق زاهدی:این ترس ازمرگ که تا یک حدی هم می فرمایید که غریزی است وضامن میل به بقا است. ولی ظاهرا این ترس ازمر گ علاوه براین که به حفظ فیزیولوژیک بدنی انسان می پردازد ظاهر ابعاد وسیع تری هم پیدامی کند به نوعی که جنبه های عوامل دیگر روانی وروان شناختی هم دخالت پیدا می کند که ممکن است بقای ظاهری فرد وبدنی فرد درخطرنباشد ولی علارقم این باز این احساس ترس ازمرگ همچنان دروجود انسان تحقق دارد. دکتر غلامحسین معتمدی :وقتی می رویم به ریشه وموضوع را کاملا پیراسته ازهرچیزی می بینیم ازترس ما ازمرگ است که درهسته هم اندیشه ها وهم درعواطف دیگری که ممکن است وجود داشته باشد است. بسیاری ازترسهای دیگر این امر الان امروز مطرح است.که بسیاری ازترسهای دیگر باز ریشه درترس ازمرگ دارند. یعنی ترس ازمرگ همیشه عریان ظاهر می شود به شکل های مبدل خودش را نشان می دهد. ترس ازتنهایی ،ترس ازتاریکی.،ترس ازاحساس کنترل.دربسیاری ازاینها وقتی که ریشه یابی می کنیم واین نمایه اولیه را کنار می زنیم بازبه ترس عمیق ازمرگ می رسیم روش درمانی هم دراینجا رسیدن به آن هسته وبرطرف کردن آن است. درآن حدودی که ازآن حد طبیعی که به بقا کمک می کند خارج می شود. به هرحال مرگ وجود دارد ترس ازمرگ هم وجود دارد اما دراینجا زندگی هم است.اگرقراراست که ترس ازمرگ بخواهد به تحریف زندگی تمام بشود این زندگی یک زندگی ناکامل خواهد بود. با ترس همه چیز شروع می شود واین ترس ممکن است شیوه های مبدل بگیرد . اما ما آشنا هستیم با روحیه انسان که به محض این که یک حس یا عاطفه منفی وارد میدان بشود وعرصه را به دست بگیرد عواطف منفی دیگر هم از دروارد می شوند وقتی که ترس ازمرگ بیاید افسردی می آید افسردگی بیاید اظطراب می آید .اظطراب بیاید افسردگی می آید وناکامی می آید . وآن وقت ما به صورت بیماری ببینیم یا به صورت روشهای غیر انطباقی ببینیم. خیلی وقتها ممکن است بیماری است است که کاملا درچهارچوب معیارها وعلائم ونشانه های شناخته شده باشد وجود نداشته باشد اما این ترس ازمرگ واین حس های منفی که به دنبال خودش می آورد مثل خوره زندگی آدمی را دست خوش مسخ وتحریف قرار بدهد واینجاست که این بحث شما به صورت آموزش مرگ وچگونگی تجهیز کردن افراد به این که با این مرگ که یک واقعیت است چه طور می شود کنارآمد. دکتر محمد صادق زاهدی:همین بحث که مرگ یک واقعیتی است . به نظرم می رسد که ما دست کم درسنت متعارف یا درفهم متعارف بشری یا احساساتی که عامه بشر ازخودشان بروز می دهند درک درست وتلقی درستی ازمرگ دست کم درتاریخ ارائه نشده یا بشر با آن مانوس نشده با اکثریت بشر. این که مرگ یک واقعیتی است یعنی انسان چه بخواهد وچه نخواهد مرگ را به عنوان یک واقعیت درحیات انسانی خودش باید بپذیرد وحالا بعد ازپذیرش این واقعیت است که شیوهای سازگار شدن با مرگ یا نوع تعاملی که با مرگ پیدا خواهیم کرد آن بحث ما می شود .شاید درتاریخ مثلا ما داشتیم بحث هایی که شخصی به دنبال آب حیات بوده مثلا اسکندر. که دنبال چشمه آب حیات بوده که به نوعی میل به جاودانه زیستن دراین جهان. ظاهرا دلمشغله آدمی بوده.ولی اینها بحث های فلسفی است. این که حقیقتاً درزندگی واقعی خودمان آیا به لحاظ تربیتی این توصیه یا این روش آموزش که مرگ یک واقعیتی است وانسان باید این واقعیت را که روزی خواهد مرد را با آن مانوس شود ونوعی سازگاری برقرار بکند این چه قدرباید به عنوان دستور العمل قرار بگیرد. دکتر غلامحسین معتمدی :بله این اتفاقا بسیارمهمی است. من اشاره می کنم که درتاریخ هم همان تاریخ فلسفه یا اندیشه های مذهبی تاریخ اندیشه به طور کلی همیشه این موضوع مورد توجه بود که مرگ یک واقعیت است . اغلب مذاهب وفلسفه ها تاکید براین امرمی کنند. ما متاسفانه به نظر می رسد همان ترس ازمرگ وآن ساختار عاطفی که گفتم سرشار می شود ازاحساسات منفی نیروی اصلی وآن سوخت اصلی یک چیز دیگری را فراهم می کند که انکار مرگ است که به شکل های مختلف هم به لحاظ فرهنگی وهم به حیات فردی وروانی افراد دیده می شود . به هرحال مرگ چیز ناخوشایندی است . خیلی ها به جهت این که درجهت پذیرش آن قدم بردارند که همین آموزش که شما می گویید کمک می کند. تمام کوشش فلاسفه هم همین بوده . خیلی ها به جای این که این کار را بکنند مرگ را انکارمی کنند وازآن می گریزند.واین کاریکی ساختگاه های دفاعی بسیار عمیق ونیرومند انسان است. این راه مقابله سازنده وانطباقی با این را یاد نمی گیرند ومثل هرکسی دیگر سعی می کنند ازآن فرار کنند وانکار می کنند .اکثرجوامع به خصوص جوامع امروزی اینها تحت تاثیر نگرش این کارکننده مرگ قرار گرفتند واگر یک کمی این آموزش مرگ کم کم دربعضی جاها انجام می دهند خوشبتخانه به مدد مسائلی است که درقلمرو مرگ شناسی انجام گرفته که این را به عنوان یک مسئله علمی .مسئولان را وادارمی کند که این کاررا بکنند. دکتر محمد صادق زاهدی:اگر ما واقعا بپذیریم که به نظرمی رسد که مرگ یک واقعیت است درحیات انسان بازیک تلقی این مسئله را مطرح می کنند که به آن مسئله محوری واصلی خودمان که مرتبط با معنای زندگی می شودکه آیا مرگ حقیقتاً زندگی را ازمعنا تهی می کند یا خیر به آن بپردازیم وآن گامهای نخستین ما است.وآن این که بازیک تلقی معیوبی وجود دارد ازمرگ واین که مرگ یک حادثه ای است که درانتهای عمریک شخص رخ می دهد.وباید به هرحال به نوعی منتظر آن واقعه بود .برای همین است که شخص سعی می کند به تاخیربیندازد یا با فاصله با آن برخورد کند یا به نوعی سازگاری های روانی پیدا کند که دردوره کودکی که مرگ نیست ودردوره جوانی نمی آید .این تلقی چه قدر مزاحم است که شخص بگذارد وآشنایی با این واقعیت با این واقعیت را ما بگذاریم تا آنجایی که داوری متعارف بشر می گوید که دراین سن نام متوسط زندگی فلان سال وخودم را آماده می کنم. به نظر می رسد که یک مقداری هم همین تلقی نسبت به مرگ باعث می شود که یک فراموشی ازمرگ یا غفلت ازمرگ را درجامعه ما شاهد باشیم. دکتر غلامحسین معتمدی :اصولا این فرض یک فرض تحریف کننده ازواقعیت است که البته دستاوردهای تکنولوژی کمک می کنندکه این به این شکل جا بیوفتد.درگذشته این طورنبوده . مرگ برای نوزدان خیلی زیاد بوده برای جوانان زیاد بوده جنگها زیاد بوده. بیماری ها زیاد بوده . وجود یک چنین تلقی ای که مرگ فقط ویژه دوران سالمندی است دوتا وجه دارد یکی این که همان طور که شما می گویید آدمها را ازاین که درزمان خودش به مرگ بپردازند که این پردازش هم به نوعی انجام می شود ما چه بخواهیم وچه نخواهیم آن را دور می کند ومحروم می کند . یعنی سعی می شود که بچه ها را از معرض مرگ دور بگذارند. عوض این که توضیحات واقعی بدهند توضیحات غیرواقعی بدهند درصورتی که بچه ها با این موضوعات آشنا می شوند.دردوره های مختلف سنی بچه ها به تناسب مختلف سنشان می توانند با موضوعات مربوط به مرگ آشنا شوند درمعرض آن قرار بگیرند واصولا ازنظر ذهنی واحساسی دردوره های مختلف سنی شناخته شده است که چگونه باید این موارد دراختیارشان قرار بگیرد. چه زمانی کودک کم کم آمادگی دریافت مفاهیم انتزاعی را دارد همین طور درسنین دیگر. پس بنابراین یک وجه این فرض غلط این است که همانطور که شما اشاره فرمودید افراد از فرصت رویارویی ومواجهه مستقیم با مرگ برای این که بالاخره بفهمند داستان چیست بتوانند برترس غلبه کنند. ازطرف دیگر که متاسفانه درجوامع امروزی که سالمندان تعدادشان روز به روز بیشتر می شود این که مرگ پدیده مختص سالمندی است زندگی آنها را هم رنگ ناخوشایند می زند. دکتر محمد صادق زاهدی:یک نکته ای را باید روشنتر کنیم که آن هم درآمیختگی مرگ وزندگی است. به نظرمی رسد که وضع بشر دراین عالم این طوراست که با یک پارادوکسی روبه رو است وروی این دولبه حرکت می کند.ازیک طرف میل به زندگی وتلاش به بیشتر زیستن وفرار ازبیماریها تلاش برای بقای عمر واز طرف دیگرآمده شدن برای مرگ . به هرحال همیشه درکنارزندگی مرگ هم است. این که دردهه های اخیر این خلاء کشف شده که ما نمی توانیم فقط تکیه کنیم روی یک لبه حیات بشر یک بعد زندگی انسان را روی آن تاکید کنیم واین زیستن را سرشار ازلذت کردن ومرگ را به شکل یک هیولا به شکل یک دشمن به شکل یک عنصربیگانه ازانسان ووجود انسانی تصویر کردن که باید با آن مبارزه کنیم ومبارزه ما هم درحدی باشد که نابودش کنیم وازبین ببریم.که یک نوع توهم مبارزه با مرگ باشد. این پارادوکس یک جوری باید ادا بشود یعنی هم آدمی میل به بقا دارد به واسطه وجود مرگ این تلاشهای بشر نادیده گرفته نشود وازآن سمت هم آمادگی برای پذیرش مرگ به عنوان یک واقعیت دروجود آدمی پذیرفته شود. دکتر غلامحسین معتمدی :این موضوع درهم آمیختگی مرگ وزندگی یا دوروی یک سکه بودن که اشاره می کنید که امروزه هم تتبعات ویافته های مرگ شناسی که درحقیقت آن دیسیپلینی است که به طور انحصاری واختصاصی به موضوع مرگ ،بیماران روبه مرگ یا نقشی که نقشی که مرگ دارد وخود داغدیدگی وخود کشی می پردازد دقیقا درآنجا هم براین موضوع تاکیدمی شود . البته این موضوع دیرینه ای است. این درهم آمیختگی درچندتا چیز انگشت می گذارد خود این درهم آمیختگی اولا مرگ را از آن جنبه بیگانه ای که درزندگی زندگی دارد مثل چیزی که می خواهد ازبیرون زندگی به آن توجه کند ازقلمرو بیرون ازاین حالت خارج می کند . مرگ زیر پوست زندگی جاریست وآن کوششی که برای تمام افراد بشر چه درطول تاریخ وفلسفه وغیره وفردی وفرهنگی صورت می گیرد برای پذیرش به همین موضوع اشاره دارد. آن که می گویید واقعیت مرگ این که بفهمند که وجود دارد وباید که اگر هم بخواهد حتی به صورت مرگ شخصی ظاهر شود که بحرانی است یک بحرانی است که ما باید به آن تن در دهیم.خیلی ساده نمی خواهیم وارد فلسفه ها شویم یا نمی خواهیم بگوییم که چیز شیرین وقشنگی است . بالاخره این بحرانی است که درآینده نزدیک هم علارقم تمام تلاشهایی که شما می گویید به نظر نمی رسد که حل شدنی باشد. پس ما باید به آن تن دردهیم ناگذریم که این را درکنارزندگی ببینیم برای این که و اقعیتش این است .وقتی این طور دیدیم ازآن خوفناکی وترسناکی تا اندازه زیادی ازآن بیگانگی کم می شود ان وقت درسایه مرگ مفهومش را باید جستجو کنیم.آن پذیرش ازاین مسیر می گذرد. بسیاری ازفلاسفه معتقدند که اصلا زندگی معنای اصلی اش را ازمرگ می گیرد.این فنا پذیری است به لحظه لحظه زندگی معنی می دهد واگر زندگی معنایش لذت باشد یا آمیخته ازاین دوتا باشد این نهایتاً معنای اصلی اش بالاخره ازمرگ گرفته می شود وآن فناپذیری است که ازمرگ گرفته می شود. پس بنابراین درارتباط با برنامه شما است که معنای زندگی .وقتی اینها را به صورت همنوا ببینیم وهماهنگ ببینیم آن وقت یکی را برعلیه یکی دیگربه کارنمی گیریم. درتاریخ فلسفه هم این طوربوده. بعضی ها معتقدند این تضاد تضاد سازنده ای است که این تضادی است که اصلا زندگی ازاین تضاد بین هستی ونیستی وبودن ونبودن ریتمش ویا آهنگش گرفته می شود ومی تواند ادامه پیدا کند. دکتر محمد صادق زاهدی:ما درانسان شناسی خودمان درتعریفمان از انسان، درست است که غریزه بقا غریزه بسیار قدرتمندی است درانسان دست کم اولش بقای فیزیولوژیک است وبعد هم بقای سایکولوژیک است که هرد وتا با هم دیگر تعریف انسان مطلوب را برای بشر فعلی می دهد درتعریف ما ازانسان دراین که آدم چه جور موجودی است . دراین که من یک موجودی هستم که خواهم مرد درتعریف انسان است انسان ظاهرا نتوانسته که آن آرزوی دیرینه خودش را دراین عالم محقق کند. واین را باید بپذیرد که این مردنی است . تلقی ما ازمرگ تاثیر گذاراست درنگرشی نسبت به زندگی داریم. این یک پرسش خیلی جدی است که آیا مرگ زندگی را ازمعنا تهی می کند . شما مستحظر هستید که خیلی ازفیلسوفان وخیلی ازافرادی که به نوعی تجربه تلخی اززندگی دارند دشواری های زندگی آنها اینقدر زیاد بوده که طعم زندگی را نچشیدند گاهی اوقات این ذهنیت درآنها ایجاد می شود که و اقعا مرگ درنهایت زندگی را ختم می کند مرگ دشمن زندگی است وبا وجود مرگ توجیحی برای زندگی کردن نخواهیم داشت. شما هرچه قدر که تلاش کنید وهرچه قدرهم که درواقع اندوخته کسب کنید مرگ حیات شما را نابود خواهد کرد. پرسش این که آیا مرگ زندگی را ازمعنا تهی می کند فی نفسه یک پرسش فلسفی است اما به نظرم می رسد که به هرحال یک کمک چند رشته ای می شود کرد یعنی یک نوع نگاه چند حوزه ای می شود کرد که آیا وجود مرگ حیات را ازمعنی تهی خواهد کرد یا خیر؟ دکتر غلامحسین معتمدی :یک نکته مهم این است که اینها دربسترزمان صورت می گیرد و این نگرش همیشه درنگاه منفی یا مثبت یا امکان پذیرش نسبت به مرگ همیشه نگاه منفی ومثبتی نسبت به زمان معمولا منفی است که دیده می شود که زمان دشمن شادی های انسان است . من شخصا فکر می کنم که اولا تمام خوشی ها وشادکامی ها دربسترزمان انجام می گیرد .بالاخره یک بچه ای بزرگ می شود دستاوردهایی پیدا می کند. پس اگر ما همه چیز را تقصیر زمان بدانیم وبگوییم که زمان مثل صیادی ایستاده که تمام لحظه های زندگی ما را شکار کند من خودم شخصا فکر نمی کنم تصوردرستی باشد . این که می فرمایید دربستر زما انجام می گیرد درست است. واین حالت منفی که وجود دارد متاسفانه بیشتر شاید به این مسئله به انکار مرگ به نپرداختن به این چیزها. اما یک نکته دیگری که وجود دارد این است که قرارنیست که تمام معانی که زندگی دارد ومفاهیمی که زندگی دارد درارتباط با مر گ تعریف شود . بسیاری چیزهایی دیگر درزندگی اتفاق می افتد که به آن ارزش می دهد. وآن هم می تواند مثبت باشد وهم منفی باشد.خیلی چیزها هم آنجاست که معنی را به زندگی می دهد. بحث ما این است که ما اگر مرگ را به عنوان واقعیت می پذیریم اگر نگاه منفی داشته باشیم آن را با مهابت وخوفناکی ببینیم اندازه آن ترس بیش ازحد شود که ما را ازگام برداشتن درمسیر مثبت برای زندگی برای تحقق آن دستاورد ها وبه دست آوردن اهدافمان درزندگی بازبدارد .پس این طور نیست. اشاره ای کردید به اسکندر وتمنای جاودانگی .حالا شما فرض بفرمایید یک زندگی اگر معنا نداشته باشد حالا جاودانه باشد این بی معنایی است که جاودانه می شود .این چه حسنی دارد ؟ بنابراین ما معنای زندگی را ازمنابع مختلفی می توانیم بگیریم.پس بنابراین معنای زندگی بخشی ازاینجا می آید وبخشی ازجاهای دیگر می آیید. دکتر محمد صادق زاهدی:بخشی ازپروسه تربیتی که نسبت به مرگ اتفاق می افتد همین شفافیت مفاهیم وذهنیت روشن پیدا کردن نسبت به مرگ است. ما که قرارنیست مثلا کار یک پزشک را انجام دهیم وکار یک بیما را بگوییم که شما فعلا دارو بخورتا درمان شویم تا ازمرگ بگریزی.ما درواقع نوع نگاه ورهیافت فرد را بایدبه نوعی سازگار کنیم جوری که از زندگی خود حداکثر استفاده را بکند درواقع وجود فرد هم باید بهره بدهد یا به صورتی بهره بری داشته باشد برای زندگی. دکتر محمد صادق زاهدی: به نظر می رسد که حتی موقت بودن این زندگی ومحدود بودن این زندگی به واسطه عنصر میرائی زندگی را ازمعنی تهی نمی کند وعوامل دیگری معنا بخش به زندگی هستند.جنابعالی به آن اراده معطوف به معنا رقیب اراده معطوف به لذت یا قدرت مطرح شده بود آشنا هستید وتخصص شما هم دراین حوضه ها است . مستحظر هستید که تلقی متعارف وعرفی ازمرگ به عنوان بخشی ازوجود انسان این است که اگر همه چیز انسان معنا دارد باشد دست کم یک عنصری است که این نامطلوب است یعنی آدم این را نمی خواهد . یعنی اگر تمام آن حوادث ووقایعی که درزندگی اتفاق می افتد مطولوب یک شخص باشد واقعا ‌آخر که مرگ باشد نامطلوب است دست کم شواهد فیزیولوژیک هم این را نشان می دهد که آدمی غریزه گریز ازمرگ دارد ولی مر گ می آید . شما چه دوست داشته باشی وچه دوست نداشته باشی مرگ می آید واین مرگ یک حالت نامطلوبی است که می آید. حالا آن اراده معطوف به معنا تلاش می کند به این که آیا این مرگی که آخرین واقعه ای است که به صورت صوری درحیات انسانی رخ می دهد می تواند بی معنا کند زندگی را وخودش بی معنا باشد یا این که نه حتی ما برای مرگ هم می توانیم یک معنایی را تعریف کنیم که شخص فراتر قراربگیرد یعنی شخص ازمنظری بالاتر از افقی بالاتر که مرگ هم می تواند به عنوان تکمیل کننده این زندگی ، نوع مردن ،نحوه مردن وحتی انتخاب نوع مردن هم می تواند به نوعی معنا را ایجاد کند. دکتر غلامحسین معتمدی :فلاسفه به شکل های مختلف به موضوع نگاه می کنند. بعضی ها نگاه بد بیننانه دارد .هنرمندان هم همین طور شاید مرگ را تقدیس هم بکنند وشکلی ازآزادی ببینند. بنابراین برداشت ازاین داستانها یا ازاین مفاهیم یا تعابیر متفاوت است. درمورد سیزیف هم آنجایی که برداشت من است که خود کامو اشاره می کند. او تا آنجایی که من استباط می کنم این اراده را می کند که زندگی بکند واین کاررا بکند علارقم پوچی این کاررا انجام بدهد واین اراده ای است که انجام میدهد.بنابراین بستگی دارد که چه کسی چه طوری نگاه بکند.من اشاره کردم که به هرحال بیشتر فلاسفه ای که بانگاهی که مرگ درمقابل زندگی درتقابل قرار نمی دهند ‌آنها به نظر من روش سازنده تری را با توجه به زندگی که آدم دارددرمقابل او قرار میدهد. درمورد این اراده معنایی که فرمودید خودتان بهتر می دانید که این مسئله درروانشناسی مطرح شده به صورت روانشناسی وجودی. ومحور نگاه به آدم هم نگاه درمان صورت می گیرد.هرچند که بعضی ها معتقدند روشهای درمانی ممکن است زیاد موثر نباشد درآنجا اتفاقا خود فناپذیری انسان عامل با معنایش مردن زندگی محسوب می شود وبحث این است که حتی درشکل بد بینانه زندگی همیشه رنج بردن است این رنج باید معنایی پیدا بکند ومرگ هم مثل هررنج دیگری باید معنایی پیدا کند .درآنجا معنا بخشیدن حتی به مرگ است . حتی یک بازی متقابلی است . ازیک طرف مرگ وفناپذیری است که به زندگی معنا می بخشد وازطرف دیگر این زنده بودن اگر رنج بردن است در هررنج معنا بردن است واصطلاح مرگ با وقاع ازهمین جا ایجاد می شودکه حتی دربدترین رنج که می تواند مرگ باشد آدم باید سعی کند ازاین لحظه وازاین مرگ هم یک معنایی را پیدا کند ودرآن یک معنایی را پیدا کند که آن اراده معطوف به معنا که می فرمایید به این شکل دراینجا تئوریزه می شود . برداشت شخصی من این است که به هرحال زندگی شخصی وتجارب زندگی خود فیلسوفها هم دراین جور برداشتها تاثیرگذاراست. اگر فیلسوفی زندگی شخصی اش همراه با رنج باشد می تواند این طور باشد.

روانشناسی ریا

روان شناسی ریا
منبع:روزنامه شرق 6 خرداد سال1389

 

ای درونت برهنه از تقوی                                           کز برون جامۀ ریا داری                                                                                                              ( سعدی)

جهان سرشارازفریب است تا جایی که بعضی حتی خود آن را سرابی بیش نمی دانند . شاید بتوان تصور کرد که فریبکاری از نخستین روزهای حضور بشر بر زمین او را همراهی کرده وگاه از لحاظ تکاملی نقش حفاظتی نیز داشته است . امّا ریاکاری به عنوان پدیده ای پیچیده متأخر تر از آن است و داستانی متفاوت دارد. ریا و ریاکاری که هردو از بار معنایی منفی برخوردارند از دیرباز در مذاهب ، فرهنگ ها ، مکاتب  فلسفی  و نگرش های اخلاقی  مذموم دانسته شده اند.درانجیل عیسی مسیح از ریاکاری فریسیان یاد می کند. درمتون بودایی فردی که ظاهری پارسا دارد ولی درباطن پیرو امیال درونی خودست ریاکار خوانده      می شود. دراسلام تعبیرهای نفاق و منافق درمورد کسی به کارمی رود که خود را مؤمن ، معتقد و صلح آفرین می داند و می پندارد که خدا و دیگران را می فریبد ولی دراصل خود را فریب می دهد. معادل انگلیسی ریاکاری hypocrisy  ازواژه ای یونانی به معنی ادا، تظاهر وتزویر گرفته شده و ریشه ی تمام مشتقات آن به مفاهیم قضاوت و ارزیابی باز می گردد. ریاکار دریونان باستان اصطلاحی تکنیکی بوده که گاه برای هنرپیشه هایی که درصحنه ایفای نقش می کردند به کار می رفت . دموستن خطیب معروف و افسانه ای یونان لفظ ریاکار را درمورد رقیب خود اسکینز(Aeschines ) که خطیبی توانا بود به کار      می برد. اسکینز قبل از حضور درعرصۀ سیاست هنرپیشه ای بود که به زعم دموستن مهارت او در تقلید نقش دیگران جایگاه وی را به عنوان یک سیاستمدار زیر سئوال می برد واورا غیر قابل اعتماد می نمود. برای ریا ، ریاکار و ریاکاری معانی  گوناگونی درنظر گرفته شده است . ریاکاری تظاهر فرد به چیزی است که نیست یا تظاهر به داشتن باوری است که در اعمال فرد انعکاس نمی یابد. تظاهر به خوبی ، پاکی ، پارسایی ، نیک نفسی و.... از جمله مصداق های ریا و ریاکاری محسوب می شوند. درریاکاری از دیگران انتظار می رود که ارزش ها و استانداردهایی رعایت شود که توسط خود فرد ریاکار اعمال نمی شوند. پس اگرما عقیده یا نوعی روش زندگی را تبلیغ کنیم ولی آن را نادیده بگیریم ریاکار محسوب می شویم . اگر بخواهیم کمی دقیق تر باشیم ریاکار کسی است که از ارزش یا معیاری دفاع و آن را تبلیغ می کند ودرانظار دیگران آن ارزش را به خود نسبت می دهد ولی در عمل آن را به جا نمی آورد و شکست یا نقص خود را پنهان و انکار می کند. درحقیقت برای اطلاق ریاکاری وجود هر چهار عامل ذکر شده در تعریف فوق ضروری است و عدم موفقیت درتحقق ارزش ها به تنهایی ریاکاری محسوب نمی شود. اگر بخواهیم ساده تر سخن بگوییم ، ریا کار کسی است که اعمال او با باورهای درونی یا بیان شده اش در تضاد باشد. به این ترتیب به فرمول ریاکاری دست می یابیم که عبارت است از :                                                                                                                    اعمال – باورها = ریاکاری پس می توا ن میزان ریاکاری را با تفاوت میان باورها و اعمال برابر دانست . البته درحقیقت اندازه گیری دقیق ریاکاری ، و متغیرهای آن امکان پذیر نیست ، ولی با این فرمول می توان رابطۀ میان این متغیرها را نشان داد. براساس فرمول ذکر شده اگر باورها با اعمال برابر باشند میزان ریاکاری صفر خواهد بود. به قاعده هرکسی مایل است که میزان ریاکاری او صفر باشد . امّا تحقق آن چگونه ممکن است هنگامی که توازن این معادله از میان برود ؟ بعضی ها به تغییر باورهای خود روی می آورند و به این ترتیب باورها را معادل اعمال می سازند . حال آن که در حقیقت باید اعمال را تغییر دهند تا با باورها برابر و معادل شوند. این باورها هستند که باید متغیرهایی غیر وابسته باشند و عینیت پیدا کنند . البته باید توجه داشت که ریاکاری را نمی توان به سادگی ناسازگاری میان آن چه مورد ستایش قرار می گیرد و آن چه انجام می شود دانست . بنابراین پشتیبانی از یک باور یا عقیده و عدم پیروی از آن درعمل می تواند تنها به این معنی باشد که فرد نتوانسته است بر بعضی از عیوب و نقصان های خود غلبه پیدا کند. ازسوی دیگر گاه مردم عیوب و ضعف هایی را که شخصاً با آن ها دست و پنجه نرم می کنند یا کرده اند می شناسند. لذا توصیه به دیگران برای غلبه بر آن ضعف ها ممکن است صادقانه باشد و ریا محسوب نمی شود. ولی بدیهی است فردی که به وضوح دیگران را به خاطر رفتاری محکوم می کند که خودش آن رفتار را انجام می دهد ریا کار است . درحقیقت درحالت اوّل با نوعی ضعف اخلاقی روبرو هستیم که جامعه ممکن است آن را مورد بخشودگی قرار دهد پس اگر کسی چیزی بگوید و سپس کار دیگری را انجام دهد بیشتر قابل بخشش است تا کسی که کاری را انجام دهد و سپس چیز دیگری را برزبان آورد. درقلمرو روان شناسی رفتار ریاکارانه ارتباط نزدیک با خطای انتساب ذاتی (fundamental attribution error ) دارد. درنظریۀ انتساب ( attribution theory ) خطای انتساب ذاتی به معنی تمایل افراد به تأکید بیش از اندازه بر تفسیرهای سرشتی و مبتنی بر شخصیت از رفتارهای قابل مشاهدۀ دیگران است ، درحالی که نقش و قدرت تأثیرات محیطی بر آن رفتارها کمتر مورد توجه قرار می گیرد. دراین حالت افراد تفسیر و تعبیر اعمال خود را به محیط ارجاع می دهند حال آن که اعمال دیگران را ناشی از ویژگی های ذاتی آنان می دانند . به این ترتیب درحالی که اعمال خود را توجیه می کنند به داوری و قضاوت در باب دیگران می نشینند . درعرصه های دیگر نیز به ریاکاری توجه شده است . مثلاً در مطالعات سازمانی ( organizational  ) پارادوکس اخلاقی ریا مورد بحث قرار گرفته است و گفته می شود که علی رغم واکنش های اجتماعی منفی مرسوم نسبت به ریا ، گاه ریاکاری می تواند نقشی حفاظتی در برابر تعصّب و تحجر (fanaticisim ) ایفا کند که درنهایت حتی موجب حفظ ارزش های والا می شود.      درحوزۀ روابط   بین الملل (international relations ) بحث اقتدار یا حاکمیّت وتأثیر آن بر آموزه های جاری جامعه مطرح و گفته می شود هنگامی که باورهای یک حاکم تبدیل به ارزش های رسمی کشور او شود با ریاکاری سازمان یافته ( organized hypocrisy ) روبرو خواهیم بود. درقلمرو سیاست نیز رابطۀ قدرت و ریاکاری مورد بررسی قرار گرفته است . بارها شنیده ایم که قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق منجربه فساد مطلق خواهد شد. ظن غالب آن است که هرچه فرد بیشتر قدرت داشته باشد در انگیزش ها و اعمال خود بیشتر احساس برحق بودن می کند .  تک گویی فرد قدرتمدار این خواهد بود که :" من می توانم آن چه را که می خواهم انجام دهم ، والا اصلاً این قدرت به چه درد می خورد؟" ریاکاری سیاستمداران خاصه درکشورهای صاحب دموکراسی که امکان واکاوی ، نقد و ارزیابی رفتار سیاستمداران و قدرتمندان فراهم است همواره زیر ذره بین و مورد توجه بوده است . جالب آن است که اخیراًً چند پژوهش محدود رابطۀ قدرت و فساد را مورد تأئید قرارداده  و به این نتیجه رسیده اند که افراد صاحب قدرت اغلب درپیروی از قواعد و اصول اخلاقی بیان شده توسط خودشان شکست    می خورند. باید توجـــه داشت کـــه ریا در خلاء صورت نمی گیرد و همبستــــه هایی دارد کــه آن را همراهی      می کنند . می گویند ریا زادۀ دروغ است و دروغ زاده ....... این زنجیره پایان ناپذیر می نماید. به هرحال آن چه مسلّم است درهنگام مواجهه با ریاکاری با خوشه ای از خصائل معمولاً منفی روبرو خواهیم شد که تصویر و تحلیل آن را پیچیده تر می کنند. دروغ ، تظاهر ، فریب ، دورویی ، تملّق ، حقه بازی ، بی صداقتی ، تقلّب و....... ملازمان و همراهان ریا محسوب می شوند. دراین میان فریب و خود فریبی در ارتباط با بحث ما اهمیّت ویژه ای دارند. درریا با فریب عمدی و آگاهانه دیگران روبرو هستیم و چنان که خواهیم دید ریاکاری درنهایت به خود فریبی می انجامد . آیا می توان تصّور کرد که خودفریبی آگاهانه و از روی عمد صورت می گیرد یا آن هم ناآگاهانه است ؟ مرز میان این مفاهیم درعالم نظر چندان روشن نیست و تجزیه و تحلیل آن ها درجامۀ رفتار و درعالم عمل نیز کار   ساده ای نیست. برخی از افراد واقعاً تشخیص نمی دهند که آن خطاهای شخصیتی که دردیگران مورد سرزنش آن ها قرار می گیرد درخودشان نیز وجود دارد. این امر را باید نوعی فرافکنی روان شناختی (psychological projection ) دانست . یعنی به جای فریب عمدی دیگران نوعی خود فریبی درکار است . لذا ریاکاری روانشناختی ( psychological hypocrisy  ) توسط برخی نظریه پردازان یک مکانیسم دفاعی ناآگاهانه محسوب می شود. از سوی دیگر فرد ریاکاری نیز که آگاهانه و عمداً درراستای منافع و علائق خود دیگران را فریب می دهد درنهایت مقهور خود فریبی خواهد شد. درواقع ریاکار در ابتدا به فریب دیگران دست می زند و چنان که دیدیم به خاطر تضاد میان باورها و اعمال به جای تعدیل و تصحیح اعمال باورها ی خود را تغییر می دهد. واز آن جا که تداوم فریب و تغییر باورها با توجه به تموجّات محیط به طور پیوسته و همیشگی دشوار است ، درنهایت باور به خود فریب به مثابۀ باوری استحکام یافته وارد میدان شده و جایگزین سایر باورها می شود و به تدریج فرد نه تنها دیگران را فریب می دهد بلکه به خود فریبی نیز روی می آورد. تشخیص میزان آگاهانه یا ناآگاهانه بودن این فرایند دشوار خواهد بود. با مقدمات ذکرشده می توان گفت که ریاکاری امری مطلق نیست بلکه ریا نیز شدت و ضعف و مدارج و انواعی دارد که بسته به موقعیت ها و شرایط بروز پیدا می کنند. ریاکاران را میتوان در دو سطح درونی و بیرونی مورد بررسی قرار داد وبرمبنای سازگاری و انسجام میان اعتقادات درونی و باورهای اظهارشدۀ آنان چهارنوع ریاکار را شناسایی کرد. دراین طبقه بندی سه عنصر اصلی مهم است : اوّل اعتقادات درونی فرد ، دوّم باورهای اظهارشده یا برزبان آمده و سوّم اعمال مورد مشاهده . به این ترتیب در هر دو سطح بیرونی و درونی با دو نوع ریاکار روبرو خواهیم شد. درسطح بیرونی در گروه اوّل کسانی قرار می گیرند که باورهای اظهار شده با اعمال آنان در تضاد است ولی با اعتقادات باطنی آن ها تناقضی ندارد و سازگار است . به عبارت دیگر این افراد آن چه را که باور دارند برزبان می آورند ولی نمی توانند آن را در اعمال خود تحقق بخشند . این افراد را ریاکاران صادق می خوانند . درگروه دوّم سطح بیرونی کسانی قرار      می گیرند که باورهای اظهارشدۀ آن ها هم با اعمال و هم با اعتقادات باطنی آن ها ناسازگار است و ریاکاران نادرست بیرونی خوانده می شوند. درسطح درونی نیز با دو گروه روبرو می شویم . در گروه اوّل ریاکاران صادق درونی کسانی هستند که اعتقادات درونی واقعی آنها با اعمالشان در تضاد است و اگر اعتقادات درونی اظهار شوند صادقانه بیان خواهند شود. به عبارت دیگر باورهای درونی آنان با دوام    می مانند و لذا آن ها با خود صادق اند و نمی کوشند که ابن باورها را تابع امیال و اعمال خود سازند. گروه دوّم درسطح درونی به کسانی تعلق دارد که باورهای بیان شده مطابق با اعمال آنان است ولی از سویی اعتقادات درونی آن ها با اعمالشان در تضاد است و از سوی دیگر این اعتقادات درونی سازگار و منطبق با باورهای اظهارشدۀ آنان نیز نیست . این افراد که ریاکاران نادرست درونی خوانده می شوند اغلب درصدد جلب موافقت دیگران هستند و می خواهند خوشایند دیگران باشند و اعتقادات ضعیفی دارند. بنابراین به طور خلاصه می توان گفت که ما با دو گروه ریاکاران صادق و ریاکاران نادرست روبرو هستیم که مفاسد عمدۀ ریاکاری متوجه گروه دوّم است . چه عواملی موجب می شود که فردی در گروه ریاکاران صادق قرار گیرد؟ عدم قطعیت باورها و تردید درآن ها یکی از این عوامل است . اگر میزان یقین و قطعیّت شما نسبت به باوری بالا نباشد و نسبت به آن تردید وجود داشته باشد اعمال شما مطابق با آن نخواهد بود و تردید زمینه ساز ریاکاری می شود. پیروی از امیال نفسانی و مادی  عامل دوّم است که فرد را از عمل صحیح منطبق با باور خود باز می دارد. و بالاخره عامل سوّم دور از دسترس بودن و دشواری سطح نظام اعتقادی فرد است . اگر معیارها و ارزش های اعتقادی فرد درباب خوب و بد ، خیر و شر و درست و غلط بالاتر از ظرفیت های ممکن انسان باشد آشکارا رفتار وی توانایی انطباق با باورها را نخواهد داشت. امّا پی آمدهای منفی ریا و ریاکاری چیست و چه تأثیری برزندگی فردی و اجتماعی دارد. یوری  قهرمان کتاب "دکتر ژیواگو " اثر بوریس پاسترناک در جایی از کتاب می گوید. " اگر شما روز به روز برخلاف آن چه احساس می کنید سخن بگویید و دربرابر چیزی که دوست ندارید کرنش کنید ، سلامت شما تحت تأثیر قرار خواهد گرفت . سیستم عصبی ما تنها یک افسانه نیست بلکه بخشی از بدن فیزیکی ماست و نمی تواند برای همیشه توسط ناپاکی و ناخالصی مورد تجاوز قرار گیرد."  این تنها یک اظهار نظر ادبی است ، امّا امروزه پژوهش ها شواهد بسیاری در تأئید آن ارائه می دهند . اگر به فرمول ریاکاری مراجعه شود می توان گفت درصورتی که حاصل این فرمول صفر نباشد فرد اضطرابی درونی را تجربه خواهد کرد که البته تداوم آن بستگی به صداقت عینی افراد دارد. در حقیقت پس از یک عدم تعادل ناشی از ریاکاری هنگامی که در افراد به ارزیابی احساسی اولیه درونی آن ها می پردازیم ، این میزان صداقت و عینیت آنهاست که تعیین کننده خواهد بود. لئون فستینگر (Leon Festinger ) روان شناس دانشگاه استنفورد برای اولین بار در سال 1950 اصطلاح ناسازگاری شناختی (cognitive dissonance ) را ارائه کرد. این اصطلاح در توضیح تشویقی به کار    می رود که ناشی از تناقض میان رفتارها و باورهاست . او دریافت که افراد برای کاهش این تشویش و ناهمخوانی کوشش زیادی می کنند. البته لزوماً این کوشش درجهت مثبت نیست و چنان که گفته شد برخی برای از بین بردن این ناسازگاری  از ریاکاری هم فراتر می روند و به قلمرو خود فریبی وارد می شوند که دردناک تر و ویران گرتر است . بنابراین در حقیقت در درون فرد کشمکشی رخ می دهد که نتیجۀ آن تعیین کننده خواهد بود. بررسی در قلمرو علوم عصب شناسی نشان می دهد که تصمیم گیری اجتماعی توسط شبکۀ پیچیده ای از مراکز گوناگون در مغز کنترل می شود. ناحیۀ میانی قشر پیش پیشانی (prefrontal cortex ) همراه ناحیۀ همسایۀ زیرین آن یعنی قشر اربیتوفرونتال ( orbitofrontal cortex  ) مراکز اجرایی را تشکیل می دهند. این مراکز درون دادهای صادره از قشر سینگولار قدامی و خلفی ( cingular cortex ) Acc,Pcc) ) و آمیگدالا ( amygdala ) و اینسولا (insula ) را توازن می بخشند و داوری های نهایی را انجام می دهند. Pcc  وAcc  مراکز پاداش را تشکیل می دهند و در آمیگدالا و اینسولا امیال بدوی تر مانند ترس ، پرخاشگری ، نفرت و عصبانیت پردازش می شوند. یافته ها نشان دهندۀ نقش عواطف و احساسات در آمیزۀ کلی درون دادها در تصمیم گیری های ماست . این ها توضیحی بالقوه برای همان چیزی است که ناسازگاری شناختی خوانده می شود. یعنی منشاء احساس ناراحتی آزار دهنده و گاه شدیدی که هنگام عدم انطباق رفتارها و اعتقادات درونی روی می دهد دراین فعل و انفعال ها نهفته است . قشر پیش پیشانی با داوری ها و قضاوت های خود نقشی آزارنده بازی می کند ، آرامش خاطر مار ا برهم می زند ،  خواب مارا مختل می کند و رؤیاهای مارا آشفته می سازد تا رفتارهای خود را با عقایدمان منطبق سازیم . شاید بتوان مفهوم ندای وجدان را برای این فرایندها به کار برد. بنابراین اگر شما یک چیز بگویید و چیزی دیگر را انجام دهید این امر ناشی از ضعف شماست و ناسازگاری شناختی پا به میدان می گذارد و شما را رنج می دهد . امّا اگر شما درابتدا عملی را انجام دهید سپس چیز دیگری را برزبان آورید ، چنان که پیشتر هم اشاره شد ریاکاری عمدی و آگاهانه درکارست و نه ضعف درونی یا اخلاقی . زیرا بارها و بارها قشر پیش پیشانی به فرد هشدار داده که رفتارش نکوهیده است امّا او با نادیده گرفتن این هشدارها تعمداً راه ریاکاری را انتخاب کرده است . اگر پی آمدهای این فرایند به خود فرد محدود بود شاید جای بحث نداشت ولی این امر برای کسانی که از جایگاه بلندی در جامعه برخوردارند پی آمدهای وخیم اجتماعی را به دنبال خواهد داشت. این جاست که فردی مثل چامسکی را باید برحق دانست که ریاکاری را یکی از مصائب عمدۀ جوامع بشری می داند که منشاء بی عدالتی ، نابرابری اجتماعی و جنگ می شود. دربسیاری از موارد ریاکاری در جامه های مبدل درجامعه ظاهر می شود و با ایجاد نفرت و بی اعتمادی به آحاد آن جامعه صدمه می زند. اگر ریاکاری ناشی از ترس باشد ، درسطح جامعه تظاهر نمود پیدا می کند و درعمق آن احساس ناکامی و غمگینی بر زندگی درونی افراد سلطه می یابد. حال چه باید کرد؟ آیا باید درجستجوی نظامی اعتقادی بود که چندان دشوار و سخت گیر نباشد و تساهل درآن به چشم بخورد و انطباق اعمال و باورها امکان پذیر باشد؟ آیا درنظام باورها باید سهمی را هم به امیال نفسانی و مادی اختصاص داد تا نیازی به ریا نباشد؟ آیا طرح این پرسش ها خود نوعی توجیه با رنگ آمیزی ریاکارانه نیست ؟ به نظر می رسد مهمترین معیاری که وجود دارد پیروی از حقیقت و واقعیت و اولویت و عینیت بخشیدن به آنهاست . به عبارت دیگر فرد باید نهایت سعی خود را به کار برد تاواقعیت ، حقیقت و موازین اخلاقی را آن چنان که هستند و به طور عینی درک کند و دریابد . بنابراین فرد باید هرآن چه را که از لحاظ انسانی ممکن است انجام دهد تا ریاکاری را به حداقل برساند. به عبارت دیگر چنان که پیشتر هم گفته شد سعی کند تا جایی که می تواند اعمالش را با باورها و اعتقادات خود منطبق سازد مگر آن که از لحاظ عینی دراین باورها نقصان و شکافی رخ داده باشد. نوشته را با شعری از سعدی آغاز کردیم وبا شعر دیگری از او به پایان می بریم . سعدی علی رغم انتقاد از ریا و ریاکاری بارها به خاطر اظهار نظر در مورد دروغ مصلحت آمیز مورد نکوهش قرار گرفته است ولی خود او درهمان کتاب یعنی در گلستان می گوید: "  شکر این نعمت چگونه گذاری که بهتر از آنی که پندارندت ."

نیک باشی و بدت گوید خلق                                   به که بد باشی و نیکت بینند.