هلن فیشر

با سلام به دوستان عزیز

چند روز پیش بالاخره یک ویدئو از خانم "هلن فیشر" پیدا کردم.

هلن فیشر در مورد عشق تحقیق و پژوهش میکنه , و اتفاقا کمک به تغیر ذهنیت ما از عشق کرده.

این ویدئو که بخشی از سخنرانی هلن فیشره رو از آدرس زیر پیدا کردم.

"مطالعه ذهن عشاق با ام آر آی"

 

    http://psychoresearch.blogfa.com/post-83.aspx

 

 

استرس و سکس زنان

از فشارهای روحی  امروزین موجود در زندگی های عموم ، و تاثیرات منفی آن در ابعاد سلامت بدنی – روانی همگان آگاهیم . بدون شک دامنه آسیب های وارده ناشی از استرس  ، تنها زندگی جسمانی – روحی فرد را تحت تاثیر قرار نداده بلکه زندگی جنسی و کیفیت انجام رابطه جنسی آنان نیز مورد تهدید قرار خواهد گرفت. پیامدهای جنسی تجربه استرس در هر فردی متفاوت بوده در اشکالی گوناگونی چون بی میلی جنسی ، ناتوانی جنسی ، زود انزالی ، ناتوانی در رسیدن به خوشنودی جنسی و… میتواند متجلی گردد. به باور محققان امور سلامتی متعاقب تجربه پدیده استرس زا ، کورتیزول یا هورمون استرس در بدن رو به فزونی میگذارد  و با بالا رفتن میزان  کورتیزول لیبیدو یا میل جنسی رو به کاهش میگذارد . از این رو میزان ترشح کورتیزول با لیبیدو دارای رابطه ای معکوس بوده و هر اندازه فرد مضطرب تر میگردد نسبت به سکس و مقولات جنسی کم توجه یا کم کشش تر گشته تا جاییکه شاید سکس کاملاً از فهرست اولویتی فرد خارج گردد.

در روابط زناشویی ،  خانه  به محل آسایشی تعبیر میگردد که قرار است نقش استرس زدایی داشته زوجین در زیر سقف آن اضطراب روزانه را کاهش داده لختی در کنار یکدیگر بیاسایند به این امید که متعاقب این آسایش و کاهش کورتیزول در بدن زن ومرد ،امکان احتمال نزدیکی بدنی بتواند متجلی گردد. به باور تحقیقات انجام شده در روابط زناشویی که در آن زن و مرد هر دو به انجام کار بیرون از منزل مشغول هستند ورود به خانه الزاماً تجریه یکسان استرس زدایی  در پی نخواهد داشت بدان معنا که مردان پس از ورود به خانه ،اندک مقداری رلکس کردن موجب پایین آمدن سطح وسیعی از کورتیزول در بدن آنها میشود در حالیکه این کاهش در زنان با تاخیر بیشتر و صرف زمان حاصل میگردد.

درتحقیقی که به همت دانشگاه یو سی ال ای در امریکا انجام شد از زنان و مردان متاهل داوطلب خواسته شد تا در انتهای روز با انجام تست کورتیزول که با آزمایش بزاق دهان قابل سنجش بود پژوهش گران را از میزان هورمون استرس در بدن خود مطلع سازند. نتیجه این بررسی نشان داد مردان با صرف مدت کمی از استراحت به میزان قابل توجهی از کورتیزول بدن خود را از دست میدهند و این در حالیست که زنان همچنان مضطرب باقی میمانند.

در تجزیه و تحلیل های به عمل آمده نشان داده شد که علت دوام استرس در این دسته از زنان مسئولیت های دیگر مادری میباشد که همچنان آنان را مکلف به انجام نگاه داشته است. به این معنا که انجام امور فرزندان اعم از تغذیه ، نظافت و استحمام ، نظارت بر تکالیف ، صرف وقت برای برقراری رابطه کلامی  و…. معمولاً بر دوش این زنان بوده و رسیدگی به تک تک این موارد مولد استرس در بدن آنان میتواند باشد. نکته جالب آنکه زمانیکه این دسته از همسران زنان در انجام امور خانه به یاری زنان خود میشتافتند تا از بار استرس آنان بکاهند این امر موجب کاهش در حجم استرس وارد آمده شده بود لیکن بیشترین تاثیر زمانی اتقاق میافتاد که این مردان در امور فرزندان مبادرت به همکاری کرده بودند. از این رو آنچه نقشی مهم در کاهش زنان بازی میکند تنها کمک همسران در امور خانه داری نبوده بلکه رسیدگی به موضوعات فرزندان نقش بسیار مهم تری در کاهش سطح کورتیزول یا هورمون استرس در بدن زنان بازی میکند

به باور این تحقیق زنانی که شوهران آنان د رامور فرزندان بیشتر همکاری نشان داده بودند علاوه برکمتر بودن میزان سطح استرس در بدن ، تعداد دفعات برقراری رابطه جنسی بیشتری در مقایسه با گروه مقابل گزارش نموده بودند

از سال 1960 به این سو ، همگام با مشارکت زنان در انجام امور مالی بیرون از منزل و پا گرفتن نگرش های مساوات طلبانه ای که به برابری حقوق زن و مرد تاکید میورزیدند امروزه مردان دو برابر بیش تر از سابق به همسران خود در انجام امور خانه داری کمک میکنند و در حوزه مربوط به فرایند فرزند پروری سه برابر بیش تر در امور فرزندان مداخله و مشارکت از خود نشان میدهند.

علی رغم همیاری بیشتر مردان در انجام امور خانه داری و بچه داری هنوز هم بسیاری از زنان متاثر از ” سندرم شیف دوم ” بوده بعضاً علاوه بر انجام شیف اول کاری خود در محیط بیرون ، به هنگام ورود به منزل شیف دوم کاری خود را بایستی به انجام رسانند استرس انجام مسئولیت های خانه تا جایی آسیب رسان است که از آن به عنوان ” سندرم” یاد شده و محققان بر این باورند برای درمان آن بایستی به چاره جویی پرداخت. بنا بر شواهد آماری در کشور کانادا امروزه زنانی که دوشادوش مردان مشغول به انجام امور کار بیرون از خانه هستند علاوه بر زمان کاریه برابر با مردان ، یک ساعت و نیم بیشتر هنوز بایستی در محیط خانه به کار کردن خود ادامه دهند و این در حالیست که این بار برای انجام امور خانه مزدی دریافت نمیکنند.

به ادعای پژوهش گران هر اندازه مردان در انجام امور منزل حضور فعال داشته باشند در نگرش جنسیتی فرزندان خود تاثیر مثبت تری داشته  دید تساوی بینانه پیدا کرده ، انجام امور خانه امری تنها زنانه از سوی فرزندان انگاشته نمیشود. بنا بر تحقیق داشنگاه بریتیش کلمبیا مردانی که در خانه به انجام امور خانه داری میپردازند حتی در گزینش های شغلی آتی فرزندان خود نیز  تاثیر گذار میتوانند باشند. بدان سان که مردانی که در محیط خانه به امور خانه داری پرداخته بوده اند فرزندان دختر آنان که شاهد همکاری پدر خود در امور خانه داری بودند احتمال اینکه به مشاغل زنانه ای چون پرستاری ، معلمی و.. گرایش  پیدا کنند  کمتر بوده  در حالیکه بیشتر به مشاغل پر درامد تر و مرد محورانه ای چون وکلالت ، پزشکی  و.. علاقه نشان داده و در این رشته های مشغول به فعالیت شده بودند

نهایتاً حجم وسیع داده های علمی در راستای محسنات همیاری مردان در انجام امور خانه داری ما را بر آن میدارد این جمله زنان را باور کنیم که میگویند : ” سکسی ترین کلمه ای که یک مرد میتواند به ما زنان بگوید این است که بگذار امشب ظرف ها را من بشویم !!!!

و میتوان پیش بینی نمود که شستن ظرف ها عاقبتی خوش چون هم بستری را میتواند در پی داشته باشد

برگه تشخیص افسردگی

با توجه به روحیه خود در چند روز گذشته٬گزینه مناسب را با علامت xبزنید.البته بهتره در هفته دوبار روحیه خودتونو با این آزمون بسنجید.

 

۱-اندوه:آیا احساس اندوه می کنید؟                                                   ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۲-یاس :آیا آینده را تاریک میبنید؟                                              ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۳-عزت نفس کم:آیا احساس میکنید بی ارزش هستید؟                         ابدا{۰} کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۴-خودکم بینی:آیا خود را در مقایسه بادیگران حقیراحساس میکنید؟          ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۵-احساس گناه:آیا از خود انتقاد میکنید؟آیا خود را سرزنش میکنید؟           ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۶-تردید:آیا در تصمیم گیری با دشواری روبه رو هستید؟                          ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۷-تحریک پذیری:آیااغلب احساس خشم و رنجش دارید؟                        ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۸-بی علاقه بودن به زندگی:آیاعلاقه خودرابه شغل٬

سرگرمی٬خانواده یادوستان از دست داده اید؟                                    ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۹-نداشتن انگیزه:آیابرای انجام دادن کارها باید به خود فشار بیاورید؟           ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۰-تصویر ذهنی بد:آیا خود را پیر و غیرجذاب و یا بدبین می بینید؟               ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۱-تغییر اشتها:آیا اشتهای خود را از دست داده اید؟آیا پرخوری میکنید؟       ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۲-تغییرات در خواب:آیا خوابیدن برایتان دشوار شده است؟

آیا احساس خستگی میکنید وبیش از اندازه میخوابید؟                            ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۳-کاهش میل جنسی:آیا میل جنسی خود را از دست داده اید؟              ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۴-نگران سلامتی:آیا بیش از اندازه نگران سلامتی خود هستید؟                ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

۱۵-اندیشه خودکشی:آیا فکر میکنید اگربمیرید بهتراست ؟                        ابدا{۰}کمی{۱}تاحدی{۲}زیاد{۳}

 

تفسیر امتیازات برگه تشخیص افسردگی

امتیاز ۰-۴          حداقل افسردگی

امتیاز۵-۱۰          طبیعی اما ناخشنود

امتیاز۱۱-۲۰         افسردگی ملایم{مرز افسردگی}

امتیاز۲۱-۳۰         افسردگی متوسط

امتیاز۳۱-۴۵         افسردگی شدید

 

 

 

علل بوجود آمدن افسردگی

وقتی که ما  علل به وجود آمدن افسردگی را بدانیم ٬می توانیم از این دانش خود برای جلوگیری و پیشگیری استفاده کنیم.

 

یک عامل منفرد و بخصوص موجب افسردگی نمی شود بلکه عوامل بسیاری دست به دست هم داده و بر روی مغز و روان فرد اثر می گذارند تا اینکه او را به مرحله افسردگی بکشانند ٬البته گاهی اوقات یک ضربه ناگهانی می تواند موجب افسردگی گردد.

علل به وجود آمدن افسردگی:

۱-ارث و ژنتیک:

این نکته را باید در نظر گرفت که عامل ارثی و محیطی و خانوادگی را نمی توان به صورت مجزا مطالعه کرد ٬چون این عوامل با هم در تعامل هستند.

شیوع بیشتر افسردگی {در میان دوقلوها} در قل دومی که قل اول دچار افسردگی شده است و یا در وابستگان درجه اول خانواده فرد مبتلا به افسردگی مطرح کننده تاثیر عوامل ژنتیکی در ایجاد افسردگی هستند.

۱۰٪افسردگی مردم در جوامع مختلف ارثی می باشد و حدود ۱۹تا۲۰٪شیدایی و افسردگی علت ارثی و خانوادگی دارد٬مطالعات نشان می دهد که دوقلوهای همسان در افسردگی ۵۴٪شبیه به هم هستند و در شیدایی و افسردگی این درصد به ۶۹٪ می رسد٬اما در دو قلوهای عادی افسردگی ۲۴٪ و شیدایی و افسردگی ۱۹٪است.

چندین ژن در به وجود آمدن افسردگی نقش دارند٬و دانشمندان اظهار داشتنداند  که کروموزم شماره  ۱۸ احتمالا موجب اصلی شیدایی و افسردگی است.

در شیدایی خفیف و یا افسردگی خفیف٬نقش عوامل ارثی بسیار کم است و بیشتر ناشی از شخصیت فرد و محیط زندگی او می شود.

۲-عوامل بیوشیمیایی:

تمامی فعالیت های سلول ها و ارگان های بدن بواسطه یک سری مواد شیمیایی {در واقع بیوشیمیایی} صورت می گیرد که در مغز به آنها انتقال  دهنده های پیام های عصبی یا پیام برهای عصبی {نوروترنسمیتر} گفته می شود.مرکز عواطف ما در ناحیه ای از مغز موسوم به سیستم لیمبیک {خصوصا ناحیه آمیگدال}است.و پیام برهای عصبی مهم آن ناحیه سروتونین٬دوپامین ٬نورآدرنالین و آدرنالین است.

عدم ترشح هورمون به اندازه و به موقع و یا افزایش یا کاهش فعالیت های مغز و یا اینکه اشکال در ترشح غدد مختلف در نقاط مختلف بدن باعث بروز افسردگی می شود٬این مسئله تحت تاثیر ارث٬محیط٬تغذیه٬خواب و بی خوابی٬مصرف دارو و یا مواد که به تدریج یا بلافاصله موجب بروز افسردگی می شود.

 

 در مطالعات به عمل آمده تا کنون بیش از ۱۰تغییر بیوشیمیایی در مغز بیماران افسرده شناسایی شده است.یکی از این تغییرات ٬کاهش مقدار سروتونین سیستم لیمبیک است و به همین دلیل داروهای افسردگی جدید بر اساس افزایش سروتونین سیستم لیمبیک به بازار عرضه شده اند.اما هنوز مشخص نیست که آیا تغییرات بیوشیمیایی علت بوجود آمدن افسردگی هستند یا معلول آن.

در موارد شدید بیماری های روانی و از جمله افسردگی عمیق و شدید از شوک الکتریکی برای تعادل بخشی بیوشیمیایی قسمتهای از مغز استفاده می شود.

۳-حادثه مرگ:

از دست دادن عزیزی برای ما موجب افسردگی می شود در شرایطی که الف=نقش سن خیلی مهم است. ب=ما با آن فرد چگونه رابطه ای داشته ایم و اهمیت او برای ما ٬آیا با مرگ او نیازهای ما برآورده می شود؟ در هر صورت آنچه که اهمیت دارد پیامد و عواقب از دست دادن است.  پ=چگونگی مرگ عزیزانمان و شاهد بودن یا نبودن مرگ آنان.  ت=مشاهده کفن و دفن می تواند تاثیر بد ومنفی  داشته باشد مخصوصا برای نوجوانان ۱۵ ساله و کمتر.   ث=از دست دادن حیوانات اهلی و دوست داشتنی برای کودکان می تواند اثرات بدی به دنبال داشته باشد.

نکته:کودکان را باید دور از مراسمی نگه داشت که افراد کنترل خود را از دست می دهند٬و زندگی را بدون فرد مرده آخر شادی و خوشی نشان می دهند ٬شرکت کودکان در این مراسم ها باعث غم و اندوه کودک و همچنین وحشت می شود.

۴-رها یا ترک کردن کودک:

وقتی ما با مسئله ترک شدن و یا جدایی که ناشی از بیماری٬طلاق٬تحصیل برادر یا خواهر بزرگتر و ازدواج آنها روبرو هستیم می تواند کودک را دچار افسردگی کند٬هر جدایی و سفری برای بعضی از کودکان به پایان رسیدن خوبی ها و خوشی هاست .در زمانی که برادر یا خواهر بزرگتر ازدواج می کند یا برای تحصیل به مکان دیگری می روند وظیفه پدر و مادر این است که کودک را آماده این جدایی کنند و همچنین ارتباطات کودک را با برادر و خواهر جدا شده بیشتر کنند.اما زمانی که کودکان پدر و مادر را ترک می کنند و به مدارس شبانه روزی می روند یا در کنار عزیزانمان زندگی می کنند٬اثرات این تنهایی بیشتر است چون این کودک است که از بقیه اعضای خانواده جدا شده است.

۵-عوامل اجتماعی ـ فرهنگی

نشان داده شده است که تعدادی از فشارهای اجتماعی خطر ابتلا به افسردگی را افزایش می دهند.

شیوع میزان افسردگی در بین قشرپایین٬اقلیت های قومی و آنانی که حمایت اجتماعی یا خانوادگی کم تری دارند نسبتا بالا است.برای مثال زنان طبقه کارگر که دارای سه یا بیشتر از سه کودک بودند ٬محرم رازی نداشتند ٬فاقد شغل خارج از خانه بودند٬ و آنانی که پدرشان را در کودکی از دست داده بودند ٬بیشتر مستعد ابتلا به افسردگی بودند.افراد دارای محرومیت اقتصادی٬تمایل به تجربه رویدادهای منفی تری در زندگی دارند و ممکن است حمایت های اجتماعی و اقتصادی کمتری داشته باشند.

ممکن است بیشتر افراد گروه های قومی اقلیت با ناسازگاری های اقتصادی زیادتری مواجه شوند.علاوه بر این ٬آنان ممکن است در معرض پیشداوری و در تعارض با گروه اکثریت باشند که این فشار روانی زیادی را بر آنان تحمیل کند.

زنان افسرده نسبت به مردان ٬علایم بیشتری دارند و علائمی مثل احساس بی ارزشی٬فقدان علاقه و اختلال اشتها را بیشتر از مردان ذکر می کنند.

نظریه واقعیت درمانی{ویلیام گلاسر}

واقعیت درمانی مجموعه ای از اصول نظری و عملی است که در دهه ۱۹۵۰میلادی به وسیله روان پزشکی به نام ویلیام گلاسر مطرح شد.و در سال۱۹۶۵میلادی مبانی آن در کتاب واقعیت درمانی به طریق منسجم و سازمان یافته ای انتشار یافت.

واقعیت درمانی نوعی روان درمانی است که در آن سعی می شود با توجه به مفاهیم واقعیت٬مسئولیت و امور درست و نادرست در زندگی فرد٬به رفع مشکلات او کمک کند.

نظریه شخصیت:

در این نظریه واژه شخصیت و هویت تقریبا مترادف بکار رفته است.هویت به دو جز هویت توفیق و هویت شکست تقسیم می شود.گلاسر معتقد است که هر فردی یک هویت متصور دارد٬که بدان وسیله احساس موفقیت یا عدم موفقیت نسبی می کند.او هویت را آن تصوری می داند که فرد از خودش دارد و این تصور ممکن است با تصوراتی که دیگران از او دارند٬هماهنگ و یکسان و یا اینکه با آنها کاملا متفاوت باشد.در آغاز هویت تمام کودکان هویت توفیق به حساب می آید ولی بعدا مقارن با سنین چهار یا پنج سالگی ٬هویت شکست هم ظاهر می شود.به عبارت دیگر٬تشکیل هویت شکست همزمان با سنی است که کودک مدرسه را آغاز می کند.

گلاسر معتقد است که افرادی که هویت یکسانی دارند یکدیگر را جذب می کنند و آنهایی که هویتهای ناهمگنی دارند یکدیگر را دفع می کنند.به عبارت دیگر ٬افرادی که هویت توفیق دارند با هم و آنهایی هم که هویت شکست دارند با هم معاشرت و ارتباط نزدیک تری دارند و هویت یکدیگر را تقویت می کنند.

به نظر گلاسر ٬افراد موفق دو خصیصه بارز دارند .یکی آنکه مطمئن هستند که شخص دیگری در این دنیا آنها را آن طوری که هستند و به دلیل خصوصیاتی که دارند دوست می دارد٬و آنها نیز متقابلا فرد دیگری را در زندگی خود دارند که نسبت به او عشق و محبت می ورزند.دوم اینکه آنها این درک و احساس را دارند که انسانهای باارزشی هستند و حداقل یک فرد دیگر در این دنیا آنها را با ارزش می انگارد.

در واقعیت درمانی ارزشمندی و عشق و دوستی دو جز متفاوت هستند و وجود یکی دال بر وجود دیگری نیست.ارزشمندی از راه انجام کارهای توام با موفقیت حاصل می شود و کسی که در انجام امورش موفق نیست به چنین احساسی دست نمی یابد.از طرف دیگر کسی که زیاد مورد عشق و محبت است ٬به احتمال زیاد٬احساس ارزشمندی نخواهد کرد.

هویت به طرق مختلفی تشکیل می شود و رشد می یابد.یکی از راههای تکوین هویت داشتن ارتباط و درگیری عاطفی با خود و دیگران است.رشد هویت٬بر اساس آن چیزهای که دوست داریم و ما را ارضا می کنند نیز صورت می گیرد اما اساس تشکیل هویت٬ تلاشها و فعالیتهایی است که علاقمند به تعقیب آنها هستیم و بر اثر تلاشها و فعالیتها ی خود در می یابیم که ما که هستیم و چگونه عمل می کنیم. البته چگونگی برداشتها و نظرات دیگران نسبت به ما در روشن کردن هویت ما نقش عمده ای برعهده دارد.انچه دیگران درباره ما منعکس تا حد زیادی تصویر با معنایی از هویت ماست.ارزشیابی ما از خودمان در ارتباط با شرایط زندگی٬اوضاع اجتماعی و اقتصادی نیز مبین هویت ماست.و همچنین ٬تصورات ما درباره وضع جسمانی و شیوه لباس پوشیدن نوع هویت ما را در مقایسه با دیگران نشان می دهد.البته نباید فراموش کرد که مبادله عشق و محبت٬قبول مسئولیت ٬داشتن هدف٬یادگیری مفاهیم و پذیرش واقعیت در تکوین هویت موثرند.

هویت وحدت همه رفتارهای آموخته شده و نیاموخته شده است٬که به صورت "من"تجلی می کند.و نیز تغییر هویت به دنبال تغییر رفتار حاصل می شود.در این مکتب گفته می شود انسان همان چیزی است که انجام می دهد و اگر بخواهیم در او تغییری ایجاد کنیم باید در رفتارش و آنچه که انجام می دهد ٬تغییراتی به وجود آوریم.

این مکتب انسان را مسئول اعمال و رفتار خویش می داند.آنها دیدگاه جبری را درباره انسان مردود می دانند و فرد را قربانی تاثیر محیط و وراثت نمی دانند.اما در عین حال به تاثیر محیط و وراثت روی فرد اعتقاد دارند.

چون مسئولیت اعمال و رفتار فرد را به عهده خودش می دانند٬از این رو ٬فرد را در نهایت مسئول تحقق نفس خویش و تعیین کننده نوع هویتش می دانند.

گلاسر و پیروانش پیدایش نابسامانی های روانی را نتیجه عدم توانایی فرد در تحقق نیازهایش می دانند.آنها ٬همان طوری که گفته شد ٬برای انسان دو نیاز اساسی قائلند:نیاز به مبادله عشق و محبت و نیاز به احساس ارزش٬که این دو نیاز در تشکیل هویت فرد نقش عمده ای دارند.

 در این نظریه آنچکه اصطلاحا بیماری روانی خوانده می شود ٬با توجه به سه مسئله واقعیت٬مسئولیت و درست و نادرست {اخلاق}مورد توجه قرار می گیرد.کسی بیمار به حساب می آید که نتواند دو نیاز اساسی خود را در حیطه واقعیت و پذیرش مسئولیت و تشخیص موارد درست و نادرست ارضا کند.شدت بیماری هم به درجه عدم ناتوانی فرد در ارضای نیازهایش بستگی دارد .بیماران به اصطلاح روانی کسانی هستند که دارای هویت ناموفقی هستند و از احساس تنهایی و بی ارزشی رنج می برند.از نظر تشخیص ٬آنها به دو صورت با جهان مواجه می شوند .یا واقعیت را انکار می کنند٬و یا آن را نادیده می گیرند.در حقیقت آنچه که اصطلاحا بیماری روانی خوانده می شود اشکال مختلف انکار واقعیت است که به صور متنوعی ظاهر می شود.کسانی که واقعیت را نادیده می گیرند ٬از آن آگاهند ولی برای فرار از درد و رنج حاصل از احساس بی ارزشی و مهم نبودن ٬بدان متوسل می شوند.

 درباره مسئله مسئولیت و رابطه آن با زندگی بیمار٬گلاسر معتقد است که ناخشنودی و افسردگی نتیجه عدم احساس مسئولیت است و نه علت ان.به عبارت دیگر ٬رفتار غیر مسئولانه افراد باعث بروز اضطراب و ناراحتی روانی است ٬نه اینکه اضطراب و ناراحتی روانی باعث غیر مسئول بودن فرد بشود.او می گوید فرد غیر مسئول نه برای خود ارزش قائل است و نه برای دیگران٬و در نتیجه خود را رنج می دهد و یا دیگران را آزارده خاطر می کند.تمرکز بر بعد مسئولیت هسته اساسی کار تعلیم و تربیت و روان درمانی است٬و پذیرش مسئولیت به مثابه نشانه بارز سلامت روانی تلقی می شود.

واقعیت درمانی یکی از جدیدترین تلاشهای درمانگران در راه توصیف انسان٬تعیین قوانین رفتاری٬و چگونگی نیل به رضایت ٬خوشبختی و موفقیت محسوب می شود.در این شیوه درمان ٬مواجه شدن با واقعیت ٬قبول مسئولیت و قضاوت اخلاقی درباره درست و نادرست بودن رفتار ٬و در نتیجه نیل به هویت توفیث مورد تاکید است.البته این شیوه فقط در مورد اکثر رفتارهای غیر عادی بکار نمی رود بلکه در مورد تمام افراد عادی و مسائل مورد علاقه آنها و تدوین شیوه صحیح تعلیم و تربیت نیز از آن استفاده می کنند.

 

تفاوت های واقعیت درمانی با دیگر مکاتب:

۱-واقعیت بیماری روانی: روان درمانی کلاسیک به وجود بیماری روانی معتقدند و کسانی را که بدان مبتلا هستند٬پس از تشخیص ٬طبقه بندی می کنند و اعتقاد بر آن است که درمان باید پس از تشخیص و بر اساس نوع بیماری انجام پذیرد.در حالی که واقعیت درمانی مفهوم بیماری روانی مورد استفاده قرار نمی گیرد بلکه اختلالات روانی با رفتار غیر مسئولانه یکی است و درمانگر راه درمان را بدون توجه به علایم و طبقه خاص بیماری به شیوه خاص خود دنبال می کند.او بیمار را در جریان غیر مسئولانه بودن و غیر واقعی بودن رفتارش قرار می دهد و راههایی به او می آموزد تا بتواند بدان وسیله نیازهای شخصیش را به بهترین وجه ممکن ارضا کند.

۲-تجسس و تفحص بازسازنده در گذشته بیمار:در روان درمانی کلاسیک عقیده بر آن است که اگر ریشه های روانی رفتار مشخص شوند و فرد به وضوح آنها را درک کند٬قادر خواهد شد که رفتارش را تغییر دهد.در حالیکه واقعیت درمانی٬ضمن مخالفت با این تاکید ٬گذشته را مردود می داند و بر زمان حال و آینده تاکید می کند.

۳-انتقال:در روان درمانی سنتی درمانگر پذیرای حالت انتقال است.به این معنی که اگر بیمار نگرشهای خود را نسبت به افراد مهم دیگر به درمانگر منقل کند٬درمانگر به همراه بیمار مشکلات گذشته را تخفیف می دهد و به او می آموزد که چگونه رفتار نامناسب گذشته مشکل آفرین بوده است.در حالیکه در واقعیت درمانی درمانگر پذیرای انتقال نیست و به منزله یک شخص واقعی وارد جریان می شود.

۴-اعتقاد به ناخودآگاهی:در روانکاوی سنتی امور ناخودآگاه از امور خودآگاه مهمترند و پاره ای از مسائل فردزاده تسلط حوزه ناخودآگاه بر خود آگاه تصور می شود.روی این اصل٬برای تغییر فرد کسب آگاهی و بصیرت نسبت به محتویات ذهن ناخودآگاه لازم است٬که این امر از طریق تعبیر رویا٬تفسیر موارد انتقالی و تداعی آزاد عملی می شود.در واقعیت درمانی به بیمار اجازه داده نمی شود تا از انگیزشهای ناخودآگاه به منزله عذر و بهانه ای برای مشکل کنونیش استفاده کند.بیمار را وادار می کنند که درباره رفتارش نه تنها عذر نیاورد بلکه به قضاوت اخلاقی دست بزند.

۵-تاکید بر تعبیر و تفسیر رفتار به جای تاکید بر ارزشیابی آن:در روان درمانی سنتی ٬رفتار منحرف را ماحصل بیماری روانی می دانند و معتقدند که بیمار را اخلاقا نباید مسئول آن دانست٬زیرا کاری از این بیمار ساخته نبوده است.در واقعیت درمانی مشکل بیمار از ناتوانی او در فهم و کاربرد اصول اخلاقی و ارزشهای زندگی روزمره اش ناشی می شود.بیمار را با رفتارش مواجه می کنند و یادآور می شوند که او مسئول رفتارش است و تا خود مسئولیت تغییر رفتارش را به عهده نگیرد٬تغییری هم صورت نخواهد گرفت.

۶-اهمیت بصیرت:در روان درمانی سنتی اعتقاد بر ان است که اگر بیمار به علل ناخودآگاه رفتارش پی ببرد ٬خود به خود رفتارهای صحیح را می آموزد و جانشین می کند. بصیرت نسبت به امور گذشته ٬در این نوع درمان٬از اهمیت خاصی برخوردار است.درمانگر سنتی روشهای بهتر عمل کردن را به بیمار نمی آموزد و طرحهایی برای آموزش مراجعان ندارند.در حالیکه در واقعیت درمانی تعلیم و تربیت مجدد و نشان دادن راههای صحیحتر رفتار به مراجع مورد نظر است تا بدان وسیله بتواند نیازهایش را بهتر ارضا کند و در نتیجه به هویت موفق و شخصیت سالم دست یابد.

 

اختلال های خلقی"قسمت اول"

اختلال های خلقی به آن اختلال های گفته می شود که افسردگی نشانه اصلی آن هاست.

این اختلال به چند دسته تقسیم می شود که عبارتند از:

افسردگی اساسی ـ اختلال عاطفی فصلی ـ اختلال دو قطبی ـ اختلال افسرده خویی ـ اختلال ادوار خویی.

اختلال های خلقی:

خلق به حالت شادی یا ناشادی غالب و پایدار فرد گفته می شود.واژه خلق پیوستاری را در بر می گیرد که یک انتهای آن غمگینی مفرط و انتهای دیگر آن شادی مفرط است.بنابراین اختلالات خلقی به مجموعه ای از اختلال ها گفته می شود که ویژگی اصلی یا بارز آن ها اختلال در خلق است.

انتهای ناشادی مفرط این پیوستار به تنهایی افسردگی اساسی{Major depression} نامیده می شود که نشانه اصلی آن احساس غم و اندوه زیاد است.

انتهای شادی مفرط این پیوستار نیز به مانیا{شیدایی}معروف است که نشانه اصلی آن احساس سرخوشی و پر نیرویی افراطی است. نشانه های دیگر گشاده رویی٬تحریک پذیری٬پرحرفی٬عزت نفس کاذب و پرش افراطی افکار.

 اختلال دیگر ی نیز هست که از مخلوط دو اختلال بالا{افسردگی و شیدایی} بوجود می آید که به آن اختلال دو قطبی {bipolar disorders} می گویند .

حالت خفیف تر افسردگی اساسی ٬اختلال افسرده خویی{dysthymia} می باشد و حالت خفیف تر اختلال دو قطبی یعنی اختلال ادوار خویی{cyclothymia} است.

انواع افسردگی های دیگری نیز وجود دارند که به نوبه خود دارای اهمیت زیادی هستند.این نوع افسردگی ها معمولا بر حسب زمان و دوره های ظهور و عودشان مشخص می گردند٬مثلا افسردگی پس از زایمان و افسردگی فصلی .

اختلال افسردگی اساسی{افسردگی یک قطبی}

افسردگی رایج ترین اختلال روانی است و اخیرا به شدت روبه افزایش نهاده است.افسردگی در تمام جوامع و دوره ها شایع بوده و هست٬ حتی گفته می شود اگر شما بعد از سال ۱۹۷۰متولد شده باشید ٬ده برابر بیشتر از پدر بزرگ و مادر بزرگ تان احتمال دارد  که مبتلا به افسردگی شوید.این بیماری به سراغ هرکسی می آید {سرماخوردگی روانی}.

 

برخی از مردم زمانی که دارای اندوه هستند آنرا نشانه افسردگی یا افسردگی تلقی می کنند اما این تصور غلطی می باشد چون بین اندوه و افسردگی تفاوت وجود دارد.برای مثال برخی از محققان افسردگی و اندوه را دو چیز کاملا متفاوت می دانند.و اظهار می کنند برخلاف اندوه٬اختلال افسردگی به وسیله اطمینان بخشی و نصایح مفید دوستان و خانواده تسکین پیدا نمی کند.

DSM_IV_TR یک دوره افسردگی اساسی را بر اساس حضور حداقل پنج مورد از نه مورد زیر ٬حداقل به مدت دو هفته ٬تعریف می کند:

۱-خلق افسرده

۲-از بین رفتن علاقه و فقدان لذت در تقریبا همه فعالیت ها

۳-کاهش یا افزایش چشم گیر وزن٬یا کاهش و یا افزایش اشتها

۴-بی قراری فیزیکی

۵-خستگی یا فقدان انرژی

۶-احساس بی ارزشی یا احساس گناه شدید

۷-کاهش توانایی برای تفکر٬تمرکز یا دودلی

۸-بی خوابی یا پرخوابی تقریبا در همه روزها

۹-افکار عود کننده مربوط به مرگ ٬داشتن افکار خودکشی یا اقدام به خودکشی.

مشکلات انگیزشی٬فیزیولوژیکی و شناختی افراد افسرده

نشانه های شناختی افسردگی:

از دیدگاه بک نشانه های شناختی افسردگی را می توان در سه حوزه دسته بندی کرد:۱-نظر منفی نسبت به خود٬شامل عزت نفس پایین٬احساس های شکست٬حقارت و بی کفایتی٬به دنبال این ها سرزنش کردن خود و احساس گناه٬ ۲-نظر منفی نسبت به آینده شامل اعتقادات بدبینانه و ناامیدانه نسبت به آینده و۳-نظر منفی نسبت به دیگران.

نشانه های انگیزشی:

به نظر می آید افراد افسرده انگیزه ای برای عمل ندارند و یا اگر داشته باشند نمی توانند انگیزه هایشان را به عمل تبدیل نمایند بی علاقگی معمولا در آغاز فقط در چند فعالیت ٬مثل کار وجود دارد اما زمانی که شدت افسردگی افزایش می یابد بی علاقگی عملا به هر فعالیتی که شخص انجام می دهد گسترش می یابد.افراد افسرده ممکن است روزها پشت سر هم بی حرکت بنشینند.در حالت های شدیدتر به عدم شروع واکنش از سوی افراد افسرده٬فلج ارادی می گویند.در این حالت بیمار را باید به زور از رختخواب بیرون آورد ٬لباس بر تنشان پوشاند٬و تغذیه اش را داد.

غم برجسته ترین و فراوان ترین نشانه هیجانی در افسردگی است.وقتی از یک بیمار افسرده سوال می شود که چه احساسی دارد٬رایج ترین صفت های که بکار می برد عبارت اند از:غمگین ٬دمغ٬بدبخت٬درمانده٬ناامید٬تنها٬ناخشنود٬اندوهگین٬بی ارزش٬شرمنده٬حقیر٬نگران ٬بی مصرف و گناهگار.

افراد افسرده بیشتر اوقات خود را در رختخواب یا دور از دیگران صرف می کنند.در فعالیت و گفتارشان کند هستند و نیز مشکلاتی در زمینه نگه داری اطلاعات{بخصوص در حافظه کوتاه مدت} یا حل مسئله تجربه می نمایند.

نشانه های فیزیولوژیکی:

در صورت شدت افسردگی٬تمام لذات زیستی و روانی که زندگی را با ارزش می سازند از بین می روند ٬از دست دادن اشتها در بین افراد افسرده رایج است.در افسردگی متوسط و شدید از دست دادن وزن رخ می دهد ولی در افسردگی خفیف گاهی افزایش وزن دیده می شود.

اختلال خواب نیز شایع است.افراد افسرده ممکن است مشکل به خواب رفتن در شب داشته باشند ٬یا امکان دارد خیلی زود از خواب بیدار شوند وبه سختی بتوانند دوباره به خواب بروند.اختلال خواب و کاهش وزن به ضعف و خستگی می انجامد.فرد افسرده ممکن است میل جنسی را نیز از دست بدهد.مشکلات نعوظی در مردان و فقدان انگیختگی در زنان٬عوارض رایج افسردگی هستند.

در افسردگی حاد٬ممکن است کندی روانی-حرکتی وجود داشته باشند که طی آن حرکات کند می شوند و بیمار بیش از اندازه آهسته راه می رود و آهسته صحبت می کند.

نکته:لازم نیست یک نفر تمام این نشانه ها را داشته باشد تا "افسرده"تشخیص داده شود٬بلکه هر چه او نشانه های بیشتری داشته باشد و هرچه یک مجموعه از نشانه ها شدیدتر باشد بیشتر می توانیم مطمئن باشیم که او به افسردگی مبتلاست.

سن معمول برای شروع یک دوره از افسردگی بین سنین ۲۴و۲۹سالگی است.زنان حداقل دو برابر  مردان افسردگی گزارش می کنند اما بای پولار در بین مردان و زنان به یک اندازه است.

نکته:زنان زودتر از مردان به افسردگی خود پی برده و آن را می پذیرند و مراجعه می کنند و تا پایان کار نیز معمولا درمان را ادمه می دهند.

چرا دختران و زنان به نسبت پسران و مردان ۲یا حتی۳برابر بیشتر افسرده می شوند؟

زنان به علت هورمون های جنسی و فشار روانی که بیشتر در جهان امروز متوجه زنان کرده و بخاطر کودکی و نوجوانی بدتری که دختران در بیشتر جوامع نسبت به پسران دارند و همچنین بخاطر اینکه سهم آنها در خانواده و محیط های اجتماعی از آنها گرفته می شود و مورد تبعیض و تجاوز قرار می گیرند این عوامل همه و همه دست به دست هم می دهند و زنان را بیشتر از مردان دچار افسردگی می کنند.

علاوه بر دلایل فوق ٬فرضیه های زیستی می گویند فعالیت آنزیم شیمیایی ٬استعداد ژنتیکی ٬و دوره ماهیانه افسردگی پیش از قاعدگی بر آسیب پذیری زنان تاثیر دارند.

یک دلیل دیگر از این قرار است که ٬تصور ذهنی از بدن و تعقیب لاغری از طریق رژیم غذایی مربوط می شود که در کشورهای پیشرفته نزد خانم ها رایج است.در واقع یک علت ریشه ای افسردگی ٬ناکامی و درماندگی است.رژیم غذایی یک چرخه ناکامی و درماندگی را تشکیل می دهد .ابتدا٬رژیم گیرنده ها وزن خود و افسردگی همراه با اضافه وزن را کاهش می دهند .ولی در نهایت وقتی که وزن آنها بر می گردد ناامید می شوند٬و این وضعیت ۹۵درصد از رژیم گیرنده هاست.ناکامی پی در پی و یاداشتهای روزانه چاق شدن افسردگی را به دنبال دارند.

تبیین های اجتماعی نشان می دهد که هم اکنون زنان مسئولیت های زیادی برعهده دارند.معمولا زنان شغل های پایین تری را احراز می کنند و بین شغل و خانه داری سرگردان هستند .یعنی آنان وقتی که از کارهای شغلی روزانه فراغت یافتند٬به احتمال بیشتری از مردان٬در نقش منزل داری به کارهای خانگی ادامه می دهند.همچنین زنان ممکن است در معرض فشارهای فرهنگی باشند و این موجب افزایش فشارروانی آنان شود.

یک تبیین روانشناختی تر می گوید که زنان با احتمال بیشتری از مردان شکست هایشان را به ویژگی های شخصی نسبت می دهند٬این امر موجب می شود که خود را بیشتر سرزنش کنند و عزت نفس آنان پایین باشد.

علاوه بر این گفته می شود وقتی مردان شرایطی را تجربه می کنند که ممکن است منجر به افسردگی شود٬آنان بیشتر از زنان توانایی برگرفتن حواسشان از افکار منفی را دارا می باشند.

نکته:بزرگترین عامل خودکشی٬افسردگی است .نزدیک به ۷۰٪مردم به علت افسردگی خودکشی می کنند.

نکته:کودکان نسبت به گذشته بیشتر مبتلا به بیماری افسردگی شده اند تا آنجا که در میان شیرخواران نشانه های از علائم اولیه افسردگی دیده می شود به دلیل ارثی یا آسیب های دیگر.

علایم و نشانه های افسردگی از منظر دکتر فرهنگ هلاکویی:

دکتر هلاکویی میگوید اگر علایم و نشانه های افسردگی را زود تشخیص دهیم می توانیم بصورت کامل و دقیق مسئله را حل کنیم ٬در غیر اینصورت عواقب منفی افسردگی در آینده خود را نشان می دهد.

این علائم باید حداقل ۲هفته بطور کامل وجود داشته باشند و ما را رها نکنند.

علائم و نشانه های عمومی افسردگی:

۱-کاهش ٬کمبود و یا نبود انرژی ۲-کاهش میل به غذا یا پرخوری ۳-مشکلات در کم خوابی و یا رویا دیدن یا داشتن کابوس۴-غم و اندوه شدید و عمیق ۵-عدم تمایل به درگیر شدن به فعالیت های معمول و مرسوم ۶-احساس درماندگی و بیچارگی ۷-یاس و ناامیدی ۸-گرفتاری در فعالیت های که ذهن ایجاد می کند {مثل استنباط-استنتاج-تصمیم گیری -ارزیابی و مقایسه} ۹-تفکرات او بد و منفی است ۱۰-از دست دادن توجه ۱۱-مشکلات در یادگیری ۱۲-تردید و دودلی ۱۳-مشکل در سخن گفتن ۱۴-کاهش تمایلات جنسی ۱۵-مصرف بیش از حد مشروب٬سیگار و مواد مخدر۱۶-تمایل به خودکشی ۱۷-احساس گناه و تقصیر ۱۸-احساس بی ارزش بودن یا بی فایده بودن ۱۹-عدم توجه به تغذیه و بهداشت و یا ظاهر ۲۰-دو سوم افراد مضطرب و همچنین دو سوم افراد مضطرب نیز افسرده هستند ۲۱-دردهای فیزیکی و حتی دردهای روان تنی ۲۲-حالات خستگی همیشگی و دائمی یا کوفتگی ۲۳-توقع و انتظار از دیگران ۲۴-گریان بودن ۲۵-نارضایتی و طلب کاری از دیگران ۲۶-خشمگین و عصبانی بودن ۲۷-گوشه گیری و انزوا ۲۸-حساس بودن ۲۹-در افراد افسرده شدید و عمیق حالات توهم به وجود می آید ۳۰-دارو{پاسخ مثبت بدن و روان فرد به داروهای افسردگی که نشان دهنده این موضوع است که فرد افسرده است}

 

 

اختلال شخصیت پارانویایی

DSM_IV_TR اختلالات شخصیت {personality  disorders}را به عنوان یک الگوی پایداری از تجربه و رفتار درونی تعریف می کند که به طور قابل ملاحظه ای از نتظارات فرهنگی فرد٬حداقل در دو مورد از موارد شناخت٬خلق٬کارکردهای بین فردی یا کنترل تکانه انحراف داشته باشد.

 

شروع آن می تواند از دوره نوجوانی یا دوره کودکی اولیه باشد.ولی معمولا در افراد ۱۸سال به بالا تشخیص داده می شود.اختلال شخصیت معمولا با پریشانی٬ناراحتی یا آسیب مهمی پیوند دارد.

اختلال شخصیت پارانویایی:

اصطلاح پارانوید به معنی مشکوک بودن ٬محتاط بودن٬و گوش به زنگ بودن نسبت به دیگران بر اساس این عقیده است که آنها قصد آسیب رساندن دارند.

تفکر پارانوئید در اختلال های روانی گوناگونی وجود دارد.

ویژگی اصلی این اختلال شخصیت ٬الگوی پایداری از سو ظن و عدم اعتماد به دیگران است{این بد گمانی و بی اعتمادی فراگیر است}.علاوه بر این ٬این گونه افراد دارای حساسیت زیاد و دارای عاطفه محدودی هستند و اعمال دیگران را بر علیه خود تعبیر می کنند.بد گمانی آنان تا حدی است که بعضی اوقات درصدد تدارک امکانات دفاعی بر می آیند.در ایجاد رابطه صمیمانه با مشکلاتی مواجه هستند.

افرادی که به اختلال شخصیت پارانوئید مبتلا هستند٬اغلب اهل جر و بحث ٬و خشک و عصبی اند.

افراد پارانوئیدی به ندرت کمک بالینی طلب می کنند.ولی اگر آن قدر موقعیت سخت شود که مجبور به کمک جویی گردند ٬سخت ترین وظیفه درمانگر رخنه کردن در حصار سو ظن آنان است.

در حالات پیشرفته و شدید این اختلال٬تمام روابط بین فردی مختل می شوند .این اختلال می تواند در همه طیف های اجتماعی وجود داشته باشد٬ولی به ندرت به درمانگاه ها و بیمارستان ها مراجعه می کنند.

این بیماران با استفاده از مکانیسم دفاعی فرافکنی ٬تکانه ها و افکار نامقبول خود را به دیگران نسبت می دهند.

آنها همچنین آمادگی دارند اظهارات بی غرضانه و رویدادهای جزیی را به عنوان چیزی که معنی پنهان یا تهدید کننده دارد٬سو تعبیر کنند.

مقدار خاصی تفکر و رفتار پارانوئید می تواند در برخی موقعیت ها٬مانند شرایط سیاسی خطرناکی که افراد باید مراقب زنده ماندن خود باشند ٬مناسب باشند٬اما افراد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید به صورتی فکر و رفتار می کنند که به محیط شان ربطی ندارد.

همه گیر شناسی میزان شیوع این اختلال نیم تا دو ونیم در صد است.و در مردان بیشتر از زنان دیده می شود.اعتقاد بر این است در بین گروه های اقلیت ٬مهاجران و ناشنوایان شایعتر از جمعیت کلی است.

به طور کلی ٬این بیماران در زمینه کار و زندگی با دیگران مشکلات همیشگی دارند و برای آنان مسائل شغلی و زناشوئی فراوان به وجود می آید.البته در موقعیت های اجتماعی٬افراد مبتلا به این اختلال ممکن است کارآ و مرتب به نظر برسند اما در دیگران ایجاد ترس و تعارض می کنند.

مطالعات در مورد سیر و پیش آگهی این بیماری نشان می دهد که در بعضی از بیماران٬اختلال شخصیت پارانویایی در تمام طول عمر وجود دارد.

در بعضی افراد نشانه های پارانوئیدی پیشرو اسکیزوفرنی است.

شواهد جدید حاکی از آن است که افراد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید و آنهایی که به اختلال اسکیزوفرنیک مبتلا هستند٬ساختار ژنتیکی مشابهی دارند.

نظریه پردازان روان پویشی٬این اختلال را به صورت نوعی نگریستن به دنیا توجیه می کنند که به موجب آن٬فرد قویا به مکانیزم دفاعی فرافکنی متکی است بدین معنی که دیگران٬نه خود فردبه گونه ای تصور می شوند که انگیزه های منفی یا زیان آور دارند.

در مقابل نظریه پردازان شناختی - رفتاری ٬فرد مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید را به صورت کسی در نظر می گیرند که فرضهای اشتباهی در مورد دنیا دارد و مشکلات واشتباهات شخصی را به دیگران نسبت می دهد.

ویژگی های تشخیصی:

افراد مبتلا به این اختلال شخصیت ٬طبق چهار مورد زیر یا بیشتر ٬نسبت به دیگران بی اعتمادی و سو ظن فراگیر دارند و انگیزه های آنها را بد خواهانه تعبیر می کنند:

۱:سو ظن ناموجه مبنی بر اینکه دیگران می خواهند انها را استثمار کنند٬یا آنها را فریب دهند.

۲:اشتغال ذهنی به تردیدهای ناموجه درباره وفادار بودن یا قابل اعتماد بودن دیگران.

۳:عدم تمایل برای در میان گذاشتن اسرار با دیگران از ترس اینکه مبادا آنها این اطلاعات را علیه ایشان مورد استفاده قرار دهند.

۴:گرایش به برداشت کردن معانی تحقیر آمیز یا تهدید کننده پنهان از اظهارات یا رویدادهای بی زیان.

۵:گرایش به به دل گرفتن کینه ها.

۶:برداشت حملات شخصی که برای دیگران آشکار نیست و گرایش به پاسخ دادن با حملات متقابل خشم آلود.

۷:سوظنهای ناموجه مکرر نسبت به وفادار بودن همسر یا شریک جنسی.

تشخیص های افتراقی

۱:اختلال شخصیت پارانوئید را معمولا می توان از اختلال هذیانی تفکیک کرد چون هذیان های با ثبات در اختلال شخصیت پارانوئید وجود ندارد.

۲:از اسکیزوفرنی پارانوئید قابل تشخیص است چون توهمات و اختلال تفکر صوری در اختلال شخصیت پارانوئید موجود نیست.

۳:اختلال شخصیت پارانوئید را می توان از اختلال شخصیت مرزی تفکیک کرد چون بیماران پارانوئید ندرتا قدرت برقراری روابط تنگ و پر آشوب خاص بیماران مرزی را دارند.

۴:بیماران پارانوئید فاقد سابقه طولانی رفتار ضد اجتماعی هستند.

۵:بیماران مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید کناره گیر هستند و افکار پارانوئید ندارند.

 

 در بعضی از افراد مبتلا به این اختلال٬با پیشرفت سن  یا کاهش استرس٬صفات پارانوئید تبدیل به واکنش سازی شده و توجه متناسب به اصول اخلاقی و اهمیت یه رفاه دیگران می شود.

درمان

۱ـروان درمانی:

رواندرمانگر باید در تمام مناسباتش با بیمار روراست باشد.مثلا اگر درمانگر به علت اشتباه یا قصور ٬دیر رسید و مورد اعتراض بیمار واقع گردید٬اظهار حقیقت و یک عذر خواهی مختصر بهتر از توضیحات دفاعی تاثیر می گذارد.

درمانگر نباید فراموش کند نقطه ضعف بیمار در زمینه اعتماد و صمیمیت است.رواندرمانی انفرادی مستلزم برخورد نه چندان گرم از جانب درمانگر است.بیماران پارانوئید معمولا در گروه درمانی خوب جا نمی افتند معهذا رواندرمانی گروهی برای بالا بردن مهارت های اجتماعی و کاهش سو ظن آنها از طریق ایفای نقش مفید می تواند باشد.

برخورد با اتهامات هذیانی باید با واقعگرائی ولی بدون تحقیر و ملایمت صورت گیرد.

۲-درمان داروئی:

درمان داروئی برای فرونشاندن اضطراب و تحریک مفید است .در اکثر موارد یک داروی ضد اضطراب ٬مثل دیازپام کافی است.اما در مواردی برای درمان تحریک شدید و تفکرنیمه هذیانی بیمار استفاده از نورولپتیک ها مثل هالوپریدول برای مدتی کوتاه ضرورت پیدا می کند.

 

هفت عادت آدم های ناموفق

اگر می خواهید زندگی موفقی داشته باشید هیچ وقت خودتان را درگیر این هفت عادت نکنید.

عادت اول:آنها منفی فکر می کنند٬منفی حرف می زنند و منفی عمل می کنند.

آنها در هر شرایطی فقط مشکلات را می بیند و همیشه شکایت می کنند و خلاصه فکر می کنند همه عالم بر خلاف میل آنهاست.

همیشه مشکلات را می بینند نه راه حل را ٬آنها شکست را عاقبت هر کاری می دانند و هیچ وقت به جلو حرکت نمی کنند.

عادت دوم:آنها قبل از اینکه فکر کنند ٬عمل می کنند.

آنها بر اساس تصمیم های غریزی٬آنی و تکانه ای عمل می کنند مثلا اگر چیزی را ببینند که خوششان بیاید بدون لحظه ای درنگ می خرند حتی چیزهای به درد نخور و بی ربط با زندگی شان و بعد یک چیز بهتر را می بینند شروع می کنند به ناله و نفرین برای بدست آوردن آن گر به دستش آورند از یادش می برند و اگر نه زمان زیادی را صرف غم و اندوه ناشی از آن می کنند.عمدتا از زندگی زناشویی لذت نمی بند.

عادت سوم:خیلی بیشتر از آنکه گوش بدهند حرف می زنند و از دروغ گفتن هم ابایی ندارند.وقتی کسی به آنها نصیحتی می کند گوش هایشان را می بندند و چیزی نمی شنوندچرا که آنقدر مغرورند که نمی خواهند اشتباهاتشان را قبول کنند.در تصور خودشان٬خیلی هم با فهم و کمالات هستند.آنها توصیه های دیگران را رد می کنند چون احساس می کنند اگر به حرف دیگران گوش بدهند٬رتبه و منزلت شان پائین می آید.

عادت چهارم:آنها راحت تسلیم می شوند .آدم های ناموفق در شروع هر کاری سعی و تلاش می کنند اما چیزی نمی گذرد که همه شور و شوق شان را از دست می دهند مخصوصا وقتی که مرتکب اشتباهی می شوند به محض این اشتباه ٬کارشان را ترک می کنند و دنبال کار دیگری می ردند.البته اتفاقی نمی افتد چون باز هم آن داستان و همان نتیجه تکرار می شود.

آدم های ناموفق پا فشاری خاصی در دنبال کردن رویاها و کارهایی که دوست دارند انجام بدهند ٬ندارند.

عادت پنجم:آنها حسودند و سعی می کنند دیگران را پایین تر از خودشان نگه دارند.خودشان را در موفقیت های دیگران سهیم می بینند و دیگران را سهیم در شکست هایشان و به جای اینکه کار و تلاش کنند شروع می کنند به شایعه سازی و زیز آب زنی دیگران.

آن چیزی که کاملا واضح است ناموفق بودن آنهاست و احساس غرور کاذب شان.

عادت ششم:آنها وقت شان را زیاد هدر می دهند.

آنها نمی دانند فردا یا امروز چه کاری باید انجام دهند و گاهی می خورند و مهمانی می روند و می گردند تلویزیون نگاه می کنند و ...

اما اگر می خواهیم موفق باشیم باید زمان مان را مدیریت کنیم و به نحوه مطلوبی بین کارمان و سرگرمی هایمان تعادل ایجاد کنیم.

عادت هفتم:آنها راحت ترین و بی درد سرترین راه را انتخاب می کنند.

اگر دو راه وجود داشته باشد آدم های ناموفق راهی را انتخاب می کنند که کوتاهتر یا راحت تر باشد٬حتی اگر منفعت کمتری داشته باشد .آنها نمی خواهند به خود زحمت دهند در حالیکه یک زندگی خوب را می خواهند.

آدم های موفق زندگی شان بنا شده است بر استمرار و خطا.آنها ثابت قدم هستند.آنها خطا می کنند اما آنها را تکرار نمی کنند و از خطاهایشان نکته های مثبت را بیرون می آورند.

 

 

در باب مفهوم برابری انسانی

"اسفندیار سیاه کمری"

 

نوشتار حاضر بحثی است پیرامون مفهوم برابری میان انسانها و تلقی های متفاوت از آن که توسعا وارد حوزه ی اخلاق و گزاره های اخلاقی به طور عام می شود.

گزاره ی "انسان ها با هم برابرند"را در نظر بگیرید ٬"بگذارید آنرا آموزه ی برابری بنامیم "به نظر می رسد این گزاره را به گونه های متفاوت می توان فهمید ٬نخست٬می توان آنرا یک گزاره ی ترکیبی "SYNTHETIC"تلقی کرد ٬گزاره ای است که از امور واقع در جهان خبر می دهد٬برخلاف گزاره های تحلیلی"ANALYTIC"که صرفا زبانشناختی اند زیرا محمول آنها در موضوع قرار دارد و نفی آن موجب تناقض می شود مانند گزاره ی "هر شوهری ٬مرد است"که در آن محمول "مرد بودن"در موضوع"شوهر بودن"مستتر است.اگر گزاره ی انسانها با هم برابرند را گزاره ای ترکیبی تصور کنیم ٬از آنجا که گزاره های ترکیبی اصولا پسینی "aposteriori"هستند "هرچند کانت الزاما با این رای موافق نیست و قائل به این است که دست کم پاره ای احکام ترکیبی ٬پیشینی "aprior"هستند.هر گزاره ی پسینی برای احراز صدق ٬نیاز به شواهد تجربی دارد٬همانند گزاره ی "هر قویی سفید است"یا "آب در دمای صفر درجه یخ می بندد"حال آنکه هیچ مطالعه ی تجربی تا کنون تائید نکرده است که انسانها از لحاظ زیست شناختی با هم برابر باشند "از این لحاظ تنها دو قلوهای تک تخمکی می توانند استثنا باشند"برای مثال انسانها از لحاظ بهره ی هوشی با هم برابر نیستند ٬دامنه ی این تفاوت در بهره ی هوشی از نابغه"Genius"با بهره ی هوشی 170تا200و کانا"Idiot"با بهره ی هوشی کم تر از "40"در نوسان است.همچنین از لحاظ قوای عضلانی و بدنی انسانها با هم متفاوتند ٬برخی قوی و برخی ضعیفند ٬همچنین است از لحاظ سلامت فیزیکی و روانی و ...آنچه شواهد تجربی به ما نشان می دهد نابرابری در سطح فردی ست و تائید کننده ی وجود تفاوت های فردی میان انسان هاست نه برابری .

البته چنانکه اشاره شد این تفاوت ها در سطح فردی ست و مفهوم تفاوت های فردی که پشتوانه تجربی محکمی دارد راه را بر هرگونه شونیزم "chauvinism"و ادعای برتری نژادی می بندد٬تا جایی که نازی ها ناچار شدند رشته ی روان سنجی را که به برسی و سنجش بهره ی هوش و سایر فرآیندهای روانشناختی می پردازد را ممنوع کنند ٬زیرا پژوهش های تجربی از ادعای برتری نژادی آنها حمایت نمی کرد بلکه موید وجود تفاوت های فردی میان انسانها بود.

اما اگر هنگامی که می گوئیم "انسانها با هم برابرند"مرادمان این باشد که نگاه ما به انسانها باید نگاهی از سر برابری باشد ٬آن وقت ما از شان مشاهده گر"observer"خارج شده ایم و در مقام یک تجویز کننده قرار گرفته ایم و گزاره ی ما گزاره ای تجویزی "prescriptive"خواهد بود.

واژه ی "باید"بار هنجاری "norm ative"به آموزه ی برابری می بخشد ٬حال پرسش این است که این "باید" هنجاری از کجا می آید.گاهی اوقات باید در جملات شرطیه می آید مانند وقتی که بگوئیم "اگر بخواهیم فرزندان با سوادی داشته باشیم "باید"آنها را به مدرسه بفرستیم" بگذارید آنرا تلقی "ابزار انگارانه" نامیم.در این سیاق آموزه ی برابری برای ما ارزش ابزاری دارد به این معنی که برای دست یابی به غایتی خاص به آن نیازمندیم٬برای مثال در جمله ی شرطیه ی "اگر بخواهم جامعه ما همواره در صلح و صفا باشد باید به آموزه ی برابری پایبند باشیم"در این سیاق می توان از شناخت پذیر بودن "قابل نفی یا اثبات بودن"آموزه ی برابری دم زد و باورمندان به صدق یا کذب آن می توانند دلایل خود را ارائه دهند.این قرائت از آموزه ی برابری در حوزه ی فلسفه ی سیاسی و احیانا فلسفه ی حقوق قابل بررسی ست .

اما اگر هنگامی که می گوئیم "نگاه ما به انسانها باید نگاهی از سر برابری باشد٬تلقی ابزار انگارانه را مراد نکرده باشیم ٬آن وقت به وضوح وارد حوزه ی اخلاق شده ایم٬زیرا به تعبیر هیوم درباره ی باید"ought"سخن گفته ایم نه "is"ها.در عقل نظری به سختی می توان توجیهی برای این تلقی از آموزه ی برابری یافت٬جان لاک برای دادن حقوق طبیعی به آدمیان و توجیه آموزه ی برابری ناچار به وارد کردن مفهوم خدا به فلسفه ی سیاسی خویش شد و به نوعی جنبه ی تئولوژیک به آن داد.

اینکه بخواهیم آموزه ی برابری را از منظری اخلاقی توجیه کنیم٬بستگی به این دارد که تابع کدام سیستم اخلاقی باشیم٬دریک تقسیم بندی کلی می توان سیستم های نظری اخلاقی را به دو بخش عمده تقسیم کرد.نخست :سیستم های اخلاقی ابتنا شده بر دین ٬دوم:سیستم های اخلاقی مستقل از دین. در شق نخست نظام های اخلاقی آموزه های خود را با رجوع به شارع مقدس و متن مقدس موجه "Justified"می کنند.سنت آگوستین متکلم مسیحی قرون چهارم و پنجم میلادی کما بیش  مشابه با کاری که بعدها جان لاک انجام داد"یعنی وارد کردن مفهوم خدا به فلسفه ی سیاسی خویش"بر خلاف لاک که "آدمیان را در نگاه خداوند برابر می دید و درصدد توجیه آموزه ی برابری بود"درصدد توجیه نابرابری میان آدمیان برآمد ٬او در کتاب شهر خدا آدمیان را به دو گروه "نفرین شدگان"و "برگزیدگان"تقسیم کرد و آنرا به اراده ی خداوند نسبت داد که پس از هبوط آدم ٬انسانها را اینگونه بخش کرده و رحمت او تنها شامل حال "برگزیدگان"خواهد بود.

فارغ از اینکه سیستم های اخلاقی متفاوتی را می توان بر یک دین واحد بنا کرد"مساله ی قرائت های گوناگون"اینگونه سیستم ها تنها برای باورمندان به آن دین خاص ارزش توجیهی دارند.

شق دوم سیستم های اخلاقی مستقل از دین٬مانند نظام اخلاقی کانت و فایده گرایی"utilitarianism" اینگونه سیستم های اخلاقی را حتی اگر حمل بر صحت بکنیم به نظر می رسد که انگیزه ی پایبندی به آنها چیزی بیش از دلایل صرفا عقلانی لازم داشته باشد و بیش از اینکه از راه دلیل باشد از راه نوعی ذوق و شهود کمابیش مشابه شهودهای عرفانی و نوعی بینش فراعقلانی میسر باشد همچنانکه کی یر کگارد فیلسوف اگزیستانسیالیست مسیحی متذکر می شود:"حتی اگر بتوان اصول اخلاقی را مانند کانت از راه عقل عملی توجیه کرد انتخاب پایبندی به این اصول هیچ ربطی به عقل ندارد"این نظریه به وضوح در تضاد با نظر سقراط است که فضیلت را برابر با دانایی می دانست.همچنین در سیستم فایده گرایی حتی اگر این فرض مستتر در نظریه های جرمی بنتام و جان استوارت میل را تلقی به قبول کنیم که"نیکی همان خوشی یا سعادت است"باز این پرسش پیش می آید که فاعل اخلاقی چرا باید خود را متعهد به رعایت حال دیگران در جهت رسیدن به خوشی و سعادت بداند؟!

در تعبیری هیومی چگونه می توان از هست به باید رسید؟

مخلص کلام فوق اینکه به نظر می رسد فاعل اخلاقی برای ملزم دانستن خود به این نظام های اخلاقیمستقل از دین از گونه ای شهود فراعقلانی بهره می گیرد که احیانا با دلایل عقلانی قابل توجیه نیست و به همین دلیل از آن به شهود تعبیر می کنیم که به نظر می رسد نوعی دریافت غیر استنتاجی و بلاواسطه در این فرآیند دخیل است.به این ترتیب می توان مساله را اینگونه صورتبندی کرد که هر سیستم اخلاقی باید به دو پرسش پاسخ دهد.نخست اینکه امر نیک چیست؟! و دوم اینکه چرا فاعل اخلاقی باید به امر نیک متعهد و ملتزم باشد؟!سیستم های اخلاقی کانت و فایده گرایی به پرسش نخست پاسخ گفته اند در صورتی که این پاسخ ها را حمل بر صحت بکنیم باز به نظر می رسد که این سیستم ها در پاسخ به پرسش دوم در می مانند با این حال شاید بتوان پاسخ به پرسش دوم را از طریق نوعی شهود فراعقلانی توجیه کرد.

رویکرد ویتگنشتاین

لودویگ ویتگنشتاین در کتاب رساله ی منطقی فلسفی"ویتگنشتاین متقدم" بر این نظر است که گزاره های اخلاقی در جهان پیرامون قابل تصویر کردن نیستند او این مساله را در "خطابه ای در باب اخلاق"اینگونه توضیح می دهد:

"فرض کنید شخصی دانای کل باشد و تمامی وقایع عالم را در کتابی جمع آوری کند حال فرض کنید که در کتاب عالم نما صحنه ی قتلی مو به مو و با جزئیات کامل و تمامی صحنه های دلخراش و آزاردهنده شرح داده می شد .توضیح این وقایع حاوی هیچ گزاره ی اخلاقی نخواهد بود زیرا قتل هم در مرتبه ی سایر واقعیت های عالم نمایان می شود ممکن است خواندن و از نظر گذراندن این توصیفات خشم و نفرت را در ما هویدا کند ولی بازهم چیزی جز واقعیت نداریم"

به نظر ویتگنشتاین باید و نبایدهای اخلاقی به نحوه ی نگریستن فاعل اخلاقی به جهان اشاره دارند در نقل قول فوق دانای کل شان مشاهده گر"observer"داردو کتاب عالم نما صرفا حاوی گزاره های توصیفی"descriptive"است نه گزاره های هنجاری از سنخ باید و نباید...های اخلاقی .ویتگنشتاین ارزش ها را بیرون از مرزهای جهان می داند آنها نحوه ی نگریستن سوژه ی اخلاقمند را توصیف می کنند نه محتوای نگریسته هایش را-"معنای جهان باید بیرون از جهان نهفته باشد.در درون جهان همه چیز همانگونه است که هست همه چیز همانطور رخ می دهد که رخ می دهد در درون جهان هیچگونه ارزشی وجود ندارد و اگر ارزشی در درون جهان یافته می شد دیگر ارزشی نداشت".

با چنین رویکردی به گزاره های اخلاقی می توان آموزه ی برابری را ناشی از نحوه ی نگریستن سوژه ی اخلاقمند به انسان و جهان دانست همانگونه که ویتگنشتاین می گوید:"جهان مرد خوشبخت جهانی دیگر است با جهان مرد بد بخت"بر همین سیاق می توان گفت جهان یک فرد اخلاقمند متفاوت است از جهان یک فرد نااخلاقمند به عبارتی دیگر فردی که قائل به ارزش ها اخلاقی ست جهان را متفاوت از فردی که به ارزش های اخلاقی باور ندارند می بیند.

در نزد ویتگنشتاین متقدم سوژه استعلایی ست"trancscendental-subject" و در برابر جهان ایستاده است و به آن می نگرد گویی سوژه ورای مرز جهان ایستاده است و به درون جهان می نگرد به تعبیر خود او "سوژه جزو جهان نیست بلکه مرز جهان است".

همچنین در بند۵.۶۲۳ رساله نسبت سوژه به جهان را به نسبت چشم به میدان دید تشبیه می کند.

رویکرد ویتگنشتاین در باب گزاره های اخلاقی از لحاظ معرفت شناختی در موضع ناشناخت گرایی "non-cognitivism" قرار دارد٬ به این معنی که گزاره های اخلاقی قابل صدق و کذب نیستند و به تعبیری بی معنایند ٬نتیجه ای که به طور تلویحی می توان از آموزه های ویتگنشتاین گرفت این است که نظام اخلاقی هر فردی تنها برای خود وی موجه است و نمی توان کسی را از لحاظ معرفت شناختی به درست بودن آن مجاب کرد.

ضمنا به نظر می رسید که رویکرد ویتگنشتاین در باب ارزش های اخلاقی این پتانسیل را در خود دارد که قرائتی روان شناختی از ارزش های اخلاقی به دست دهد ٬به این معنی که ارزش های اخلاقی را فروکاست کنیم به ویژگی های روان شناختی افراد٬ همچنین می توان ارزش های اخلاقی را در بستر زبان عاطفی "emotion-language"فهمید٬ به این معنی که مثلا هنگامی که آموزه ی برابری را بیان می کنیم در واقع گزاره ای عاطفی به کار برده ایم و صرفا از عواطف خود خبر داده ایم مثل اینکه بگوئیم"برای من خوشایند است و دوست دارم نگاهی از سر برابری به انسانها داشته باشیم".

ماحصل مباحث فوق را می توان در چند بند خلاصه کرد.

۱:تلقی آموزه ی برابری به مثابه ی گزاره ای ترکیبی ناموجه است٬زیرا شواهد تجربی موید آن نیستند.

۲:تلقی ابزار انگارانه از آموزه ی برابری می تواندموجه باشد که این امر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی و احیانا فلسفه حقوق قابل بررسی ست.

۳:تلقی آموزه ی برابری چونانگزاره ای اخلاقی بستگی به سیستم اخلاقی مورد پذیرش شخص دارد.

۴:سیستم های اخلاقی که بر پایه ی دینی خاص بنا شده اند ٬تنها برای باورمندان به آن دین خاص ارزش توجیهی دارند.

۵:سیستم های اخلاقی مستقل از دین به سختی می توانند موجه کننده باشند ٬این سیستم ها به این پرسش که"امر نیک چیست؟"پاسخ می دهند اما در پاسخ به این پرسش که"چرا من باید به امر نیک متعهد و ملتزم باشم؟!"در می مانند٬مگر اینکه فاعل اخلاقی متوسل به نوعی بینش فراعقلانی شود که می توان آنرا به شهودهای عارفانه تشبیه کرد.به تعبیر مولانا:

"حل این نز عقل کار افزا بود-بندگی کن تا تو را پیدا شود"

۶:با بهره گرفتن از رویکرد ویتگنشتاین متقدم "دوره ی نخست فکری ویتگنشتاین"به گزاره های اخلاقی می توان اینگونه توضیح داد که :ارزش ها در جهان پیرامون یافت نمی شوند٬آنها از نحوه ی نگریستن فاعل اخلاقی به جهان خبر می دهند٬در نتیجه مثلا آموزه ی برابری در تلقی اخلاقی آن تنها برای باورمند  آن موجه خواهد بود و نمی تواندر ساحت معرفت شناختی درستی آنرا به دیگران نشان داد بلکه صرفا می توان در مقام توصیف گر نظام اخلاقی خود را برای دیگران هم شرح دهیم.

"سلسه ی موی دوست حلقه ی دام بلاست-هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست".

پی نوشت ها:

۱:لودویگ ویتگنشتاین"خطابه ای در باب اخلاق"ترجمه مالک حسینی ٬فصلنامه ارغنون شماره ی ۱۶

۲:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه میر شمس الدین ادیب سلطانی پند۶.۴۱

۳:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه میر شمس الدین ادیب سلطانی بند ۶.۴۳

۴:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه سروش دباغ ٬فقره ۵.۶۳۲برگرفته سروش دباغ در زبان و تصویر جهان.

گزارش روانپزشکی و روانشناسی

گزارش روانپزشکی یا گزارش روانشناسی سندی کتبی است که جزئیات یافته های به دست آمده از شرح حال  و معاینه وضعیت روانی در آن ذکر می شود.در واقع گزارش شامل چکیده نهایی از یافته های مثبت و منفی است.البته گزارش فراتر از یک توصیف است چون در آن داده ها تعبیر و تفسیر می شوند.

شرح حال روانپزشکی {روانشناسی}:

A-شناسایی:اسم٬سن٬وضعیت تاهل٬شغل٬زبانی غیر از زبان رسمی کشور دارد؟٬نژاد ٬ملیت و مذهب اگر ارتباطی  دارد.سابقه پذیرش به بیمارستان به خاطر همان بیماری یا اختلال دیگر.بیمار با چه کسی زندگی می کند؟

B-شکایت اصلی:دقیقا به چه علتی بیمار به بیمارستان یا کلینیک آمده است.{جواب را بهتر است با عین کلمات بیمار یادداشت کنید}.اگر اطلاعات از خود بیمار نباشد منبع آن را ذکر کنید.

C-سابقه بیماری فعلی:زمینه زمانی پیدایش علایم یا تغییرات رفتاری که به کمک طلبیدن بیمار منجر شده است.شرایط زتدگی بیمار در زمان شروع -بیماری به چه صورت بر فعالیت های زندگی بیمار تاثیر گذاشته -چه تغییراتی بیماری در شخصیت و علائق و خلق و نگرش های او  نسبت به دیگران گذاشته و همچنین تاثیر بیماری بر فعالیت های او و توجه و تمرکز او و حافظه و همچنین تکلم او گذاشته است. آیا بیمار علایم پسیکو فیزیولوژیک پیدا کرده؟این اختلال در چه مکانی یا مکان های بروز می کند ؟اختلال چقدر شدید است؟آیا اختلال نوسان دارد یعنی اینکه زمانی شدید و زمانی خفیف و زمانی دیگر خاموش می شود؟اضطراب بیمار منتشر و فراگیر است؟ یا اختصاصی و در یک ارتباط خاص -یا موقعیت خاص- فعالیت خاص و یا اشخاص خاص بروز می کند؟ نحوه برخورد بیمار با اضطراب چگونه است اجتناب -استفاده از دارو یا سایر فعالیت ها برای کاهش آن.

D:سابقه پزشکی و روان پزشکی:آشفتگی هیجانی یا روانی داشته است؟اگر داشته وسعت ناتوانی چگونه بوده است؟نوع درمانی که انجام داده است؟نوع یماری؟اثر درمان؟اختلالات روان تنی مثل تب یونجه-آرتریت-کولیت-روماتیسم مفصلی- سرماخوردگی مکرر و اختلالات پوستی و ...آیا بیماری طبی خاصی داشته یا دارد؟

E:سابقه خانوادگی:هم از خود بیمار و هم از افراد دیگر اخذ می شود چون توصیف های کاملا متفاوتی ممکن است در مورد یک فرد یا رویداد ارائه شود.سنن قومی-ملی و مذهبی و افراد دیگر خانواده و توصیف آنها از نظر شخصیت و هوش .روابط فعلی بیمار با همخانه هایش -دوستانش و همکار و یا همکلاس هایش.اثر بیماری فرد بیمار بر خانواده و سابقه اختلال روانی در خانواده . محل زندگی بیمار .میزان تراکم در خانواده-امکانات خلوت اعضای خانواده از یکدیگر.منیع درآمد خانواده و مشکلات مربوط به آن .دریافت کمک {اگر وجود دارد چه نگرشی نسبت به آن دارد؟}.