یادداشتی به بهانه ی فیلم آواتار
فیلم آواتار
اسفندیار سیاه کمری
چندی پیش مستندی درباره ی زندگی مردمانی در یکی از روستاهای مهاباد دیدم که حقیقتا حالتی شبیه به یک مکاشفه به من دست داد این مردمان طبیعت را می فهمیدند, طبیعت برای آنان صرفا یک ابزار نبود بلکه مانند عضوی از اعضای خانواده شان بود, آنها در وصف عناصر موجود در طبیعت ملودی های می خوانند. در یکی از این ملودی ها زنی که در حال دوشیدن شیر گاوی بود, گاو را با تعابیری مانند عزیزم, عمرم و چشمانم ستایش می کرد که البته از لحاظ جامعه شناختی می توان فهمید که این امر نشان دهنده ی اهمیت تاریخی گاو در بقا و تداوم حیات این مردم بوده است {{از اینجا تا مقام خدایی یافتن همین گاو در ادیان هندو راهی نیست}}.
اگر نگاهی به چشمه های مقدس در سرتاسر این مرز و بوم بیندازیم خواهیم دید که این چشمه ها از لحاظ جغرافیایی در موقعیتی قرار گرفته اند که نقشی حیاتی در شکل گیری و تداوم زندگی انسان ها داشته اند.
خلاصه اینکه مردمان این ده , کوچه باغشان پر موسیقی بود و به تعبیر سپهری آب را می فهمند , مردمش می دانند که شقایق چه گلی ست , غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند, چه دهی باید باشد!...
دیدن این مستند برایم تداعی کننده فیلم آواتار بود, فیلمی درباره ی بیگانگی انسان ها از زمین و طبیعتی که از آن برآمده اند, طبیعت و زمینی که حکم مادر انسان ها را دارد زیرا همه ی ما از شکم او زاده شده ایم و در دامانش پرورش یافته ایم در ناکجاآبادی به نام "پاندورا" مردمانی زندگی می کنند که هنوز با طبیعت بیگانه نشده اند. تقدس برای آنها همین زمینشان "محل زیست شان" است.
"ایوا" درخت مقدسی که ریشه هایش در همه جا گسترده است و حیات و بقای همه ی موجودات بدان وابسته است و مادر مقدس همه است و به گفته ی "ناوی" ها طرف هیچ کس را نمی گیرد و تنها از توازن و بالانس حیات محافظت می کند, همین زمینی است که موجودات را در دامان خویش پرورده است و انسان هایی که با نهایت قدرناشناسی مادر خویش را فراموش کرده اند و حتی کمر به قتل او بسته اند, حکایت ما انسان هایی ست که در عصر مدرن زندگی می کنیم, جنگل ها را نابود کرده ایم, هوا را آلوده کرده ایم - آب ها را آلوده کرده ایم و محیط زیست را نرم نرمک به محیط غیر قابل زیست تبدیل کرده ایم, گونه هایی از موجودات را که هزاران و بلکه میلیون ها سال هم سفره ما بر روی زمین بوده اند تا آستانه انقراض برده ایم و با این کارنامه ی درخشان مغرور بدانیم که سقف آسمان را شکافته ایم و پا بر روی ماه گذاشته ایم.
اریک فروم می گفت که انسانها بر خلاف سایر حیونات از وحدت پیش از تاریخ خود با طبیعت بریده اند و با آن بیگانه شده اند, اما آنها می توانند به این بیگانگی خود آگاه شوند و انزوا و تنهایی خود را درک کنند وضعیتی که اریک فروم از آن به تنگنای انسانhuman dliemma تعبیر می کرد.
انسان عصر مدرن خود را در برابر طبیعت تعریف می کند نه در طبیعت, من در برابر طبیعت, من چه نفعی می توانم از طبیعت ببرم, به بیان دیگر ما فراموش کرده ایم که جزئی از طبیعت هستیم و از همین عناصر طبیعی ساخته شده ایم. اکسیژن65% - کربن 18% - هیدروژن10% - نیتروژن3% - کلسیم 2% - و ... بدن ما را تشکیل می دهند و زمانی هم به همین عناصر تجزیه خواهیم شد.
tree of souls یا درخت ارواح در فیلم آواتار "که از آئین کابالا گرفته شده است" و ارواح مردگان را در خویش جای می دهد را می توان اشاره ای به همین معنا گرفت.
مارتین هایدگر برای توصیف وحدت انسان با جهان اصطلاح آلمانی Dasein"دازاین" را بکار می برد, دازاین به معنی وجود داشتن در دنیاست که معمولا به صورت being-in-the world هستی - در - دنیا نوشته می شود, خط های پیوند در این اصطلاح بر وحدت شخص و دنیا دلالت دارد.{1}
افراد زیادی به خاطر بیگانگی از خود و یا از دنیای خودشان دچار اضطراب و ناامیدی می شوند آنها یا تصور روشنی از خودشان ندارند یا اینکه احساس می کنند از دنیایی که به نظر بیگانه می رسد منزوی شده اند, آنها احساس "دازاین" احساس وحدت خود با دنیا نمی کنند, هنگامی که افراد می کوشند بر طبیعت چیره شوند رابطه ی خود را با طبیعت از دست می دهند زمانی که آنها به دستاوردهای انقلاب صنعتی اتکا می کنند با ستارگان, خاک و دریا بیگانه تر می شوند.نه تنها کسانی که به اختلال روانی دچار هستند بلکه اغلب افرادی که در جوامع مدرن زندگی می کنند از احساس انزوا و بیگانگی خود با دنیا رنج می برند, بیگانگی بیماری عصر مدرن است و در سه زمینه آشکار می شود: 1- جدایی از طبیعت 2- فقدان روابط میان فردی معنی دار و 3- بیگانگی با خود اصیل. بنابراین انسان ها به سه شکل همزمان هستی- در - دنیا را تجربه می کنند, با محیط اطراف {umwelt} - روابط مان با دیگران{mitwelt} - روابط با خودمان {eigen welt}.{2}
روابط میان فردی سطحی, عاری از عواطف و صرفا برای رفع تکلیف که در عصر ما به روشنی نمود پیدا کرده است, و ما انسانها تبدیل به ماشین هایی شده ایم که صرفا روابطی مکانیکی باهم داریم, همان بیگانگی با Mitwelt است و تنها عشق می تواند به دادمان برسد.
خانه ی دوست آن حریم امن ماست
خانه ی دوست این حوالی ها کجاست
دربه دری و بلاتکلیفی ما انسان ها نسبت به خویشتنِ خویش "مساله ی هویت" , نداشتن بینش به اینکه در زندگی به دنبال چه هستیم و سعادت برای ما چه معنایی دارد و اینکه خود را به آب و آتش می زنیم که به اهدافی دست یابیم, صرفا برای اینکه به دیگران فخر بفروشیم , بدون اینکه خواسته های برآمده از درون خویش را دنبال کنیم یا حتی بدانها آگاه باشیم, وضعیتی که کارل راجرز روانشناس انسانگرا از آن به شرایط ارزش Condition of Worth تعبیر می کرد، اینکه به تعبیر هایدگر زندگی عابرینی در پیش بگیریم واصالت authenticity نداشته باشیم ،یعنی براساس فهم خود از زندگی، زندگی نکنیم، بیانگر بیگانگی با خودEignn welt- ماست.
"جیک سالی" شخصیت اصلی فیلم "avatar" یکی از ماها "انسان های عصر مدرن" است و با همین نگاه ابزاری به طبیعت وارد ماموریتی می شود«ویژگی ای که هایدگر آنرا از پیامدهای ناخوشایند مدرنیته وغلبه ی تکنولوژی می داند», او مامور می شود وارد سرزمین "ناوی" ها شود و زمینه را مهیا کند تا سایر انسان های مدرن وارد این قلمرو فتح ناشده شوند و منابع آنرا به یغما ببرند , اما او در جریان این ماموریت دل از کف می دهد و فیلش یاد هندوستان می کند.
"جیک" در وصف انسان های همنژاد خود می گوید آنها مادرشان "طبیعت" را کشته اند و زمین دیگر جای زندگی نیست.
هارمونی و احساس وحدت ناوی ها با طبیعت این شوق خفته را در او بیدار می کند, شاید مشابه همان شوقی که ما را به دامان کوه, جنگل و تماشای رودخانه ها می کشاند, سر این میل ما به عناصر دست نخورده ی طبیعت چیست؟! چرا در فصل بهار قرار از کف می دهیم و تنها یک صوفی بی ذوق و بی هنر کنج خانه را به طرف صحرا ترجیح می دهد:
صوفی و کنج خلوت, سعدی و طَرْفِ صحرا
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
بازگشت به طبیعت واثر شفابخش آن «طبیعت درمانی» را بخوبی در کارتون« هایدی» دیده ایم.
آیا این میل از جنس میل و اشتیاق کودک به مادر خویش نیست؟ بی آنکه خود بداند, پاسخ مولانا به این پرسش مثبت است او علت اشتیاق انسانها به طبیعت را این می داند که مراحل تحول موجودات زنده با گیاهان آغاز شده است«البته مطابق تلقی ارسطویی از مراحل تحول نفس»
آمده اول به اقلیم جماد
وز جمادی در نباتی اوفتاد
سالها اندر نباتی عمر کرد
وز جمادی یاد نآورد از نبرد
وز نباتی چون به حیوانی فتاد
نامدش حال نباتی هیچ یاد
جز همین میلی که دارد سوی آن
خاصه در وقت بهار و ضیمران{3}
سیاره ی پاندورا علی رغم اینکه عناصر به ظاهر خشن و ناسازگاری در خویش دارد, اما در واقع, همین این عناصر یک نوع رابطه ی سازوارانه با کل دارند و از بقا و توازن مجموعه محافظت می کنند, همانند پرندگان و حیوانات درنده ای که در دفاع از زیست بوم خویش بسیج می شوند.
"جیک" که حس وحدت خویش با طبیعت را بازیافته است و بر بیگانگی با دنیا غلبه کرده است عاشق دختری از اهالی قبیله می شود.رولو می روانشناس اگزیستانسیالیست عشق را یک غریزه ی اصیل انسانی می دانست که حاوی مولفه هایی چون« توجه به/ملاحظه ی دیگری» است Love is real human instinct reflected upon deliberation and consideration «نیاز به عشق وارضا غریزه ی عشق در جهت معنا بخشی وتعالی زندگی انسانی آنقدر جدی وبنیادی به نظر می آیدکه شمس تبریزی توصیه می کرد:
اگر نتوانستی معشوقی پیدا کنی ،چوبی بتراش وبدان عشق بورز»
در حالی که میل جنسی این مولفه توجه به دیگری یا ملاحظه ی دیگری را در خود ندارد،رولومی در بررسی هایش انقلاب جنسی sexual revolution که در حوالی سالهای 1960 رخ داد را موجب جایگزین شدن سکس آزاد به جای عشق آزاد ددانست ،او هشدار میداد که جوامع مدرن دچار نوعی بی احساسی apathy شده اند که می تواند از تبعات سکس آزاد باشد،رولو می، میگفت چاره آنست که ما این میل درونی به«ملاحظه ،یا توجه به دیگری» را از نو در وجود خود بیرون بکشیم .4
تفاوت عشق با میل جنسی این است که در میل جنسی دیگری به مثابه ی یک شی جنسی "Sex Object" در نظر گرفته می شود به بیان دیگر در میل جنسی, دیگری صرفا ابزاری ست برای لذت بردن و صرفا ارزش ابزاری دارد اما در عشق ارزش وجودی دیگری پذیرفته می شود و به تعبیر ایمانوئل کانت فیلسوف آلمانی, دیگری به چشم غایت"هدف" نگریسته می شود و نه صرفا یک وسیله, در این معنی عشق تجربه ایست که در آن عاشق به معشوق خویش نگاهی برابر و ای بسا والاتر از خویش دارد و گاه حاضر می شود جان خویش را به خاطر او فدا کند.
در تجربه ی میل جنسی انسان صرفا به دنبال ارضای یک سائق و نیاز زیستی است و دیگری را صرفا برای ارضا, لذت و کاهش تنش خویش می خواهد و این لذت خواهی گاه به قیمت صدمه به دیگری تمام می شود در حالیکه در نگاه به تعبیر کانت غایت گرایانه به انسان , حتی در حین تجربه ی رابطه ی جنسی باید مراقب حساسیت های« دیگری» هم بود, قرار است که دیگری هم لذت ببرد بی آنکه هیچ گونه آسیب فیزیکی و روانی را متحمل شود, این وضعیت در عشق متحقق می شود.
به هر حال "جیک سالی" بدینگونه با تجربه ی عشق موفق می شود به بیگانگی با Mitwelt غلبه کند و سرانجام او به ندای درون خویش اصالت می دهد نه به انتظارات و توقعات دیگران و دست به انتخابی سرنوشت ساز می زند و تبدیل به یک "ناوی" می شود و بدینسان او بر بیگانگی با خودeigenwelt هم به سان بیگانگی با umwelt و ,mitwelt چیره می شود.
1- نظریه های شخصیت فیست و فیست, ترجمه یحیی سیدمحمدی
2- همان
3مثنوی معنوی
4 love and will rollo may