در باب مفهوم برابری انسانی
نوشتار حاضر بحثی است پیرامون مفهوم برابری میان انسانها و تلقی های متفاوت از آن که توسعا وارد حوزه ی اخلاق و گزاره های اخلاقی به طور عام می شود.
گزاره ی "انسان ها با هم برابرند"را در نظر بگیرید ٬"بگذارید آنرا آموزه ی برابری بنامیم "به نظر می رسد این گزاره را به گونه های متفاوت می توان فهمید ٬نخست٬می توان آنرا یک گزاره ی ترکیبی "SYNTHETIC"تلقی کرد ٬گزاره ای است که از امور واقع در جهان خبر می دهد٬برخلاف گزاره های تحلیلی"ANALYTIC"که صرفا زبانشناختی اند زیرا محمول آنها در موضوع قرار دارد و نفی آن موجب تناقض می شود مانند گزاره ی "هر شوهری ٬مرد است"که در آن محمول "مرد بودن"در موضوع"شوهر بودن"مستتر است.اگر گزاره ی انسانها با هم برابرند را گزاره ای ترکیبی تصور کنیم ٬از آنجا که گزاره های ترکیبی اصولا پسینی "aposteriori"هستند "هرچند کانت الزاما با این رای موافق نیست و قائل به این است که دست کم پاره ای احکام ترکیبی ٬پیشینی "aprior"هستند.هر گزاره ی پسینی برای احراز صدق ٬نیاز به شواهد تجربی دارد٬همانند گزاره ی "هر قویی سفید است"یا "آب در دمای صفر درجه یخ می بندد"حال آنکه هیچ مطالعه ی تجربی تا کنون تائید نکرده است که انسانها از لحاظ زیست شناختی با هم برابر باشند "از این لحاظ تنها دو قلوهای تک تخمکی می توانند استثنا باشند"برای مثال انسانها از لحاظ بهره ی هوشی با هم برابر نیستند ٬دامنه ی این تفاوت در بهره ی هوشی از نابغه"Genius"با بهره ی هوشی 170تا200و کانا"Idiot"با بهره ی هوشی کم تر از "40"در نوسان است.همچنین از لحاظ قوای عضلانی و بدنی انسانها با هم متفاوتند ٬برخی قوی و برخی ضعیفند ٬همچنین است از لحاظ سلامت فیزیکی و روانی و ...آنچه شواهد تجربی به ما نشان می دهد نابرابری در سطح فردی ست و تائید کننده ی وجود تفاوت های فردی میان انسان هاست نه برابری .
البته چنانکه اشاره شد این تفاوت ها در سطح فردی ست و مفهوم تفاوت های فردی که پشتوانه تجربی محکمی دارد راه را بر هرگونه شونیزم "chauvinism"و ادعای برتری نژادی می بندد٬تا جایی که نازی ها ناچار شدند رشته ی روان سنجی را که به برسی و سنجش بهره ی هوش و سایر فرآیندهای روانشناختی می پردازد را ممنوع کنند ٬زیرا پژوهش های تجربی از ادعای برتری نژادی آنها حمایت نمی کرد بلکه موید وجود تفاوت های فردی میان انسانها بود.
اما اگر هنگامی که می گوئیم "انسانها با هم برابرند"مرادمان این باشد که نگاه ما به انسانها باید نگاهی از سر برابری باشد ٬آن وقت ما از شان مشاهده گر"observer"خارج شده ایم و در مقام یک تجویز کننده قرار گرفته ایم و گزاره ی ما گزاره ای تجویزی "prescriptive"خواهد بود.
واژه ی "باید"بار هنجاری "norm ative"به آموزه ی برابری می بخشد ٬حال پرسش این است که این "باید" هنجاری از کجا می آید.گاهی اوقات باید در جملات شرطیه می آید مانند وقتی که بگوئیم "اگر بخواهیم فرزندان با سوادی داشته باشیم "باید"آنها را به مدرسه بفرستیم" بگذارید آنرا تلقی "ابزار انگارانه" نامیم.در این سیاق آموزه ی برابری برای ما ارزش ابزاری دارد به این معنی که برای دست یابی به غایتی خاص به آن نیازمندیم٬برای مثال در جمله ی شرطیه ی "اگر بخواهم جامعه ما همواره در صلح و صفا باشد باید به آموزه ی برابری پایبند باشیم"در این سیاق می توان از شناخت پذیر بودن "قابل نفی یا اثبات بودن"آموزه ی برابری دم زد و باورمندان به صدق یا کذب آن می توانند دلایل خود را ارائه دهند.این قرائت از آموزه ی برابری در حوزه ی فلسفه ی سیاسی و احیانا فلسفه ی حقوق قابل بررسی ست .
اما اگر هنگامی که می گوئیم "نگاه ما به انسانها باید نگاهی از سر برابری باشد٬تلقی ابزار انگارانه را مراد نکرده باشیم ٬آن وقت به وضوح وارد حوزه ی اخلاق شده ایم٬زیرا به تعبیر هیوم درباره ی باید"ought"سخن گفته ایم نه "is"ها.در عقل نظری به سختی می توان توجیهی برای این تلقی از آموزه ی برابری یافت٬جان لاک برای دادن حقوق طبیعی به آدمیان و توجیه آموزه ی برابری ناچار به وارد کردن مفهوم خدا به فلسفه ی سیاسی خویش شد و به نوعی جنبه ی تئولوژیک به آن داد.
اینکه بخواهیم آموزه ی برابری را از منظری اخلاقی توجیه کنیم٬بستگی به این دارد که تابع کدام سیستم اخلاقی باشیم٬دریک تقسیم بندی کلی می توان سیستم های نظری اخلاقی را به دو بخش عمده تقسیم کرد.نخست :سیستم های اخلاقی ابتنا شده بر دین ٬دوم:سیستم های اخلاقی مستقل از دین. در شق نخست نظام های اخلاقی آموزه های خود را با رجوع به شارع مقدس و متن مقدس موجه "Justified"می کنند.سنت آگوستین متکلم مسیحی قرون چهارم و پنجم میلادی کما بیش مشابه با کاری که بعدها جان لاک انجام داد"یعنی وارد کردن مفهوم خدا به فلسفه ی سیاسی خویش"بر خلاف لاک که "آدمیان را در نگاه خداوند برابر می دید و درصدد توجیه آموزه ی برابری بود"درصدد توجیه نابرابری میان آدمیان برآمد ٬او در کتاب شهر خدا آدمیان را به دو گروه "نفرین شدگان"و "برگزیدگان"تقسیم کرد و آنرا به اراده ی خداوند نسبت داد که پس از هبوط آدم ٬انسانها را اینگونه بخش کرده و رحمت او تنها شامل حال "برگزیدگان"خواهد بود.
فارغ از اینکه سیستم های اخلاقی متفاوتی را می توان بر یک دین واحد بنا کرد"مساله ی قرائت های گوناگون"اینگونه سیستم ها تنها برای باورمندان به آن دین خاص ارزش توجیهی دارند.
شق دوم سیستم های اخلاقی مستقل از دین٬مانند نظام اخلاقی کانت و فایده گرایی"utilitarianism" اینگونه سیستم های اخلاقی را حتی اگر حمل بر صحت بکنیم به نظر می رسد که انگیزه ی پایبندی به آنها چیزی بیش از دلایل صرفا عقلانی لازم داشته باشد و بیش از اینکه از راه دلیل باشد از راه نوعی ذوق و شهود کمابیش مشابه شهودهای عرفانی و نوعی بینش فراعقلانی میسر باشد همچنانکه کی یر کگارد فیلسوف اگزیستانسیالیست مسیحی متذکر می شود:"حتی اگر بتوان اصول اخلاقی را مانند کانت از راه عقل عملی توجیه کرد انتخاب پایبندی به این اصول هیچ ربطی به عقل ندارد"این نظریه به وضوح در تضاد با نظر سقراط است که فضیلت را برابر با دانایی می دانست.همچنین در سیستم فایده گرایی حتی اگر این فرض مستتر در نظریه های جرمی بنتام و جان استوارت میل را تلقی به قبول کنیم که"نیکی همان خوشی یا سعادت است"باز این پرسش پیش می آید که فاعل اخلاقی چرا باید خود را متعهد به رعایت حال دیگران در جهت رسیدن به خوشی و سعادت بداند؟!
در تعبیری هیومی چگونه می توان از هست به باید رسید؟
مخلص کلام فوق اینکه به نظر می رسد فاعل اخلاقی برای ملزم دانستن خود به این نظام های اخلاقیمستقل از دین از گونه ای شهود فراعقلانی بهره می گیرد که احیانا با دلایل عقلانی قابل توجیه نیست و به همین دلیل از آن به شهود تعبیر می کنیم که به نظر می رسد نوعی دریافت غیر استنتاجی و بلاواسطه در این فرآیند دخیل است.به این ترتیب می توان مساله را اینگونه صورتبندی کرد که هر سیستم اخلاقی باید به دو پرسش پاسخ دهد.نخست اینکه امر نیک چیست؟! و دوم اینکه چرا فاعل اخلاقی باید به امر نیک متعهد و ملتزم باشد؟!سیستم های اخلاقی کانت و فایده گرایی به پرسش نخست پاسخ گفته اند در صورتی که این پاسخ ها را حمل بر صحت بکنیم باز به نظر می رسد که این سیستم ها در پاسخ به پرسش دوم در می مانند با این حال شاید بتوان پاسخ به پرسش دوم را از طریق نوعی شهود فراعقلانی توجیه کرد.
رویکرد ویتگنشتاین
لودویگ ویتگنشتاین در کتاب رساله ی منطقی فلسفی"ویتگنشتاین متقدم" بر این نظر است که گزاره های اخلاقی در جهان پیرامون قابل تصویر کردن نیستند او این مساله را در "خطابه ای در باب اخلاق"اینگونه توضیح می دهد:
"فرض کنید شخصی دانای کل باشد و تمامی وقایع عالم را در کتابی جمع آوری کند حال فرض کنید که در کتاب عالم نما صحنه ی قتلی مو به مو و با جزئیات کامل و تمامی صحنه های دلخراش و آزاردهنده شرح داده می شد .توضیح این وقایع حاوی هیچ گزاره ی اخلاقی نخواهد بود زیرا قتل هم در مرتبه ی سایر واقعیت های عالم نمایان می شود ممکن است خواندن و از نظر گذراندن این توصیفات خشم و نفرت را در ما هویدا کند ولی بازهم چیزی جز واقعیت نداریم"
به نظر ویتگنشتاین باید و نبایدهای اخلاقی به نحوه ی نگریستن فاعل اخلاقی به جهان اشاره دارند در نقل قول فوق دانای کل شان مشاهده گر"observer"داردو کتاب عالم نما صرفا حاوی گزاره های توصیفی"descriptive"است نه گزاره های هنجاری از سنخ باید و نباید...های اخلاقی .ویتگنشتاین ارزش ها را بیرون از مرزهای جهان می داند آنها نحوه ی نگریستن سوژه ی اخلاقمند را توصیف می کنند نه محتوای نگریسته هایش را-"معنای جهان باید بیرون از جهان نهفته باشد.در درون جهان همه چیز همانگونه است که هست همه چیز همانطور رخ می دهد که رخ می دهد در درون جهان هیچگونه ارزشی وجود ندارد و اگر ارزشی در درون جهان یافته می شد دیگر ارزشی نداشت".
با چنین رویکردی به گزاره های اخلاقی می توان آموزه ی برابری را ناشی از نحوه ی نگریستن سوژه ی اخلاقمند به انسان و جهان دانست همانگونه که ویتگنشتاین می گوید:"جهان مرد خوشبخت جهانی دیگر است با جهان مرد بد بخت"بر همین سیاق می توان گفت جهان یک فرد اخلاقمند متفاوت است از جهان یک فرد نااخلاقمند به عبارتی دیگر فردی که قائل به ارزش ها اخلاقی ست جهان را متفاوت از فردی که به ارزش های اخلاقی باور ندارند می بیند.
در نزد ویتگنشتاین متقدم سوژه استعلایی ست"trancscendental-subject" و در برابر جهان ایستاده است و به آن می نگرد گویی سوژه ورای مرز جهان ایستاده است و به درون جهان می نگرد به تعبیر خود او "سوژه جزو جهان نیست بلکه مرز جهان است".
همچنین در بند۵.۶۲۳ رساله نسبت سوژه به جهان را به نسبت چشم به میدان دید تشبیه می کند.
رویکرد ویتگنشتاین در باب گزاره های اخلاقی از لحاظ معرفت شناختی در موضع ناشناخت گرایی "non-cognitivism" قرار دارد٬ به این معنی که گزاره های اخلاقی قابل صدق و کذب نیستند و به تعبیری بی معنایند ٬نتیجه ای که به طور تلویحی می توان از آموزه های ویتگنشتاین گرفت این است که نظام اخلاقی هر فردی تنها برای خود وی موجه است و نمی توان کسی را از لحاظ معرفت شناختی به درست بودن آن مجاب کرد.
ضمنا به نظر می رسید که رویکرد ویتگنشتاین در باب ارزش های اخلاقی این پتانسیل را در خود دارد که قرائتی روان شناختی از ارزش های اخلاقی به دست دهد ٬به این معنی که ارزش های اخلاقی را فروکاست کنیم به ویژگی های روان شناختی افراد٬ همچنین می توان ارزش های اخلاقی را در بستر زبان عاطفی "emotion-language"فهمید٬ به این معنی که مثلا هنگامی که آموزه ی برابری را بیان می کنیم در واقع گزاره ای عاطفی به کار برده ایم و صرفا از عواطف خود خبر داده ایم مثل اینکه بگوئیم"برای من خوشایند است و دوست دارم نگاهی از سر برابری به انسانها داشته باشیم".
ماحصل مباحث فوق را می توان در چند بند خلاصه کرد.
۱:تلقی آموزه ی برابری به مثابه ی گزاره ای ترکیبی ناموجه است٬زیرا شواهد تجربی موید آن نیستند.
۲:تلقی ابزار انگارانه از آموزه ی برابری می تواندموجه باشد که این امر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی و احیانا فلسفه حقوق قابل بررسی ست.
۳:تلقی آموزه ی برابری چونانگزاره ای اخلاقی بستگی به سیستم اخلاقی مورد پذیرش شخص دارد.
۴:سیستم های اخلاقی که بر پایه ی دینی خاص بنا شده اند ٬تنها برای باورمندان به آن دین خاص ارزش توجیهی دارند.
۵:سیستم های اخلاقی مستقل از دین به سختی می توانند موجه کننده باشند ٬این سیستم ها به این پرسش که"امر نیک چیست؟"پاسخ می دهند اما در پاسخ به این پرسش که"چرا من باید به امر نیک متعهد و ملتزم باشم؟!"در می مانند٬مگر اینکه فاعل اخلاقی متوسل به نوعی بینش فراعقلانی شود که می توان آنرا به شهودهای عارفانه تشبیه کرد.به تعبیر مولانا:
"حل این نز عقل کار افزا بود-بندگی کن تا تو را پیدا شود"
۶:با بهره گرفتن از رویکرد ویتگنشتاین متقدم "دوره ی نخست فکری ویتگنشتاین"به گزاره های اخلاقی می توان اینگونه توضیح داد که :ارزش ها در جهان پیرامون یافت نمی شوند٬آنها از نحوه ی نگریستن فاعل اخلاقی به جهان خبر می دهند٬در نتیجه مثلا آموزه ی برابری در تلقی اخلاقی آن تنها برای باورمند آن موجه خواهد بود و نمی تواندر ساحت معرفت شناختی درستی آنرا به دیگران نشان داد بلکه صرفا می توان در مقام توصیف گر نظام اخلاقی خود را برای دیگران هم شرح دهیم.
"سلسه ی موی دوست حلقه ی دام بلاست-هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست".
پی نوشت ها:
۱:لودویگ ویتگنشتاین"خطابه ای در باب اخلاق"ترجمه مالک حسینی ٬فصلنامه ارغنون شماره ی ۱۶
۲:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه میر شمس الدین ادیب سلطانی پند۶.۴۱
۳:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه میر شمس الدین ادیب سلطانی بند ۶.۴۳
۴:لودویگ ویتگنشتاین "رساله ی منطقی فلسفی"ترجمه سروش دباغ ٬فقره ۵.۶۳۲برگرفته سروش دباغ در زبان و تصویر جهان.